جمعه سی ام مرداد 1388
فکرهای ناجوانمرد
کله ام شده مثل زمین کشتی. مثل کیسه بوکس. مثل آن حریفی که ضربه خورش ملس است. و هی گیر حریفان ناجوانمرد می افتد.
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
اخبار خوب از سمیه و رضا جلایی پور...
وای. نمی دانم با این شوق چه کنم؟ شوق آزادی تو برای منی که هرگز نفهمیده ام تو در این ۷۰ روز چه کرده ای؟
دلم می خواهد زودتر زودتر ببینمت. خیلی دلم می خواهد گوشی ات را روشن کنی. زودتر وبلاگت را که جایش سخت در بین وبلاگ ها خالیست راه بیندازی. زودتر بیایی پیش خودمان.
وای. هرکاری می کنم آرام نمی شود این شوق. این حس عجیبِ غریبِ آزادی تو. انگار قرار است خودم آزاد شوم دختر. انگار قرار است یک اتفاق خیلی خوب بیفتد. یک اتفاق بزرگ. چه کسی باور می کند؟ سمیه؛ با همان عینک آفتابی، با همان پراید زرشکی با ضبط نو و ببئی های سه قلوی معروفش، با همان کیف پول چرم اش که دست می گرفت و از طبقه ۵ راه می افتاد به طرف بوفه و چشمک می زد که دسته جمعی خراب شویم سرش بلکه چایی و شکلات مهمان مان کند. سمیه دارد می آید این طرف آن دیوارهای بلند. حس می کنم در این ۷۰ روز ۷۰ سال بزرگتر شده برایم. پر از درس. پر از پختگی... خیلی دلم می خواهد ببینمش.
۲.دیشب وبلاگ عماد بهاور را که خواندم کلی بغض کرده بودم. از رضا نوشته بود. که در زندان چه می کند؟ از اینکه گفته" برای یکسال انفرادی اش برنامه دارد و هرگز بر خلاف اعتقادش اعترافی نمی کند". بعد یکدفعه پر از ترس شدم. خدایا... کاش بیاید بیرون. دیگر بس است. حالا فوقش برنامه هایی که برای آنجا ریخته روی هوا می ماند. او که کارش را خوب بلد است. فورا برنامه ی جایگزین می گذارد...
امروز شنیدم برای رضا جلایی پور وثیقه اش را گذاشته اند و به امید خدا فردا آزاد می شود. راستش انقدر این روزها دنبال خبر بوده ام از این طرف و آن طرف، که ببینم تکلیف این دوستان مان چه می شود، اصلا باور نمی کنم. یعنی... باورش سخت است. خیلی هیجان زده ام. برای زهرا جلایی پور عزیز که همه ی اشک هایش را نگه داشته برای شادی آزادی اش.. برای فاطمه شمس که در تمام این روزها در یک سنگر دیگر مبارزه کرده...
امشب را می خواهم با شادی سر کنم. خودم را یک فصل مهمان کنم به تصور یک لحظه چهره ی خوشحال بچه ها و خانواده هایشان.به آن لحظه اول که در زندان باز می شود. امشب باید شب خوبی باشد. برای اینکه فردا در راه است.
پانوشت. جای اعتماد ملی بین دسته ی روزنامه های پدر وقتی از راه می رسد خالی است. آدم همه اش دنبالش می گردد. خب... وقتی روزنامه نگار و سردبیرش را بی دلیل ببرند و هیچ جوابی هم ندهند چرا فکر می کنم توقیف بی جهت اعتماد ملی اتفاق عجیبی است؟ نه اتفاقا با تاخیر انجام شده. خیلی هم طبیعی است. طفلک کروبی چه ساده لوحانه از دادستان تهران و نیروی انتظامی درخواست کرده بود که نیروهایشان را بفرستند برای کنترل دار و دسته ی کودتاچی که می خواستند جلوی دفتر روزنامه تجمع کنند. از هیچ کس هم نه دادستانی! آن ها نه گذاشتند و نه برداشتند روزنامه را با جایش بستند.
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388
همین طوری!
۲.لامپ تصویر تلویزیون اشکال پیدا کرده. پدر کلا با تحریم هایی که این روزها مطرح می شود خیلی موافق نیست و خیلی همراهی نمی کند."بابا نظرت راجع به تلویزیون جدید چیه؟" " ولش کنید. اصلا مگر تلویزیون تحریم نیست؟ آدم که به هموطنانش خیانت نمی کند!"
۳.چرخ می خورم و دور می شوم. از همه ی دنیا. دور دور. نمی دانید چه لذتی دارد...
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
مصاحبه های دوزاری و دم خروس!
در دادگاه نامبرده بعد از اتمام جلسه، خبرنگاران دوزاری(آخر من حرفه خبرنگاری و روزنامه نگاری را خیلی دوست دارم لذا باید اینها را با یک صفتی از خیل خبرنگاران و روزنامه نگاران با شرافت جدا کنم) می روند سراغ وکلای دوزاری که یکی شان را از قضا پدر خیلی خوب می شناسد (همان آقای دکتر مهدوی،وکیل فرانسوی زبان) و می پرسد:خب! دادگاه چطور بود؟ بعد طرف انگار مثلا مسابقه بسکتبال بوده می گوید:خیلی دادگاه خوبی بود. بنده با موکلم در ارتباط بودم. همه چیز خیلی خوب بود. قاضی با آرامش به دفاعیات (بخوانید اعترافات) گوش می کرد.جای خسته نباشید داره.
بعد می رود سراغ وکیل بعدی."آقا خسته نباشید، سطح دادگاه چطور بود؟" یکی نداند فکر می کند مثلا دارد در مورد سوالات کنکور یا المپیاد ریاضی یا چه می دانم جشنواره فجر سوال می کند. بعد طرف هم که کلا آدم اشتباهی است می گوید"خیلی سطح دادگاه خوب و بالا بود. دست همگی درد نکنه(ولش می کرد می گفت من از همه ی عوامل دادگاه و پدر و مادرم و همسر عزیزم به خاطر زحماتشون تشکر می کنم!).
اما نقطه اوج ماجرا را دیگر عمرا نمی توانید حدس بزنید. پسر در حالی که روی صورتش یک گودی بنفش است و زیر نور دادگاه خیلی چیز تابلویی است می گوید:در دادگاه خیلی با ما رفتار خوبی می شد و ما هیچ مشکلی نداشتیم.وای...چطور ممکن است یک عده انقدر سطحی و بسیط باشند. خب ولش کنید. لااقل بگذارید سکوت کند! حقیقت را عاقلان دانند.
پانوشت۱. روز مرگ عدالت فرا رسیده به گمانم.
پانوشت۲.پیشنهاد می کنم با توجه به اینکه همه ی عزیزان زندان رفته در دادگاه ابراز ندامت می کنند و خوشحالند که به راه حق و حقیقت بازگشته اند و از آنچه واقعیت است مطلع شده اند و همچنین بعد مشاهده این دادگاه قانونی و وکیلان خوب و حرفه ای و فضای به آن آرامیکه تازه در آن برای آدم کلیپ هم پخش می کنند، به همه ی هموطنان عزیز پیشنهاد می کنم برویم خودمان را معرفی کنیم. باشد که در این اندک سالهای باقی مانده عمر! به راه راست هدایت شویم.
پانوشت۳ چند وقت بود سینمای خانگی را تعطیل کرده بودم. دیشب مجددا بازگشایی اش کردم و خود را به اولین فیلم بلند نیکی کریمی با نام"چند روز بعد" مهمان کردم. فیلم نامبرده به من این نکته را یادآوری کرد که هر بازیگر زیبایی لزوما کارگردان خوبی نیست همان طور که هر ایده جالبی فیلمنامه خوبی نیست. همین طور که هر کار بی مزه و خنکی روشنفکری نیست. و کلا می شود فیلم نساخت و آبرودار زندگی کرد.
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
حالا این طور که بقیه می گویند خیلی گذشته. تمام آن لحظه هایی که چشمانم را می بستم و پیش سمیه بودم شده ۹ هفته. من خیلی منتظرم. که یکدفعه ناغافل بیایم اینجا وبلاگم را ببینم. بعد نظرات را. بعد در حالی که صفحه جدید نظرات دارد باز می شود و من چشمانم را بسته ام و دارم دختری را تجسم می کنم که در سلولش نشسته... آرام و طفلکی کامپیوتر و اینترنت هم ندارد و دارد به سختی روزگار بدون تکنولوژی را یر می کند، یکدفعه ببینم که یک نفر به اسم سمیه کامنت گذاشته:"کجایی تو باکتری؟من اومدم بیرون..."
پانوشت. بهترین خبر این چند ماه زندگیم را همین الان شنیدم. حسام سلامت آزاد شد. خیلی خوشحالم. برای خودش، همسرش،مادر نگرانش و تمام دوستانش.
جمعه بیست و سوم مرداد 1388
کودن ها به بهشت نمی روند
چرخه حکومت نخبگان. این اولین و کلیدی ترین حرفی است که می شود از پاره تو نقل قول کرد. حکومت در چرخه ای از نیروهای نخبه می گردد اما به فرودستان واگذار نمی شود.اما راستش در تطبیق این مسئله و حاکمیت همیشگی نخبگان با وضعیت فعلی جمهوری اسلامی عمیقا دچار تردید شده ام. جمهوری اسلامی هم اکنون در میان چرخه ای از نادانان و کوته فکران که همواره بدترین و ساده ترین راه را انتخاب می کنند گیر افتاده.نه! جان من جمهوری اسلامی را تصور کنید در قامت یک انسان که یک جا گیر افتاده.
هم اکنون نخبگان در غل و زنجیرند و کودن ها آزاد. البته عمرا بدانند با دستان خودشان چه اعتباری برای عزیزان دربندمان دست و پا کرده اند و چه اسطوره های مقاومتی ساخته اند ازشان. موقتا عصر جولان دادن آنهایی ست که هیچ جا به هیچ حسابشان نمی کنند. اما خودشان هم می دانند چیزی بیش از یک سر و صدای موقت نیست. کودن ها هیچ وقت در هیچ کجای تاریخ جایی نداشته اند...
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
اعترافات سردار!
سردار احمدی مقدم، یکی از سردارهای نامبرده گفته در ماجرای کهریزک من هم مقصرم. آن وقت هیچ کس هم ککش نمی گزد که خب...ای مقصر! ای صادق! ای صریح! ای اسطوره اعتماد به نفس... خب اگر مقصری به جای این فردین بازی های بی نمک بگو مجازاتت کنند. برو ور دل دوستان ما ببین چه مزه ای است. البته به گمانم خیلی کوچک تر از آنی که طاقت بیاوری. همان روز اول به هر سازی بگویند می رقصی. اگر هم تقصیر مجازات ندارد بی زحمت این بچه های ما را هم ولشان کنید. فوق فوقش تقصیرکارند دیگر! مجازات که ندارد؟
سه شنبه بیستم مرداد 1388
قصه های تلویزیونی
پیش بینی می کنم چند وقت بعد یکی از این خبرنگارهای دوزاری که در انتظار ارتقاء و اعزام به بلاد کفر است برود سر یک زمینی که زیر کشت است و یک خانمی که خیلی هم زحمت کش می نماید دارد روی آن کار می کند و مثالا شخم می زند. بعد خبرنگار روبه دوربین و ما می گوید اینجا کهریزک است. همان جا که منافقین می گویند زندان بوده و عده ای کشته شده اند. بعد می رود سراغ خانم زحمت کش."خانم خسته نباشید. شما چند وقته که اینجا کار می کنید؟" خانم هم در حالی که عرق از پیشانی پاک می کند می گوید سالهای ساله. چطور؟ بعد خبرنگار دوزاری می گوید" عده ای ادعا می کنند اینجا زندانی بوده و در آن جوانان را شکنجه می کرده؟" زن هم می گوید"نه. من تکذیب می کنم. اینجا سالهای سال است که زمین زراعی می باشد و من و خانواده ام داریم این جا زحمت می کشیم. من از دولت درخواست دارم با تمام کسانی که این شایعات را مطرح می کنند برخورد جدی کند. ما اینجا آبرو داریم". بعد هم جهت حسن ختام یک تماسی می گیرند با مثلا مادربزرگ این خانم ه ۱۱۸ سالش است.(ظاهرا جواب می دهد این کار)"حاج خانم این جا چندساله زمین زراعیه؟" حاج خانم مربوطه هم می گوید "اوووه. از ۱۰۰ سال پیش."
و همان طور که خودتان با چشمان خودتان می بینید اصلا پرونده ای به نام کهریزک وجود ندارد و از اساس زیر سوال است و زایش ذهن بیمار استعمار پیر است.
جمعه شانزدهم مرداد 1388
امروز یک سر رفته بودم خیابان ولیعصر. بعد از مدت ها که حال و هوای خیابانگردی های سابق از سرم پریده بود کلی پیاده در خیابان راه رفتم. فکر می کردم هیچ کس زنده نیست. هیچ کس نای نفس کشیدن ندارد. خیابان ها خالی ست. اما خب. باز هم اشتباه قدیمی. خیابان پر بود از آدم ها. پر از بچه هایی که بستنی قیفی متری لیس می زنند جلو پارک ملت. پر از پیرزن هایی که دامن کوتاه می پوشند و ناخن شان را لاک می زنند و یاد دوران خوش تیپی شان در عصر آن خدابیامرز می افتند. بله. من امروز مطمئن مطمئن شدم. آدم ها سخت مشغول زندگی کردن اند. سخت...
پانوشت۱. شبها از یک جای اتاقم صدای به هم سابیدن دندان سوسمار می آید. به پدر که می گویم سرش را هم از روزنامه بلند نمی کند."یک دور اجرا کن ببینم چطوری است؟" "مگر من سوسمار هستم؟" "اگر نیستی پس از کجا صدایش را تشخیص می دهی؟ لااقل باید بتوانی یک اتود از صدایش بزنی یا نه؟"
پانوشت۲. مصاحبه گر از من پرسید"why dont you have any job?" سپس من خیلی خجالت کشیدم.
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
پرده ناتمام...
اولین برنامه سیاسی انجمن اسلامی برگزار شد. "شهر اصلاح طلب". مهمانانش هم ابطحی بود و عطریانفر و رمضان زاده.
آن روزها دعوای بچه ها بود سر اینکه شرکت کنیم در انتخابات شوراها یا تحریم کنیم. یکی از بچه ها آمد پشت تریبون و شروع کرد به انتقاد کردن از مشارکتی ها و اصلاح طلب ها. همه چیز دقیق یادم است. عطریانفر واسطه شد. سعی کرد اوضاع را آرام کند. ابطحی هم همین طور. می گفت رای ندادن فایده ای ندارد. چقدر عجیب است. این روزها که دادگاه ابطحی و عطریانفر را دیدم و احتمالا رمضان زاده هم در راه خواهد بود همه اش یاد آن روز می افتم. یاد لحن ابطحی؛ با آن همه جسارت. آن برنامه اولین مواجهه من با نیروهای سیاسی ای بود که تا قبل از آن تنها در روزنامه ها اسمشان را خوانده بودم.
پرده دوم. حالا سال سوم هستم. عضو شورای مرکزی انجمن. قرار است برنامه ای برگزار کنیم با عنوان سلسله جلسات نقد دولت نهم. تاج زاده می آید و مهمان انجمن می شود. سخنرانی افشاگرانه ای می کند. هرچند خیلی در موضوع نیست اما حرف دل خیلی هایمان است. پر از جسارت. شجاعت. حق طلبی. تاج زاده آماده است انگار. اما نه آماده آنچه دارد این روزها اتفاق می افتد..
پرده سوم. باز هم همین امسال. فعالیت های انتخاباتی کم کم شروع می شود. ستادها و مجموعه ها شکل می گیرند. 88. پویش موج سوم. رضا جلایی پور آمده ایران و وارد میدان شده و سخت فعالیت می کند. دانشجوها عزم جزمی دارند. می خواهند پیروز شوند. همه چیز خوب است. با بودن رضا جلایی پور و شناختی که از او هست همه مطمئنند که همه چیز سر جایش است. کمتر از 6 ماه گذشته از آن روزها. اما چیزی سر جایش نیست. رضا جلایی پور هم...
پرده چهارم. دیگر می شود گفت ایام انتخابات است. آماده شده ایم که با صدای بلند فریاد بزنیم زنده باد خاتمی. در جلسه اول گردهمایی فعالان سراسر کشور در مسجد امیر امین زاد سخنرانی می کند. پیروزی نزدیک است. مگر می شود خاتمی بیاید و نشود؟ اصلا مگر امکان دارد؟
خاتمی کنار می رود. همه ناراحت می شوند. موسوی می آید. نمی دانیم با آن همه تشکیلات و ستادی که برایش برنامه ریزی شده بود چه کنیم. چیزی نمی گذرد که همه یاران خاتمی می شوند حامیان موسوی. بعدتر در ستاد قیطریه امین زاده را دیدم باز. از کنار بچه ها رد می شد وبا اطمینان لبخند می زد و شوخی ای می کرد. با آن همه اطمینان؛چاره دیگری جز پیروزی نبود. حالا امین زاده، بدون آن چهره بشاش در دادگاه منتظر است تا اغتشاشگر بخوانندش...
پرده پنجم. سمیه را اولین بار که دیدم در یک جلسه بود که آنقدر گره خورده بود و کاری از پیش نمی رفت همه دست به دامن او شده بودند. بلکه بیاید و گرهی باز کند! نمی شناختمش. فقط اسمش را شنیده بودم. و یک چیز دیگر:حسابی خوش فکر است. همان طور شد. آمد و در طرفه العینی با همفکری خودمان طرحی نوشت و قرار شد اجرایی اش کنیم.
آن ماجرا تمام شد. ما دیگر رفیق شده بودیم. خیلی. بارها از فکر و کمکش استفاده کردم. همین طور،بارها از امکاناتش برای غذا خوردن در سلف اساتید استفاده کردم! ایام انتخابات که شد او هم تمام قد وارد شد. ما هم بعدتر به هوای او این طرف و آن طرف رفتیم. وقتی هم بخاطر تنبلی نمی رفتیم یک نیمچه دعوایی می کرد که البته ما خیلی جدی نمی گرفتیم.
دوم خرداد سمیه برنامه ورزشگاه آزادی را برگزار کرد. شب قبل از برنامه در ستاد همه دیدند که چطور یک تنه به همه ی کارها رسیدگی می کند.
سمیه دوست خوبی است. دوست و به قول خودش مادربزرگ. اما حالا...
این پرده آخر خیلی عجیب است. خیلی. دلم می خواهد زودتر تمام شود. دلم می خواهد زودتر با سر بلند بیاید و لبخند بزند و سراغ خودم و وبلاگم را بگیرد و وقتی هم که حال و حوصله درستی ندارم بگوید"تو چرا اینقدر بی حوصله ای بچه جان...".
پانوشت. این عکس ها...پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
بیانیه تشکلهای دانشجویی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران درباره تحولات اخیر کشور و بازداشت و پروندهسازی برای جمعی از دانشجویان دانشکده
در پنجاه روز اخیر مردم ما شاهد اتفاقات بدیعی بوده اند که در طول تاریخ این کشور کم نظیر است. به واقع دهمین انتخابات ریاست جمهوری و پیامدهای آن فراتر از یک انتخابات ساده و معمولی، تاثیراتی بسیار عمیق بر ساختارهای سیاسی و دستهبندیهای اجتماعی ما به جای گذاشت.
در این انتخابات از یک سو جریان حاکم با هدف تثبیت وضع موجود و از سوی دیگر ارادهی عمومی مردم با رویکرد تغییر این وضع پا به میدان رقابت گذاشتند. نتیجه اعلام شده از شمارش آرای مردم وقتی در کنار اقدامات پیش و اندکی پس از برگزاری انتخابات قرار گرفت، موجی از بی اعتمادی را در میان بخشهای وسیعی از جامعه پدید آورد که موجب اعتراض آنان به این نتیجه شد. واکنش جریان حاکم به این موضوع اما واکنشی نامتناسب بود. شروع دستگیری وسیع فعالان سیاسی از ساعتی پس اعلام نتایج، تهدید و تحدید رسانههای غیر دولتی، حمله به خوابگاههای دانشجویی در تهران و تعدادی دیگر از شهرستانها، سرکوب گسترده راهپیماییهای مسالمت آمیز مردم معترضی که همگی در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی عمل میکردند، اقداماتی است که نمیتواند به راحتی به عنوان یک واکنش طبیعی به اعتراضات مردمی توجیه شود.
در میان افراد دستگیرشده جمع زیادی از جوانان و دانشجویان و از جمله سه تن از دانشجویان ممتاز فعلی و سابق این دانشکده خانمها و آقایان سمیه توحیدلو(دانشجوی دوره دکترای جامعه شناسی)، حسام سلامت(دانشجوی دوره کارشناسی ارشد جامعه شناسی) و محمدرضا جلایی پور(دانشجوی دوره دکترای جامعه شناسی) نیز حضور دارند که مایه نگرانی ماست.
متاسفانه جریان حاکم در این مدت با هدف توجیه حرکت کودتاگونه خود و به پیروی ازنظریهی کلاسیکی که هر گونه اشکال خشونت را ناشی از ضعف قدرت و یا ترس توهمگونه میداند، با زیر سوال بردن کوششهای شرافتمندانه منتقدین سیاسی و اجتماعی اقدام به ایراد اتهامات سنگین و بیپایه نموده است. اتهاماتی که در اخیرترین اقدام این جریان در کیفرخواست ارائه شده در دادگاهی که از سوی حقوقدانان مستقل با اشکالات عدیده ای مواجه شده، بیش از هر چیز حول دو محور تلاش برای براندازی نرم و برپایی انقلاب رنگی و نیز ارتباط با اعضای گروه منافقین دسته بندی شده است.
به باور ما که جملگی دانشجوی علوم اجتماعی هستیم و بر پایه نوع تحصیلات مان که ارتباط وثیقی با مقوله تحولات سیاسی و انقلاب از هر نوع آن دارد، انقلاب رنگی در جایی ممکن است که مخالفان، توان بالایی برای سازماندهی نیروهایشان داشته باشند، امکانات پشتیبانی از این نیروها فراهم باشد، رسانههای وسیع نیز ارتباط مستمر میان این نیروها را فراهم نمایند و در مقابل نیز گروه حاکم به هر دلیل توانایی خود را برای سرکوب از دست داده و امکان بسیج توده ای نیز نداشته باشد. به علاوه اینها چنین انقلابی باید از شکافهای فعال و نیرومندی چون شکاف قومیتی یا شکاف نسلی انرژی بگیرد. چنین شرایطی به هیچ عنوان در کشور ما وجود نداشت و این مطلب پس از اتفاقات کشورهای شوروی سابق، بارها و بارها به طرق مختلف از سوی اساتید ما مورد تاکید قرار گرفته است. مرتبط دانستن ارادهی عمومی مردم معترض به عناوینی چون انقلابهای رنگی، تنها میتواند از اذهانی تراوش کند که علوم انسانی را محصول نفس اماره میدانند و به دنبال استحالهی این علوم و راه انداختن انقلاب فرهنگی دیگری هستند.
چگونه باور کنیم جریانی که مورد حمایت جمع وسیعی از نخبگان و عالمان و دانشمندان علوم انسانی بوده و از آنها مشاوره گرفته است، میتوانسته دچار چنین خطای فاحشی شود؟ اتهام تلاش برای براندازی نرم به فعالان انتخاباتی، از نظر ما صرفا تمسک به یک افترا برای توجیه اقدامات سرکوب گرانه و حذفی است و ریشه ای در واقعیت ندارد.
اتهام دیگری که به جمع زیادی از نخبگان دستگیر شده وارد شده، اتهام عضویت یا همکاری با اعضای گروه منافقین است. متاسفانه پرونده سازان به این موضوع توجه نکرده اند که با ایراد این اتهام در واقع در حال زنده کردن گروهی هستند که با بی توجهی مردم ایران و سقوط حامی بزرگ آن اندک اندک به یک مرده سیاسی بدل شده است. اساسا در باور ما نمی گنجد گروهی که تمام توانش به برگزاری تجمعهای چند نفره در خارج کشور و برخی حرکتهای ایذایی در داخل محدود شده، بتواند هدایت حرکتهای مردمی را در دست گرفته و جمعی از نخبگان و از جمله دانشجویان برجسته را به استخدام خود درآورد. کسانی که چنین اتهامی را در پرونده فعالان سیاسی و دانشجویی گنجانده اند اگرچه نمی توانند از این طریق این عزیزان را بدنام و طرد نمایند اما با کمال تاسف در مسیر تجدید حیات این گروه ورشکسته که اینک حتی از عراق نیز رانده شده، قدم میزنند.
از سوی دیگر این دادگاه پراشکال در حالی برگزار شده و در شرایطی جمعی از سرآمدان این جامعه که تا پیش از این انتخابات در حلقه ی همین سیستم معنا و حیات اجتماعی پیدا میکردند را به اتهامات واهی محاکمه میکند، که ما در پنجاه روز گذشته شاهد تعرض به منازل مردم و خوابگاههای دانشجویی بوده ایم، سرکوب معترضین را به غیر قابل توجیه ترین شکل در خیابانهای شهر تجربه کرده ایم، کشته شدن کسانی را دیده ایم که تنها جرمشان اعتراض به نتیجه اعلام شده برای انتخابات بود و به تواتر شنیده ایم از بازداشتهای خودسرانه، نقض قانون در جریان دستگیری، شکنجه دستگیرشدگان تا حد مرگ و اخذ اعتراف زیر فشار. انتخاباتی که میتوانست موجب آشتی میان آرای خاموش طبقهی متوسط با حاکمیت شود، به سادگی از طریق اقداماتی نسنجیده تبدیل به جنگی میان شادی و خشونت شد.
دستگاه عدلیه اگر داعیه بی طرفی و برقراری قسط را دارد، پیش از هر چیز باید به این مسائل رسیدگی کند. این دستگاه باید چند و چون رسیدگی به مسائلی را که در جریان دستگیریها و برخورد با مردم صورت گرفته مشخص کند و بپذیرد که هیچ اقرار و اعترافی پیش از آنکه مشخص شود این اظهارات در چه شرایطی و تحت تاثیر چه عواملی بیان میشود قابل قبول نیست. همچنین باید پذیرفته شود که متهمین از کلیه حقوق مصرح در قانون و از جمله دسترسی آزاد به وکیل بهره مند گردند.
به هر روی ما در کنار مردم سرافراز ایران، مراجع و علمای آزاداندیش حوزههای علمیه، شخصیتهای برجسته علمی و دانشگاهی، استوانههای انقلاب و خدمتگزاران واقعی ملت نگرانی عمیق خود را از وضعیت موجود و شکافهای پدید آمده در جامعه و میان مردم و حکومت ابراز داشته و نسبت به عواقب جبران ناپذیر آن هشدار میدهیم. ما خواستار آزادی هرچه سریعتر و توام با احترام کلیه دستگیرشدگان حوادث اخیر و از جمله دوستان هم دانشکده ای مان هستیم و حکومت را موظف به جبران خسارتهای وارد بر مردم و دلجویی از آنها میدانیم و معتقدیم برون رفت از وضعیت موجود جز با جبران خطاهایی که در این مدت صورت گرفته ممکن نیست.
نهادها و تشکلهای دانشجویی دانشکده علوم اجتماعی:
• انجمن اسلامی دانشجویان
• شورای صنفی دانشجویان
• جامعه فرهنگی
• کانون تئاتر
• کانون موسیقی
• انجمن علمی دانشجویی جامعه شناسی
• کمیته حمایت از حقوق دانشجویان احضارشده به کمیته انضباطی
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
کیفر خواست یا ویژه نامه کیهان؟
حالا اما ورق برگشته و ما تنها با کیهان و حرفهای کودکانه و آکنده و از عقده اش طرف نیستیم. پای کیفرخواست را حسین شریعتمداری امضا نکرده.نام "معاون دادستان عمومی و انقلاب تهران" پای کیفرخواست است. داد،ستان...
۲.کیفرخواست متهمان در حد یک کتابچه است. از همان کتابچه هایی که خوراک انتشارات کیهان است و در قطع کوچک برای مترو و اتوبوس تهیه اش می کنند. بعد زمین و زمان را به هم می دوزند تا ثابت کنند حرفشان درست است. اما آن قدر عقلشان نمی رسد از همان اول یک فکری به حال دم خروس بکنند.
۳. تک تک تحلیل های کیفرخواست در حد گزاره های اخلاقی است و ابطال پذیر نیست. همه ی نقل قول ها متعلق به فردی ست که ما در تمام طول زندگی مان اسمش را هم نشنیده ایم. به نظر می رسد وی همان دشمن فرضی باشد که مسئولان هر روز به مردم نشانش می دهند"دشمن در کمین است". یک وقت هایی رسما فکر می کنم داریم در جنگل زندگی می کنیم و یک نفر شکارچی منتظر است بیاید شکارمان کند.
۴. متن کیفرخواست مملو از واژه"منافقین" است. آن هم در حالی که هیچ کس منافقین را در حد کفش خودش هم حساب نمی کند. به نظر می رسد با استفاده از حساسیتی که مردم نسبت به نانم منافق دارند و با توجه به برخی سوابق سرکرده های این گروه مصلحت در این است که هر معترضی منافق نامیده شود.
۵. عماد بهاور را چندبار دیده ام. اتهاماتش توجهم را جلب کرد. حقیقتا خنده دار است."آقاي عماد بهاور فرزند محمد حسين، مسئول شاخه جوانان گروهك نهضت آزادي و عضو دفتر سياسي گروه است. نامبرده از سوي نهضت آزادي مأموريت پيدا مي كند تا به صورت نفوذي از سوي نهضت آزادي در ستاد 88 و كمپين دعوت از موسوي فعال شود و خطوط نهضتي ها را به اين ستاد منتقل نمايد.
از جمله اقدامات وي تشكيل ستاد جوانان آقاي موسوي در ستاد قيطريه، برگزاري همايش هاي سه گانه موج سوم، سازماندهي ستاد 88 در استانها و هماهنگ نمودن نهضتي ها در استانها با اين ستادها و انتشار و توزيع جزوات انتخاباتي است.
ديدار اعضاي شاخه جوانان نهضت آزادي به همراه امير خرم از اعضاي شوراي مركزي نهضت آزادي با قربان بهزاديان نژاد مسئول ستاد انتخاباتي آقاي موسوي در راستاي همكاري و هماهنگي نهضتي ها با ستاد موسوي، با هماهنگي متهم مزبور صورت گرفته است.
وي در راستاي كار تبليغي هماهنگ و در يك اقدام تشكيلاتي اقدام به تهيه فيلم تبليغاتي در حمايت از موسوي و كروبي با آرم نهضت آزادي مي كند اين فيلم ها در تيراژ بالا و حمايت مالي فردي ناشناس منتشر و توزيع مي شود".خب... چکار کنیم؟این الان اتهام است؟
یعنی رسما در این حد که بیایند بگویند مثلا "آقای عماد بهاور متهم به رای دادن به آقای موسوی است. وی همچنین به تبلغ برای وی متهم است"...
۶. یک چیز محرز است. تمام بندها و اتهاماتی که برای متهمان مطرح شده اگر قرار باشد بدون واژه های احساسی و تحریک کننده بکار ببرند اصلا اتهام نیستند. مثلا ساتیار امامی عکاس بین المللی به نشریه متبوعش عکس فرستاده."مخابره اطلاعات و اخبار و عکس به رسانه های بیگانه"! یا مازیار بهاری از جنبش سبز حمایت کرده" نوشتن بر علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی" اینها فی نفسه یک کار خیلی رایج حرفه ای هستند. با این اوصاف خبرنگاران غیور و جان بر کف خبرگزاری جمهوری اسلامی در کشورهای دیگر که راه به راه گزارش می دهند هم می شوند جاسوس و عوامل بیگانه.
۷.می گویند انقلاب یک شهید داشت آن هم اسلام بود. این وقایع هم یک شهید داشت آن هم کوی دانشگاه بود. باز خوش بحال سال ۷۸ که یک نفر به جرم دزدیدن ریش تراش محاکمه شد الان که همه چیز افتاده گردن انجمن ها و تحکیم و پان ترکیست ها! لابد چون یک نفر ترک هم آمده داخواهی کرده. مثلا اگر یک نفر آبادانی می آمد حرف می زد می شد"و پان عربیست ها". .راستی فرهاد رهبر بود که در تحصن شرکت کرد و گفت احسنت به شما که انقدر مدنی اعتراض می کنید؟ حالا شرکت در تحصن اتهام شده؟ لعنت بر ما که درس نمی گیریم.
۸. راستش من یاد گرفته ام که باید متعهد باشم به تفکر اصلاحات. تفکری که به هیچ چیز تعصب ندارد. برای انسانیت ارزش قائل است و به آزادی احترام می گذارد. هفته هاست که شب ها مردم شهرک ما در مقابل خانه سهراب جمع می شوند و با صدای بلند فریاد می زنند:سهراب ما نمرده،این دولته که مرده...
یک عده هم کمر بسته اند به قتل اصلاحات. همان که به امیدش زنده ایم و نفس می کشیم. می خواهند بشکنند و خردش کنند. می خواهند بزرگانش را کوچک کنند.کور خوانده اند. خودشان، نمایش های تکراری شان و دست شان مدتهاست که رو شده...
پانوشت.سمیه... سمیه... این نام تو هم برایم ماجرایی شده. با تکرار کردن مدامش، یاد صبر می افتم. این هم درس دیگری ست انگار. تحمل و ایستادن و دم بر نیاوردن. شک ندارم چیزی به آمدنت نمانده. سخت منتظرم...
شنبه دهم مرداد 1388
یک مشت تازه به دوران رسیده از سیاستمداران محبوب من بازیگرهایی ساخته اند که می توانند عمیق و زیر پوستی بازی می کنند. اصلا می توانند بروند در درباره الی ۲نقش آفرینی کنند. نظام مقدس سیاستمداران دوست داشتنی ما را بازیگر کرده و البته بماند بین خودمان، سینماگران باغیرت ما را سیاستمدار.
روزگار بدی ست. روزگار تلخی ست. از همان روزها که خوب بر تقویم ثبت می شود.
یک نفر می گوید:"پس اگه به زور بود، چرا اینقدر طبیعی بود اعترافشون؟" من سکوت می کنم. من بغض می کنم...
چهارشنبه هفتم مرداد 1388
سمیه عزیز... به سلامت قدم بنه به این ساحل
دوشنبه پنجم مرداد 1388
برادر...کاش سحر نزدیک باشد
آن روزها که جواب های کنکور سراسری سال 80 آمد دخترخاله من رتبه چهارم شده بود و اسمش خورده بود روی صفحه اول روزنامه و چپ و راست مصاحبه می کرد. ما هم از شوق اینکه فامیل مان برای خودش کسی شده اخبار کنکور را جدی تر از سال های قبل دنبال می کردیم و حواسمان بود که یک وقت نکند مصاحبه ای کند و ما نفهمیم. از قِـبل همین پیگیری های اخبار، نام تمام رتبه های بالای کنکور 80 را به خاطر سپردم.
رتبه اول کنکور انسانی آن سال پسری بود که قیافه محجوبی داشت و اسمش هم به نظرم آشنا می آمد.(انگار قبلا اسم پدرش را شنیده بودم): محمدرضا جلایی پور. یادم هست مصاحبه ای از او خواندم. از مصاحبه اش خوشم آمد. به نظر آدم جالبی می آمد. مخصوصا اینکه در جواب سوال تکراری "رشته حقوق را انتخاب می کنید؟" پاسخ داده بود"خیر. جامعه شناسی دانشگاه تهران."
چند سال گذشت و ما هم کنکوری شدیم. بعد از اینکه جواب ها کنکور آمد، من به صرافت برای انتخاب رشته افتادم و همه تشویقم می کردند که حقوق را انتخاب کنم که پس فردا آینده ای داشته باشم برای خودم. من اما هیچ علاقه ای به حقوق نداشتم. من به دنبال روزنامه نگاری بودم و پیگیری اخبار و نوشتن و...جامعه شناسی.
نمی دانم چرا بعد از آن همه سال یاد محمدرضا جلایی پور افتادم. یاد رشته ای که انتخاب کرده بود.
از همان روزی که آمدم دانشکده علوم اجتماعی و حتی روزهای قبل از آن دکتر جلایی پور را می شناختم. مقاله هایش را در شرق خوانده بودم. اصلا او یکی از دلایل انتخاب من بود. از همان روز اول هر وقت حرفی از"جلایی پور" به میان می آمد قدیمی تر ها می پرسیدند"جلایی پور پدر یا پسر؟"
من اما فقط پدر را می شناختم. گمان می کردم پسر، از همان هاست که از قِـبل نام پدر بقیه هم می شناسندش. اما فرضیه ام باطل شد. استادها همه حرف از او می زدند و اینکه چه دانشجویی بوده. دانشجوهای سال بالایی هم که دیده بودند و می شناختندش حسابی از اخلاق و دانش اش تعریف می کردند. ما هم از گوشه و کنار می شنیدیم که در انگلستان درس می خواند و قرار است بشود یکی از آینده های جامعه شناسی ایران. حتی بهتر از پدرش. حتی بهتر از خیلی های دیگر.
کم کم گذرمان به انجمن افتاد. انجمن اسلامی. با بچه های انجمن که آشنا شدم باز حرف از رضا بود. دبیر پرکار و فعال انجمن که در دروه اش بهترین و بزرگترین برنامه ها برگزار شده بود و به انجمن علوم اجتماعی اعتبار زیادی داده بود.
ماه رمضان گذشته بود که چندبار در مراسم های افطاری دیدمش.در بین شیطنت های بچه ها و سر و صدا و شوخی و بحث و خنده، اصلا نشناختمش. بعد که شناختم باورم نمی شد کسی که این چندسال این همه حرف و تعریفش را شنیده ام این قدر آرام باشد. اما چیزی نگدشت. فهمیدم در پس آن آرامش و تامل و متانت، اندیشه است. اندیشه...
حالا دیگر وقتی می گویند جلایی پور خیلی مهم است که بدانی پدر را می گویند یا پسر؟ پسر، همان است که به جرم فعالیت در انتخابات و تشویق مردم به شرکت در انتخابات در زندان است و پدر آن است که آرام اما تکیده منتظر خبری از او.
حالا همه نگران جلایی پور پسرند. اینکه کجاست و چکار می کند. نمی دانم چکار می شود کرد. برای او. برای همسرصبورش که هر از گاهی نامه ای می نویسد و همه را تحت تاثیر قرار می دهد. نمی دانم چه باید کرد. چه کاری جز نامه وبیانیه و حرف و بحث و همدردی؟ چه کاری که اثر کند و باری از دوش خانواده اش بردارد؟
آقای جلایی پور! آقای جلایی پور پسر!
من شرمنده ام. من خیلی شرمنده ام؛ که اینجا نشسته ام و تو برادر هم دانشکده ای انجمنی، لابد داری به سفارش پدرت در آن اتاقک بی هوای تاریک راه می روی و قرآن می خوانی و به گفته همسرت آواز سر می دهی و به آن فضای پر از سکوت رونقی می بخشی. من خیلی شرمنده ام. از اینکه امروز نشسته ام اینجا. از اینکه تنها می توانم پدرت را، که به تایید همه از معدود استادهای باوجدان و با غیرت این روزهای دانشکده است، ببینم و لبخندی بزنم و آرزوی آزادی کنم برای تو. از اینکه خواهر کوچکت را ببینم و فکر کنم به علامت های سوالی که در ذهنش نقش بسته . از اینکه تنها می شود ورق پاره ای درآورد با نام بیانیه... که نه تو می خوانی اش و نه آن غاصبانی که تو را در بند کرده اند و نمی گذارند که پیش خانواده ات باشی. هی فکر می کنم به اینکه چقدر سخت است این روزها. برای تو و برای ما که نشسته ایم؛ اینجا...
اما بازجو ها و زندان بان هایت را بگو....شک ندارم مثل تو را کم دیده اند. باورشان نمی شود باید از تو اعتراف بگیرند. حتما تا الان از تو آرامش و ایمان و اندیشه ات درس ها گرفته اند؛ حتی اگر به آن اعتراف نکنند.
یکشنبه چهارم مرداد 1388
فضا عوض نمی شود. فقط یک نفر می پرسد" این همه اعتراف را می خواهند چه کار کنند؟"
شنبه سوم مرداد 1388
حالا که شرق پیش ما نیست، جای شرقی ها هم خالیست...
دبیرستان که بودم هر روز از کنار روزنامه فروشی ها که می گذشتم به شیوه پدر می ایستادم و یکی یکی روزنامه ها را می خواندم.
اول خانواده سبز و تلاش و ماهان و خبر ورزشی و همشهری و دوچرخه. بعدتر یک قدری دایره نگاه کردنم وسیع تر شد. کیهان و ادنیای اقتصاد و سرمایه و... شرق. هر روز که می گذشت با خواندن تیترها چشمم به یکی از روزنامه ها می خورد که من ۱۵، ۱۶ ساله را جذب خودش می کرد. بعد خریدمش. بعد آوردمش خانه و ورق زدم. البته یک چیزهای خیلی زیادیش را نمی فهمیدم ولی راستش از ورق زدنش هم حس خوبی به من دست می داد...
کم کم شرق مهمان کوله پشتی خاکی و چرک من شد. کنار هندسه ۲ و زبان فارسی و سی دی های شوی کامران هومن و هنگامه و امی نم و بک استریت بویز. همان ها که آخر خلاف دختر دبیرستانی ها بودند.
دبیرستان تمام شد. من آمدم دانشگاه. کم کم من هم خیلی چیزهایش را فهمیدم. اصطلاحاتش،اسم های سختش، نویسندههای نا آشنایش. کم کم همنشین شرق شدم. اما این همنشینی دیری نپایید. شرق را بستند.
شرق که رفت روزنامه خواندن دلم را زد. نمی توانستم روزنامه های دیگر را ببینم و جای خالی شرق را. حسودیم می شد. هیچ کدامشان را دوست نداشتم. حتی اعتماد را. یا بعدتر آن اعتماد ملی را. شرق خودش و اسمش و تیمش و روحش چیز دیگری بود که انگار قابل تکرار نبود. من آرشیو بزرگی از شرق درست کرده بودم و هر از چندگاهی مرتبش می کردم و خبرها و مصاحبه ها و گزارش هایش را می خواندم و مثل مادری که ذوق بچه اش را می کند برایش ذوق می کردم.
شرق که رفت هم میهن خواست جایش را بگیرد. هم میهن خواهر خوانده خوبی بود. اما خب... شرق نبود.
از آن به بعد از کسانی که شرق را بستند کینه به دل گرفتم. چرا باید روزنامه رابست؟ چرا نباید یک روزنه باشد؟ چطوری باید نفس کشید پس؟
داشتم به هم میهن خو می کردم که اتفاق افتاد. بستند. هم میهن را.
کینه ام عمیق تر شد. می شنیدم که این روزنامه ها شاکی خصوصی داشته اند. اتهامشان هم تشویش اذهان عمومی بوده. توهین به مسئولان کشور و اتهام های مشابه خنده دار...
دیگر روزنامه نخریدم. هرجا چیزی می دیدم ورق می زدم فقط. دلم نمی خواست دل ببندم و باز یک نفر که حرفش و قدرتش به همه می چرید بیاید و شکایت کند و باز همان اتهام های خنده دار تکراری.
دیگر هیچ روزنامه ای آن خاطرات خوش شرق را تکرار نکرد. حرفهای تازه و آن آدمهایی که حرفهایشان برایم جالب بود و مسیر و راه را به من نشان داد به خاطرات پیوستند. حالا محمد قوچانی هم در زندان است. مثل خیلی های دیگر. نوشته هایش را خیلی دوست داشتم. حالا هم گاهی برمی گردم به همان آرشیو شرق و می خوانم مقاله هایش را. کاش زودتر جای خالی اش پر شود...
***
چند روز پیش خواندم که خاتمی از روزنامه ایران به دلیل خبر دروغ سفر او به مصر و موسوی از یکی از خبرگزاری های حامی دولت به دلیل اتهام های دروغ شکایت کرده اند(والبته هیچ ضمانت اجرایی برای حرفشان ندارند). چند روز بعد خواندم که صفارهرندی گفته" بهتر است آقایان قدری به حرفهای خودشان باور داشته باشند و سعه صدر و مدارای بیشتری داشته باشند...".
بله. آقایان بهتر است سعه صدر بیشتری داشته باشند. شکایت؟! این چه دموکراسی ای است؟ این چه گفتگوی تمدن هایی است؟چه کاری است؟یهتر است آقایان آب به آسیاب دشمن نریزند و اجازه بدهند که روزنامه ها آزادی بیان داشته باشند و حرفشان را بزنند. گیرم دروغ باشد! درست مثل همان وقتی که آقایان آن با سعه صدر ستودنی شان ر روزنامه های محبوب من را یکی یکی گل گرفتند...
