a cup of me
یکشنبه هفتم تیر 1388
شهر خالی ست ز عشاق...
شهر لامذهب بوی مرده می دهد. آدم ها انگار دارند نقش خودشان را بازی می کنند. دلم نمی خواهد اصلا بروم بیرون. این اتاق خالی و بی روح با اساس های تکراری و بی مزه اش را به شهر لعنتی با آن هجمه خاطره ها ترجیح می دهم. کجا بروم،کجا بروم که نباشد آ خاطره هایی که به امید هر یک کدامش روزها زندگی کردیم.
هی... در خانه نشسته ایم و فکر می کنیم بازی تمام شده. بازی دزد و پلیس تمام شده و مجرمان به سزای اعمال زشت و منحوس شان رسیده اند. پلیس دزدها را دستگیر کرده. فکر می کنیم امن است و امان. انگار نه انگار یک عده از بچه ها غایب اند. غایب...کاش حضرات، آقایان ، دوستان شان و رهگذران ببینند و بفهمند و بترسند از نفرتی و بیگانگی که قلب ما را لبریز کند. وبلاگ فاطمه شمس را بخوانید و ببینید جای خالی دوستان غایب را. در حالی که نشسته ایم و به خیال خاممان امن است و امان...
پانوشت.روزهای خیلی سختی ست.ثانیه ثانیه اش را می شمرم تا تمام شود. ثانیه ها پیر و فرسوده ام می کنند. حال بحث کردن با هیچ کس را ندارم.
نوشته شده توسط maryam
در 6:25 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
