چهارشنبه سی و یکم تیر 1388
پانوشت. هدیه مرعشی سلام. رسیدن بخیر و زیارت قبول. دلم برایت تنگ شده بود. اما همانطور که می دانی با توجه به سوابق شرکتی کامنت گذاشتن امر خطیری است. به محض مرخصی گرفتن زنگ می زنم که ببینمت. ارادتمند. مریم!
سه شنبه سی ام تیر 1388
کدام مردم؟
اعتماد و اعتماد ملی و صدای عدالت و روزنامه های اصلاح طلب دیگر که البته با توجه به قیمت های بالا و تیراژ پایین شان مخاطبان وسیعی ندارند به پشتوانه جمعیت میلیونی که در تهران در راهپیمایی ها و نماز جمعه شرکت کردند بحث های مربوط به انتخابات و حرف های میرحسین و کروبی و خاتمی را می گویند. رویکرد و نقطه نظر خاص شان به" مردم". ستون خوانندگان شان هم آن مردمی هستند که زنگ می زنند و مثالا می گویند آی احمدی نژاد به گوش باش ما خس و خاشاک نیستیم و مردمیم.
حالا در این میان کیهان هم پدیده ای است. علی الخصوص ستون خوانندگان(یک چیزی در مایه های الو کیهان!) مثلا یک نفر زنگ زده(فقط طرف را تصور کنید) که بیایید از صدا و سیما بخواهیم در ماه رمضان ربنا ی شجریان را پخش نکند!! دلم می خواهد واکنش شجریان وقتی این خبر را دیده ببینم. یکی هم زنگ زده گفته باید با تمام دستگیرشدگان به شدیدترین شکل ممکن برخورد شود. یکی دیگر هم با نام بسیجی گفته ما مردم تسلیم مشتی اغتشاشگر نمی شویم و خون خود را تا آخرین قطره در راه رهبری فدا می کنیم!
رهبری هم دیروز در سخنرانی خود گفته که مردم آگاه هستند و خط خود را از اغتشاشگران جدا می دانند. بعد هم گفته که حضور ۴۰ میلیونی مردم نشانه اعتماد مردم به نظام است.(این در حالی است که هاشمی در نماز می گوید باید اعتماد مردم را به نظام برگردانیم یعنی فرض بر این است که خدشه دار شده).
چیزی که مشخص است اینست که هیچ کدام این دو دسته را نمی شود انکار کرد. اما یک چیزی مشخص است. ما دیگر با یک"مردم" رو به رو نیستیم. همان طور که طرفداران احمدی نژاد قابل انکار نیستند، طرفداران موسوی و منتقدان و معترضان را" مشتی اغتشاشگر" خواندن ناشی گری و برآمده از ترس است.تا ابد که نمی توان چشم و گوش را بست و این عده از مردم را حذف کرد. اعتماد به نفس احمدی نژاد هم بالاخره یک حدی دارد(یعنی ممکن است؟)
بازی فرق کرده. باید پذیرفت که ما دیگر رسما و علنا با (حداقل) دو دسته از مردم رو به رو هستیم. و هر دوی این ها وجود خارجی هم دارند و با هم اختلافات عمده دارند. باید بازی جدید را پذیرفت. خودش را و قواعد جدیدش را. حالا ما هم مثل خیلی کشورهای دیگر دارای چند اپوزیسیون هستیم.
دوران آحاد ملت و وحدت های ظاهری و بی پشتوانه به پایان رسیده به گمانم. یک مرزی هست که حالا مشخص تر و عمیق تر از قبل شده. این را باید دید و البته اگر ظرفیتش بود پذیرفت.
پانوشت. یادش بخیر. یک زمانی برای خودم سلطان راه رفتن بودم. آهنگ گوش می کردم و مسافت های طولانی پیاده روی می کردم. اما حالا دیگر از این خبرهای نیست. اشتباه نکنید. اعتراضی به خدا و هوای گرم و سوزان و تابستان طولانی اش ندارم. خدا این کفش فروشی ها را لعنت کند که هیچ کدامشان یک جفت کفش راحت ندارند که بشود با خیال راحت پایم را به آنها بسپارم و با خیال راحتتر راه بروم. راه...
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388
تمام آنچه که ما نداریم...
حالا هم که در وقایع بعد انتخابات به سر می بریم واکنش مردم به موسوی و حرفهایش خیلی دیدنی است. تقریبا مطمئنم اگر موسوی از همان اول حرفی نمی زد و به شیوه قبلی ها همه چیز را به خدا واگذار می کرد مردم هم به فکر اعتراضات این چنین نمی افتادند. یک مقادیری فحش نثارش می کردند و می سپردندش به خدا!حالا هم تا موسوی حرف آوانگاردی می زند همه تعریف می کنند و پشت سرش می ایستند و او را رهبر خود می دانند و تا سکوت می کند یا خبری از او نمی شود می روند پشت سر کس دیگر. رهبرشان می شود کسی که شجاع تر است. تا وقتی که دوباره میرحسین برگردد و با جسارت یک حرفی بزند که آنها می خواهند بشنوند.
جسارت و ایستادگی امروز آن چیزی ست که مردم ایران ندارند اما سخت می خواهندش. هم آنها که سبزند و هم احمدی نژادی ها. هر کدام هم به یک شکلی.
پانوشت۱.می گویند از بلاگفا هجرت کنیم. راست است؟
پانوشت۲. یکی از همسایه های ما یونیک است. تقریبا همه ی ما را کشته. در قرن بیست و یکم و در آپارتمان خروس نگه می دارد. این هیچ! نگه دارد! دندمان نرم کله ی سحر از خواب بیدار می شویم! مسئله از آنجا شروع به آغازیدن می کند که طرف در جواب یک بنده خدایی گفته خروس من که خوبه روزی یکبار صدا می کنه اینا که الله اکبر می گن چی؟ که خواب و زندگی مونو مختل کردن؟!
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
امروز مذهب همان چتر است...
اگر به شعارهایی که قبل و بعد از انتخابات طرفداران موسوی می دادند دقت کنیم یک چیز خیلی روشن است. طرفداران موسوی یا مذهبی هستند یا دست کم می خواهند این گونه نشان دهند. الله اکبرهای این شب های تهران وبازگشت شعار یاحسین میرحسین و نصر من الله و فتح قریب نشانه ای از همین شعارهاست.
این شعارهای مذهبی به نظرم اعلام موضع از طریق گفتمانی است که طرف مقابل خود را با آن تعریف می کند. گرچه هر یک از این دو گفتمان به دو مفهوم کاملا متفاوت اشاره دارد ولی این طرف(یعنی اپوزیسیون دولت) که البته شامل بسیاری از نیروهای سنتی انقلابی (که تحولات به یکباره احمدی نژاد و دار و دسته اش را نپذیرفته اند) نیز هست برای حضور در صحنه و همراه کردن مردم در تمام شعارهای خود عنصر مذهب را دخیل کرده و در بحث ها و جدل های خود به آن استناد می کند.
البته با توجه به ویژگی مذهبی بودن موسوی و بسیاری از طرفداران او این مسئله خیلی هم دور از ذهن نیست ولی همه ی طرفداران موسوی و کسانی که رای داده اند و حالا به نوعی معترض محسوب می شوند مذهبی (در مفهوم عام کلمه) نیستند. یعنی ما طیفی داریم شامل آدم های با علائق و سلائق مختلف که از خیلی مذهبی تا لاییک رادیکال را در بردارد.
چتر…ما دنبال چتریم. یک چیزی که همه ی ما زیر خودش جا دهد و بگذارد چند صباحی آسوده باشیم و از اتحادی که خود ساخته ایمش لذت ببریم. همان چیزی که همیشه ساده ترین راه برای فراموش کردن تفاوت ها وکمرنگ کردن اختلاف ها و پاک کردن صورت مسئله هاست.
امروز در دوران گذریم. در دوره گذر که کوتاه و موقت است جمع شدن همه ی آدم ها با تفکرات متفاوتشان زیر چتر عنصری مثل "مذهب و گفتمان مذهبی" گرچه به لحاظ استراتژیک درست و نتیجه بخش و عامل وحدت است اما برای اینکه به مشکلات امروز خودمان(که حاصل اشتباهات دیروز و دیروزهاست) دچار نشویم وقت آن است که برای پذیرفتن تفاوت ها هم فکری بکنیم.
پانوشت1. در راستای علاقه مند شدن به حوزه دین و جامعه شناسی دین این روزها دارم یک کتابی می خوانم به نام درآمدی برجامعه شناسی دین. فیل زاکرمن نوشته و خشایار دیهیمی ترجمه اش کرده و به لحاظ شفافیت در موضوع و اشاره به بعضی مسائلی که در ایران خط قرمز هستند فوق العاده عمل کرده. کتاب آن قدر جذاب است که آدمی که جامعه شناسی نخوانده باشد و با اصطلاحات آن بیگانه باشد هم از خواندنش لذت می برد. کلی هم راستِ کار امروز ایران خودمان است. دیهیمی مصداق آن دسته از آدم هاست که از هر محدودیتی در راستای خلاقیت و نبوغ شان استفاده می کنند.
پانوشت2. اوایل فکر می کردم نسل قبل از ما(که نماینده تام و تمامش پدر و مادرها هستند و هریک از ما یکی دو شعبه اش را در خانه داریم!) نمی فهمند که ما چه می گوییم اما حالا فکر می کنم آدم های یک نسل قبل اساسا نمی شنوند ما چه می گوییم.
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
تقدیم به خلبان توحیدلو!
سمیه!سمیه ی عزیز! همه چیز جلوی چشمم است. دارم می بینمت که آمده ای پیش ما و لبخند می زنی و شوخی می کنی و حرف می زنی و بحث می کنی و در حالی که کتاب هایت را زیر یک بغل و کیف سیاهت با آن جاسوییچی های خنده دار را زیر یک بغل زده ای خوابم را تعبیر می کنی...
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
این وبلاگ هم از همین قانون ننوشته تبعیت می کند. می آیم و می نشینم و چند دقیقه زل می زنم و نگاه می کنم و بعد هم می روم.
دوشنبه پانزدهم تیر 1388
پانوشت۱.گوینده های خبر علی الخصوص زن ها، که با هیجان و صدای حق به جانب درباره انقلاب مخملی و رسانه های استعمار پیر حرف می زنند دقیقا چه فکری کرده اند؟
پانوشت۲.فاطمه اولاد دمشقیه! بنده از همینجا مراتب ارادت خود را به شما اعلام می کنم. با این کامنتهایت من را نابود کردی! یعنی اصلا من را رسما عاشق خودت کرده ای! آن هم از راه دور.آن پیشنهادت را که رسما گداشته ام سر وقتش رو کنم!آس خوبی بود. دلمان هم خیلی تنگ شده. خیلی...
پانوشت۳.فاطمه صالحی. تولدت خیلی مبارک باشد. هرچه فکر کردم چطور بنویسم که خاص باشد و سورپریزت کند فکرم به جایی قد نداد. تازه تو هم که زیاد حال وب خواندن نداری. لدا همین اندازه اش هم از سرت زیادی است.
پانوشت۴. مینایی پیوندت با الیاس مبارک. خداوندا!انگار رسما در باره دوتا گیاه حرف می زنم!
شنبه سیزدهم تیر 1388
برای تمام دوستانی که نیستند اینجا...
کویر با آسمان چسبیده به زمینش با جاده های بی آلایش و ساده و خاکی که پدر را یاد یزد می اندازد همیشه من را به یک سفر بی بازگشت دعوت می کند. راستش کویر همیشه وسوسه ام می کند رویای رفتن و برنگشتن را عملی کنم.
این دو روز سفر قرار بود ما را از حال و هوای تلخی که درش بودیم دور کند اما به قول پدر انگار میتینگ سیاسی بود. با هزار نفر بحث کردم. توجیه. اقتاع. حرف. بحث. دعوا. خیلی ها حرفهایم را قبول داشتند و خیلی ها هم نه. یک چیز خیلی مهم هم این که فهمیدم در شهرهای دورتر و اساسا در روستاها کسی نمی داند این چند وقت در تهران چه گدشته. اطلاعات همه کانالیزه شده و از طریق صدا و سیماست. آدم ها هم کمابیش به احمدی نزاد رای داده اند و اکثریت قریب به اتفاق شان در جواب این که چرا احمدی نژاد؟ می کویند چون مردمی است....
دلم به حال همه چیز می سوزد. در سکوت. در دوران فترت و غیبت و ناامیدی که البته می دانم موقتی است و باید برگردیم و نگداریم مملکت را به تاراج ببرند. دلم می سوزد. خیلی.
آقای طالبی از بچه هایی که نیستند گفته. از بچه هایی که همه شان را از نزدیک می شناختم و با فکر و منش و اندیشه شان خوب آشنا بودم. بیشتر از همه با سمیه توحیدلو. همه اش یاد پارسال این وقت ها می افتم. یاد توان و انرژی اش برای کار. که چطور یک گروه بزرگ تنبل را هدایت می کرد. کاش زودتر بیاید و ببینمش و بهش بگویم که حتی یک لحظه هم از فکرش بیرون نرفته ام. جای سمیه سلول و بند نیست. فکر را که نمی شود به بند کشید...
پانوشت. سمیه را می شناختم. رفیق بودیم. به شوخی می گفتیم مادربزرگمان است. وبلاگم را دوست داشت و گاه و بیگاه گیر می داد که ای رحمانی یکخورده هم سعی کن جدی بنویسی.بعد وقتی من آدم می شدم و جدی می نوشتم جهت تشویق لینکم می کرد. نمی دانم کی می آید دوباره و سر می زند به وبلاگم...
بقیه هم هستند. بقیه ای که از گوشه و کنار می شناختمشان. نمی دانم دارد چه می گذرد بهشان. دارند دقیقا به چه چیزی اعتراف می کنند؟ به کدام اعتقاد نداشته و به کدام کار نکرده؟ من دلم یک جشن بزرگ می خواهد. بدون کیک و شمع و کادو. بدون لباس های آن چنانی. بدون شام و آهنگ. بی هیچی. فقط چشم هایم را باز کنم و ببینم آنهایی که باید باشند هستند. سر جایشان...
سه شنبه نهم تیر 1388
سه شنبه نهم تیر 1388
پانوشت. سمیه ی عزیز! خوب است بدانی هر پراید زرشکی رنگی من را به یاد تو می اندازد. امروز هم همین شد. فکر کردم تمام دعاها و آرزوها یک شبه برآورده شده و حالا تو پیش ما هستی. اما خب. از همان دور دیدم که پراید زرشکی کذایی آن ۳تا عروسک گوسفند را کم دارد. عصر هم که پراید زرشکی باآن سه تا گوسفند را دیدیم، تو نبودی. خیلی جایت خالی ست خانم عزیز... خیلی.
دوشنبه هشتم تیر 1388
یکشنبه هفتم تیر 1388
شهر خالی ست ز عشاق...
هی... در خانه نشسته ایم و فکر می کنیم بازی تمام شده. بازی دزد و پلیس تمام شده و مجرمان به سزای اعمال زشت و منحوس شان رسیده اند. پلیس دزدها را دستگیر کرده. فکر می کنیم امن است و امان. انگار نه انگار یک عده از بچه ها غایب اند. غایب...کاش حضرات، آقایان ، دوستان شان و رهگذران ببینند و بفهمند و بترسند از نفرتی و بیگانگی که قلب ما را لبریز کند. وبلاگ فاطمه شمس را بخوانید و ببینید جای خالی دوستان غایب را. در حالی که نشسته ایم و به خیال خاممان امن است و امان...
پانوشت.روزهای خیلی سختی ست.ثانیه ثانیه اش را می شمرم تا تمام شود. ثانیه ها پیر و فرسوده ام می کنند. حال بحث کردن با هیچ کس را ندارم.
جمعه پنجم تیر 1388
تاریخ و سرنخ و سناریو...
عکس ها و حرفهای هاشمی رفسنجانی انگار آلارم می دهد. یک به یک حرفهای او و ری اکشن های دولت احمدی نژاد انگار قرار بوده به اینجا برسد. پروژه پروژه ی حذف هاشمی است و آغاز پروژه احمدی نژاد. بله....همه چیز از انتخابات ۸۴کلید خورد.
"انتقاد هاشمی از تندروی های دولت"،"هاشمی:دولت برای تطهیر خود دولت های پیشین را تخریب نکند""هاشمی:راه حل مواجهه با تحجر،تحزب است" و...
مثال ها کم نیستند. در مقابل دفاع رهبر از عملکرد دولت در همه زمینه ها در شرایطی که همه اصلاح طلبان از آن انتقاد می کنند دارد راه را نشان می دهد. احمدی نژاد همان مرد امینی ست که قرار است یک تنه از دستاوردهای رهبری انقلاب محافظت کند. تاریخ مصرف هاشمی و سایر همسنگرها فرا رسید. game is overعالیجناب! تشکیل مثلث قدرت تو و خاتمی و کروبی به مذاق قدرت حاکم خوش نیامد. موسوی هم که دیگر قوز بالاقوز. بپرداز هزینه اش را سردار سازندگی. بایست و بپرداز اگر توان و جراتش را داری. فقط نمی دانم چطور نفهمیدیم سناریو را؛که اینقدر تابلو از پیش طراحی شده بود.
پانوشت. نشریه مهندسی فرهنگی شورای عالی انقلاب فرهنگی-پاییز ۸۶:در جلسه شورای هنر شورای عالی انقلاب فرهنگی مهندس میرحسین موسوی با رای کلیه اعضای این شورا برای سه سال دیگر به ریاست این شورا انتخاب شد. وزیر علوم، وزیر فرهنگ، وزیر آموزش و پرورش، رئیس سازمان صدا و سیما و رئیس سازمان تبلیغات اسلامی از اعضای اصلی شورای هنر شورای عالی انقلاب فرهنگی می باشند.
چهارشنبه سوم تیر 1388
برای رهگذر...
رهگذر!بد نیست بدانی من فاشیستی که به لعنت خدا هم نمی ارزم دارم در این سرزمین زندگی می کنم. اگر بگذارند نفس هم می کشم. اگر الطاف بیکرانشان شامل حالم شود درس هم می خوانم. به طرق اولی در سیستم مردم سالارش که چشم تمام دموکراسی های غربی را کور کرده رای هم می دهم. چرا فکر می کنی هر کاری که شما نپسندید بر خلاف حق است؟
من هم دلم می خواهد در این مملکت سهم داشته باشم.نمی خواهم هرشب منتظر باشم تلویزیون کوفتی من و امثال من را آشوبگر خطاب کند.
فعللا که همه چیز مملکت مال تو است و امثال تو. تو اگر انتقاد کنی می شوی عدالت طلب و ما اگر حرف بزنیم اغتشاش گر.حتی رهبران مملکت هم وقتی می خواهند برای ماجرای کوی دانشگاه ابراز ناراحتی کنند می گویند دلشان از اینکه یک بچه حزب اللهی کتک خورده خون است. بعد هم آن عناصر معلوم الحالی که به کوی حمله کرده اند می شوند عوامل خودسر و اغتشاشگر. و طبق یک گزاره منطقی چون ما هم اغتشاش گریم حتما ما خودمان به کوی حمله کرده ایم.
کاش تو هم دیده باشی آن عکس هایی را که پلیس ضدشورش دارد با باتوم شیشه ماشین ها را می شکند. کاش خبرنگار بیست و سی و آن مردم ناراضی که کاسبی شان خوابیده هم می دیدندش. آن وقت کاش صدا و سیمای تو یک لحظه و فقط یک لحظه آن جمعیت میلیونی را که در سکوت راه می رفتند و همدیگر را به سکوت و آرامش فرا می خواندند به تو و امثال تو نشان می داد. آن وقت شاید یادت می افتاد به جز شما یک عده دیگری هم هستند که دارند در این خاک زندگی می کنند و لااقل فکر می کنند که حق شان ضایع شده.
چه بد... اگر آن اتفاقی که تو گفتی افتاده باشد. اما نمی دانم تو هم عکس کشته ها را دیدی؟ آن همه خون ریخته شده را؟دوست عزیز ...این بار هم از وسط بازی وارد شدی. درست مثل همان بازی تکراری گروه جامعه شناسی. از وسط آمدید و خواستید بشوید یک طرف بازی. اما این طوری نمی شود. بازی قواعد دارد. گیرم در مملکت عزیز ما نادیده اش بگیرند اما هست. یک روزی هم خود واقعی اش را نشان می دهد.
فعلا همه چیز مال شماست. ملت شمایید. قهرمان و شهیدپرور و عزیز و باشرف و با غیرت. ما هم عمله های غربیم. هیچ جا هم راهمان نمی دهند. ببین به چه روزی افتاده ایم که صدا و سیمایی که تکلیفش برای همه روشن است هم ما را بایکوت کرده. ولی بین خودمان بماند ما هم دیگر به هیچ حسابش نمی کنیمو
هه. گاهی فکر می کنم اخبار و گزارش ها و تحلیل ها و تصویرهای گزینش شده اش دارد مالدیو را نشان می دهد نه ایران.
کاش در بین فحش هایت اشاره ای هم می کردی که اگر در عین بی قانونی تقلب شده باشد(فرض که می توان کرد؟) و نهاد ناظر بر انتخابات هم از اول بگوید نخیر هیچ تقلبی نشده و امکان ابطال نیست چه باید کرد؟ به چه کسی؟ به تهاد قانون؟ آن وقت اگر نمک هم گندیده باشد چه؟
دوشنبه یکم تیر 1388
هی تو...
کاورهاهای سبز مبلغین را می گداریم کنج پستو. پوسترهای زیادی مانده را در انباری. دستبندها را یک جایی که جلوی چشم نباشد. خاطره ها را هم لابد در سطل آشغالدانی تاریخ. به جایش ماسک ها را در می آوریم. با شال ها و لباس های مشکی.
دلمرده ام.
هی تو... بچه ی نداشته ی من!
نمی دانم کی می خوانی حرفهایم را. نمی دانم اصلا روزی تویی در کار خواهد بود یا نه. فقط دلم می خواهد بخوانی و اگر روزی با سر بلند زندگی کردی و نفس کشیدی و حس کردی به جایی که در آن زندگی می کنی تعلق داری، باد امروز باش. باد امروز که گرچه اینجا در کنار همه ی نزدیکان در خانه و وطن خودم نشسته ام... با همه بیگانه ام.
