دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
برای فاطمه...
پانوشت.اتفاق تلخی که برای فاطمه افتاد خیلی خیلی متاثرم کرده. نبودنش و جای خالی اش خیلی بیشتر. دلم عمیقا تنگ شده....فاطمه.
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388
پانوشت.تولد همان تولد است. ولی خب.حالا امسال یک چیز خیلی خیلی باارزش دارم.
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
ارادتنامه!!!!
حالا ما که این حرف ها را در این فضای مجازی می زنیم خودمان می دانیم شوخی و جدی اش کجاست! مثلا هم ما و هم خود طالبی می داند خبری نیست. فرمانده کجا بود؟ فکر کن طالبی بخواهد پیر طریقت باشد! رسما روز مرگ ارزش هاست.اصلا طالبی چه حقی دارد که در انجمن هژمونی داشته باشد! مگر قانون جنگل است؟ پس قانون و عدالت چه می شود؟ پس حق و حقیقت کجا می رود؟ باید با دیکتاتوری مبارزه کرد! دوران تراکتورهایی که فرت و فرت از روی مردم رد می شوند به سر رسیده. اکنون زمان خودآگاهی ست. توده ها باید بیدار شوند!(غلط کردم!)
پانوشت۱. آقای طالبی!!!!خب به من چه! چرا این جوری نگاه می کنید؟پیشنهاد ریاضی بود. وگرنه من از اول هم گفته بودم به جای این کارها بهتر است وارد گفتمان کفش واکس زدن بشویم!
پانوشت۲. یعنی رسما منتظر باشید روزنامه وزین از نو بیاید با استناد به این مطالب پس فردا برایمان ویژه نامه در بیاورد!
پانوشت۳.نه! جان من عنوان مطلب را دارید؟؟؟
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
پانوشت. قول داده ام این یک ماه را ایثار کنم تا شرمنده خودم و وجدانم و آیندگانم نشوم. رسما...
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
پانوشت۱.از داشتن بعضی از آدم ها و در کنارشان بودن عمیقا خوشحالم. دوست خوب ثروت خیلی خیلی بزرگی است.
پانوشت۲.هر اردوی جدید یک دستاورد ثابت و مشخص دارد. یکسری آدم جدید که در حالی که هیچ حرفی برای گفتن بهشان نداری باید بهشان سلام کنی و بپرسی که حالشان خوب است یا نه.
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
کوه و این روزهای من...
عکسی که مشاهده می کنید یکی از شاهد مثال های تیپیک شناسی من از کلکچال است.
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
دو سکانس در قطار شهری...
۲.داخل قطار ایستاده ام. دختر سر تا پا مشکی پوشیده اما خوش پوش است.آرایش کرده. گوشواره و گردنبند و دست بندهایش فقط خیلی زیاد است. آدم با خودش فکر می کند انگار مجبورش کرده اند هر انگشتش یک انگشتر داشته باشد! دارم در ذهنم تحلیل می کنم که دانشجو است؟ یا از این آدم های خوشحال که می خواهندا همه چیزشان خاص باشد و جواهرات با جلوه داشته باشند! یک دفعه می آید وسط قطار؛می ایستد، دست هایش را بالا می گیرد، شالش را می زند کنار و شروع می کند" خانوما گردنبند دارم. گوشواره دستبند. نصف قیمت مغازه حراج کردیم. بعد دکمه مانتویش را باز می کند و گردنبندها را نمایش می دهد. ۷،۸ تا گردنبند انداخته با دو تا گوشواره بزرگ که جلوه دارند. دستهایش هم پر از دستبند و انگشترند. اصلا نمی شنوم چه می گوید. فقط دختر را می بینم که دستهایش را تکان می دهد. سرش را بالا می گیرد و بلند بلند جنس هایش را تبلیغ می کند.
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
حاشیه های برنامه کذایی...
اینها که شوخی بود. ولی چند نکته قابل تامل است.
۱.ادبیات نازل و مبتذل بادی گاردهای لمپن حضرت شیخ که به کل باید سانسور شود و من را تا دقایقی چند در معرض گیم اور شدن کامل قرار داد.
۲.بلندگوهای سالن کارکردی داشتند در حد چمن. بلکه هم کمتر. یعنی مثلا هویج بیشتر می توانست کمک کند. یعنی دو حالت بیشتر نبود یا من باید حرف می زدم یا کروبی یا حضار برنامه! چون عملا یک بلندگو بیشتر نبود. خب. ما چه کار کردیم؟ هیچ! بلندگو را از جلوی مهمان محترم می کشیدیم کنار و اجازه نمی دادیم صحبتش را بکند! باید می دیدید صحنه را! کروبی بدون بلندگو و درحالی که تلاش می کرد حرفش را بزند.

۳.یک جا یکی از دانشجوها یک سوالی پرسید که شیخ گیم اور شد. بعد برگشت من را نگاه کرد."چی می گه؟"!!!!
۴. در یک بخش از برنامه مرعشی در حالی که از پایین سن به من مشاوره می داد شیخ یکی از سوالات دانشجوها را یادش رفت. گفت خانم چی گفت ایشون؟ من نه تنها حواسم نبود که آن دانشجو چه سوالی کرد بلکه حواسم بود که شیخ دارد با من حرف می زند. لذا به صحبت خودم با مرعشی ادامه دادم. یعنی در این حد که مثلا به کروبی می گفتم" یه دیقه واستا ببینم چی می گه دوستم!"
۵. آخر برنامه که قدری دچار تنش شد یکی از جوانان غیوری که در همه ی صحنه ها همراه دارو دسته شیخ بود آمد و به افاضاتی تاریخی پرداخت. حالا افاضات تاریخی اش مبنی بر اینکه ما انجمن بسیجی هستیم و طیف شیراز هستیم و سایر افسانه ها! بماند! از اینجا به بعد را داشته باشید که آقای طالبی آمد و افشاگری کرد." آقای کروبی این آقا از ستاد جوانان شما هستند. خوبه که صادقانه تر برخورد کنیم."
در همین لحظه یکی از همراهان شیخ که در روی سن رفت و آمد می کرد آمد و خیلی درگوشی طوری که من بفهمم و شیخ بفهمد گفت"حاجی سریع تکذیب کن بگو از ما نیست. سریع..." البته به گمانم من زودتر فهمیدم و حالا اینجا در خدمت شما هستم.
۶. باز هم هست. ولی در حد وبلاگ همین کافی است.
پانوشت.مجری گری کار سختی است. لزومی هم ندارد که همه بلدش باشند. ولی خب لزومی دارد که همه تجربه اش کنند. قابل توجه حضرات جعفری و ذاکری.
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388
پانوشت. اتوبوس های واحد دو مدل اند یا بلیطی یا پولی. پولی ها ۱۲۵ تومن اند.امروز سر صف اتوبوس یک پیرزنی آمد ایستاد کنار من. بعد گفت این اتوبوس پولیه یا بلیطیه؟ من هم گفتم پولیه. گفت اون بعدی ها چی؟ گفتم اون سه تا بعدی ها هم پولی اند. گفت اوووه. پس باید خیلی صبر کنم...
