تبليغاتX
a cup of me

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388

دو سکانس در قطار شهری...

۱. منتظر مترو ایستاده ام.ساعت ۹ که رد می شود دیر می آیند قطارها. یک دختری می آید کنار من می ایستد. دختر آرایش غلیظی دارد. خیلی... یعنی همه نگاهش می کنند. حتی زنها. مردها که کلا جای خود دارند. روسری آبی ژوشیده با مانتوی مشکی خیلی تنگ. موهایش هم طلایی است. رفتار خاصی دارد. مترو که می آید و سوار می شویم سریع می رود گوشه قطار. روسری اش را در می آورد و مقنعه می پوشد. آرایشش را هم با دست کم می کند. موهایش را می دهد تو . کارش تمام نمی شود. دکمه های مانتو را باز می کند و می چپاند در کوله اش. در چشم به هم زدنی مانتوی قهوه ای گشادی می پوشد. همه نگاهش می کنند اما او اصلا نگاه نمی کند. انگار آدم های برایش در حد دیوار باشند. بعد هدفون ها را می گذارد گوشش و بیرون را نگاه می کند...

۲.داخل قطار ایستاده ام. دختر سر تا پا مشکی پوشیده اما خوش پوش است.آرایش کرده. گوشواره و گردنبند و دست بندهایش فقط خیلی زیاد است. آدم با خودش فکر می کند انگار مجبورش کرده اند هر انگشتش یک انگشتر داشته باشد! دارم در ذهنم تحلیل می کنم که دانشجو است؟ یا از این آدم های خوشحال که می خواهندا همه چیزشان خاص باشد و جواهرات با جلوه داشته باشند! یک دفعه می آید وسط قطار؛می ایستد، دست هایش را بالا می گیرد، شالش را می زند کنار و شروع می کند" خانوما گردنبند دارم. گوشواره دستبند. نصف قیمت مغازه حراج کردیم. بعد دکمه مانتویش را باز می کند و گردنبندها را نمایش می دهد. ۷،۸ تا گردنبند انداخته با دو تا گوشواره بزرگ که جلوه دارند. دستهایش هم پر از دستبند و انگشترند. اصلا نمی شنوم چه می گوید. فقط دختر را می بینم که دستهایش را تکان می دهد. سرش را بالا می گیرد و بلند بلند جنس هایش را تبلیغ می کند.

نوشته شده توسط maryam در 1:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

صبح دم در مترو در حالی که مردم مردم را هل می دهند و در مترو به زور بسته می شود یک زنی که نتوانسته خودش را بچپاند داخل،با حالت عصبانیت به من می گوید خانم یا درست هل بده یا بذار ما هل بدیم بریم تو! اه! این اه خیلی مهم است. بعد هم دقت کنید که درست هل دادن پیش فرض است،حالا یا من یا شخص شخیص ایشان! 
نوشته شده توسط maryam در 6:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم اسفند 1387

داخل مترو یک دستگیره نصب شده که زیر آن نوشته برای صحبت با راننده مترو درپوش پلاستیکی را شکسته و دستگیره را بکشید! یک لحظه فقط تصور کنید که آدم برود دستگیره را بکشد و بعد راننده هراسان بیاید که ؛چه اتفاقی افتاده؟؛ بعد طرف هم یک آدم بااعتماد به نفس باشد و خیلی لایت توضیح بدهد که؛ هیچی آمده ام که درباره آب و هوای تهران یا تصمیم میرحسین مبنی بر آمدن یا نیامدن با هم یک صحبتی داشته باشیم!؛

نوشته شده توسط maryam در 11:12 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم اسفند 1387

صبح به صبح سر جهاز مترو ام! متروی امام یک جایی است که در آن مردم خطشان را عوض می کنند و هر کدام می روند دنبال سرنوشتشان. اما جمعیتی که منتظر سوار شدن مترو است خیلی چیز سهمگینی است. یعنی تقریبا باید ۳ تا مترو بروند تا یک نفر آدم بی دست وپا مثل من بتواند برود کلاس زبان! آن جلوی خط اما اتفاقات هیجان انگیزی می افتد. مردم از هم خواهش می کنند که" خانوم لطفا منو هل بدین برم تو! جا بمونم از کارم اخراجم می کنن!" و مردم با نهایت همدلی هل می دهند. بعد زنها که از پسش بر نمی آیند مامور بسته شدن درب مترو می آید و اعلام می کند" بقیه ی خواهرا برن کنار" و بعد طی عملیاتی اسلام ستیزانه خواهر نامبرده را که حال جا ماندن است با فشار به داخل مترو می هلد!این از همان ماجراهای مشهور عروسی هاست که همه، حجه الاسلام می شوند و به خواهرانی که از حضور داماد معذب هستند اعلام می کنند" یک شب اشکالی نداره"!
نوشته شده توسط maryam در 9:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •