دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
این سالها...
۲. ستاره شناسان گفته اند میلیاردها سیاره مثل زمین در جهان وجود دارد. من البته تا امروز فکر می کردم جهان،خودش یعنی کره زمین اما حالا فرض می کنیم که جهان یعنی همه ی آنچه زمین را هم احاطه کرده. یک لحظه؛فقط یک لحظه فکر کنید میلیارد که هیچ فقط یک سیاره ی دیگر هم مثل زمین باشد و آنجا هم کلی قاره و کشور دیگرباشد؛کلی آدم دیگر،کلی سبک های زندگی به کل متفاوت،ارزش های متفاوت.همه چیزی که عمرا به ذهنمان خطور کند. حتی تصورش می تواند آدم را دیوانه کند. چه دنیای کوچکی داریم و چه دلبستگی های کوچک تری؛وچه قدر این را نمی دانیم.
۳. از یک بنده خدای مینایی نامی، یک جزوه ی فلسفه ی علوم اجتماعی گرفته ام. جزوه ۱۴ صفحه ای این بنده خدا، ۸۱ تا سوتی بالفعل دارد. یعنی می توان بیشتر هم تصورش کرد اما ۸۱ تایش به فعلیت درآمده و شکوفا شده. جزوه بدین صورت است که یکبار نیاز به خواندن دارد، بعد باید ترجمه شود،بعد باید تفسیر و تاویل شود. بعد آخرش هم باید سعی کنی روایت خودت را از ماجرای نقل شده توسط نامبرده دربیاوری. "آنها فلسفه علم را چیزی مثل کنت در نظر بود" ، "با آمدن پوپر، فلسفه ی مابعدالطبیعه نگاه ها متفاوت شد". در مورد اول همانگونه که ملاحظه می کنید نثر نویسنده بسیار شبیه مرحوم ابوالفضل بیهقی می شود که در چنین شرایطی باید مضمون جمله را درک کنی و نیت نویسنده را حدس بزنی. در مورد دوم منظور نامبرده اینست که با آمدن پوپر نگاه ها به فلسفه متفاوت شد. در این حد که در نوشتن هرگز نیازی به استفاده از ادوات اضافه و شرط و ربط اینها احساس نکرده و نمی کند. هرچیزی که دلش بخواهد می نویسد و به دستورزبان فارسی هم می گوید زکی. یعنی رسما خواندن یک عدد جزوه کلاسی او خودش نیاز به گذراندن دوره آموزشی دارد.
پانوشت۱.مادر قبض موبایل ۴۵ هزارتومانی را با یک بشقاب میوه پشت در اتاقم گذاشته! وای خداوندا! درست مثل اینها که می آیند زنگ می زنند و در می روند.فکر می کنم دستم را خوانده و خودش را می زند به آن راه که یک وقت خدای نکرده مثل ماه های قبل خودم را به بی پولی و بدبختی نزنم و مجبورش نکنم که در این امر خیر با من شریک بشود!
پانوشت۲.من به این ۲،۳سال مدیونم. این سالها به من یاد داد که شکست بخورم و به خاطرش غصه نخورم. من یاد گرفتم که اصلا بدون شکست نمی توان رفت جلو. این سالها خیلی من را بزرگ کرد و به جلو هل داد.خیلی...
شنبه بیست و ششم بهمن 1387
پانوشت. شايد بدم نمي آمد وكيل مي بودم.شايد اصلا مي بايد وكيل مي بودم. يك وكيل زبردست. شايد هم نه. يك فتوژورناليست كه سر عكس هايش دعواست. شايد هم يك بازيگر كه در اولين فيلمش كانديداي بهترين بازيگر نقش مكمل زن مي شود. شايد هم يك كمك خلبان كه بعد از طي پروسه ي موفقيت آميز دستياري يك هواپيماي مسافربري درست و حسابي در اختيارش مي گذارند. ممم. يا اصلا يك نوازنده ي معمولي كه كارش را خوب بلد است اما هيچ ادعايي ندارد و غروب به غروب بعد از تمرين مي رود خانه و سوسيس تخم مرغ مي خورد بعدش هم مي نشيند لب پنجره قهوه مي خورد و براي بار صدم ماهي ها عاشق مي شوند نگاه مي كند. بعد هم نامجو گوش مي كند. يا شهرام ناظري. اينش را دقيق نمي دانم. بايد فكر كنم.
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
پانوشت۱. بنا به سنتی که چند پست قبل توضیحش را دادم امروز به این فکر می کردم که چقدر دلم می خواست یک آژانس املاک داشتم. یعنی مال خودم بود.خیلی هم آدم تحصیل کرده و با فهم و شعوری بودم. از آنهایی که اصلا کلاهبرداری نمی کنند و به همین خاطر همه ی مردم می آیند سراغش و به همین دلیل همه ی آژانس های دیگر دشمنش هستند! بعد هی فرت و فرت پول در می آوردم و هر شب مثل یک بورژوای واقعی می رفتم در یک مرکز خرید خیلی خوب خرید می کردم. بعدتر که مثلا صاحب خانواده می شدم روزهاهمراه خانواده می رفتم این فروشگاه های بزرگ که هر چیزی می خواهی خودت بر می داری. در همین حین فکر می کردم که ویلای فلان کس را به چه نرخی و به چه کسی پیشنهاد کنم؟ بعد می آمدم خانه و در یک فضای خیلی آرام باخ گوش می کردم و مثلا سیب زمینی سرخ می کردم. شاید هم نه در بالکن کباب درست می کردم. آها. احتمالا آدم دائم السفری می شدم و یک جا آرامم نمی گرفت. همین دیگر. احیانا نباید که تا آخرش را توضیح بدهم؟!
پانوشت۲.ببینم، نوشتن از روزمرگی لوث اش نمی کند؟
پانوشت۳. ممم...ممانعت مخابرات از اس ام اس فرستادن را به فال نیک می گیرم و شاید به کل بیندازمش دور.
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
بیانیه ی شماره 1 در باب امتحان عقب افتاده!
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
احزاب ناز نکنند
۲. خبرنگار محترم از یک شهروند در خیابان به طور خیلی خیلی اتفاقی می پرسد "حالا که این جمعیت پرشور دیروز اومد و در راهپیمایی شرکت کرد شما برای احزاب چه حرفی دارید؟" یعنی مثلا همه چیزمان الان ردیف شده فقط مانده راهپیمای محترم به احزاب پیام بدهد.(این احزاب هم که احیانا که نیاز به توضیح ندارد منظورش کیست؟) یارو هم خیلی پرشور جواب داد"من به احزاب توصیه می کنم که برای مردم ناز نکنن! دیگه نازشون خریداری نداره!" خبرنگار به خاطر یک چنین شکار به موقع و یک چنین پیام پرمعنایی در دوربین با خرسندی لبخند می زند. من هم بودم لبخند می زدم!
پانوشت. همیشه با خودم فکر می کنم اگر که یکبار دیگر به من شانس یک زندگی نو بدهند(یعنی نوها! دست دوم نه!) و من بتوانم از نو مسیر زندگی ام را تعیین کنم و اصلا دوباره زندگی کنم(و در جریان باشم که مثلا این فرصت، مجددا در اختیار من قرار گرفته)چه کار می کنم؟ دنبال چه کسب و کاری می روم؟ لذا چون این مسئله مدتهاست ذهن من را به خودش درگیر کرده و دارم یکی یکی علائق خودم را از عمیق تریم لایه های ذهنم بیرون می کشم زین پس در پانوشت ها از آنها یادی می کنم که غمگین از دنیا نروند! شماها هم هرکدامتان که اینجا را می خوانید بنویسید ببینیم مثلا اگر برگردید از اول، کجای دنیا را می گیرید. یک مقدارش را می خندیم و تفریح می کنیم اما خب به گمانم در کل مسئله ی مهم و جدی ای باشد. در اینجا ازهیچ کس دعوت نمی کنم چرا که همه تان ناز می کنید و من اعصابش را ندارم و البته همانطور که مردم شریف همیشه در صحنه هم فرمودند دیگر نازتان خریداری ندارد!
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
قواعد ناخواستنی بازی نا خواسته!
امیدوارم همه ی کسانی که خسته شده اند،از وضعیت موجود و اصلا از بازی های کثیف و از سیاست هایی که روزی یکبار عوض می شوند و حتی نمی شود فردایشان را پیش بینی کرد به قواعد ناخواستنی این بازی نا خواسته تن دهند. باید مبارزه کرد دوستان.گیرم در رقابت نابرابر و کثیفی که از قبل نتیجه اش تا حد زیادی برایمان روشن باشد.
احمدی نژاد که دولت خدمتگزار بود اصلا زنده باد مبارزه در راه تصاحب دولت تدارکاتچی!
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
رییس سازمان محیط زیست آلمان!
۲.احمدی نژاد می گوید من برادرانه همه دولت ها را نصیحت می کنم. بعد هم می گوید که انقلاب اسلامی ایران را به همه ی ملت های جهان تبریک می گویم! کلا خیلی رابطه ی لایت و صمیمانه ای با دولت و ملت های جهان برقرار کرده.
۳. در راستای راهپیمایی یوم الله ۲۲ بهمن، احمدی نژاد از صدا و سیما تشکر می کند؛ صدا و سیما هم که دارد شبانه روزی از دولت فخیمه تشکر می کند. کلا همه از هم تشکر می کنند دیگر. گفتم که در جریان باشید.
پانوشت۱. لپ تاپ من یک سلسله ماجراهایی دارد که به وقتش عرض می کنم اما مهم ترین قسمتش اینست که بر خلاف مردم دیگر که لپ تاپشان صحیح و سالم دستشان است و یک دوره ها کوتاهی را خراب و زیر دست تعمیرکار است، لپ تاپ من خراب و زیر دست تعمیرکاران و متخصصین مربوطه است و صرفا یک دوره هایی قابل استفاده می باشد که آن هم تازه باید ببینی چه کاسه ای زیر نیم کاسه است!(دیده اید یک عده کلا توهم توطئه ی همیشگی دارند و معتقدند همیشه کاسه ای زیر نیم کاسه است؟) حالا من موقتا تا لپ تاپ را جهت احیای باطری به تعمیرکار بعدی بسپاریم به آغوش دنیای مجازی بازگشتم.
پانوشت۲. امشب در حد مرگ دلم می خواست یک علاء الدینی چیزی با چراغ جادویش می آمد سراغم و یک حال اساسی به آرزوهای کوچک من می داد و من در مراسم اختتامیه جشنواره شرکت می جستم. اما نشد و من حالا خیلی غمگین و ناراحت هستم.
پانوشت۳. نمی دانم چرا این ترم اصلا شروع نمی شود! هی می افتد عقب. البته این خیلی با روحیه ی فعلی من سازگار است. خیلی که چه عرض کنم اصلا حال و حوصله ی دانشکده را ندارم.
پانوشت۴.

شنبه نوزدهم بهمن 1387
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387
۲. شماره انداز از آن قبیل تکنولوژی هاست که خودش آمده ولی فرهنگش نیامده.(دیده اید همه در وصف اینکه ماشین آمده ولی فرهنگش نیامده سخنرانی می کنند؟)در حالی که پدر لم زده روی مبل و اخبار به زبان عربی گوش می کند(در حالی که عمرا این یک رقم را بلد نیست) و مادر در همان جا دارد روزنامه ی سلامت ورق می زند و من با تب 40 درجه در اتاقی که اساسا دور است، مشغول تایپ هستم و رنگ رخساره و صدایم خبر می دهند از سر درون، تلفن زنگ می زند.
آیا کسی گوشی را بر می دارد؟
نه! مشخص است که نه!
"مریم جان اگه دستت بند نیست بیا اینو بردار!" " خب من نمی تونم بیام، کار دارم!" " پس هیچی ولش کن، شمارش می افته بعدا می ریم می بینیم کی زنگ زده!"
۳. پدر دندان تیز کرده برای لپ تاپ.از فردا بی لپ تاپ می شوم. دیگر رفتم که رفتم تا یک چند وقتی فکر کنم.
پانوشت. این عکس را ببینید. مدتها به خاطرش چشم غره های روزنامه فروش ها را تحمل کردم. جوری من را با نگاه تحقیر می کردند که گویی می خواهم روزنامه شان را بدزدم. تک تک شان را وامی گذارم به خدای بزرگ. ولی غرض اینکه این تحقیقات میدانی و محله ای نشان می دهد که سلیقه هامان دارد کدام طرفی می رود. یک روزی پشت جلد مجله ها پر بود از عکس بازیگرهای زن و حالا به یکباره کل عکس ها متعلق است به بازیگران مرد. فکر می کنم معیارهای زیبایی شناسانه به کل دارند عوض می شوند.

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
توضیحات تکمیلی من باب "صحنه"!
1. وای! عالی است. این واقعه ی اخیر را می گویم. پرتاب ماهواره به فضا. خداوکیلی قصد تخطئه ندارم.اصلا به همه تبریک می گویم، اگر هم قسمت شد بعد از تعطیلات به بچه ها شیرینی اش را می دهم!(یک نفر بگوید به من چه؟!) خب یک کاری کرده اند آدم که نباید همه اش از دنده ی چپ بلند شود و رویکرد انتقادی داشته باشد بلکه باید به نقاط مثبت هم اشاره کند!(محافظه کاری در حد دکترا!) اما جان من قیافه ی احمدی نژاد را دیدید؟ نه می خواهم بدانم دیدید یا نه؟ یک دعای کامل فرج(و احتمالااگر ولش می کردند یک دعای کمیل)و فلسفه ی توحید و خداشناسی و کلی هم دعا و آیات و روایات خواند و فوت کرد به طرف ماهواره ی مذکور. حالا اینها هیچ! آن قدر لفتش داد که من هر لحظه فکر می کردم ماهواره یکهو خودش می پرد و آبرویمان را در بازتاب های گسترده ی رسانه های غربی می برد. بهرحال این اتفاق نیفتاد و خدا خودش به بازتاب ها رحم کرد ولی حقیقتا احمدی نژاد لحظات خوشی را برای مان رقم زد باید یک نامه ای چیزی خطاب به او بنویسم و شخصا تشکر کنم.
2. یک عده متخصص ماهواره ساخته اند فرستاده اند فضا بعد رئیس جمهور به مقامات بالا تبریک می گوید، جالب اینجاست که بلافاصله بعدش هم مقامات بالا به رئیس جمهور تبریک می گویند. من نمی فهمم احمدی نژاد که تبریک گفتن ندارد. من خودم دیدم فقط دعای خیرش را خواند !
پانوشت1.چه کسی می گوید احمدی نژاد معجزه ی هزاره ی سوم نیست؟
پانوشت2. علی آبادی هم در صحنه ی مذکور حاضر بود.احتمالا مثل این ها که " آقا تو رو خدا ما رو هم ببرین ببینیم سفینه چه شکلیه!" بعد احمدی نژاد برش داشته برده و اجازه داده جلوی دوربین یک ژستی چیزی بگیرد!هاه. خداوندا شک ندارم جای من خالی بوده.
پانوشت3. بچه ی خواهرمان را که می بریم به مهد باید اولش یک جایزه بدهیم، وسطش مسئولین مهد یک جایزه بدهند و آخرش هم همه با هم یک جایزه بدهیم تا بلکه آرامش گیرد و صبح به صبح برود آنجا. تازه چی؟ آنجا یا بازی می کنند یا آواز می خوانند و حرکات موزون انجام می دهند و ژیمناستیک بازی می کنند یا مشغول چه می دانم قرتی بازی هستند. آن وقت ما! هیچ! نه تنها هیچی گیرمان نمی آید بلکه باید یک چیزی هم از جیب بدهیم. این را که برای خواهرم شرح می دهم خیلی مختصر و خلاصه و بدون اینکه خودش را ناراحت کند برایم شرح ماوقع را توضیح می دهد"خب این 3 سالشه!!"
پانوشت۴. در این ایام بیماری همه اش کارم افتاده به بیرون و باید بستر گرم و نرم و پتوی دوست داشتنی را ترک کنم و بزنم به بطن اجتماع!حالا در این ایام پرکاری هوا هم زده و کثیف تر از هر وقت دیگری شده. آن قدر که هیچ برف و بارانی تمیزش نمی کند و من هی مجبورم شال گردن را بپیچم دورتا دور صورتم. درست مثل این ها که عملیات استشهادی می کنند؛ و به جای بوی گازوییل لااقل بوی عطر خودم را بفرستم داخل ریه های طفل معصوم(آخر شامه ام خیلی شدیدتر از قبل به بو حساس شده. علی الخصوص بوی آلودگی خاص تهران، و هیچ کس هم درک نمی کند که اوضاع برایم چقدر بحرانی است). یک خانمی داخل اتوبوس گفت "اینقدرها هم سرد نیستا!؟" من هم به صورت خیلی دندان شکنی از پشت حفاظ مخصوصم گفتم" ولی خیلی بیشتر از این حرفا کثیفه!"
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
پانوشت۱.آمپول های لعنتی هیچ اثر نمی کنند. سرفه دارد ذره ذره تمامم می کند. تمام.
پانوشت۲. برای اینکه بتوانی زندگی کنی باید به زندگی فکر نکنی. اگر فکر کنی دیگر نمی توانی زندگی کنی. شک ندارم اینها اساسا با هم تضاد ماهوی دارند.
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
خب آخر من نمی دانم مگر قحطی آدم آمده؟ یا قحطی سواد آمده؟ این چه حرکات شنیعی است؟ چرا من را بیدار می کنید؟خب از یک آدم بیدار بپرس!(البته اینها را در دلم گفتم) بعدش هم با اعتماد به نفس و وقار ستودنی خود گفت" ا؟ ببخشیدا؟ بیدارتون که نکردم؟" من هم گفتم نه.این که شما بیدارش کردید به نظر می رسد عمه ی من باشد.
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
باید خدمتتان عرض کنم که بعد از این ۱۱ ساعتی که گذشت، بین حرف زدن ها و تحلیل کردن هایمان و بحث های سیاسی فلسفی عرفانی مذهبی جامعه شناختی خاله زنکی و سایر بحث هایی که ممکن است در طول سال به فکرش بفتیم و در بین چایی و های بای و بیسکوییت مادر و شیرینی تر و چیپس و میوه های سرد و ترش خوردن و به گور گلودرد من و خروار خروار آمپول هایم خندیدن، تا کنون ۷صفحه جزوه سیاسی خوانده ایم! حالا باز من که عذاب وجدان گرفتم و از بی خوابی آمده ام اینجا گزارش می دهم مینایی با وجدانی درست در حد و اندازه های یک سیب زمینی رفت و گرفت خوابید و به گور امتحان فردای جفتمان خندید. من را هم ضمن توصیه به رعایت تقوا و عدل الهی به بی خیالی فراخواند" ولش کن بابا. برو بخواب صبح پا می شیم می خونیم".
بهر روی. چه بگویم دیگر که نگفتنم بهتر است. اینها مصادیق بی خوابی نوشت بودند. امتحان فردا هم به گمانم نباید چیز خیلی جالبی بشود.
شنبه دوازدهم بهمن 1387
مشک آنست که خود ببوید
حالا این را از چه رو گفتم؟ از این رو که ما هر جای شهر پایمان را که می گذاریم یک پلاکار یا تابلو زده اند که ما بهترین نوع دموکراسی هستیم. ما آخر مردمسالاری دینی هستیم و در دنیا لنگه نداریم. حتی در بهشت زهرا هم یک تابلوهایی با این مضمون زده اند که لابد مرده ها حواسشان را جمع کنند یک وقت اقدامی علیه امنیت ملی انجام ندهند! خب هر چیزی خودش مشخص است. مشک باید خودش ببوید. اگر مردمسالاری دینی است و ادامه ی حکومت انبیا(خدا شاهد است که در بهشت زهرا نوشته اند حکومت ما ادامه ی حکومت انبیا است!)، که خب مردم خودشان می فهمند؛ چه نیازی به این همه توضیح. هیچی دیگر... فقط یاد این کارتون های ژاپنی افتادم یک مقادیری.
پانوشت1. اردوغان یک دور به طور کامل از روی ریس رژیم صهیونیستی(!) رد شده. قضیه یک چیزی است در مایه های لنگه کفش معروف. حالا باز دوباره حضرات دور برداشته اند. صدا و سیما سوژه پیدا کرده برای فرار از برنامه های بی کیفیت و تکراری اش و هی صحنه را نشان می دهد و هزار نفر را اجیر کرده بیایند تحلیلش کنند. کم مانده بزنند روی اسلوموشن و صحنه ی آهسته اش را بدهند یک کسی مثل امیرحاج رضایی بیاید شرح بدهد!" بله، همون طور که می بینید اینجا اردوغان بلند می شه و می ره بیرون"!! انگار مثلا ما کوریم، نمی بینیم! همه تشویق می کنند. ولشان کنی کارت هزارآفرین می دهند. یا احتمالا فی الفور اسم یک خیابان را می گذارند کوچه ی رجب طیب اردوغان! بله... تشویق می کنند دوستان. اما از گوشه ی رینگ.
پانوشت2. حاتمی کیا آژانس شیشه ای را نساخته؛ سروده. آژانس بی شک شعر است. دیالوگ ها استثنائی هستند. انگار برای هرکدامشان سالها وقت گذاشته. حقیقتا حاتمی کیا را تحسین می کنم. به خاطر آژانس و حاج کاظم. به خاطر خلاقیت و ذهن منحصر به فردش که فیلم را نمی سازد؛ می سراید.
پانوشت3. "خانم 5تا آمپول! چونه هم نزن".
"چی؟ 5تا؟ نه!!! خواهش می کنم! من تو تمام زندگیم 5تا آمپول نزدم!"
"حالا می زنی. اگر دفعه ی قبل زده بودی الان کارت به اینجا نمی کشید."
"حالا 4تاش کنین رند بشه. به جاش هرچی قرص بدین می خورم."
"مگه شماره تلفنه؟ ضمنا کارت با یک گونی قرص هم درست نمیشه. فقط آمپول. می خوای خوب بشی با نه؟"
من هم نه به خاطر اینکه می خواستم خوب شوم بلکه فقط به خاطر اینکه دیدم دکتر خیلی پایه است و مثل خودم بلد است از این سیستم های مگه شماره تلفنه و اینها بیاید پذیرفتم. الان هم تا بحال دوتایش را نوش جان کرده ام و منتظر هستم زمان آن بعدی هایش برسد. عین این اعدامی ها! ولی به گمانم باید باهاشان رفیق بشوم. یا لااقل ادایش را دربیاورم. بهتر از هر روز آه و ناله کشیدن است.چهارشنبه نهم بهمن 1387
مرثیه ای بر حیثیت از دست رفته ی جزوه ها
راستش این روزها خیلی درحال و هوای تز دادن نیستم. یعنی حوصله اش را ندارم. این روزها بیشتر غرق شدن در آب داغ فاز می دهد روزی 2بار شاید هم 3بار و کتاب خواندن. حتما هم باید همزمان باشندها! یعنی مثلا باید" کافه پیانو" با آب و این چیزها به لجن کشیده شود. بعد هم هی فیلم می بینم به بهانه ی روش تحقیقم! آن هم فیلم امریکایی در حالی که موضوع روش تحقیقم فیلم های اجتماعی دوران اصلاحات است! خلاصه اینها را همه گفتم تا به نوعی برای ننوشتن های روزهای آتی دلیل آورده باشم.
یک عمری ست که هم خودمان می گوییم و هم از بقیه می شنویم که جزوه چیز بدی است. بعد نتیجه اش می شود این که اساسا درس خواندن کار خزی است. باید کتاب خواند! این کتاب خواندن و درس خواندن و مرز بین شان از همان روز اول مسئله بود و هست. این که فضای دانشکده ی ما یک فضای خیلی ادبیاتی است و رمان و داستان خواندن یک ارزش محسوب می شود در حالی که جامعه شناسی خواندن نه. یعنی احتمالا بد است که تو یک کتاب جامه شناسی دستت باشد اما به عوضش خیلی خوب و مطلوب است که سلینجر بخوانی یا کافکا یا هرچیز دیگر. لذا از همین رو درس خواندن آن هم به شیوه ی جزوه ای یک امر مذموم تلقی می شود.
آن هم از سوی کسانی که شاید اصلا در آن زمینه اطلاعات خاصی نداشته باشند. من یادم می آید که تمام طول ترم گذشته را به توسلی بد و بیراه گفتم. البته نه که پشیمان باشم؛کلاس واقعا کلاس بد و بی خاصیتی بود اما فکر می کنم لااقل می شد درسش را خواند و از قبل آن چیزی یاد گرفت. اما من این کار را نکردم و الان فرق جامعه شناسی کار و شغل را با یک کیلو هویج نمی دانم. ما خودمان را از فضای جزوه خواندن و درس خواندن جدا کردیم که شاید چیز بهتری بخوانیم. به جزوه فحش دادیم که به جایش منبع دسته اول پیدا کنیم و یک قدری اوضاع بهتر شود اما خب؛هیچ کدام از این کارها را نکردیم.
حالا؛ من در حالی که این ترم(برای اولین بار در 5 ترم گذشته) درس خواندم و بخش عمده ای از آن درس ها جزوه بودند می خواهم بگویم که اتفاقا خیلی هم تجربه ی خوبی بود. جزوه های ادبیات یکسری مقاله درباره ی نقد ادبی بود و یکی اش اصلا نقد یک کتاب خیلی خوب بود و بقیه اش هم درباره ی نشر و انتشار و سلیقه های خوانندگان؛که قطعا در حالت عادی نمی خواندمشان اما حالا خوانده ام و هرچند جزئی اما یک چیزهایی دستم را گرفته. خانواده هم بر خلاف تصورم و بر خلاف شواهد و قرائن چیز خوبی بود و بدون جانب داری خاصی به بیان نظریه های خانواده پرداخته بود و من که حتی یک جلسه سر کلاس نرفتم حالا می توانم ادعا کنم خانواده را گذرانده ام. سازمان هم همین طور. سیاسی هم همین طور. اصلا فکر می کنم نظریه های جامعه شناسی را از قِبَل کلاس های حوزه های جامعه شناسی خیلی بهتر فهمیدم.
ته اش می خواهم بگویم می شود تغییر ایجاد کرد در نوع نگاه. اینکه آدم هدفش را معلوم کند و از هرچیزی حتی یک مشت جزوه هم استفاده کند.
خیلی طولانی نشود. نباید انفعال را توجیه کرد. بهتر است لااقل بپذیریمش و برایش دلایل بی ربط نتراشیم. وگرنه خودمان هم می شویم بخشی ازاین جو متعفن انفعال آلود و بی اتفاق و راکد علوم اجتماعی و اصلا دانشگاه.
پانوشت1. دیگر شب ها فاز نمی دهند. دیگر مثل قدیم ها نمی نشینم تا همه بخوابند و من شب را با موسیقی لب پنجره بگذرانم. دیگر شب های شعر و موسیقی تمام شده. تازه؛ از شب می ترسم. نگرانم می کند. سریع می خوابم که نفهمم چطور صبح شده. فقط گاه به گاهی فیلم نگاه می کنم و بعد سریع بساطم را جمع می کنم. یک جورهایی با شب غریبه شده ام. دیگر شبها خوش نمی گذرد. می دانید؟بخش عمده ای از لذت زندگیم گم شده و حالا باید تا دیرتر نشده کاری کنم.
پانوشت2. هوای تهران سخت کثیف است. من را مریض کرده. سرفه. سرفه. سرفه. کاش می شد تهران را ترک کرد و یک نفسی کشید. یک نفس آسوده و تمیز و از شر یک چیزهایی خلاص شد. فعلا اما اینجا جای من است و... همین جا.چهارشنبه نهم بهمن 1387
تروریسم دانشجویی!
پانوشت.نوشتم.
دوشنبه هفتم بهمن 1387
اعترافات
۲. دارم مبارزه می کنم. مبارزه.
۳. من اعتراف می کنم که اساسا همه چیز تقصیر من بود. تقصیر خود خودم. من می خواستم و فکر می کردم که با همه چیز و همه کس فرق می کنم. اما خب به طور غم انگیزی همه ما تولیدات انبوه هستیم و نه تنها فرقی با هم نداریم که با دیوار هم فرق خاصی نمی کنیم.اه. این خیلی غم انگیز است. باید زد زیرش؛ کلا...
پانوشت. امروز غم انگیز و بد است.
جمعه چهارم بهمن 1387
پنجشنبه سوم بهمن 1387
پانوشت۱. رسما خشک شده ام. توانایی حرکت گردن را به ای نحو کان ندارم. یعنی واحد چرخشم ۹۰ درجه است! باید کل بدنم را برای یک حرکت کوچک سر حرکت بدهم. خدا با ما شوخی اش گرفته! آن هم وسط امتحانات.
پانوشت۲. ترمی که گذشت از هرنظر پربار بود. خیلی خیلی زیاد...
چهارشنبه دوم بهمن 1387
یه بار جستی ملخک...
بخش بعدی اش هم بخش نگاه دانشگاه است. که این همانا آخر همه چیز است. در همه ی گزارش ها و در همه ی برنامه ها دانشگاه و دانشجو تجلی می یابد در یک مکان خاص به نام دانشگاه امام صادق. دانشگاه امام صادق البته کار خوبی است اما خب. بهرحال نگاهی ارائه می کند که متعلق به یک طیف خیلی خاص است ودائما تاکید می کند که ما باید یک چیزی را به استکبار جهانی حالی کنیم.(حالا چه چیزی خیلی مهم نیست اما لزوما باید حالی کرد) همان طور که مشاهده می کنید رد کل بخش های این گزارش ها را که بگیرید می رسند به هم. لذا دیگر اینقدر تفکیک و تقسیم کار پیچیده نیاز ندارد.
2. هر سال 22 بهمن ما را می بردند وسط حیاط که بگوییم مرگ بر شاه! خب شاه مرده بود. دیگر این کار هیچ دستاوردی به دنبال نداشت. باید به فکر شعار جایگزین می گشتند اما خب. گویا مجالی دست نمی داد. حالا غرض اینکه یک عده دانش آموز دختر که گویا کلا مسئله ی غزه و جنگ و اسرائیل را با تاخیر دریافته اند رفته اند میدان فلسطین می گویند غزه می رزمد، اسرائیل می لرزد. حالا با فرض اینکه حرفشان حقیقت داشته باشد و غزه برزمد و اسرائیل بلرزد(آخر تصورش کار سختی است. خب مگر تب کرده؟ یا مثلا مگر آهنگ بندری گذاشته اند؟ یا زلزله آمده؟) الان دیگر آتش بس شده و اسرائیلی ها هم عقب نشینی کرده اند. خب دیگر الان وقت این شعار نیست. باید به فکر شعار جایگزین برای پایان جنگ بود. مثلا پیشنهاد خود من ملی پوشان دلاوران است اما دوستان هی پافشاری می کنند اصرار دارند بگویند غزه می رزمد.
3. اینکه اوباما درست بعد از پایان جنگ اسرائیل و فلسطین به کاخ سفید رفت و اساسا وارد این مسئله نشد ومجبور نشد که هیچ موضع گیری قطعی ای راجع به آن بکند نشان می دهد که آدم خیلی خوش شانسی است. هر گونه اظهار نظری می توانست به شدت در میزان محبوبیتش تاثیر گذار باشد. موافقتش یک جور، مخالفتش جور دیگر. اما از بحرانی که می توانست اول کار یک جورهایی دامنش را بگیرد (اوباما را با دامن تصور کنید) جست و این خود نشان خوش شانسی اش است. اما بهرحال این تازه اول کار است و از این قبیل اتفاقات خواهند افتاد و آن وقت دیگر خوش شانسی نیاید به کار.
پانوشت1 . پدر کل بزرگراه جلال را عقب عقب می آید که یک وقت به ترافیک سر امیرآباد نخوریم. بعد یر راه می رسیم به پلیس(یعنی پلیس ها! نه از این آبی ها از آن سبزها که باتوم و این چیزها دارند). پلیس تق تق می زند به شیشه و با نهایت جدیت می پرسد" آقا داری چکار می کنی؟" آیا پدر احساس اضطراب یا شرمندگی می کند؟ آیا سرش را می اندازد پایین؟ آیا فرار می کند؟
خیر.هرگز.
" ما؟ هیچی داریم یه خورده(!) عقب عقب می ریم می خوایم وارد این یکی خیابون بشیم."یعنی پدر رسما فکر کرد که پلیس نمی داند ما داریم چکار می کنیم و برایش سوال پیش آمده و حالا باید خیلی متین و منطقی جوابش را داد! پلیس که از آشنایی با چنین پدیده ای که یک چنین خلاف آشکاری را این قدر بدیهی می پنداشت و اصلا ذره ای در چهره اش احساس پشیمانی نبود سخت متعجب شده بود گفت"خب، برو. مواظب باش فقط، آها آها از این ور برو بپا ماشین داره میاد ". یعنی راهنمایی کرد که ما خلافمان را با فراغ بال انجام بدهیم.
پانوشت2. من فکر می کنم که آدم باید بتواند به اشتباهات خود اعتراف کند؛ این خیلی جسارت لذت بخش و در عین حال دردناکی است.سه شنبه یکم بهمن 1387
بالاخره کاری می کند یا هیچ غلطی نمی کند؟!
حقیقتا عالی است. یک عمر است دارند ما و خودشان را می کشند که به ما بفهمانند آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. بعد این یعنی تجسم نتیجه ی معکوس. فکر می کنم عمرا مردم حاضر بودند برای مراسم احمدی نژاد این چنین با عجله خودشان را برسانند خانه. خب. این خیلی جالب است.یعنی رسما "آمد به سرم هرآنچه می ترسیدم"!
۲. رسما جشن و سرور به پا کرده اند و گل می اندازند گردن سران جهاد اسلامی و حماس. احمدی نژاد به سران حماس تبریک می گوید. همه جا پیروزی بزرگ مردم" غزه" تبریک گفته می شود. سران محبوب حماس با شادی دستهایشان را بالا می گیرند و اعلام پیروزی می کنند و پولدارهای عرب چفیه های نماد مقاومت را به چند میلیون تومان در یک مزایده می خرند. انگار همه چیز درست و حسابی سرجای خودش است. من هیچ تحلیلی نمی کنم ولی یک حساب سرانگشتی نشان می دهد تعداد کثیری آدم کشته شده اند. تقریبا یک فاجعه ی انسانی رخ داده. حتی اگر در پس این فاجعه پیروزی ای هم باشد، با این آدم هایی که کشته شده اند و اینهایی که آواره شده اند این همه تبریک گفتن و شادی کردن چه لزومی دارد؟ و اصلا چرا؟ نکند" آدم" ابزار شده؟ نکند اساسا تبدیل شده ایم به ابزار؟
۳. بحث مفصل امروز غروب ما در جامعه فرهنگی هرچند به مقصد نرسید اما آغاز کننده ی یکسری بحث های خوب و مرتبط دیگر بود."در حالی که جامعه شناسی فرزند مدرنیته است و اساسا مدرنیته را مطالعه می کند آیا می توان به وسیله ی خود آن از مدرنیته انتقاد کرد؟ بعد این نگاه انتقادی اگر در قالب یک علم شکل بگیرد دیگر اصلا ربطی به جامعه شناسی دارد یا از کالبد آن خارج شده و تبدیل به یک ماهیت دیگر شده؟ یک چیز دیگر... اساسا امکان دارد در جهان مدرن زندگی کرد اما مدرن نبود؟"
پانوشت۱. ما انسان های خوبی هستیم اما فرق پیتزا یونانی را با سپر ماشین یا چه می دانم نمک پاش تشخیص نمی دهیم. یعنی رسما امکان دارد گارسون یک سپر ماشین بیاورد که داغ باشد و تویش چند برگ کالباس باشد بعد لبخند هم بزند و ما بپذیریم که این قطعا یک پیتزا یونانی است.(خب نیست! آخر پیتزا یک خصوصیاتی دارد! یک سری ویژگی های ذاتی دارد که از سپر ماشین متمایزش می کند!) ما کاملا پدیدارشناسانه همه چیز را در ذهن خود می سازیم و معنا می دهیم. بعد خودمان را توجیه هم می کنیم" ا! چه جالب. من تا بحال پیتزای بدون نون ندیده بودم!" " آره خیلی باحاله من پیتزا یونانی خوردم اما این شکلی نبود. این با همش فرق می کنه!"یعنی تجسم جهل مرکب. اصلا لباس پادشاه که می گفتند خود ما هستیم!بهرحال...گفتم که ما خیلی آدم های خوبی هستیم.
پانوشت۲. بعد از از سر گذراندن جامعه شناسی سیاسی با دکتر جلایی پور(این با دکتر جلایی پورش خیلی مهم است) به دو نتیجه می رسید. اول اینکه علت همه چیز؛تاکید می کنم همه چیز من جمله مهاجرت پرندگان، ترافیک تهران،سرعت پایین اینترنت،کیفیت بد غذای سلف دانشکده و احیانا اینکه چرا دموکراسی در ایران نهادینه نمی شود اینست که مخالفان دموکراسی پول و قدرت بیشتری از موافقان آن دارند و اقتصاد دولت متکی به نفت است! دوم و از همه مهمتر هم اینکه گیدنز خیلی آدم خوبی است.