تبليغاتX
a cup of me

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

۱.انتخابات ریاست جمهوری هم دیگر خز شد. چند وقت پیش پیش بینی ام این بود که خز و خیل ها همه می ریزند و انتخابات را پرشور می کنند و یک هف هشت ده تایی نامزد خوهیم داشت اما گویا خاتمی بازی را بهم زده. حالا دور،دور انصراف است. بااین حساب بازی این گونه می شود که چند روز بعد از عید موسوی را جو می گیرد و برای اینکه در محبوبیت از خاتمی کم نیاورد انصراف می دهد. اصلا هم روشن نمی کند به نفع چه کسی؛ فقط انصراف می دهد و تا بیست سال دیگر که دوباره احساس مسئولیت کند سکوت اختیار می کند. (موسوی مثل ما که قدیم ها هپ بازی می کردیم و هی پنج تا پنج تا یکسری اصوات مبهمی به نام هپ را بر زبان جاری می ساختیم هر بیست سال یکبار دچار تحولات درونی می شود و کاندیداتوری اش می آید)بعد اصول گراها که می بینند انصراف بازار است و دارند از جبهه اصلاحات کم می آورند از احمدی نژاد ملتمسانه تقاضا می کنند که بیا و انصراف بده. بعد احمدی نژاد یک کم ناز می کند و ته ماجرا می پذیرد که انصراف دهد. هیچ توضیح هم نمی دهد، چرا که سال پاسخ گویی، دوسال پیش بود و رهبر هنوز سال جدید را اسم گذاری نکرده اند. بعد مابقی کاندیداها نیامده انصراف می دهند تا می شود شب انتخابات. شب انتخابات کروبی که می بیند یکه و تنها مانده و هیچ کس محلش نمی کند و از همه سو طرد شده به نفع مصالح و منافع مملکت(در حالی که عمرا حرکتش، هیچ ربطی به این جور قرتی بازی ها ندارد) کنار می رود.

بعد دست ملت می ماند در حنا که حالا چه کار کنیم چه کار نکنیم؟ هیچی دیگر ماجرا عین ماجرای صاحبخانه ای شده که تدارک شام دیده باشد و بعد مهمان ها نیامده باشند. آخرش هم دو روایت است. روایت مورد علاقه من روایتی است که به یک نحوی به سرنوشت قالیباف و کیسه های شن اش ربط پیدا کند اما روایت غیر دلخواه اینست که یکهو از بالا دستور برسد که احمدی نژاد بیاید وسط زمین(انگار مثلا روی نیمکت نشسته. ولی خداوکیلی تصور کنید احمدی نژاد با گرمکن و کفش کتانی در حالی که دارد دور زمین گرم می کند). بعد احمدی نژاد خیلی خاضعانه می آید و ضمن اعلام این مسئله که هیچ انس و الفتی به پست و مقام ندارد چهار سال دیگر افسار و عنان امور را بدست می گیرد وهمه مان را game overمی کند به خصوص خاتمی را که این بازی را شروع کرد. یعنی رسما کار به جایی می رسد که خاتمی در یک تریبون رسمی اعلام گیم اور شدن می کند.

 باور نمی کنید؟ من زنده شما هم زنده این وبلاگ هم زنده...

پانوشت1. لعنت به چهارشنبه سوری. آن هم از نوع آپادانایی! یک چیزی است در مایه های جنگ جهانی. باید سنگربگیری و از جلوی پنجره هم دور شوی تا بلکه برادران و خواهران با این سر و صداهای مهیب خوش بگذرانند.(فکر کن خوش را بگذرانی انگار مثلا واحد درسی است) در همین اثنا پدر در حالی که چای می خورد سرش را بالا می گیرد و می گوید به نظر می رسد تدابیر نیروی انتظامی اثر کرده و امسال چهارشنبه سوری به شدت پارسال نیست! صحبت پدر سه بار متوقف می شود. آیا حرفش بادش می رود؟ سرفه می کند؟عطسه؟ تلفن زنگ می زند؟ نه! درست قبل از تمام شدن جمله پدر،  سه عدد نارنجک با ساختمان ما برخورد می کند و پیش بینی خطای پدر در طرفه العینی تبدیل می شود به جمله معروف و مسبوق به سابقه من:تدابیر نیروی انتظامی به گور خودش خندیده.

پانوشت۲.هر وقت تصمیم می گیرم دیگر ننویسم یکهو نوشتنم می آید. امروز رسما تصمیم به ترک اینجا گرفته بودم اما خب! می بینید که الان اینجا هستم و در خدمت شما مشغول افاضات می باشم.

پانوشت۳. آیا کسی می داند در شیراز چه می گذرد؟ هر کس می داند اطلاع رسانی کرده و دست کم، یک شورای مرکزی انجمن را از نگرانی برهاند. با تشکر. 

نوشته شده توسط maryam در 11:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

اصول ساده خوردنی جات

 قهوه را باید در لیوان یا فنجان سرامیکی خورد و چایی را در لیوان شیشه ای. کیک شکلاتی را باید با شیر سفید خورد، کیک ساده را با نسکافه و شکلات را با چای خیلی داغ. آبمیوه را هم باید تنها خورد. با نان بربری باید کره و حلوا شکری خورد و با نان سنگک پنیر و کره. چیپس را هم با سس نباید خورد. پیتزا را هم با دوغ ایضا. کالباس را هم با سس قرمز همچنین. این اصول خیلی ساده را آدم ها رعایت نمی کنند و با اعصاب من بازی می کنند.

نوشته شده توسط maryam در 8:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

دانشکده مان یک چند روزی در حد سرزمین های اشغالی و اینها بود. یعنی باید روایت ها بنویسیم تا حق مطلب ادا شود اما خب. اینها را صرفا برای ثبت در تاریخ می نویسم و فاقد هرگونه اعتبار دیگری است(البته همان طور که می دانید اثبات شی نفی ماعدا نمی کند). اتفاقاتی که افتاد خیلی محتمل بود. برای همه مان. تازه به گمانم دیر هم شده بود. بعد از این همه موضع گرفتن ما در دانشکده و سکوت آدم های مختلف خودمان هم لجمان گرفته بود و نفس کش می طلبیدیم و هی می گفتیم چرا کسی حرفی نمی زند. که آخرش هم این طوری شد. البته این دعوا خواست ما نبود. خواست هیچ کس نبود به گمانم. اما در عوض باعث شد پرده از رازهایی هم برداشته شود. در لابلای اتفاقات ریز و درشت از چیزهایی خبر شدیم که در حالت عادی عمرا خبر نمی شدیم. اینکه بسیاری از دوستان عزیز غیر همفکر و بسیجی ما که صبح تا شب اصرار داریم به هم ابراز دوستی کنیم درباره ما چه فکر می کنند و چه می گویند و چه حرفهایی در باره مان می زنند. اینکه چقدر منافع ما به عنوان یک مشت دانشجو از هم دور است. همین دیگر. آخر سر هم می ماند مسئله همیشگی زندگی من. حق... ؟ هرقدر هم که قائل به نسبی گرایی باشیم نمی توانیم قضاوت نکنیم. دوست داریم مثل آخر مسابقه کشتی دست یکی را بالا بگیریم. از قضا همه مان هم دوست داریم آن دست بالاگرفته شده هم خودمان باشیم و این خیلی طبیعی است. لذا شروع می کنیم و طی یک بمباران اطلاعاتی طرف مقابل را می زنیم. هر کس هم به شیوه ی خود. ما به شیوه ی خود و همان طور هم که دیدیم بسیج به شیوه ی خود. راستش را بخواهید خیلی برایم بدیهی است که چقدر از حق متعلق به ماست چرا که حتی دوستان بسیج هم نمی گویند شما دروغ می گویید بلکه به شیوه ابراز و اعتراض ما انتقاد دارند. یعنی رسما به خودم حق می دهم که حق را از آن خودمان بدانم. فقط گاهی وسوسه می شوم بنشینم جای طرف مقابل و از زاویه دید او نیم نگاهی بیندازم به اطراف. اما نمی شود. بهرحال. وسوسه است دیگر. چه کارش کنیم. حالا فعلا بساطمان را جمع کردیم و می رویم یک مدتی جهانی را(علی الخصوص بعضی از استادها را)از شر خودمان آسوده کنیم. می رویم تعطیلات اما مثل ای کیو سان یا به قول دوستان، سنجد برمی گردیم. خیلی خیلی سریع.

پانوشت.زندگی من عجب قصه ای شده. مثل سدی که هزار تا سوراخ دارد. تا می آیم یکی اش را با دست نگه دارم که آب نیاید و همه جا را خراب کند، یکهو  آب از یک جای دیگرش می زند بیرون و نمی گذارد نفس بکشم.

نوشته شده توسط maryam در 8:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم اسفند 1387

مسجد شهرک ما دو طبقه دارد. این دو طبقه مسجد و متعلقات آن به خصوص در ماه های محرم و رمضان از معدود خاطرات خوش کودکی من است. سال ها گذشت و من را دیگر با مسجد دو طبقه و متفاوت و بدون گنبد و مدرن شهرکمان کاری نبود. همه چیز خلاصه می شد در عید فطر به عید فطر که فقط به هوای آن جمعیت عجیب و غریبی که می آمدند و در حیاط مسجد زیر خود خود آسمان نماز می خواندند می رفتم و با خاطرات خوش کودکی ام تجدید میثاق می کردم.

گذشت. آن یکبار هم کمرنگ و کمرنگ تر شد. من دیگر خیلی ارتباط عمیقی با آنجا نداشتم. کما اینکه با خیلی چیزهای دیگر. خیلی از کارهای آدم های آنجا به نظرم کار درستی نمی آمد. یا لااقل من قصد نداشتم به آن کارها بپردازم. نمی دانستم چرا آدم ها به جای تفکر و بحث و نقادی می آیند مفاتیح می گیرند دستشان و نمازهای طولانی و سخت می خوانند و به اطرافشان بی توجه هستند. فکر می کردم آدم هایی که می آیند اینجا از برقراری ارتباط با دنیای عینی بیرون عاجزند و راه حلی برای مشکلات و مسائل ندارند و می روند کنج عزلت اختیار می کنند. نتیجه اش برایم مسجل بود:خدا هم حتی خوشش نمی آید. کم کم به طور کامل از فضای نوستالژیک آنجا بریدم.

دیشب دوباره نمی دانم چه شد که سری کشیدم که ببینم چه خبر است و چه تغییراتی اتفاق افتاده طی این سال ها. بین خودمان بماند. دلم هم تنگ شده بود یک مقادیری. برای آن همه حجم انبوه خاطرات.

مسجد کماکان دوطبقه است. اما دیگر خانم ها طبقه بالا نیستند. آنها هم آمده اند طبقه پایین. بین خانم ها و آقایان یک پرده کشیده اند. بعد در قسمت زنانه یک پارچه سفید نصب کرده اند که مثل ال سی دی عمل می کند و تصویر آقا را که مشغول سخنرانی است در این طرف پخش می کند.

آقا هم در حالی که خانم ها مشغول ده رکعت ده رکعت نماز خواندن هستند به ایراد سخنرانی در باب همه چیز و مخصوصاانتخابات می پردازد و تازه نظراتش را هم تحمیل می کند(به شیوه ای کاملا نرم). همه چیز همان طوری بود که بود.بچه ها مثل آن سالهای نسبتا دور که ما بچه بودیم بازی می کنند با هم. کما فی السابق زنها از اینکه باید چند تا صلوات بفرستی که فلان مشکلت رفع شود حرف می زنند. از اینکه در رکعت nام فلان نماز چند تا سوره فلان بخوانی تا ....

اما خب. فکر می کنم همه چیز را نباید با نگاه خودت ببینی. باید بیای و از منظر خودشان از همان زاویه به ماجرا نگاه کنی. این هم یک نوع جامعه است. آدم هایش هم یک دسته از آدم هایی که بهرحال جزئی از واقعیت اند که خب... یک وقت های در معادلات مان نادیده شان می گیریم و بخش بزرگی از واقعیت را فراموش می کنیم.

پانوشت۱.برای سفر عیدمان ویلای جدیدالتاسیس عمه ام را در انزلی نشانه گرفته ایم. خیلی هم از این بابت خوشحالیم. محض اینکه دور هم بوده باشیم و در حالی که مطمئنم پدر با لبخند اطمینان بخشی کلید خانه را نشان مان می دهد می پرسم حالا که یک هفته مانده به سفر و عمه هم در خانه اش در مشهد نشسته کلید خانه را چطور می گیریم؟ پدر انگار که عناصر و عوام ماورائی موظف اند این کار را بکنند با نهایت خونسردی ممکن می گوید"اگر تا چند روز دیگه خودش نرسید یک فکری می کنم"!!! یعنی رسما می بینم، در حالی که با چمدان پشت در خانه عمه ایستاده ایم پدر خیلی منطقی می گوید گویا کلید نرسیده و حالا باید یک فکری بکنیم!

پانوشت۲. حالا درست یکسال از دروغ بزرگ می گذرد. کاش یادم بیاید چرا یک چنین دروغ بزرگی را باور کردم. آن وقت شاید بتوانم کم کم فراموشش کنم.

نوشته شده توسط maryam در 11:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387

دلم کلی برای مریم تنگ شده.

پانوشت. عیبی دارد آدم دلش برای خودش تنگ شود؟

نوشته شده توسط maryam در 11:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387

خوب گوش کنید. آدم هایی که منتسب به طبقه خاصی نیستند و پشتوانه ی قابل بیانی ندارند و آنهایی که می خواهند خودشان کسی باشند و آنها که در برهوت این دنیا تنها هستند و می خواهند به تمام رابطه ها و پیوندها و زد و بندها بگویند زکی، محکوم به فنا هستند.

نوشته شده توسط maryam در 12:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم اسفند 1387

آخر سال بازی ام گل کرده و همه ی دنیا را می پیچانم.  آخر سال بازی یک واژه مرکب است که به تعطیلات رفتن ذهن آدم ها اشاره دارد. خسته و کلافه از بچه بازی ها و حماقت های این روزها می روم تعطیلات. شاید اوضاع ذهنم قدری آرام بگیرد. داریم می رویم سفر. ما هم با این سفر رفتن مان شده ایم ملعبه ی دوستان و آشنایان. دوست پدر پیغام داده که" شما که سالی یکبار می رین یزد برای تبرک امسال هم برین"! یعنی شده ایم سوژه رسما...

پانوشت۱. این روزها که می رویم پیش استادها و از دعوای اخیر گروه در دانشکده صحبت می کنیم گویا شور و هیجان فرا می گیردشان. آن قدر که یا می خواهند یک جوکی بگویند و یک فحشی بدهند و یک شوخی بکنند که حضور ما به عنوان نسوان مانع آن می شود. اساتید روشنفکر و دوست داشتنی ما یک نگاهی می اندازند و می گویند"حیف! اگر این خانوما نبودند یک..." احتمالا هم فکر می کنند چقدر حرف خوب و بجایی زده اند ولی سخت در اشتباهند.

پانوشت۲. من نمی توانم زل بزنم در چشم آدم ها و دروغ بگویم. دروغ گفتم هم فقط گفتن که نیست. نگاه کردن را هم شامل می شود. لذا به یک چیزها و یک کسانی دیگر نباید اساسا نگاه کرد. به خاطر اینکه دروغ نگفته باشی.

نوشته شده توسط maryam در 0:9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم اسفند 1387

یکسال است که ساکن شده ام اینجا. این که ساکن شده ام یعنی رسما ساکن شده ام. حس می کنم اینجا هم یک جای امن دیگری است مثل اتاقم و می توانم هر از گاهی پناه ببرم. می توانم دوستش داشته باشم یا اصلا یک موقع هایی ازش بیزار باشم. این وبلاگ خانه ی من است بدون شک.

یادش بخیر. (این یادش بخیر شامل مثلا دوهفته پیش هم می شود)! هر چیزی می دیدم که عجیب بود یا شوخی بامزه ای بود یا قدری فکرم را مشغول می کرد سریع می آمدم اینجا و کلیک،ثبت،کلیک...

حالا اما یک قدری اوضاع فرق کرده. دیگر خیلی انگیزه های سابق را ندارم.  نه برای نوشتن نه برای هیچ کار دیگری. کلا دیگر خیلی آدم سابق نیستم. هی دارم بزرگ می شوم و بزرگ و بزرگتر. مدت هاست بی قید نبوده ام. مدتهاست پر از قید و باید و نبایدم. مدتهاست سعی می کنم معادله چندمجهولی اتفاقات اطرافم را کشف کنم.  فکر می کنم دارم معقول گرا و ریاضیاتی می شوم. اشکالی هم ندارد. جریان سیال زندگی آدم است. نمی شود جلویش را گرفت اما خب. یک وقت هایی دلم هوای آن روزهای دیگر را می کند...

پانوشت۱. یک نفر در کامنت دانی قبلی اولین پست وبلاگم را جهت یادآوری نوشته. دستش درد نکند می خواستم خودم لینک بدهم حوصله اش را نداشتم. کلا لینک دادن خیلی کار پیچیده و سختی است.

پانوشت۲. فردااول هفته شروع می شود و شواهد و قرائن نشان می دهند که آدم باید سرحال و باانرژی باشد. اما خب با ۴ساعت و نیم کلاس فوق العاده ی زبان  صبح روز جمعه و بعد ۵ساعت فایل صوتی پیاده کردن و مهمان داری و هزارتا کار دیگر، نیازی به توضیح ندارد که شواهد و قرائن باز هم دارند دروغ می گویند؟!

پانوشت۳. دیگر اصراری ندارم. نه به رفتن و نه به ایستادن. به هیچ چیزی. اصلا به گور همه چیز می خواهم بخندم و بگذارم این ذهن لعنتی که یک دم هم راحتم نمی گذارد هوایی بخورد. کلا باید یک چیزهایی را اجازه بدهی که اتفاق بیفتد. بیفتد...

پانوشت۴. خسته خسته ام.اگر دست خودم بود موبایلم را از پنجره پرت می کردم بیرون. ضبط لعنتی را خاموش می کردم. تلفن را از سیم می کشیدم. درب اتاق را قفل می کردم. برق ها را خاموش می کردم. همه پرده ها را می کشیدم. پشت در اتاق تابلو می زدم که لطفا بای نحو کان مزاحم نشوید. بعد ۳تا پتو آماده می کردم و یک ۵،۶ماهی می خوابیدم.

نوشته شده توسط maryam در 0:25 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

آره. دارم یکساله می شوم.

نوشته شده توسط maryam در 2:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387

امشب داشتم فکر می کردم که چقدر ماجرایم شبیه یکی از داستان هایی است که  قبلا خوانده ام. خیلی پیش می آید که آدم یک کتابی را بخواند و حس کند که چقدر شبیه اوست ولی خب. این یکی به گمانم نادر است.

پانوشت. بعد از ۱۶ ساعت فعالیت پیاپی و تحمل گرسنگی اجباری با میزان انرژی ای در حد یک جنازه مشغول تایپ می باشم.

نوشته شده توسط maryam در 11:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم اسفند 1387

کاربرد جمعیت شناسی که درس اجباری بشود،ساعتش هم که ۸ صبح بشود،از هر۳کلمه ۵تایش را هم که نفهمی فقط به درد این می خورد که بعد از وارد شدن به کلاس با تاخیر زیاد، رفیقت را به چایی دعوت کنی! یعنی خدا خودش شاهد است که که هنوز ۱۰ دقیقه از حضورم در کلاس نگذشته بود و در همان مدت اندک هم مشغول به اشتراک گذاشتن خاطرات با صالحی بودم! پس از چند لحظه ی خیلی کوتاه:صالحی من می رم بیرون بعد تو پشت سر من بیا که بریم چایی بزنیم! چایی زدنمان هم جایتان خالی خیلی طول کشید. بهرحال تشخیص دادم که مفیدتر از کاربرد جمعیت شناسی است که با هیچ چیزش ارتباط برقرار نمی کنم. حقشان است. (حق چه کسی؟!)خوب کاری کردم. باز هم می کنم.این عاقبت کسانی است که یک چنین جنایات بزرگی در حق بشریت می کنند و ککشان هم نمی گزد.

پانوشت۱. عین کورها شده ام. چشمانم را می بندم و آدم ها را از صدای پایشان می شناسم.

پانوشت۲. وای. همه دارند می روند برنامه خاتمی. نه حوصله خاتمی نه حوصله برنامه ی پرشور حامیان خاتمی با حضور نخبگان فرهنگی و هنری و نه حوصله آنهایی که دارند پلاکارد می نویسند که بروند برنامه اش را بهم بزنند یا هرچیز دیگر را ندارم.فعلا آرامش. هیچ اعصاب همهمه جات و آدم هایی که می توانند همهمه بیافرینند را ندارم.

پانوشت۳. من عاشق آدم هایی هستم که می بازند و بعد مثل یک بازنده ی واقعی رفتار می کنند. نه پرروبازی در می آورند و نه بیخودی اعتراض می کنند و نه همه چیز را گردن بقیه می اندازند. چرت و پرت هم نمی گویند که؛ما خوب بازی کردیم اما شانس با ما یار نبود؛ یا هر دروغ دیگر. آدم باید ببازد و بعد سرش را بالا بگیرد و لبخند بزند(گرچه تلخ باشد) و از باختنش هیچ باکی نداشته باشد.

نوشته شده توسط maryam در 3:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم اسفند 1387

داخل مترو یک دستگیره نصب شده که زیر آن نوشته برای صحبت با راننده مترو درپوش پلاستیکی را شکسته و دستگیره را بکشید! یک لحظه فقط تصور کنید که آدم برود دستگیره را بکشد و بعد راننده هراسان بیاید که ؛چه اتفاقی افتاده؟؛ بعد طرف هم یک آدم بااعتماد به نفس باشد و خیلی لایت توضیح بدهد که؛ هیچی آمده ام که درباره آب و هوای تهران یا تصمیم میرحسین مبنی بر آمدن یا نیامدن با هم یک صحبتی داشته باشیم!؛

نوشته شده توسط maryam در 11:12 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هشتم اسفند 1387

دارم دست و پا می زنم. در باتلاق. نشسته ام بیرون گود و لحظه لحظه پایین رفتن خودم را با دقت تمام رصد می کنم.

نوشته شده توسط maryam در 5:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

چهارشنبه هفتم اسفند 1387

اعلام می شود:پیش راه اندازی نیروگاه اتمی بوشهر.

نوشته شده توسط maryam در 9:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم اسفند 1387

یک تاکسی سوار شدم چند روز پیش که خیلی کار خوبی بود. درشکه البته مناسب تر است. ماشین مذکور به گمانم از بقایای نسل اول خط تولید پیکان بود! نامبرده در برخورد با هر سرعت گیر به تمامی اعضای تشکیل دهنده ی خود تجزیه می شد. بازی البته به اینجا ختم نشد. راننده با اعتماد به نفس ستودنی خود یک سیستم خیلی خیلی مدرن بر روی ماشین خود نصب کرده و از صدای ژیلا و شیلا و سایر خواننده های مورد علاقه ی خود لذت می برد. اما خب؛مثلا امکان داشت در سر بالایی ضبط خاموش شود. یا مثلا با ترمز صدا قطع و وصل شود! تازه داشتم با فضای لایت ماشین کنار می آمدم که راننده تیر خلاص را زد."خانوم لطف کن در رو با دستت نگه دار نیفته!!!!" خداوندا! یعنی من تمام مسیر در را مثل بچه ی نوپا نگه داشته بودم که نیفتد.
نوشته شده توسط maryam در 9:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم اسفند 1387

صبح به صبح سر جهاز مترو ام! متروی امام یک جایی است که در آن مردم خطشان را عوض می کنند و هر کدام می روند دنبال سرنوشتشان. اما جمعیتی که منتظر سوار شدن مترو است خیلی چیز سهمگینی است. یعنی تقریبا باید ۳ تا مترو بروند تا یک نفر آدم بی دست وپا مثل من بتواند برود کلاس زبان! آن جلوی خط اما اتفاقات هیجان انگیزی می افتد. مردم از هم خواهش می کنند که" خانوم لطفا منو هل بدین برم تو! جا بمونم از کارم اخراجم می کنن!" و مردم با نهایت همدلی هل می دهند. بعد زنها که از پسش بر نمی آیند مامور بسته شدن درب مترو می آید و اعلام می کند" بقیه ی خواهرا برن کنار" و بعد طی عملیاتی اسلام ستیزانه خواهر نامبرده را که حال جا ماندن است با فشار به داخل مترو می هلد!این از همان ماجراهای مشهور عروسی هاست که همه، حجه الاسلام می شوند و به خواهرانی که از حضور داماد معذب هستند اعلام می کنند" یک شب اشکالی نداره"!
نوشته شده توسط maryam در 9:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم اسفند 1387

اینجا خانه ی تو است مادربزرگ... دیشب که رسیدیم بی اجازه خودم کلید انداختم و آمدم تو. همه جای خانه ات را گشتم بلکه یک وقت دیدی همه چیز یک شوخی کثیف بود و تو یک جا قایم شده بودی. امافقط من بودم. آدم اینجا از هر جا می رود آخرش می رسد به خودش دوباره. 

ما اینجا آمده ایم که مثل هر سال شله زرد بپزیم. اما همه چیز در منتها الیه بی مزگی است. هیچ انگیزه ای برای این جور کارها در خانه ی تو و در حالی که تو نیستی ندارم. صبح که از خواب بلند شدم همه اش منتظر بودم که بیایی غر بزنی که آخر الان چه وقت بیدار شدن است و دختر باید از ۶ صبح بیدار باشد. همه اش منتظر بودم که با چای و نان و مربایت وسوسه ام کنی بی خیال خواب بشوم. اما نه. بازی را اساسا تمام کرده ای انگار.

می گفتم... اینجا خیلی سوت و کور است و هر از گاهی فقط صدای مادر می آید که خب ترجیح می دهم مزاحمش نشوم. دیگر مثل قبل تر ها اینجا جمعیت موج نمی زند. تیم پخت و پخش شله زرد تعیین نمی شود. یک من هستم و یک مادر و شاید اگر یکی دو نفر دیگر.

هر لحظه ی اینجا، هر وجبش،هر یک وسیله ی عتیقه اش تمام کودکی گم کرده ی من است. حالا دیگر تو رفته ای و من را،منِ تنهای تنهای تنها را بین تمام خاطرات خوشت جا گذاشته ای. این روزها خیلی،خیلی زیاد دلم برای تو تنگ شده و چهره ات دائم می آید جلوی چشمم و همه چیز در یک لحظه روی سرم خراب می شود.  دارم فکر می کنم که بروم و دیگر پایم را هم در خانه ات نگذارم. دارم فکر می کنم که از خانه ات قهر کنم. 

تو اینجا نیستی خانم محترم! با عصایت مانور نمی دهی و دستور نمی دهی و از شیرینی شله زرد و ناشی گری بقیه ایراد نمی گیری. کاش فقط یکبار حالا که ما اینجا جمع شدیم بیایی و ملاقه ی قجری ات را بدهی دستم و بگویی آرزو کن؛ و من بگیرم و بخندم و بگویم آرزوی خاصی ندارم؛ و تو بگویی "مگر می شود آدم آرزو نداشته باشد؟ آدم با آرزوهایش زنده است" و من باز هم بی رمق بخندم. به خودم و به گور آرزوهایم.

مگر نگفتی آدم با آرزوهایش... . یعنی دیگر هیچ آرزویی نداشتی....؟

نوشته شده توسط maryam در 12:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم اسفند 1387

یک جاهایی یکهو به خودم می آیم نمی فهمم آنجا چه کار می کنم؟ یا آن بقیه، جایی که من هستم چه کار می کنند؟
نوشته شده توسط maryam در 6:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم اسفند 1387

همه چیز با یک اشتباه احمقانه شروع می شود.

نوشته شده توسط maryam در 6:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم اسفند 1387

یک روزهایی  به صورت کاملا فاشیستی اعصاب آدم های بی ربط را ندارم. بدی ماجرا آنجاست که این قانون لعنتی بعضی اوقات خودم را هم شامل می شود.

نوشته شده توسط maryam در 6:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم اسفند 1387

راه های رسیدن به اهداف!

چند وقت پیش با مرحومه صالحی بحث بر سر این بود که در سالیان گذشته و احیانا این سالها از چه ابزارهایی برای رسیدن به اهداف شوم خود استفاده می کردیم.

صالحی که هرگز از سن خود خجالت نمی کشید اظهار داشت که من برای رسیدن به هدف به "نرفتن سر میز شام" متوسل می شوم. این مسئله آن قدر مهم است که خانواده در طرفه العینی با خواسته اش موافقت می کنند. البته من نمی دانم حضور یا عدم حضور صالحی در مراسم شام تعداد زیادی صالحی چه چیزی را تغییر می دهد اما حالا که نگاه گذرایی به گذشته ی خود می کنم می بینم هرگز این ابزار به کارم نیامده. ما اگر بر سر شام حاضر نمی شدیم مراسم شام خیلی لایت برگزار می شد و حضور ما با نمکدان احتمالا خیلی فرقی نمی کرد. بعد مادر خیلی خونسرد غذایمان را روی گاز می گذاشت و منظورش دقیقا این بود که این قدر گرسنه تان می شود که حتی نیازی به یخچال گذاشتن هم نیست. در چشم بهم زدنی پیش بینی مادر محقق می شد و بعد از این که همه خوابیدند دست از پا درازتر می رفتیم غذایمان را می خوردیم و ظروف خالی به جا مانده در صبح روز بعد تجلی شرمساری ما بود. حالایش هم این سنت در خانه ی ما ساری و. جاری است و کسی احیانا با شام و نهار و اینها شوخی نمی کند.

پانوشت۱. امتحان ما عجالتا برگزار نشد. اما بالاخره برگزار می شود و من در حال حاضر در جایگاه انسان وقیحی هستم که با اینکه دو روز دیگر وقت دارد وقعی نمی نهد و به دانش اندکش اکتفا می کند و همه ندانسته های انبوهش را می گذارد برای یک ساعت مانده به امتحان.

پانوشت۲. نفرین ابدی بر سکسکه بی موقع.

پانوشت۳. صالحی جایش خیلی پیداست. دست کم در یکسری صحنه هایی. علی الخصوص در مترو که همه اش یادش می کنم. لذا مجبور می شوم هی زنگ بزنم یک صحنه های خیلی بکری را برایش گزارش کنم. ولی خب خیلی حال خندیدن ندارد و شوخی های ما را می سوزاند. صالحی. ما را در این برزخ نگه داشته ای! یا بمیر و اجازه بده با خیال راحت به گورت بخندیم یا هرچه زودتر برگرد سر کار و زندگی نداشته ات.با تشکر.

نوشته شده توسط maryam در 6:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •