تبليغاتX
a cup of me

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388

برای فاطمه...

لازمه که توضیح بدهم چقدر جای تو خالیه؟ تقریبا همه جا هستی و نیستی. سرم رو که بر می گردونم یک چادر مشکی می بینم که دختر پرشر و شوری با روسری رنگ رنگی درش ایستاده و داره با هیجان یک چیزهایی تعریف می کنه. من نمی دونم اون دختری که ساعت ۹ شب شنبه اون طوری می خندید و ساعت ۱۱ اون طوری گریه می کرد هر دو تو بودی یا نه. شاید جات عوض شده بود. جا به جا شده بودی. من اصلا بنیامین نمی خوام. منظورتون رابطه... هم نمی خوام. همه باید گوش کنن رو هم ایضا. ولیعهد و پایه چسب و طلا و بلا هم ارزونی خودت. اصلا انشاألله که تعالی نشه. فقط کاش بتونی یکبار دیگه مثل فاطمه بخندی که من مطمئن باشم و باور کنم که من و تو هنوز از همان تبار منقرضیم که...

پانوشت.اتفاق تلخی که برای فاطمه افتاد خیلی خیلی متاثرم کرده. نبودنش و جای خالی اش خیلی بیشتر. دلم عمیقا تنگ شده....فاطمه.

نوشته شده توسط maryam در 9:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388

می دانید؟امشب ۲۱ مین اش است.مثل تمام سالهای قبل و  سالهای آینده و خیلی تفاوتی ندارد. چرا البته فرق که دارد. امسال مادربزرگ نیست که راه بیفتد کادو بدهد و یادم بیاورد که دارم چقدر بزرگ می شوم و برای خودم خانمی شده ام...

پانوشت.تولد همان تولد است. ولی خب.حالا امسال یک چیز خیلی خیلی باارزش دارم.

نوشته شده توسط maryam در 5:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388

ارادتنامه!!!!

عرض شود  که این مطلب یک مقدار درون گفتمانی است و مخاطبش عده قلیلی هستند! اما خب در پسش کلی درس عبرت دارد!در این هیری ویری که دم انتخابات است و آدم باید جدی در راه فعالیت های انتخاباتی گام بردارد و چه و چه ما شوخی مان گرفته آن هم با دم شیر! با آقای طالبی. اشتباه نکنید. این آقای طالبی که می گویم فقط یک آقای طالبی نیست. بلکه فرمانده ماست که گوش به فرمان اوییم و هر چه بگوید اطاعت می کنیم. یعنی نه نمی گوییم. اصلا با یک نگاه کاری می کند که همه به اشتباهات ناکرده خود پی ببرند. ما در پایان هر پیشنهادی که مطرح می کنیم خودمان قبل از اظهار نظر او می گوییم که ما بیخود کردیم! حالا این ماجرا که می گویم از آن روست که یک نفر دیگر از اراذل نوپای انجمن ما را دعوت به نوشتن از شیخ بزرگ انجمن این پیر طریقت. این فرمانده مقتدر و پدرخوانده مشهور کرده.( رسما خود طالبی جان!!! هم گیم اور شده و اینها را باور نمی کندها!)

حالا ما که این حرف ها را در این فضای مجازی می زنیم خودمان می دانیم شوخی و جدی اش کجاست! مثلا هم ما و هم خود طالبی می داند خبری نیست. فرمانده کجا بود؟ فکر کن طالبی بخواهد پیر طریقت باشد! رسما روز مرگ ارزش هاست.اصلا طالبی چه حقی دارد که در انجمن هژمونی داشته باشد! مگر قانون جنگل است؟ پس قانون و عدالت چه می شود؟ پس حق و حقیقت کجا می رود؟ باید با دیکتاتوری مبارزه کرد! دوران تراکتورهایی که فرت و فرت از روی مردم رد می شوند به سر رسیده. اکنون زمان خودآگاهی ست. توده ها باید بیدار شوند!(غلط کردم!)

پانوشت۱. آقای طالبی!!!!خب به من چه! چرا این جوری نگاه می کنید؟پیشنهاد ریاضی بود. وگرنه من از اول هم گفته بودم به جای این کارها بهتر است وارد گفتمان کفش واکس زدن بشویم!

پانوشت۲. یعنی رسما منتظر باشید روزنامه وزین از نو بیاید با استناد به این مطالب پس فردا برایمان ویژه نامه در بیاورد!

پانوشت۳.نه! جان من عنوان مطلب را دارید؟؟؟

 

 

نوشته شده توسط maryam در 11:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

من نمي دانم فهم این که میرحسین از احمدی نژاد بهتر است خیلی کار سختی است؟ حالا بزرگترین مشکل ما شده اینکه چطور به مردم بگوییم که بروید رای بدهید. معادله خیلی ساده است اما خب. گاهی باید یک راه را چند بار بروی. حالا یکی از مهم ترین و جدی ترین دغدغه های من تا یکی دو ماه دیگر بحث انتخابات است. آن هم نه به شیوه ی مسیوق و بحث های درون انجمنی و درون گفتمانی. می خواهم بدانم چطور می شود موج ایجاد کرد. چطور می شود حرکت کرد و مردم را هم مجاب کرد که حرکت کنند. باور کنید حرکت دانشجوها هم کافی نیست. باید همه حرکت کنند. باید موج ایجاد شود. خیلی ساده است. میرحسین با هر معیاری از احمدی نژاد بهتر است.

پانوشت. قول داده ام این یک ماه را ایثار کنم تا شرمنده خودم و وجدانم و آیندگانم نشوم. رسما...

نوشته شده توسط maryam در 2:4 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388

یک وقت هایی حس می کنم هیچ جا جایی ندارم...

نوشته شده توسط maryam در 6:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388

۱. یک وقت هایی آدم ها هویت خودشان را با نفی هویت یک چیزی که مذموم است تعریف می کنند. یعنی در حالت عادی چیزی ندارند که بگویند اما در رد آن چیز حرف می زنند. کروبی را جو گرفته. عمیقا. من نمی دانم در وضعیت بحرانی فعلی چه اهمیتی دارد که کروبی به هولوکاست اعتقاد دارد یا نه. اعتقاد داشتن یا نداشتنش هم چیزی را تغییر نمی دهد اما چون احمدی نژاد می گوید هولوکاست نیست کروبی می آید سخنرانی می کند و رسما اعلام می کند هولوکاست هست. حالا هم ما نمی دانیم کروبی را کجای دلمان بگذاریم.

پانوشت۱.از داشتن بعضی از آدم ها و در کنارشان بودن عمیقا خوشحالم. دوست خوب ثروت خیلی خیلی بزرگی است.

پانوشت۲.هر اردوی جدید یک دستاورد ثابت و مشخص دارد. یکسری آدم جدید که در حالی که هیچ حرفی برای گفتن بهشان نداری باید بهشان سلام کنی و بپرسی که حالشان خوب است یا نه.

نوشته شده توسط maryam در 6:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم اردیبهشت 1388

کوه و این روزهای من...

قدیم تر ها همیشه از کوه بدم می آمد. بزرگترین سوالم این بود که آن بالا چه می دهند؟ این همه راه برویم بالا و بعد بیاییم پایین که چه بگوییم؟ خب می شود اصلا نرویم! اما خب. آدم ها با فلسفه ها و تزهایشان تغییر می کنند. اخیرا کوه رفتن را داریم تبدیل می کنیم به یک سنت انجمنی. جمعه به جمعه کوله بارمان را می گذاریم روی دوشمان می رویم کوه. هم سیاحت است و هم زیارت!(حواسم نبود جو گرفت باز)ولی بی شوخی هم ورزش است و هم خیلی خوش می گذرد. بچه های خودمان که اساسا خوش سفر هستند و اهل ناسازگاری نیستند. هر دفعه هم یک جمعی همراهمان می آیند. دکتر کاظمی هم افتخار می دهد. حالا این کوه رفتن به جز زیارت و سیاحت یک خصلت مهم به آدم می دهد. کوه شناسی!آدم شناسی! هر بار کلی آدم می بینیم که بیشترشان گونه های جالبی هستند! ولی از همه جالب تر تیپیک آدم هایی است که به کوه های مختلف می آیند. در حالی درکه پر از آدم های سوسول و قرتی است که کلکچال پر از آدم های بسیجی است. درکه پر از پسرهای مو سیخ سیخی و دخترهایی است که مجبورشان کرده اند با کفش پاشنه بلند بیایند کوه. اما درکلکچال همیشه چند دسته از گروه های ارتش و بسیج و سپاه و اینها هستند. همه جا هم پر از دیوار نوشته های با مضامین ارزشی و بسیجی است. اما درکه از این خبرها نیست. تمام دیوار نوشته ها محدود می شود به یادگاری مشتی خزوخیل که فکر کرده اند آدم های مهمی هستند و باید از خودشان اثری به یادگار بگذارند!بهرحال... کوه اساسا جای خوبی است. خوش می گذرد. آدم یاد می گیرد باصفا باشد.

عکسی که مشاهده می کنید یکی از شاهد مثال های  تیپیک شناسی من از کلکچال است.

                             

نوشته شده توسط maryam در 10:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388

دو سکانس در قطار شهری...

۱. منتظر مترو ایستاده ام.ساعت ۹ که رد می شود دیر می آیند قطارها. یک دختری می آید کنار من می ایستد. دختر آرایش غلیظی دارد. خیلی... یعنی همه نگاهش می کنند. حتی زنها. مردها که کلا جای خود دارند. روسری آبی ژوشیده با مانتوی مشکی خیلی تنگ. موهایش هم طلایی است. رفتار خاصی دارد. مترو که می آید و سوار می شویم سریع می رود گوشه قطار. روسری اش را در می آورد و مقنعه می پوشد. آرایشش را هم با دست کم می کند. موهایش را می دهد تو . کارش تمام نمی شود. دکمه های مانتو را باز می کند و می چپاند در کوله اش. در چشم به هم زدنی مانتوی قهوه ای گشادی می پوشد. همه نگاهش می کنند اما او اصلا نگاه نمی کند. انگار آدم های برایش در حد دیوار باشند. بعد هدفون ها را می گذارد گوشش و بیرون را نگاه می کند...

۲.داخل قطار ایستاده ام. دختر سر تا پا مشکی پوشیده اما خوش پوش است.آرایش کرده. گوشواره و گردنبند و دست بندهایش فقط خیلی زیاد است. آدم با خودش فکر می کند انگار مجبورش کرده اند هر انگشتش یک انگشتر داشته باشد! دارم در ذهنم تحلیل می کنم که دانشجو است؟ یا از این آدم های خوشحال که می خواهندا همه چیزشان خاص باشد و جواهرات با جلوه داشته باشند! یک دفعه می آید وسط قطار؛می ایستد، دست هایش را بالا می گیرد، شالش را می زند کنار و شروع می کند" خانوما گردنبند دارم. گوشواره دستبند. نصف قیمت مغازه حراج کردیم. بعد دکمه مانتویش را باز می کند و گردنبندها را نمایش می دهد. ۷،۸ تا گردنبند انداخته با دو تا گوشواره بزرگ که جلوه دارند. دستهایش هم پر از دستبند و انگشترند. اصلا نمی شنوم چه می گوید. فقط دختر را می بینم که دستهایش را تکان می دهد. سرش را بالا می گیرد و بلند بلند جنس هایش را تبلیغ می کند.

نوشته شده توسط maryam در 1:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

حاشیه های برنامه کذایی...

حقیقت ماجرا اینست که به دوستان قول دادم که نکاتی چند از آن روز کذایی بنویسم که بالای آن سن کذایی با آن میکروفن های کذایی آن برنامه کذایی را مجری گری کردم. آن هم در وضعیتی که ۳نفر قلچماق از سن محافظت می کردند و به دوستانم اجازه نمی دادند بیایند بالا دلگرمی بدهند. شرایط خیلی سخت بود گرسنگی و تشنگی فشار می آورد!(چرا جوگیر می شم؟)

اینها که شوخی بود. ولی چند نکته قابل تامل است.

 ۱.ادبیات نازل و مبتذل بادی گاردهای لمپن حضرت شیخ که به کل باید سانسور شود و من را تا دقایقی چند در معرض گیم اور شدن کامل قرار داد.

۲.بلندگوهای سالن کارکردی داشتند در حد چمن. بلکه هم کمتر. یعنی مثلا هویج بیشتر می توانست کمک کند. یعنی دو حالت بیشتر نبود یا من باید حرف می زدم یا کروبی یا حضار برنامه! چون عملا یک بلندگو بیشتر نبود. خب. ما چه کار کردیم؟ هیچ! بلندگو را از جلوی مهمان محترم می کشیدیم کنار و اجازه نمی دادیم صحبتش را بکند! باید می دیدید صحنه را! کروبی بدون بلندگو و درحالی که تلاش می کرد حرفش را بزند.

۳.یک جا یکی از دانشجوها یک سوالی پرسید که شیخ گیم اور شد. بعد برگشت من را نگاه کرد."چی می گه؟"!!!!

۴. در یک بخش از برنامه مرعشی در حالی که از پایین سن به من مشاوره می داد شیخ یکی از سوالات دانشجوها را یادش رفت. گفت خانم چی گفت ایشون؟ من نه تنها حواسم نبود که آن دانشجو چه سوالی کرد بلکه حواسم بود که شیخ دارد با من حرف می زند. لذا به صحبت خودم با مرعشی ادامه دادم. یعنی در این حد که مثلا به کروبی می گفتم" یه دیقه واستا ببینم چی می گه دوستم!"

۵. آخر برنامه که قدری دچار تنش شد یکی از جوانان غیوری که در همه ی صحنه ها همراه دارو دسته شیخ بود آمد و به افاضاتی تاریخی پرداخت. حالا افاضات تاریخی اش مبنی بر اینکه ما انجمن بسیجی هستیم و طیف شیراز هستیم و سایر افسانه ها! بماند! از اینجا به بعد را داشته باشید که آقای طالبی آمد و افشاگری کرد." آقای کروبی این آقا از ستاد جوانان شما هستند. خوبه که صادقانه تر برخورد کنیم."

در همین لحظه یکی از همراهان شیخ که در روی سن رفت و آمد می کرد آمد و خیلی درگوشی طوری که من بفهمم و شیخ بفهمد گفت"حاجی سریع تکذیب کن بگو از ما نیست. سریع..." البته به گمانم من زودتر فهمیدم و حالا اینجا در خدمت شما هستم.

۶. باز هم هست. ولی در حد وبلاگ همین کافی است.

پانوشت.مجری گری کار سختی است. لزومی هم ندارد که همه بلدش باشند. ولی خب لزومی دارد که همه تجربه اش کنند. قابل توجه حضرات جعفری و ذاکری.

نوشته شده توسط maryam در 11:49 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388

چند روز پیش کروبی به دعوت انجمن ما آمد دانشکده و یک جلسه پرسش پاسخ تبلیغاتی انتخاباتی برگزار کرد. از همان روز تا حالا دارم فکر می کنم چقدر بد است که کروبی و میرحسین هر دو دارند می آیند. کروبی عمل گرا و رادیکال شده و با جسارت حرف های دانشجو پسند می زند. میرحسین اما به نوعی مشی خاتمی را در پیش گرفته و آهسته آهسته می رود جلو. آرام و تا حدی محافظه کار. از سوی دیگر رای خاتمی هم به گواه شواهد و قرائن دارد سرشکن می شود بین این دو نفر. بسیاری از تحریمی ها و کسانی که در دوره های پیش قهر بودند حالا آمده اند و می خواهند به کروبی رای دهند. نمی دانم. این وضعیت را دوست ندارم. به نظرم میرحسین و کروبی تز و آنتی تز هم شده اند. ناامید نیستم ولی باز به گواه شواهد و قرائن باید منتظر باشیم سنتز ماجرا دیر یا زود برای ۴ سال دوم بر مسند قدرت تکیه بزند...

پانوشت. اتوبوس های واحد دو مدل اند یا بلیطی یا پولی. پولی ها ۱۲۵ تومن اند.امروز سر صف اتوبوس یک پیرزنی آمد ایستاد کنار من. بعد گفت این اتوبوس پولیه یا بلیطیه؟ من هم گفتم پولیه. گفت اون بعدی ها چی؟ گفتم اون سه تا بعدی ها هم پولی اند. گفت اوووه. پس باید خیلی صبر کنم...

نوشته شده توسط maryam در 3:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388

رژیم گرفتن خیلی ماجرای پیچیده ای است. آدم در دو زمان مشخص تصمیم به رژیم گرفتن می گیرد. یکی وقتی که مجلس عروسی در پیش باشد و آدم بخواهد که خوب جلوه کند،یکی هم وقتی که سیر باشد،یعنی درست بعد از پایان غذا خوردن. اما بازی اینجا تمام نمی شود. آدم در دو زمان مشخص هم تصمیم می گیرد به لغو رژیم. درست بعد از پایان یافتن مجلس عروسی نامبرده و دومی سر ظهر و هنگام گرسنگی مفرط. 

نوشته شده توسط maryam در 4:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •