تبليغاتX
a cup of me

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

صبح دم در مترو در حالی که مردم مردم را هل می دهند و در مترو به زور بسته می شود یک زنی که نتوانسته خودش را بچپاند داخل،با حالت عصبانیت به من می گوید خانم یا درست هل بده یا بذار ما هل بدیم بریم تو! اه! این اه خیلی مهم است. بعد هم دقت کنید که درست هل دادن پیش فرض است،حالا یا من یا شخص شخیص ایشان! 
نوشته شده توسط maryam در 6:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام فروردین 1388

همان روزها که تازه بزرگ شده بودم یادم هست که در خیابان یک عده مزاحم می شدند. مزاحم بودنم. مزاحم تمام چیزی که بودم و از آن خجالت نمی کشیدم. یک روز پدر به رسم پدر بودن گفت که همیشه طوری باش و طوری رفتار کن و با کسانی باش و جاهایی برو که کسی مزاحمت نشود. اگر هم کسی مزاحمت شد جواب نده. رد شو و برو و فکر کن که یک آدم مبتذلی یک چرندی گفته. بعد هم فراموشش کن. آن روزها با خودم کلنجار رفتم که بفهمم چرا باید تلاش کنم تبدیل شوم به چیزی که آدم های مبتذل که چرند می گویند نتوانند مزاحمم شوند. چرا آنها نباید تبدیل می شدند به موجودات غیر مبتذلی که چرند نمی گویند؟چرا من؟ چرا ما؟ اما خب. نفعمیدم. به نتیجه ی خاصی نرسیدم. برای همین گوش کردم.رد شدم و رفتم. اما خب،فراموش نه...

گذشت. بزرگتر که شدم و تکنولوژی هم که پیشرفت کرد پدر باز به رسم پدری آمد و گفت اصلا خیابان که می روی موسیقی گوش کن. هم لذت می بری و هم نمی شنوی آدم های مبتذل چه چرندیاتی می گویند. و من از همان روزها تبدیل شدم به دختری با یک پخش موسیقی و یک هدفون که از قضا با هدفونش ارتباط عمیقی برقرار می کند. بیشتر از آن... احساس امنیت می کند.

گذشت. ما کماکان بزرگ می شویم و بزرگتر می شویم و باز پدر گاه گاهی به رسم پدری سراغمان را می گیرد و توصیه های ایمنی می کند و فقط آخرش نمی گوید که توصیه های ایمنی را جدی بگیرید. فکر می کنم اما پدر دیگر پدر آن قدر نگران نیست. شاید هم هست اما با خودش فکر می کند آن قدر بزرگ شده ام که بفهمم برای اینکه بهتر زندگی کنم باید سعی کمتر زندگی کنم.

پانوشت. باید یاد بگیری یا محو شوی از صحنه روزگار یا با هر قدرتی بسازی. به هر حرف زوری تن بدهی. سکوت کنی و اصلا دم بر نیاوری. اینها را باید یاد بگیری. همان طور که من دارم یاد می گیرم. این روزها...

نوشته شده توسط maryam در 3:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم فروردین 1388

راستش به کل ارتباطم را با اینترنت و وبلاگ از دست داده ام. وصل شدن به اینترنت برایم آن قدر سخت است که تقریبا هفته ای یکبار این کار را می کنم. به طرق اولی حس اینجا را هم ندارم. یعنی تا می خواهم یک کلمه بنویسم با خودم می گویم خب! حالا گیرم گفتی!که چی؟ بعد پاکش می کنم و می روم دنبال کارم. ادامه سفر شمال را هم هی می نویسم و هی پاک می کنم و بعد با خودم فکر می کنم تا کجایش حوزه خصوصی است و از کجایش حوزه عمومی؟ کجایش به اینجا بی ربط است؟ البته بیشتر حدس می زنم دلیلش تنبلی باشد تا این توجیه ها؛ و اینکه این روزها به موضوعات خیلی مهمی فکر می کنم...

 

نوشته شده توسط maryam در 10:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم فروردین 1388

۱. ایام جشنواره فجر که بود رادیو یک برنامه داشت که به نقد و تحلیل فیلم ها می پرداخت. من خیلی اتفاقی این برنامه را پیدا کردم اما خیلی لذت بردم. مجری برنامه فررزاد حسنی بود و تمام منتقدان و روزنامه نگاران محبوب من در برنامه بودند و خیلی رادیکال و بدون خودسانسوری به نقد فیلم ها می پرداختند. آن قدر که گاهی تعجب می کردم و شبکه رادیو را چک می کردم که ببینم درست گرفته ام یا نه.(انگار شماره تلفن است مثلا!)

شبی از شب ها که مجری و منتقدین و مهمان ها اخراجی های ۲ را دیده بودند با توپی پر به نقد که چه عرض کنم به تخطئه فیلم و به خصوص کارگردان پرداختند. تقریبا شوکه شده بودم. فرزاد حسنی که رسما ده نمکی را با دیوار یکی کرد!" کارگردان فیلم به نظرم بهتره بره به کارهای دوران قبلیش برسه!" " "فیلم واقعا خجالت آوره و به مخاطب توهین می کنه"."فیلم یک افتضاح به تمام معناست". اینها حرفهای فرزاد حسنی بود. 

فکر کردم خب... آدم ها متحول می شوند.

روز عید سر سال تحویل فرزاد حسنی مجری شبکه ۳ بود. با فیدبک مثبتی که از برنامه رادیویی رادیکالش داشتم نشستم و نگاه کردم...

فکر می کنید چه شد؟ هیچی. مگر باید طور خاصی می شد؟چرا جوگیر می شوید؟

آقای ده نمکی مهمان ویژه برنامه هستند." به به! خوش اومدین. آقا واقعا چه فیلمی! من که لذت بردم. امیدوارم مردم هم برن ببینن و لذت ببرن.".......

این عبارات درخشان را هم کسی جز فرزاد حسنی نگفت. یعنی فکر نکرد شاید یک نفر از مخاطبان آن برنامه استثنائا این را هم ببیند؟ حالا سوال بزرگ من اینست که آیا آدم ها از خودشان خجالت نمی کشند؟

پانوشت۱. اخراجی ها تا به حال ۳ میلیارد فروخته. خدایا این خفت را کجا ببرم؟

پانوشت۲. شنیده اید از این ستون به اون ستون فرجه؟ خب. حالا من می گویم که خیر. اشتباه کرده اید که شنیده اید. اصلا هم فرج نیست. ما یک ستون داریم یکشنبه در روزنامه واحه. یکی هم سه شنبه در روزنامه صبح. البته من به هر دوی این عزیزان(یعنی صبح و واحه) ارادت دارم ولی به دلیل مشغله های بسیار زندگی خویش! هرچه تلاش می کنم یک مقداری بپیچانم و به قول خودم بزنم زیرش و شانه از مسئولیت خالی کنم اصلا نمی شود.(البته خداوکیلی دلم هم نمی آیدها!) به جای یک ستون ۵۰۰ کلمه ای که توانسته ام بپیچانم یک تیتر یک ۱۲۰۰ کلمه ای تحویلمان می دهند! خلاصه بساطی شده این ستون های دوبله ما!

پانوشت۳.دندانپزشک ۶۰۰تا سیم و لوله و کوفت در دهانم گذاشته که خیر سرش عصب کشی کند. بعد هی می رود و می آید می پرسد خب! چی می خونی؟ خب آخر آدم ناآگاه!(این فحش مودبانه است. چون امسال از طرف من و صالحی سال به گند کشیدن ادب نامگذاری شده. یعنی ادب را هم خز می کنیم!!!) من با این همه سیم پیچیده شده در دهان چطور به تو توضیح بدهم که دارم چه کار می کنم؟ بعد تازه شعور هم که به خرج می دادم و به جای بد و بیراه گفتن سکوت هم که می کردم می گفت" عموجان شما مشکلی داری؟"

پانوشت۴. قرار بود من عروسی مینایی را در وبلاگم اعلام کنم!امتیازش را خریده بودم و حق کپی رایت را هم پرداخت کرده بودم. خودش قول داده بود! اما خز بازی درآورد اجازه نداد و خودش به معمولی ترین و بی هیجان ترین شیوه های ممکن این کار را کرد و خودش را از نعمتی بزرگ محروم ساخت! مگر وبلاگ من کم جایی است؟به هرحال. مبارک باشد. به آقا و خانم مینایی(قنبری)! ما به هر جفتشان ارادت داریم.

نوشته شده توسط maryam در 1:23 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388

وقتی شمال هم خوش می گذرد1

راستش را بخوهید قرار نبود سفر انقدر خوش بگذرد. آن هم سفر شمال! ما معمولا وقتی می رفتیم شمال که جای دیگری نباشد و بیکار باشیم و از فرط بیکاری برویم یک چند روزی را لب دریا بگذرانیم. اما خب. این بار ماجرا به کل متفاوت شد.

عمه پیشنهاد داد حالا که خودش در مشهد گیر افتاده و عده ای چترباز قرار است عید را در منزل او بگذرانند ما برویم و از سکونتگاه جدید رحمانی ها در انزلی استفاده کنیم که یک وقت حیف نشده باشد." کلید رو بفرستم تهرون؟" چرا عمه فکر کرد ممکن است یک چنین پیشنهادی را رد کنیم؟

ما حرکت می کنیم. در حالی که پدر قهر است. او معتقد است چون یزد حرفی برای گفتن دارد لذا ما باید هر سال تعطیلات خود را در یزد بگذرانیم. هر چه توضیح می دهیم 2سال متوالی برای یزد را دیدن کافی است پدر مجاب نمی شود اما می آید. چاره دیگری ندارد.

در راه رفتن

پدر خیلی زیبا رانندگی می کند. به این شیوه که هر وقت مادر بیدار باشد 60 تا بیشتر نمی رود و وقتی مادر می خوابد سرعت می رود روی 120. بعد آن قدر بالا می رود که مادر را از خواب بیدار می کند. مادر هم خیلی لایت اعتراض خود را با تهدید و ارعاب نشان می دهد. پدر مظلوم نمایی می کند"ااا! همه دارن تند می رن چرا چیزی به اونا نمی گی؟!!" یعنی پدر فکر کرده که اینجا مدرسه است و مادر هم ناظم! و باید به همه یک چیزی بگوید. دوباره سرعت  می رود روی60. همان طور که می بینید سرعت ماشین ما و نوسانات سرعت آن را خیلی راحت و از روی یک معادله می شد تشخیص داد. از تایم خواب و بیداری مادر.

یک سی دی موسیقی درست کرده ام برای تمام طول سفر. از هر قشر آهنگی هم چند تا گذاشته ام که با هم دعوایمان نشود. اما پدر خیلی بنیادگرایانه به آهنگ های مورد علاقه من که می رسد می زند جلو."ااا! بابا! این چه کاریه؟"

" ولش کن! کیفیت نداشت!"

پدر معتقد بود تمام موسیقی های مورد علاقه من کیفیت ندارد. اوج بنیادگرایی اش هم به آنجا می رسد که اجازه نمی دهد با گوشی خودم گوش کنم."آدم با جمع همراهی می کند"!!! این جمع هم یعنی خودش... عجالتا.

اینجا انزلی...

رسیده ایم انزلی. شواهد و قرائن نشان می دهند بخش عمده راه را آمده ایم و حالا دیگر چیزی نمانده که برسیم. اما همان طور که در جریان هستید شواهد و قرائن به گور خودشان می خندند. ما 4 ساعت تا انزلی در راه بوده ایم. حالا درست 2 ساعت است که در انزلی به دنبال خانه نامبرده می گردیم.

" بابا!یعنی آدرس رو ننوشتی؟" " نه مگه شما به حافظه من اطمینان ندارین؟!"

کم کم به این نتیجه می رسیم خانه ای در کار نیست. پدر می گوید احتمالا عمه در کودکی دوست داشته که خانه ای در انزلی داشته باشد اما هیچ وقت قسمتش نشده. می رسیم بالاخره. خانه هست اما پدر فکر کرده اشکالی ندارد اسم دو تا خیابان را جابه جا به خاطر بسپارد."

حالا ما در انزلی هستیم. در خانه ای بسیار زیبا جادار و مطمئن. تمام خوشبختی عمه این بوده که قرار است از پنجره اتاقش دریا دیده شود. اما بساز بفروش ها عمه را گیم اور کرده اند. حالا viewخانه یک مشت آپارتمان و یک مقدار کمی آسمان است.

اسباب و اثاث را که جا به جا کردیم یک سوال خیلی بنیادی مطرح شد:حالا چه کار کنیم؟

ما قرار است چند روز اینجا باشیم در حالی که هیچ کس هیچ ایده ای ندارد. من ایده می دهم. کل سفر را می خوابیم. تخت خوابش خیلی چیز باصفایی است. پدر اعلام می کند"من می دونستم! شهر باید حرفی برای گفتن داشته باشه! حالا هی بریم دریا! خسته نشدین شما انقدر دریا دیدین؟" کسی تحویل نمی گیرد.

حکایت شعبه رحمانی ها در انزلی...

خانه مورد نظر یک عیب دارد. عمه بین کلیه خانه های شهر انزلی خانه ای را انتخاب کرده که در تنها ساختمان 5 طبقه و بدون آسانسور شهر قرار دارد. لذا هر شب اگر چیزی جا مانده باشد در ماشین برای اینکه ببینیم کدام آدم مفلوک قرار است برود پایین تاس می ریزیم. هر کس 6 بیاورد باید برود. من هرگز در 6 آوردن شانس نداشته ام. با همین امید به میدان رقابت تاس ریختن پا می گذردم. در حرکت اول 6 می آورم و گیم اور می شوم.

خانه یکسری وسایل خیلی لازمی را ندارد. مثلا کتری، یا ظرف و ظروف آبکش کردن برنج و ماکارونی، قابلمه و برخی چیزهای دیگر. به هر کمبودی بر می خوریم اعلام می کنیم"نداریم". پدر پیشنهاد می دهد"می خریم."

ما در انزلی درست در حد و اندازه های یک جهیزیه آبرومند ظرف می خریم. ما را جو اساسا اخذ کرده. شده ایم مشتری درجه اول لوازم خانگی های اطراف . شب به شب با یک مشت قابلمه و ماهیتابه و سبد و قوری راهی منزل می شویم.

اندر حکایت زیبایی های شهر...

انزلی شهر زیبایی است. بزرگ و دلباز. میدان های خیلی مدرنی دارد. فکر می کنم به خاطر کشتیرانی باشد. اسکله و تالاب هم بی نظیر است. شب دوم ساعت 4 صبح در حالی که بی خوابی زده به سرم پدر را به پیاده روی در کنار بندر دعوت می کنم. پدر دعوتم را رد می کند و حواله ام می دهد که بروم دنبال کارم چرا که حوصله قرتی بازی ندارد و به خوابش ادامه می دهد. صبح می گوید"مریم انصافا این کارها رو از کدوم کتاب خوندی؟ تازگی تئاتر که نرفتی هان؟"

انزلی پر از مرغان دریایی است. من خیلی هیجان زده شده ام. با دوربین جدیدم یک مستند ساخته ام از مرغان دریایی در حد لالیگا... باید ببینید.

شب خانواده را به شام مهمان می کنم. همه گیم اور می شوند. پدر سعی می کند زحمات بی شائبه ام را با شانتاژ بازی زیر سوال ببرد اما موفق نمی شود. از لحظه لحظه تدارک شام هم مستند ساخته ام. کلا به مستندسازی روی آورده ام.

امشب شب آخری است که در خانه تنها هستیم. فردا دسته دیگری از مارکوپولوها پس از اتمام سفر چندین روزه خود به سرزمین های ترک نشین، به ما اضافه می شوند....

نوشته شده توسط maryam در 7:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم فروردین 1388

من به تهران برگشتم. از این مسئله خیلی هم ناراحتم. اصلا اگر کسی تحویل می گرفت با همه دنیا قهر می کردم. حالا این اعلام حضور نصفه نیمه را داشته باشید تا آب و هوایم تهرانیزه شود و بازی از نو... 
نوشته شده توسط maryam در 7:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم فروردین 1388

راستش دو تا پست نوشتم قبل از عید و هر بار آمدم اینجا که ثبت شود اما نشد. یعنی اینترنت با من همکاری نکرد. آن موقع خیلی عصبانی شدم اما الان که فکر می کنم می بینم همان بهتر که آن خزعبلات ثبت نشد. پست های آخر سال مثل شرکت در انتخابات یا حضور در راهپیمایی ۲۲ بهمن وظیفه شرعی هستند. لذا من هم از همان رو که به این نوع وظایف شرعی خیلی انس و علقه ای ندارم ازشان دوری می گزینم.

پانوشت۱.حرکت مردم و مسئولان به سمت اصلاح الگوی مصرف! بلی همان طور که در جریان هستید این نام سال جدید است. گرچه طولانی است اما خب به دیده منت. حالا هم  البته نه که من بخواهم نیت خوانی کنم خدای نخواسته اما خب شواهد نشان می دهد که دل آقا با اصلاح طلبان است وگرنه چرا اسم سال را  نگذاشت سال اصلاح اصول الگوی مصرف؟آیا این بی طرفانه تر نبود؟

پانوشت۲.جای خالی عیدی مادربزرگ. جای خالی خود مادربزرگ...

نوشته شده توسط maryam در 0:16 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •