سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
۱.انتخابات ریاست جمهوری هم دیگر خز شد. چند وقت پیش پیش بینی ام این بود که خز و خیل ها همه می ریزند و انتخابات را پرشور می کنند و یک هف هشت ده تایی نامزد خوهیم داشت اما گویا خاتمی بازی را بهم زده. حالا دور،دور انصراف است. بااین حساب بازی این گونه می شود که چند روز بعد از عید موسوی را جو می گیرد و برای اینکه در محبوبیت از خاتمی کم نیاورد انصراف می دهد. اصلا هم روشن نمی کند به نفع چه کسی؛ فقط انصراف می دهد و تا بیست سال دیگر که دوباره احساس مسئولیت کند سکوت اختیار می کند. (موسوی مثل ما که قدیم ها هپ بازی می کردیم و هی پنج تا پنج تا یکسری اصوات مبهمی به نام هپ را بر زبان جاری می ساختیم هر بیست سال یکبار دچار تحولات درونی می شود و کاندیداتوری اش می آید)بعد اصول گراها که می بینند انصراف بازار است و دارند از جبهه اصلاحات کم می آورند از احمدی نژاد ملتمسانه تقاضا می کنند که بیا و انصراف بده. بعد احمدی نژاد یک کم ناز می کند و ته ماجرا می پذیرد که انصراف دهد. هیچ توضیح هم نمی دهد، چرا که سال پاسخ گویی، دوسال پیش بود و رهبر هنوز سال جدید را اسم گذاری نکرده اند. بعد مابقی کاندیداها نیامده انصراف می دهند تا می شود شب انتخابات. شب انتخابات کروبی که می بیند یکه و تنها مانده و هیچ کس محلش نمی کند و از همه سو طرد شده به نفع مصالح و منافع مملکت(در حالی که عمرا حرکتش، هیچ ربطی به این جور قرتی بازی ها ندارد) کنار می رود.
بعد دست ملت می ماند در حنا که حالا چه کار کنیم چه کار نکنیم؟ هیچی دیگر ماجرا عین ماجرای صاحبخانه ای شده که تدارک شام دیده باشد و بعد مهمان ها نیامده باشند. آخرش هم دو روایت است. روایت مورد علاقه من روایتی است که به یک نحوی به سرنوشت قالیباف و کیسه های شن اش ربط پیدا کند اما روایت غیر دلخواه اینست که یکهو از بالا دستور برسد که احمدی نژاد بیاید وسط زمین(انگار مثلا روی نیمکت نشسته. ولی خداوکیلی تصور کنید احمدی نژاد با گرمکن و کفش کتانی در حالی که دارد دور زمین گرم می کند). بعد احمدی نژاد خیلی خاضعانه می آید و ضمن اعلام این مسئله که هیچ انس و الفتی به پست و مقام ندارد چهار سال دیگر افسار و عنان امور را بدست می گیرد وهمه مان را game overمی کند به خصوص خاتمی را که این بازی را شروع کرد. یعنی رسما کار به جایی می رسد که خاتمی در یک تریبون رسمی اعلام گیم اور شدن می کند.
باور نمی کنید؟ من زنده شما هم زنده این وبلاگ هم زنده...
پانوشت1. لعنت به چهارشنبه سوری. آن هم از نوع آپادانایی! یک چیزی است در مایه های جنگ جهانی. باید سنگربگیری و از جلوی پنجره هم دور شوی تا بلکه برادران و خواهران با این سر و صداهای مهیب خوش بگذرانند.(فکر کن خوش را بگذرانی انگار مثلا واحد درسی است) در همین اثنا پدر در حالی که چای می خورد سرش را بالا می گیرد و می گوید به نظر می رسد تدابیر نیروی انتظامی اثر کرده و امسال چهارشنبه سوری به شدت پارسال نیست! صحبت پدر سه بار متوقف می شود. آیا حرفش بادش می رود؟ سرفه می کند؟عطسه؟ تلفن زنگ می زند؟ نه! درست قبل از تمام شدن جمله پدر، سه عدد نارنجک با ساختمان ما برخورد می کند و پیش بینی خطای پدر در طرفه العینی تبدیل می شود به جمله معروف و مسبوق به سابقه من:تدابیر نیروی انتظامی به گور خودش خندیده.
پانوشت۲.هر وقت تصمیم می گیرم دیگر ننویسم یکهو نوشتنم می آید. امروز رسما تصمیم به ترک اینجا گرفته بودم اما خب! می بینید که الان اینجا هستم و در خدمت شما مشغول افاضات می باشم.
پانوشت۳. آیا کسی می داند در شیراز چه می گذرد؟ هر کس می داند اطلاع رسانی کرده و دست کم، یک شورای مرکزی انجمن را از نگرانی برهاند. با تشکر.
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
اصول ساده خوردنی جات
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
پانوشت.زندگی من عجب قصه ای شده. مثل سدی که هزار تا سوراخ دارد. تا می آیم یکی اش را با دست نگه دارم که آب نیاید و همه جا را خراب کند، یکهو آب از یک جای دیگرش می زند بیرون و نمی گذارد نفس بکشم.
جمعه بیست و سوم اسفند 1387
گذشت. آن یکبار هم کمرنگ و کمرنگ تر شد. من دیگر خیلی ارتباط عمیقی با آنجا نداشتم. کما اینکه با خیلی چیزهای دیگر. خیلی از کارهای آدم های آنجا به نظرم کار درستی نمی آمد. یا لااقل من قصد نداشتم به آن کارها بپردازم. نمی دانستم چرا آدم ها به جای تفکر و بحث و نقادی می آیند مفاتیح می گیرند دستشان و نمازهای طولانی و سخت می خوانند و به اطرافشان بی توجه هستند. فکر می کردم آدم هایی که می آیند اینجا از برقراری ارتباط با دنیای عینی بیرون عاجزند و راه حلی برای مشکلات و مسائل ندارند و می روند کنج عزلت اختیار می کنند. نتیجه اش برایم مسجل بود:خدا هم حتی خوشش نمی آید. کم کم به طور کامل از فضای نوستالژیک آنجا بریدم.
دیشب دوباره نمی دانم چه شد که سری کشیدم که ببینم چه خبر است و چه تغییراتی اتفاق افتاده طی این سال ها. بین خودمان بماند. دلم هم تنگ شده بود یک مقادیری. برای آن همه حجم انبوه خاطرات.
مسجد کماکان دوطبقه است. اما دیگر خانم ها طبقه بالا نیستند. آنها هم آمده اند طبقه پایین. بین خانم ها و آقایان یک پرده کشیده اند. بعد در قسمت زنانه یک پارچه سفید نصب کرده اند که مثل ال سی دی عمل می کند و تصویر آقا را که مشغول سخنرانی است در این طرف پخش می کند.
آقا هم در حالی که خانم ها مشغول ده رکعت ده رکعت نماز خواندن هستند به ایراد سخنرانی در باب همه چیز و مخصوصاانتخابات می پردازد و تازه نظراتش را هم تحمیل می کند(به شیوه ای کاملا نرم). همه چیز همان طوری بود که بود.بچه ها مثل آن سالهای نسبتا دور که ما بچه بودیم بازی می کنند با هم. کما فی السابق زنها از اینکه باید چند تا صلوات بفرستی که فلان مشکلت رفع شود حرف می زنند. از اینکه در رکعت nام فلان نماز چند تا سوره فلان بخوانی تا ....
اما خب. فکر می کنم همه چیز را نباید با نگاه خودت ببینی. باید بیای و از منظر خودشان از همان زاویه به ماجرا نگاه کنی. این هم یک نوع جامعه است. آدم هایش هم یک دسته از آدم هایی که بهرحال جزئی از واقعیت اند که خب... یک وقت های در معادلات مان نادیده شان می گیریم و بخش بزرگی از واقعیت را فراموش می کنیم.
پانوشت۱.برای سفر عیدمان ویلای جدیدالتاسیس عمه ام را در انزلی نشانه گرفته ایم. خیلی هم از این بابت خوشحالیم. محض اینکه دور هم بوده باشیم و در حالی که مطمئنم پدر با لبخند اطمینان بخشی کلید خانه را نشان مان می دهد می پرسم حالا که یک هفته مانده به سفر و عمه هم در خانه اش در مشهد نشسته کلید خانه را چطور می گیریم؟ پدر انگار که عناصر و عوام ماورائی موظف اند این کار را بکنند با نهایت خونسردی ممکن می گوید"اگر تا چند روز دیگه خودش نرسید یک فکری می کنم"!!! یعنی رسما می بینم، در حالی که با چمدان پشت در خانه عمه ایستاده ایم پدر خیلی منطقی می گوید گویا کلید نرسیده و حالا باید یک فکری بکنیم!
پانوشت۲. حالا درست یکسال از دروغ بزرگ می گذرد. کاش یادم بیاید چرا یک چنین دروغ بزرگی را باور کردم. آن وقت شاید بتوانم کم کم فراموشش کنم.
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
پانوشت. عیبی دارد آدم دلش برای خودش تنگ شود؟
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
سه شنبه بیستم اسفند 1387
پانوشت۱. این روزها که می رویم پیش استادها و از دعوای اخیر گروه در دانشکده صحبت می کنیم گویا شور و هیجان فرا می گیردشان. آن قدر که یا می خواهند یک جوکی بگویند و یک فحشی بدهند و یک شوخی بکنند که حضور ما به عنوان نسوان مانع آن می شود. اساتید روشنفکر و دوست داشتنی ما یک نگاهی می اندازند و می گویند"حیف! اگر این خانوما نبودند یک..." احتمالا هم فکر می کنند چقدر حرف خوب و بجایی زده اند ولی سخت در اشتباهند.
پانوشت۲. من نمی توانم زل بزنم در چشم آدم ها و دروغ بگویم. دروغ گفتم هم فقط گفتن که نیست. نگاه کردن را هم شامل می شود. لذا به یک چیزها و یک کسانی دیگر نباید اساسا نگاه کرد. به خاطر اینکه دروغ نگفته باشی.
شنبه هفدهم اسفند 1387
یادش بخیر. (این یادش بخیر شامل مثلا دوهفته پیش هم می شود)! هر چیزی می دیدم که عجیب بود یا شوخی بامزه ای بود یا قدری فکرم را مشغول می کرد سریع می آمدم اینجا و کلیک،ثبت،کلیک...
حالا اما یک قدری اوضاع فرق کرده. دیگر خیلی انگیزه های سابق را ندارم. نه برای نوشتن نه برای هیچ کار دیگری. کلا دیگر خیلی آدم سابق نیستم. هی دارم بزرگ می شوم و بزرگ و بزرگتر. مدت هاست بی قید نبوده ام. مدتهاست پر از قید و باید و نبایدم. مدتهاست سعی می کنم معادله چندمجهولی اتفاقات اطرافم را کشف کنم. فکر می کنم دارم معقول گرا و ریاضیاتی می شوم. اشکالی هم ندارد. جریان سیال زندگی آدم است. نمی شود جلویش را گرفت اما خب. یک وقت هایی دلم هوای آن روزهای دیگر را می کند...
پانوشت۱. یک نفر در کامنت دانی قبلی اولین پست وبلاگم را جهت یادآوری نوشته. دستش درد نکند می خواستم خودم لینک بدهم حوصله اش را نداشتم. کلا لینک دادن خیلی کار پیچیده و سختی است.
پانوشت۲. فردااول هفته شروع می شود و شواهد و قرائن نشان می دهند که آدم باید سرحال و باانرژی باشد. اما خب با ۴ساعت و نیم کلاس فوق العاده ی زبان صبح روز جمعه و بعد ۵ساعت فایل صوتی پیاده کردن و مهمان داری و هزارتا کار دیگر، نیازی به توضیح ندارد که شواهد و قرائن باز هم دارند دروغ می گویند؟!
پانوشت۳. دیگر اصراری ندارم. نه به رفتن و نه به ایستادن. به هیچ چیزی. اصلا به گور همه چیز می خواهم بخندم و بگذارم این ذهن لعنتی که یک دم هم راحتم نمی گذارد هوایی بخورد. کلا باید یک چیزهایی را اجازه بدهی که اتفاق بیفتد. بیفتد...
پانوشت۴. خسته خسته ام.اگر دست خودم بود موبایلم را از پنجره پرت می کردم بیرون. ضبط لعنتی را خاموش می کردم. تلفن را از سیم می کشیدم. درب اتاق را قفل می کردم. برق ها را خاموش می کردم. همه پرده ها را می کشیدم. پشت در اتاق تابلو می زدم که لطفا بای نحو کان مزاحم نشوید. بعد ۳تا پتو آماده می کردم و یک ۵،۶ماهی می خوابیدم.
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
پانوشت. بعد از ۱۶ ساعت فعالیت پیاپی و تحمل گرسنگی اجباری با میزان انرژی ای در حد یک جنازه مشغول تایپ می باشم.
یکشنبه یازدهم اسفند 1387
پانوشت۱. عین کورها شده ام. چشمانم را می بندم و آدم ها را از صدای پایشان می شناسم.
پانوشت۲. وای. همه دارند می روند برنامه خاتمی. نه حوصله خاتمی نه حوصله برنامه ی پرشور حامیان خاتمی با حضور نخبگان فرهنگی و هنری و نه حوصله آنهایی که دارند پلاکارد می نویسند که بروند برنامه اش را بهم بزنند یا هرچیز دیگر را ندارم.فعلا آرامش. هیچ اعصاب همهمه جات و آدم هایی که می توانند همهمه بیافرینند را ندارم.
پانوشت۳. من عاشق آدم هایی هستم که می بازند و بعد مثل یک بازنده ی واقعی رفتار می کنند. نه پرروبازی در می آورند و نه بیخودی اعتراض می کنند و نه همه چیز را گردن بقیه می اندازند. چرت و پرت هم نمی گویند که؛ما خوب بازی کردیم اما شانس با ما یار نبود؛ یا هر دروغ دیگر. آدم باید ببازد و بعد سرش را بالا بگیرد و لبخند بزند(گرچه تلخ باشد) و از باختنش هیچ باکی نداشته باشد.
شنبه دهم اسفند 1387
پنجشنبه هشتم اسفند 1387
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
سه شنبه ششم اسفند 1387
ما اینجا آمده ایم که مثل هر سال شله زرد بپزیم. اما همه چیز در منتها الیه بی مزگی است. هیچ انگیزه ای برای این جور کارها در خانه ی تو و در حالی که تو نیستی ندارم. صبح که از خواب بلند شدم همه اش منتظر بودم که بیایی غر بزنی که آخر الان چه وقت بیدار شدن است و دختر باید از ۶ صبح بیدار باشد. همه اش منتظر بودم که با چای و نان و مربایت وسوسه ام کنی بی خیال خواب بشوم. اما نه. بازی را اساسا تمام کرده ای انگار.
می گفتم... اینجا خیلی سوت و کور است و هر از گاهی فقط صدای مادر می آید که خب ترجیح می دهم مزاحمش نشوم. دیگر مثل قبل تر ها اینجا جمعیت موج نمی زند. تیم پخت و پخش شله زرد تعیین نمی شود. یک من هستم و یک مادر و شاید اگر یکی دو نفر دیگر.
هر لحظه ی اینجا، هر وجبش،هر یک وسیله ی عتیقه اش تمام کودکی گم کرده ی من است. حالا دیگر تو رفته ای و من را،منِ تنهای تنهای تنها را بین تمام خاطرات خوشت جا گذاشته ای. این روزها خیلی،خیلی زیاد دلم برای تو تنگ شده و چهره ات دائم می آید جلوی چشمم و همه چیز در یک لحظه روی سرم خراب می شود. دارم فکر می کنم که بروم و دیگر پایم را هم در خانه ات نگذارم. دارم فکر می کنم که از خانه ات قهر کنم.
تو اینجا نیستی خانم محترم! با عصایت مانور نمی دهی و دستور نمی دهی و از شیرینی شله زرد و ناشی گری بقیه ایراد نمی گیری. کاش فقط یکبار حالا که ما اینجا جمع شدیم بیایی و ملاقه ی قجری ات را بدهی دستم و بگویی آرزو کن؛ و من بگیرم و بخندم و بگویم آرزوی خاصی ندارم؛ و تو بگویی "مگر می شود آدم آرزو نداشته باشد؟ آدم با آرزوهایش زنده است" و من باز هم بی رمق بخندم. به خودم و به گور آرزوهایم.
مگر نگفتی آدم با آرزوهایش... . یعنی دیگر هیچ آرزویی نداشتی....؟
شنبه سوم اسفند 1387
شنبه سوم اسفند 1387
شنبه سوم اسفند 1387
پنجشنبه یکم اسفند 1387
راه های رسیدن به اهداف!
صالحی که هرگز از سن خود خجالت نمی کشید اظهار داشت که من برای رسیدن به هدف به "نرفتن سر میز شام" متوسل می شوم. این مسئله آن قدر مهم است که خانواده در طرفه العینی با خواسته اش موافقت می کنند. البته من نمی دانم حضور یا عدم حضور صالحی در مراسم شام تعداد زیادی صالحی چه چیزی را تغییر می دهد اما حالا که نگاه گذرایی به گذشته ی خود می کنم می بینم هرگز این ابزار به کارم نیامده. ما اگر بر سر شام حاضر نمی شدیم مراسم شام خیلی لایت برگزار می شد و حضور ما با نمکدان احتمالا خیلی فرقی نمی کرد. بعد مادر خیلی خونسرد غذایمان را روی گاز می گذاشت و منظورش دقیقا این بود که این قدر گرسنه تان می شود که حتی نیازی به یخچال گذاشتن هم نیست. در چشم بهم زدنی پیش بینی مادر محقق می شد و بعد از این که همه خوابیدند دست از پا درازتر می رفتیم غذایمان را می خوردیم و ظروف خالی به جا مانده در صبح روز بعد تجلی شرمساری ما بود. حالایش هم این سنت در خانه ی ما ساری و. جاری است و کسی احیانا با شام و نهار و اینها شوخی نمی کند.
پانوشت۱. امتحان ما عجالتا برگزار نشد. اما بالاخره برگزار می شود و من در حال حاضر در جایگاه انسان وقیحی هستم که با اینکه دو روز دیگر وقت دارد وقعی نمی نهد و به دانش اندکش اکتفا می کند و همه ندانسته های انبوهش را می گذارد برای یک ساعت مانده به امتحان.
پانوشت۲. نفرین ابدی بر سکسکه بی موقع.
پانوشت۳. صالحی جایش خیلی پیداست. دست کم در یکسری صحنه هایی. علی الخصوص در مترو که همه اش یادش می کنم. لذا مجبور می شوم هی زنگ بزنم یک صحنه های خیلی بکری را برایش گزارش کنم. ولی خب خیلی حال خندیدن ندارد و شوخی های ما را می سوزاند. صالحی. ما را در این برزخ نگه داشته ای! یا بمیر و اجازه بده با خیال راحت به گورت بخندیم یا هرچه زودتر برگرد سر کار و زندگی نداشته ات.با تشکر.
