تبليغاتX
a cup of me - کوهها را که جا بگذاریم دریاست...

پنجشنبه نهم آبان 1387

کوهها را که جا بگذاریم دریاست...

نطق پیش از دستور:همین است که هست. می خواهم سفرنامه بگذارم با ۲۷۰۰ کلمه.آیا کسی اعتراضی دارد؟ فقط دلم می خواهد از فردا راه بیفتید که "چه خبره و اینها.." . تازه کلی خودم را سانسور کردم که شده این. لذا خیلی متین، آرام و سربه زیر بخوانید. اگر دلتان می خواهد...

همه چیز با یک شوخی گوش فیلی از سوی اولاد شروع به آغازیدن کرد." پایه ای به بچه ها بگیم اتوبوس ساعت 7 حرکت می کنه؟" آیا این سوال دارد؟ معلوم است که پایه ام. و طی یک اس ام اس به دوستان اطلاع دادیم که ساعت 7 در ترمینال حاضر باشند. چرا که با توجه به وجه شرکتی بچه ها و سوابق نادرخشانی که در تاخیرجات داریم بسیار احتمال می رفت که سفرمان خیلی منطقی و بدون جنجال و صرفا به دلیل جا ماندن از اتوبوس کنسل شود. ساعت 7 صبح صالحی در حالیکه احتمالا آواره ترمینال بوده به همراه خوشکار با من در حالیکه تازه از خواب بلند شده ام یک مکالمه خیلی دوستانه برقرار کردند"رحمانی...کجایی؟"

 " خوابم!!!ببین؛چیزه. اتوبوس ساعت 8.15 حرکت می کنه.!"  در اینجا صالحی خیلی محترمانه از خجالتم در می آید.

"...........،..........،...........!"

" درسته."

به هر روی. این ها را گفتم که برسم به مینایی ماجرا. در حالیکه ما خودمان هم آمده ایم و دیگر جدی جدی چیزی به حرکت نمانده  مینایی، این گافمن بزرگ،کسی که او را می شناسیم اماا قابلیت های او را در حرکات محیرالعقول دست کم می گیریم تازه تماس می گیرد"ترمینال غرب کجاست؟!!!!"

حرکت می کنیم. با همان ژانگولر بازی همیشگی. حالا گیرم کمی!!!!!!!! بیشتر. ما مسافرین شمال هستیم.

                                          ***                                    

اتوبوس ما هم مثل همه ی اتوبوس های دیگر برایمان فیلم می گذارد. اما ما و فیلم ها هر دو با هم خورده ایم به 18 تیر! هر کدام از فیلم ها را که می گذارد و ما را وارد جریان قصه لوس و مسخره اش می کند به محض رسیدن به قسمت اوج ماجرا خراب می شود. یعنی ما صدایش را داریم اما تصویرش را نه. دیگر بی خیالش می شویم. به جایش از هم عکس می گیریم  تا برسیم. به محض رسیدن، مینایی هنوز در را باز نکرده کفش اش را در می آورد تا ثابت کند قبل از هرچیز یک مینایی است. ما رسیده ایم و این خود بخش عمده ای از فعالیت است. هیچ کس برای فعالیت های بعدی تضمین نمی دهد.

شب به انگیزه ی خرید راهی کوی و برزن می شویم وهمراه با سیب زمینی، نوشابه شامپو و پیاز به خانه بر می گردیم. شهرش خیلی جالب است. کل فروشگاه های موجود برای رفع نیازهای مردم به ۵ تا بقالی و ۲ تا مزون لباس عروس محدود می شود. بقالی هایش هم که یا سس ندارند و یا کبریت و نان ندارند و یا هیچ کدام را. مینایی از صبح کچلمان کرده" من براتون استانبولی درست می کنم" عین ساعتی که کوک شده باشد هر یک ساعت روح و روان آدم ها را با زمین یکی کند این جمله را تکرار می کند. استانبولی البته درست می شود. گیرم قابلمه و زغال با هم دچار وحدت و جودی شوند.  در اینجا ما به مفهوم واقعی کلمه چادر چاقچور کرده ایم و داریم می رویم خرید!

بعد از شام بحث  به رهبری زندی، گل می گیرد. به یکباره یادمان می افتد اینجایی که هستیم می تواندخطر داشته باشد. لذا با افتادن لباس همسایه از روی بندشان، همه از ترس به دیوار می چسبند!(ولی خداوکیلی به دیوار چسبیده بودید ها!خجالت نکشیدید؟ یعنی مثلا من نترسیدم.) تصمیم می گیریم تا صبح بیدار بمانیم و از خودمان مراقبت کنیم. فقط یک مشکلی می ماند. مهندسی خانه به نحوی است که دستشویی در حیاط واقع شده!(آخر چرا؟ محض رضای خدا! معماران جدید را قسم می دهم که با آیندگان چنین کاری نکنند!) هیچی دیگر! در حالیکه 5 نفر کشیک می دهند دوستان از امکانات استفاده می کنند. ما کماکان می لرزیم. توهم مینایی را برداشته. با دیدن سایه ی شادی قسم می خورد که یک نفر پشت در است. اوضاع واقعا ترسناک است و شوخی در کار نیست. همراه با امکانات دفاعی موجود می نشینیم و بحث هیجان انگیز خود را ادامه می دهیم. هیجان ماجرا برای من و صالحی تا 3 صبح بیشتر دوام نمی آورد. مابقی تا 6 کشیک هستند. امشب تازه شب اول است.

2.روز دوم  می زنیم به دریا. لذا بار و بندیل جمع می کنیم می رویم سوی رشت. به دلیل مضیقه مالی با مینی بوس( که نفری 350 تومن برایمان آب می خورد ) عازم می شویم. 

3. نهار می خوریم. در رستورانی که هیچ به گروه خونی مان نمی آید.15 هزار تومان فقط جهت ماست و زیتون پیاده می شویم!(بس که خوردیم! نمی دانم چرا فکر می کردیم ممکن است ماستش مجانی باشد و هی دوباره سفارش می دادیم!خب خوشمزه باشد! آیا دلیل می شود؟) 6نفر آدم جمعا با 1800 تومن از شهری به شهر دیگر آمده ایم و حالا در حالی که 35هزار تومن از کف داده ایم از رستوران خارج می شویم. مهشید به تلافی پولی که داده ایم کل نی های روی میز را بلند کرده و با آن به بازی می پردازد. یک بازی کذایی که درست مثل مافیا هرگز یاد نمی گیرمش.

 ما در حالی که باران شلاقمان می زند سوار بر مینی بوس در راه انزلی هستیم. دریا پیش روست. باران هم می بارد کلی و مه احاطه مان کرده .

4. دریا سخت منتظر ماست. باد است و باران و ساحل خلوتی که جز ما کسی در آن نیست. در نتیجه به راحتی به جفنگ بازی می پردازیم. بچه ها دل نمی کنند. باید برگردیم. هوا تاریک شده و ما نه تنها باید به رشت بلکه باید به محل استقرار خود در رستم آباد نیز برویم. در حالیکه برای هیچ کدام از سفرها بلیط نداریم . رسماخود را به قضا و قدر سپرده ایم.

5. در طول سفر مهشید تجلی اعتماد به نفس نداشته ی جمع است. من نمی دانم اگر نبود چه کسی از مردم در مینی بوس و اتوبوس می خواست که بلند شوند و جایشان را بدهند به ما که پیش هم باشیم! در راه رشت سوار بر یک مینی بوس مشغول سر و صدا هستیم و ایضا کلوچه خوری. راه که می افتد دیگر خسته هستیم. آراممان می گیرد. آوای نابهنجارموسیقی خیلی ضایعی با صدای بلند می آید.مهشید رد صدا را که می گیرد می رسد به یک آقایی که وجناتش خیلی به موسیقی ای که گوش می کند می آید.مهشید آرامش نمی گیرد" آقا صدای موزیک مال شماست؟"

"بله!"

" همه باید گوش کنند؟؟"

" چطور؟ ناراحتتون می کنه؟"

" بله!"

" چطور تا حالا شما سر و صدا می کردین ما چیزی نمی گفتیم؟"

" حالا دیگه ما هم رعایت می کنیم!"

فکر کن ما رعایت کنیم! ما صرفا خسته بودیک و نیاز به استراحت داشتیم. نه چیزی بیش از این. لذا همه مان خوابیدیم که احیانا رعایت کرده باشیم. ما در رشت هستیم. دیر شده و دیگر مینی بوسی به سمت رستم آباد حرکت نمی کند. باید طی حرکتی با ریسک بالا سواری بگیریم. آیا ما دچار وحشت شده ایم؟ آیا نگرانیم؟ آیا در فکر فرو رفته ایم؟ خیر. ما در به در به دنبال دستشویی می گردیم!

6. در راه یافتن دستشویی به یک پمپ بنزین رسیدیم در جاده رشت. دستشویی موقعیت یونیکی دارد. بدین صورت که درش را باید از بیرون قفل کنند! ما در حالیکه مثل موش آب کشیده شده ایم در نوبت دستشویی و در پمپ بنزین ایستاده ایم. بیرون آمدن از دستشویی هم یک چیزی است بهتر از وارد شدن. بچه ها برای بیرون آمدن در می زنند تا یک نفر در را باز کند! بساط مان یکی و دوتا نیست. سواری می گیریم و راهی می شویم. ساعت 9 شب است. ما به اعتماد به نفس هایی ستودنی ودر حالیکه از مهشید می خواهیم " بگو صدای ضبطشو زیاد کنه" در راه رستم آباد  هستیم.

7. شب می خوابیم. مثل آدم. بی حرف. بی بحث. بی خیارشور. استراتژی شب اول با عنوان" شب را بیدار بمانیم مبادا کسی بیاید و خطری تهدیدمان کند" به be coolتغییر می کند. اعتماد به نفس به آنجا می رسد که"بچه ها درها رو باز بگذارید!" در چشم بهم زدنی بچه ها خواب هستند و هیچ صدایی علی الخصوص صدای خالی کردن تیرآهن بیدارمان نمی کند.

8. امروز جمعه است. روز جهانی شرکت. با شعار شرکت را پاس بداریم. لذا با طرح پیشنهاد امروز را در خانه بمانیم و تصویب همه اعضا بدون حتی یک رای ممتنع پایمان را از خانه بیرون نمی گذاریم. کل روز را به سرگرمی های مفید می گذرانیم که حالا گفتنش را وامی گذارم به محفل های خصوصی تر.(دیده اید چه جو سازی ای می کنم؟) بعدش هم آواز می خوانیم یک عالمه و از خودمان عکس می گیریم فرت و فرت. بعد هم یک بحث advanceعملی در زمینه آموزش و پرورش می کنیم که طی آن بچه ها از خاطرات درخشانشان تعریف می کنند. بحث ساعتها به درازا می کشد. آخرش به یک نتیجه می رسیم. "ما تنها طی یک معجزه زنده سالم به این سن رسیده ایم". در همین راستا به شما توصیه می کنم خاطرات صالحی و اولاد را از دوران دبیرستانشان از دست ندهید.

9. امشب شب آخر است.  در حالیکه به طور کامل در و پیکر باز است یک جک وارد خانه می شود.جک در اینجا به معنی جانوری است که دست  و پایی دارد به اندازه اسب و معلوم نیست از کجا آمده ولی همه ما از آن می ترسیم و مهشید و صالحی هم می خواهند آن را بگیرند اما نمی توانند! لحظه ای که جک روی دیوار است مهشید دارد از آن از زوایای مختلف عکاسی می کند من جلوی آینه  ایستاده ام و مو درست می کنم. اولاد مستند درست می کند و شادی را ولش کنی همانجا می خوابد. جک را بدون دخالت دست و با پرت کردن یک برس به بیرون از خانه هدایت می کنیم. باید فیلم را ببینید. راز بقا است! نه به خاطر جک ،به خاطر ما!

۱۰. اندازه به طورکلی از دستمان در رفته. لذا به اندازه 12 نفر ماکارونی درست می کنیم. اما خب. مشکلات عموما ساده هستند و قابل حل" عیب نداره باشه بقیش برای فردا صبح".باید  بخوابیم.(اما نمی خوابیم. باز دوباره بحث های پیشرفته می شود و بازی و غذاخوری نیمه شب!مهشید مایه ی ماکارونی را که قاعدتا باید به همراه ماکارونی مصرف شود به صورت" غذای فانتزی نصفه شب" می آورد و می خوراندمان! ) صبح باید زود بیدار شویم. خانه ی شادی اینها را تبدیل کرده ایم به اردوگاه آوارگان بیافرایی. غذا برای بین راه نداریم و باید برویم رشت اتوبوس سوار شویم.روز سختی در پیش است. همه از شرکت درخواست مرخصی می کنند.

۱۱. مدتها بود  به دنبال تعریف جامع و مانعی برای شرکت بودم که نمی دانم چرا فرصت دست نمی داد. اما خب. الان این را که بگویم همه تان به ماهیت شرکت پی می برید. ساعت 11 است. ساعت 2 اتوبوس از رشت حرکت می کند و می رود اصلا هم قرار نیست منتظر ما بماند. آیا ما بیداریم و با عجله به رتق و فتق امور مشغولیم؟ آیا هراسانیم که یک وقت جا نمانیم؟ خیر. همه. تاکید می کنم؛همه خوابند.   خیلی طول می کشد که همه به این نتیجه برسند که" دیر شده". فیلم را می زنیم روی دور تند. صبحانه و نهار را باید با هم بخوریم. ماکارونی بدون مایه ی ماکارونی. مثل غذای این زندانی ها.آن قدر هم زیاد است که همه باید بخورند. مینایی می خواهد بپیچاند که قسمتش نمی شود. صالحی برایش به اندازه کافی می کشد. مینایی اظهار نظر می کند. خیلی فیلسوفانه" این مسئلش اینه که خیلی بدمزست"!!!باید به مینایی مدال بدهیم.  راه می افتیم. نه. راه نمی افتیم. دل می کنیم. به سختی.

۱۲.در راه برگشت همان گونه که پیش بینی نمی کردیم به ترافیک نخوردیم اما دچار یک سری مسائل استراتژیک شدیم. نزدیک قزوین اتوبوس خراب می شود. ما می مانیم و شب و جاده و سرما!  اتوبوس بعد از 2 ساعت درست می شود. البته می خواهم صد سال سیاه درست نشود اما خب. قضیه خیلی به خواست من ربطی ندارد.سر و ته اتوبوس را به یک طناب به هم پیوند زده اند!  تا آخر راه را با عبارت  زیبا،جادار،مطمئن" عباس طنابو شل کن" مهمان راننده هستیم. ما همچنین به عنوان متهمین ردیف اول شناخته شدیم." خانم پاتو از رو طناب بردار!" اولاد خیلی حق به جانب توضیح می دهد"آقا من پام رو هواست!" اما توضیحات گویا کامل نبود و مسافرین با راننده همداستان شدند. تمام مدت یک عده کشیک داشتند که برگردند ما را نگاه کنند که آیا پایمان روی طناب هست یا خیر." بردارین پاتون رو! بذارین برسیم به مقصد!" یعنی رسما با این سیستم که ما مانع رسیدن به مقصد هستیم! روزگار سختی بود. آنها ما را مورد ضرب وشتم قرار دادند!(الان یک سفر رفتم صحرای کربلا!آنها کی یک چنین کاری کردند؟ البته نگاه های خصمانه ی مسافران و عباس کمتر از ضرب و شتم نبود).

 هیچی دیگر.تمام شد. دریا تمام شد.کوهها را که جا بگذاریم، تهران است این بار. یادم رفت بگویم به یکی از آرزوهایم رسیدم. غروب ،لب دریا، تک و تنها ایستادم و زدم زیر آواز و کسی هم نگفت زشت است. اصلا هم زشت نبود. هیچ نه و نبایدی نبود. آسمان باز یک جوری می شود.باز بر می گردیم به تهران. و من می مانم و یک روزی که ثابت کنم  هرجا بروی آسمان نه همین رنگ است...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط maryam در 5:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •