پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
دو سکانس در قطار شهری...
۲.داخل قطار ایستاده ام. دختر سر تا پا مشکی پوشیده اما خوش پوش است.آرایش کرده. گوشواره و گردنبند و دست بندهایش فقط خیلی زیاد است. آدم با خودش فکر می کند انگار مجبورش کرده اند هر انگشتش یک انگشتر داشته باشد! دارم در ذهنم تحلیل می کنم که دانشجو است؟ یا از این آدم های خوشحال که می خواهندا همه چیزشان خاص باشد و جواهرات با جلوه داشته باشند! یک دفعه می آید وسط قطار؛می ایستد، دست هایش را بالا می گیرد، شالش را می زند کنار و شروع می کند" خانوما گردنبند دارم. گوشواره دستبند. نصف قیمت مغازه حراج کردیم. بعد دکمه مانتویش را باز می کند و گردنبندها را نمایش می دهد. ۷،۸ تا گردنبند انداخته با دو تا گوشواره بزرگ که جلوه دارند. دستهایش هم پر از دستبند و انگشترند. اصلا نمی شنوم چه می گوید. فقط دختر را می بینم که دستهایش را تکان می دهد. سرش را بالا می گیرد و بلند بلند جنس هایش را تبلیغ می کند.
