دوشنبه سی ام شهریور 1388
روزهای بی آفتاب...
پانوشت.این روزها همه اش سایه است. نه که سایه بد باشد ها... اتفاقا من را یاد انزلی می اندازد. یاد بابلسر. یاد جاهایی که دوستشان دارم و خاطرات خوش زندگیم را ساخته اند. اما آفتاب لعنتی و گرمایش یک حس امنیت خوبی دارد برای آدم. دل را قرص می کند. خورشید خوب می دانست کی باید دمش را بگذارد روی کولش و برود.
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
عید فطر و خدایی که... همین نزدیکی ست.
این جمله که تقریبا به مثابه یک دوپینگ درست و حسابی در این روزهای بد محسوب میشود را یک دوست دیشب در جواب یک اظهار نگرانی به من اس ام اس زد. چطور بیشتر وقتها یادم می رود که اصلا خدایی هست که این بازی را راه انداخته و به تماشا نشسته؟مگر می شود یادش برود ما را؟
۲.هیچ چیز به اندازه عید فطر و نمازش برای من نوستالژیک نیست. یک لحظه؛ فقط یک لحظه بوییدن خاک باران خورده و هوای تازه و یک نیم نگاه به آسمان و آن جمعیتی که دست دراز کرده اند به طرف خدا من را غرق می کند؛ در چیزی که هیچ نمی دانم چیست.
3. عید فطر امسال مادربزرگ را کم داشت راستی. درست مثل ماه رمضانش. یاد پارسال این روزها. در لواسان هوا می خوردیم با مادربزرگ. امسال هم نیمچه هوایی خوردیم. در بهشت زهرا... هیچ ارتباط برقرار نمی کنم با این محل سکونت جدیدش. آدم را بیشتر دلتنگ می کند.دل،تنگ...
4. استاد زبان گفته یک lecture بنویسید در باب اینکه آیا از فعالیتی که در حال حاضر می کنید رضایت دارید؟ و اگر نه دلتان می خواهد به جایش چه کاری کنید؟ فکر کنم خیلی نوشته هیجان انگیز و بی خودسانسوری و روانکاوانه ای بشود.
پانوشت. خدا کند محسن جعفری تا فردا آزاد شود و خودش بیاید کامنت بگذارد اینجا که های من آمده ام سلام. هیچ از اینکه این روزها را دارد گوشه زندان می گذراند حس خوبی ندارم. محسن در اوین؛ از آن چیزهاست که هضم نمی شود اصلا.
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
؟
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388
من و کارد تیز و تکه های پازل...
این روزها همه اش این فوبیا تعمیم پیدا می کند به همه چیز. به همه ی آدم هایی که هر کدامشان به نحوی تکه ای از پازل زندگی و ذهن من هستند و من دوستشان دارم و ممکن است هر لحظه کارد لعنتی کار بدهد دستشان. آن وقت چه می شود؟
حیف... یک وقت هایی نمی شود کارد را برداشت و شست و خشک کرد و بعد با خیال راحت نفسی کشید.
سخت درگیر این پازل لعنتی ام و تکه هایش که بعضا گم شده اند و نمی توانم درست تکمیلش کنم؛ و آن کارد تیز دسته زردلعنتی...
پانوشت.I miss my little celina

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
جای خالی وبخونه در خانه...
۲. پس چطور عکس هایم را آپ لود کنم؟ وقتی تاینی پیک هم مخالف قوانین جمهوری اسلامی است؟
۳.حالا وبخونه خانه نیست. که بیاید و کامنت بگذارد و کل کل کند و احیانا شیطنتی...در بند است...اوین این روزها و این ماه ها برای ما سورپریزهای ویژه ای دارد. از این اسم چهارحرفی لعنتی بیزارم.
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
قلاده
۲.لعنت به روزهای این تابستان سیاه بی همه چیز. می خواهم بدبین باشم اصلا. می خواهم آدم بی طاقتی باشم. از قضا حوصله واقع بینانه نگاه کردن را هم ندارم. حس می کنم یک حلقه ی بزرگ از دور به سمت همه مان نزدیک می شود. همه ی ما که رویای زندگی در سر داشتیم و...خوش بین بودیم.
حلقه دارد روز به روز و نفر به نفر نزدیک تر می شود. حس می کنم حلقه ی مذکور(شاید هم قلاده) راه نفس کشیدنم را بسته. راه بغض کردن و در ادامه اش گریه کردن را. همه جیز را برده و به جایش داردخفه ام می کند.
۳.احساس بی عدالتی را تا مغز استخوان احساس می کنم. احساس شکستن استخوان های واقعیت. له شدن حق زیر کفش عاج دار. قرار نبود لبریز بشوم از نفرت. اما خب...دارم از همه دنیا و در صدر آن از دروغگویان و کسانی که جشمانشان را بسته اند و دهان هایشان را باز کرده اند بیزار می شوم.
۴.دارم از دور می بینم. قلاده همه چیز را نشانه رفته. می خواهد ببندد و خفه ات کند و حتی نگذارد با خیال راحت بغضت را تبدیل به اشک کنی.امانمی داند انگار؛ اشک راهش را پیدا می کند...
پانوشت. سخت نگرانم...
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
ماجرای اس ام اس های کذایی
تصور کنید که تصمیم گرفتم یکبار هم که شده انسان شریفی باشم و در یک اقدام مدنی به دوستان و آشنایان اطرافم اعلام کنم که موقتا از شماره دیگری استفاده می کنم و همچنین به آنها توصیه کردم که شماره جدید من را داشته باشند! اما در متن اس ام قید نکردم که این ضمیر من به چه کسی اشاره می کند! بعد هم خیلی لایت اس ام اس نامبرده را به nنفر فرستادم. درست بعد(این بعد، خیلی مسئله مهمی است، به یک نقطه عطف تاریخی اشاره می کند) از فشار دادن دکمه sendیادم آمد که لزوما این آدم ها نمی دانند که من چه کسی هستم و گویا باید در اس ام اس دیگر بهشان یادآوری بشود(نمی دانم چرا دوستانم این مسائل ساده را متوجه نمی شوند).
بعد هم در یک اقدام انقلابی و در حالی که اصلا متوجه نبودم دارم با خودم چه کار می کنم در یک اس ام اس دیگر مستقلا به کلیه افراد فوق نام خود را متذکر شدم. حالا از ظهر تا الان عزا گرفته ام و یک قران دو زار می کنم ببینم چقدر از کف داده ام. فکر کنم کل ورشکستگی مخابرات بعد از انتخابات را یک تنه جبران کردم، و شما نمی دانید این قضیه چقدر دردناک است.
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
دیالکتیک الله اکبر و گفتمان جنبش سبز از پس پنجره ها...
در شب های اخیر بعد از گفتمان رایج الله اکبری این روزها و ماهها شاهد یک تعامل خیلی جدی بین مردم از پشت پنجره هستیم. آن هم در وضعیتی که آدم ها اساسا دیده نمی شوند. بلکه صرفا از پشت یک سری پنچره با پرده کشیده شده با لامپ تاریک شما باید حدس بزنید که چه کسی ایستاده و چه می گوید!
قبل از هر چیز با الله اکبر گفتمان رسمی آغاز می شود. بعد یک مقادیری مرگ بر دیکتاتور می گویند. در همین لحظه عده ای از طرفداران دیکتاتوری! می گویند مرگ بر میرحسین!(من هیج وقت نمی فهمم چرا یک عده مرگ بر دیکتاتور را به خودشان می گیرند! آخر کسی اسم نمی برد که! به نظرم خیلی شایسته تر است که کسی جواب ندهد!) بعد گفتمان به این شکل ادامه پیدا می کند که یک نفر اظهار می کند"مرتیکه خفه شو به میرحسین فحش نده!" همانگونه که می بینید میر حسن کم کم کارکردش را به عنوان رهبر جنبش از دست داده و تبدیل به ناموس ملت می شود. تازه یک نفر دیگر در حمایت از او می گوید مرگ بر سه نقطه. رسما کار به گیس و گیس کشی از راه دور می رسد. بعد یک نفر از نمی دانم کدام پنجره خط می دهد" یا حسین..." بقیه هم که خیلی پایه هستند می گویند "میرحسین!"
و این گفتمان به همین شکل و تنها با اندکی تغییر هر شب تکرار می شود. اوج هیجانش هم وقتی است که بیرون باشی و راس ساعت ۱۰ را در خیابان های آپادانا در حال قدم زدن بگذرانی! بعد می بینی که هیچ چراغی روشن نیست،و کسی هم نایستاده و گویی که همه خوابند اما تمام محوطه لبریز از صدای گفتمان رایج این شب هاست.ساعت ۱۰ که می شود همه منتظرند یک نفر شروع کند.این روزها الله اکبر گفتن به قرص مسکن و شاید آنتی بیتیک ساعتی مردم تبدیل شده. کار نتیجه بخش یا خاصی نمی کند. اما آدم های نا آرام را آرام می کند.
پانوشت. رضا جلایی پور آزاد شد. سه روز پیش. دیدنش آنقدر قوت بخش بود و آرامش اش آن قدر تاثیرگذار که همه مان را تقریبا گیم اور کرد. اصلا انتظار این همه آرامش را نداشتم. چقدر "آزاد بودن" این آدم ها با این همه توانایی در کنار ما خوب است... این را هم بخوانید و لذت ببرید.
جمعه بیستم شهریور 1388
جمعیت غیر اقلیت بی سر و بی ته...
یادم هست در تمام مسیر یک چیز فکر من را مشغول به خود کرده بود. ابتدا و انتهای جمعیت. می خواستم بدانم کجای جمعیت هستم؟ یعنی جمعیت ممکن است تا کجا باشد؟ بعد هی با همین قد نصفه و نیمه برمی گشتم و عقب را نگاه می کردم و می دیدم که تراکم جمعیت خوب است و احساس اعتماد به نفس می کردم اما خب.. نمی دانستم از کجا تا کجا؟
بعدتر فهمیدم این فقط دغدغه ی من نیست. همه به این مسئله فکر می کردند. به هر ایستگاه بی آر تی که می رسیدیم آدم هایی که پایین بودند از کسانی که بالای ایستگاه ایستاده بودند می پرسیدند"آقا جمعیت زیاده؟"بعد آنها هم که صرفا به دلیل برخورداری از یک عزت نفس خیلی بالا به همه جا اشراف داشتند می گفتند"اوووه... حسابی." بعد من که قانع نمی شدم می پرسیدم"یعنی از کجا؟" آنها هم خیالم را راحت می کردند" سر و ته نداره خانوم..."
جواب های آدم هایی که از آن بالا دید داشتند البته خیلی امیدوارکننده بود. اما انگار یک چیزی بود که همه را مجبور می کرد به هر ایستگاه که می رسند یک دور چک کنند که یک وقت "اقلیت نباشیم". یک وقت ما جزء اراذل و اوباش و تخریب چی ها نباشیم؟
حقیقت این بود که ما اقلیت نبودیم. خیابان های تهران با تمام عریض و طویل بودنش در اختیار آدم هایی بود که به سختی را می رفتند.انگار باید تلقین دروغین تلویزیون و "رئیس جمهورش" را فراموش می کردیم. البته کسی ما را نشان نداد. دوربین به دست های صدا و سیما در مرخصی بودند. شاید هم نمی توانستند واقعیت را آنگونه که بود ببینند. اما خب...چه کسی توانست تکذیب کند، که آن روز ما بی شمار بودیم...؟
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
شب های آه...
پانوشت. می بینید؟ احیا آمده. یادمان نرود که دوستان هنوز زندانی اند و جایشان در کنار خانواده هایشان خالی ست. جایشان خیلی خالی ست. یادمان نرود. چیزی عوض نشده. مانده تا حقی ستانده شود...
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
مسدود شوند...
بعد هم در همان فضای سوت و کور که فقط در فاصله ی بین دو امتحان سر و صدای دانشجوها یک مقدار تغییرش می دهد سری به کتابخانه زدم، هیچ کجایش سمیه نداشت. بعد سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه پنجم. فکر می کردم شاید سایت دکترا سمیه داشته باشد اما خب. نداشت. به جایش به دیوارها و میزهای خالی اش نگاهی کردم ...(سمیه ی عزیز لطفا هر چه سریع تر به جایگاه های خود در دانشکده بازگرد. با تشکر).
روی برد یکی از تشکل ها حکمی صادر کرده اند(یا شاید صرفا گزارش باشد اما خب وقتی نقل می شود یعنی عمیقا مورد قبول است): با احزاب معاند مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی برخورد شود و مسدود شوند.
مسدود؟ چرا؟ مگر یک تشکیلات نصفه نیمه و بدون امکانات و بی هیچی که خودمان هم اساسا به آن انتقاد داشتیم با بودنش جای کدام اصولگرای طرفدار رئیس جمهور را تنگ می کند؟ نمی دانم...اصلا شاید این منطقی تر باشد. مرگ یکبار شیون یکبار. شاید اصلا ما توهم داشتیم که داریم مشارکت می کنم. شاید ما بودیم که پابرهنه دویده بودیم وسط بازی آقایان و خودمان را دعوت نکرده بازی داده بودیم. این طوری بازی شفاف تر می شود لااقل.
نمی دانم اگر فضا بازتر بود(!) احتمالا برایشان درخواست اشد مجازات هم می کردند. کما اینکه بارها و بارها از تریبون های مختلف به زبان بی زبانی کرده اند. مگر دیگر چه باید بگویند؟
همان طور که می بینید ما همه با هم در اینجا به تفکیک قوا می گوییم کشک. نمی دانم چرا اینجا مدعی و شاکی و مظلوم و مجری و قاضی و قانونگذار همه از یک جنسند. نه می شود حرفی زد و نه شکایتی. آدم خنده اش می گیرد. همه چیز مثل کاریکاتور است.
دانشکده یک حس گیجی دارد برایم. انگار همه داریم نقش آدم هایی را بازی می کنیم که فراموش کرده اند چه گذشته در این مدت. آدم ها می آیند. می روند. زیر لب سلامی می کنند. از امتحان می پرسند و می روند. اوضاع اما سخت خاکستری ست...
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388
وقت رفتن!
پانوشت. مینایی! جوابت را بخوان.
شنبه چهاردهم شهریور 1388
من باب کامنت های تاییدشده و نشده ی پست قبلی!
۲. مینایی جواب کامنتت را داده ام بخوان. (رسما انگار دارم اس ام اس می زنم)!
جمعه سیزدهم شهریور 1388
رسانه ها، در خدمت و خیانت به جنبش سبز
اگر یادتان باشد روزهای اول تمام تیترها و هدلاین های شبکه های خبری جهان، ایران بود و protestبعد از انتخابات. الجزیره، بی بی سی، العربیه، فرانس ۲۴. امکان نداشت که خبری شروع شود و اولین آن، وقایع ایران نباشد. بعد هم کارشناسان مسائل خاورمیانه و ایران می آمدند و اوضاع را تحلیل می کردند. در بین بیشترین جست و جوهای گوگل و یاهو هم کلمه ی "ایران" و اعتراضات در صدردیده می شد.
این وضعیت تا قبل از سخنرانی رهبری در نماز جمعه ادامه داشت و شبکه ها پوشش کاملی از راهپیمایی های مردم و بیانیه های موسوی ارائه می کردند. گذشت. بعد از منع گسترده و علنی راهپیمایی و برخوردهای خشونت طلبانه با کسانی که کماکان جسارت می کردند و به خیابان ها می آمدند شیوه پوشش خبرها تغییر کرد. خبرنگاران بی بی سی و برخی شبکه ها اخراج شدند و همه چیز محدود شد به اخبار و عکس ها و فیلم هایی که خود مردم مخابره می کردند. تا این دوره تقریبا همه مخاطبان ماهواره از هرقشری تبدیل شده بودند به مخاطبان شبکه های خبری. بعید می دانم در آن اوضاع و احوال کسی سراغ پی ام سی و تپش ۲ را گرفته باشد!(اگر کسی بود به من بگویید من خودم به خاطر این حجم از عزت نفس از او قدردانی می کنم).
مدتی بعد، که تقریبا می شود گفت راهپیمایی ای به آن شکل انجام نشد و اتفاقات در دنیای مجازی و احیانا از پشت پنجره ها و بالا پشت بام ها دنبال می شد، شبکه های خبری هم عقب تر نشستند. احتمالا جذابیت الله اکبر گفتن مردم خیلی کمتر از زد و خوردهای خیابانی و گاز اشک آور و بیانیه های رادیکال موسوی و کروبی بود.
از همین دوره به همان نسبت مخاطبان ایرانی شبکه های خبری جهانی کمتر شدند. دیگر کسی خیلی حوصله دیدن مستندهای بی بی سی از افریقا را نداشت(منظورم BBC WORLD است نه فارسی).
به جایش انرژی هایی که تا قبل از آن صرف فعالیت های بیرون خانه ای و خیابانی می شد به درون نشست و آرام آرام ته نشین شد. بالاترین و فیس بوک و وبلاگ های بعضی از سیاسیون خارج از کشور منبع تخلیه کننده این انرژی ها شدند. با همین مقیاس شبکه های ENTERTAINMENT مثل همان پی ام سی و بعضی های دیگر با تغییر برنامه ها و تطبیق دادن خودشان با حال و هوای ایران مخاطبان خودشان را بدست آوردند. دیگر دور، دور داریوش بود.با همان آهنگ معروف دوباره می سازمت وطن و آهنگ های دیگری با همین تم. همین طور خواننده هایی که با لباس های مشکی و احیانا سبز سعی می کردند القا کنند که ما گرچه آنجا نیستیم ولی با شماییم.
این دوره هم به نظرم کم کم تمام شده و برنامه های شاد و رقص و آوازهای همیشگی آنها برگشته سر جای خودش. الان یک جورهایی انگار دوره ریکاوری است. برای همه. حالا یا آنها ما را به این سمت می برند و یا این خواست ماست که آنها به این سمت بروند. حالا همان انرژی ای که تا چند وقت پیش با بالاترین و غیره خودش را تخلیه می کرد حالا هر از گاهی ای میلی می خواند و فوروارد می کند و تلویزیون را نگاه می کند و سری تکان می دهد و شب ها هم فکر می کند که چه خوب می شد اگر این طوری نبود. حالا دیگر همین فکرها و کارهای اندرونی سوپاپ اطمینانی شده برای وجدان ها.
حالا دوران همزیستی مسالمت آمیز ماهواره و تلویزیون است. دوران صدای امریکا و تفسیر خبر و بعد" بزن ۳ ببینیم چی داره". البته قطعا با شدت کمتر(چه کسی است که نداند صدا و سیما چه قدر بی منزلت شده و کم طرفدار).
معلوم نیست دوره بعدی کدام باشد. فعلا ایران در راس هیچ خبرگزاری و سایت و موتور جست و جویی نیست. اگر هم باشد ربطی به ملت ایران ندارد. همان بحث های همیشگی و خسته کننده بسته های پیشنهادی و ان پی تی و انرژی هسته ای است.
من عمیقا mediaرا ابزاری می دانم که می تواند واقعیت را بسازد. کاش رسانه ها این طوربه سمت فترت نروند.گرچه... شاید خودشان بازنمای واقعیت ها باشند.
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
خوابیدن و نرسیدن!
سه شنبه دهم شهریور 1388
اطلاعیه!
لذا خواهران و برادرانی که پاتوق شان الو کیهان است و از تساهل نظام به ستوه آمده اند و هر روز زنگ می زنند اعتراض می کنند که"تسامح کافی است! به جای محاکمه ی پادوهای اصلاح طلبان با سران اغتشاشات برخورد کنید" می توانند شب به شب "منزل و بچه ها" را جمع کنند و همراه با بساط تخمه و چایی از چهره های نادم و سخنان برآمده از دل اصلاح طلبان قدیم و اغتشاشگران فعلی، لذت ببرند و درس ها بگیرند.
پانوشت.امروز شنیدم حمزه غالبی از زندان آزاد شده. عمیقا مایه ی خوشحالی ست. این روزها اما خبر آزادی هر انسان آگاه و آزاده و بی گناهی را که می شنوم ناخودآگاه به آن روزهای اول فکر می کنم. به آرمانشهر کوچک مان. به جامعه ای که می شد ساخت و در سایه ی آن راحت تر نفس کشید. به آدم هایی که صادقانه دویدند. اما راست گفت میرحسین. انگار هرچه بیشتر دویدیم رسیدن دیگران را به نظاره نشستیم.
قرار نبود تمام رویای ما بشود آزادی دوستان مان. قرار نبود برسیم به اینجا و حسرت نبودنشان و جای خالی شان را بخوریم. دوستان ما که آزاد بودند، ما می خواستیم کشورمان آزاد باشد...
یکشنبه هشتم شهریور 1388
پس لرزه های جنبش سبز!
اما دیوارنوشته ها را باید از نزدیک ببینید. یک جمله بیست بار خط خورده و به ۲۰ شکل تصحیح شده! اول یک نفر آمده نوشته مرگ بر یک مقام بالایی. بعد یک عده سریعا آمده اند خط زده اند و تبدیلش کرده اند به مرگ بر موسوی. بعد یک نفر آمده مرگ را از اولش خط زده و نوشته زنده باد. بعد یک نفر دیگر آمده آن موسوی آخر را خط زده و تبدیلش کرد به احمدی نژاد. بعد یک نفر مرگ را خط زده و کرده درود. یک معتمد به نفسی هم کل قضیه را خط خطی کرده و نوشته موسوی خائن است.
این اتفاق کم و بیش در بیشتر جاهای شهرک افتاده و به شیوه های مختلف نظرات دوستان ابراز شده. تابلوها هم هر روز دارد اصلاح می شود. البته اصلاح می شود که نه! یعنی ماست مالی می شود. هیچ جایی نیست که شما اثری از شعار و درورد و مرگ و تلاش برای ماست مالی کردنش پیدا نکنید.
تصور کنید کسانی را که کار عمده شان اینست که بیایند بگردند این شعارها را پیدا کرده و سپس کاری کنند که دیده نشود!
شنبه هفتم شهریور 1388
دانشگاه معظم تهران!
وی همچنین افزود"هم صدا و سیما به دانشگاه اعتماد ندارد و هم در دانشگاه به صدا و سیما انتقاداتی هست. از جمله اینکه چرا باید فیلم های خارجی پخش شود؟ چرا نباید به جایش تولیدات داخلی باشد؟" (توجه کنید که این، اصلی ترین انتقاد دانشگاه به صدا و سیما است.)
ها! وی همچنین طی یک مثال دقایق متمادی درباره ویترین و مغازه صحبت کرد و گفت سایت دانشگاه تهران ویترین آن است. در همین زمان مجری برنامه اعلام کرد در زمینه وب دانشگاه تهران رتبه ۹۹۰ است.
برنامه امروز کلا خیلی روشنگر بود و من را عمیقا روشن کرد. چرا که متوجه شدم یا فیلمنامه نویسان سر کارند، یا اساتید ادبیات دانشگاه تهران سر کارند، یا ما سر کاریم، یا دانشگاه تهران سر کار است که با حسن مدیریت حضرات رتبه اش در زیر زمین رنکینگ است.
پانوشت۱. حواس دوستان هست که کامران دانشجو قرار است وزیر علوم باشد یا نه؟
پانوشت۲.احمدی نژاد رئیس جمهور من نیست و نخواهد بود. حرف زدن و نقد کردنش را هم به مثابه مشروعیت دادن ضمنی به او می دانم. اما ته ذهنم دارم فکر می کنم چه قدر کیف خواهم کرد اگر کل وزرای پیشنهادی اش failشوند.
جمعه ششم شهریور 1388
"ای وااااای! بیچارمون کردی،آی!! نجاتم بدین!" بعد با این حرکات کاری می کند که آدم به یکباره شوکه شود و ناگهان ترمز کند. "وااااای! این چه طرز ترمز کردنه! باید با خونسردی ترمز کنی!"
آیا این پایان کار است؟ نه! این تازه آغاز ماجراست. کافی است یکهو اشتباه کنم و به سرم بزند که یک مقدار صدای ضبط را زیاد کنم.از نو شروع می شود"با دنده یک و سرعت ۳۰ تا، نانسی می گذاری که فاز بگیری؟؟" بعد هم خیلی با اعتماد به نفس سی دی را بر می دارد و می رود روی رادیو پیام.
تازه، به جای من هر جا و هر زمانی که خودش صلاح بداند بوق می زند. هیچی دیگر...این هم بساط تازه ماست.
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
بی خوابی!
چهارشنبه چهارم شهریور 1388

پانوشت.دست راستم را بالا می گیرم و سوگند یاد می کنم این مرد هیچ ارتباطی با صفایی فراهانی ندارد.
سه شنبه سوم شهریور 1388
بدون شرح...
دوشنبه دوم شهریور 1388
می رویم که داشته باشیم، سمیه در خانه...
البته بماند بین خودمان و خودش نفهمد یک وقت که که یک مقدار به قول خبرنگاران بی مزه ی۲۰ و ۳۰ در سونا بوده گویا، اما به جایش لبریز از روحیه است. یعنی در این حد که آدم می تواند فکر کند از سواحل باهاماس و مسابقه انتخاب دختر شایسته برگشته!(خب این تنها رویداد جدیدی است که می توانستم به خاطر بیاورم)! البته جوری که من از صحبت هایش برداشت کردم آنجا هم برای خودش مادربزرگی بوده. در حین صحبت کردن و سوال و جواب با بازجویان هم گویا در صدد ارشادشان بوده! باور کنید! دور نمی بینم چند وقت بعد عده ای از بازجویانش بپیوندند به صف توابین این طرفی!(حالا سر فرصت سر به سرش می گذارم، هنوز افطاری اصلی را برگزار نکرده، این جور کارها خطر دارد.یک وقت می بینی پس فردا دعوتمان نمی کند می گوید تو باکتری هستی باکتری که افطاری نمی خواهد!)
فعلا اوضاع روبه راه است. شنیدن صدای سمیه و دیدن چهره اش وقتی می خندید برای کی مدت نامعلومی سرحالمان آورده. فلذا باید به همه ی دوستان برادران و خواهران عرض کنم، الیوم دیدن سمیه از اوجب واجبات است!
