تبليغاتX
a cup of me

چهارشنبه هفتم اسفند 1387

یک تاکسی سوار شدم چند روز پیش که خیلی کار خوبی بود. درشکه البته مناسب تر است. ماشین مذکور به گمانم از بقایای نسل اول خط تولید پیکان بود! نامبرده در برخورد با هر سرعت گیر به تمامی اعضای تشکیل دهنده ی خود تجزیه می شد. بازی البته به اینجا ختم نشد. راننده با اعتماد به نفس ستودنی خود یک سیستم خیلی خیلی مدرن بر روی ماشین خود نصب کرده و از صدای ژیلا و شیلا و سایر خواننده های مورد علاقه ی خود لذت می برد. اما خب؛مثلا امکان داشت در سر بالایی ضبط خاموش شود. یا مثلا با ترمز صدا قطع و وصل شود! تازه داشتم با فضای لایت ماشین کنار می آمدم که راننده تیر خلاص را زد."خانوم لطف کن در رو با دستت نگه دار نیفته!!!!" خداوندا! یعنی من تمام مسیر در را مثل بچه ی نوپا نگه داشته بودم که نیفتد.
نوشته شده توسط maryam در 9:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •