تبليغاتX
a cup of me - هی تو...

دوشنبه یکم تیر 1388

هی تو...

نمی دانم با هجوم خاطرات این روزهاچه کنم. با آن دستبندهای سبز که قبل از هر چیز به من می گفتند حق زندگی دارم. با آن روزهای آخر. با آن تصاویر لعنتی که مثل فبلم از جلوی چشم هایم رد می شوند چه؟این روزها همه اش بعد از ظهرها ساعت ۵ ،این روزها همه اش میدان انقلاب،ماشین هدیه، دعوا سر جلو نشستن،تصادف،ورزشگاه،وی آی پی،سمیه و قیطریه و میدان اعدام و نارمک و آفتابکاران.

کاورهاهای سبز مبلغین را می گداریم کنج پستو. پوسترهای زیادی مانده را در انباری. دستبندها را یک جایی که جلوی چشم نباشد. خاطره ها را هم لابد در سطل آشغالدانی تاریخ. به جایش ماسک ها را در می آوریم. با شال ها و لباس های مشکی. 

 دلمرده ام.

 هی تو... بچه ی نداشته ی من!

نمی دانم کی می خوانی حرفهایم را. نمی دانم اصلا روزی تویی در کار خواهد بود یا نه. فقط دلم می خواهد بخوانی و اگر روزی با سر بلند زندگی کردی و نفس کشیدی و حس کردی به جایی که در آن زندگی می کنی تعلق داری، باد امروز باش. باد امروز که گرچه اینجا در کنار همه ی نزدیکان در خانه و وطن خودم نشسته ام... با همه بیگانه ام. 

نوشته شده توسط maryam در 12:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •