تبليغاتX
a cup of me

دوشنبه سی ام دی 1387

پانوشت۱.امروز یکی از دوستان طی افاضاتی تاریخی به ذکر یک جمله ی بسیار اندیشمندانه در مورد امتحان های دکتر کچوئیان پرداخت."آدم سر امتحان های کچوییان اساسا پی به نادانسته هاش می بره"!

پانوشت۲. وای خداوندا. نسل آینده چه نسلی بشود! هیچ جوری نمی شود خرش کرد. یک مادر عاصی که بچه اش هی اعلام تشنگی می کرد گفت " بیا برات ساندیس بخرم". آیا بچه تشکر کرد؟ خیر! این چه حرفی است؟ بچه ی سه سال و نیمه با یک وجب قد گفت نه ساندیس دوست ندارم،رانی بخر!

پانوشت۳. خب. تصحیح می کنم. احتمالا دیوانه ها خوش بحالشان است.

پانوشت۴. امروز یک بحث بسیار بسیار زیبا جذاب و کارکردی با مینایی داشتیم که از نسکافه خوری در بوفه ی دانشکده شروع شد و باپیاده روی تا میدان انقلاب ادامه پیدا کرد و با تشدید سرماخوردگی و نابود شدن پای من ختم به خیر شد.

پانوشت۵. همین است که هست. دوست دارم همه اش پانوشت باشد.

نوشته شده توسط maryam در 7:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم دی 1387

اینجا خیابان است. چه مهم است کجا؟ عابرین دارند تند و تند از وسط خیابان رد می شوند. زن دست بچه اش را گرفته. شوهرش دارد جلوتر راه می رود. زن با عجله می رود که برسد به مرد. می رسد . حالا هی عقب می ماند و هی جلو می زند و باز هی عقب و هی...

زن چادر به سر دارد. با یک دست چادرش را نگه داشته و با یک دست دختر نق نقویی را که به زور راه می رود.

چادر زن زیر پای یک نفر می ماند و کشیده می شود. زن جمعش می کند. مرد برمی گردد و سرتا پای زن را زیر نظر می گیرد."خب جمعش کن اون کوفتی رو از زیر دست و پا! باید پهن باشه کف خیابون؟"

 زن نگاه می کند و زود کوفتی را جمع می کند. اطراف را هم یک نگاه زیر زیری می اندازد. بقیه هم او را. دختربچه نق نقو هم او را. دختربچه، فردای خودش را نیز هم. مرد اما دوباره جلو می افتد و باز اینها تند می روند که برسند و باز برسند...

نوشته شده توسط maryam در 5:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم دی 1387

خوش به حال هیچ کس!

۱.وای خدا. عالی است. حسابی در حال شور و شعف به سر می برم. و هرچقدر بیشتر فکر می کنم و یاد خاطرات خوب و مفرح دوران مدرسه در این ایام خاص می افتم به این نتیجه می رسم که حق دارم. این ایام خاص عجالتا اشاره دارد به بهمن ماه که سالگرد پیروز انقلاب اسلامی است. یک وقت خدای نکرده فکرهای سوء به سرتان نزند(فکر کن فکر بزند به سر آدم! خب چرا؟ مگر آدم چه بدی ای در حق فکر کرده؟) من به هرگونه انقلاب و نهضت خودجوش و مردمی ارادت دارم. به قول یکی از  دوستان( که شناسنامه اش گواه است سالها بعد از انقلاب به دنیا آمده) ما برای این انقلاب خون داده ایم! اما یک لحظه همه با هم تصور کنید ما را که به صفمان کرده اند در سوز و سرما در حیاط "روز پیروزی ما  روز شکست دشمن" بخوانیم. آن هم با آهنگ. یک مشت مقنعه صورتی با پاپیون آخر چه می داند این چیزها را؟

 اساسا و راسا بهمن که می شد بساط این معلم تربیتی ها جور بود.(اصلا پیشنهاد می کنم ماه بهمن را کلا سند بزنند به نام معلم های تربیتی!) یک عده را می کشیدند بیرون از کلاس و باعث می شدند از قافله ی علم و دانش عقب بمانند؛ که چه کار کنند؟ شرشره آویزان کنند از در و دیوار! من هم همیشه جزء منتخبین بودم. یک چیزی در من همانگونه که باعث ارادت قلبی دبیران فیزیک  می شد باعث ارادت هرچه بیشتر پدیده ای به نام"خانوم پرورشی" هم می شد. بلی. خانوم(حالا می تواند آقا هم باشد) پرورشی. نامی آشنا که همه ی شما آن را می شناسید و به آن اطمینان دارید!!

این روزها باز از همین خبرهاست گویا. یک دختری با مادرش آمده مغازه می گوید "مامان ماژیک بگیر واسه روزنامه دیواری"! این هم از آن پدیده ها بود. صغری و کبری و (احیانا فخرالملوک و مابقی!!) جمع می شدند یکجا که روزنامه دیواری درست کنند. خیلی درخشان و پربار بودند از خودشان، باید به دیوار هم می زدیمشان. همیشه هم باید معما و لطیفه های لوس و جدول می داشت. جدولش هم از قضا به لعنت خدا نمی ارزید.

خلاصه... مباحث اجتماعی و سیاسی این پدیده ی بهمن ماهی باشد برای وقت و جای دیگر. من فقط به نوبه ی خود ادای دینی کردم به نوستالژی بهمن ماه و آن همه سرود خواندن و هیاهو و هیجان و تزئین کردن مدرسه و کلاس و خانوم پرورشی.

2. من؛ از یک روزی یاد گرفتم(به خودم یاد دادم) که به هیچ کس در هیچ وضعیتی نگویم خوش بحالت. نه در دل و نه در هیچ جای دیگر. اساسا هیچ کس" خوش به حالش" نیست. همه در بهترین حالت یکسری دوران های خوش دارند که خب، حالا این ممکن است کم یا زیاد باشد.

3. آدم ها چند دسته اند. دسته های دیگر خیلی راست کار من نیست. این روزها من خودم تشکیل یک دسته داده ام! امروز و اینجا؛ من دختری هستم که در تب می سوزد،گلویش درد می کند، دوتا امتحان را از سرگذرانده، و در حالی دارد وبلاگ می نویسد که فردا راس ساعت 8 صبح امتحان جامعه شناسی سازمان دارد.

پانوشت1. اتاق من فاقد هرنوع چراغ یا ابزار روشنایی بخش دیگری است. پدر در حالی که تلاش می کرد علت  خاموش روشن شدن بی دلیل چراغ را بفهمد اساسا آن را از جا کنده؛ و حالا در حالی که من نیاز به روشنایی برای درس خواندن دارم می فرمایند"  چه خبر شده؟20 سال چراغ داشتی چه گلی زدی به سر ملت؟ حالا دو روز آروم بشین صبر کن"!!

پانوشت۲. خداوندا! در حالی که این روزها فحش مفت هم به آدم نمی دهند یک مشت کتاب آمده اند ریخته اند (آن هم بی ربط به کار ملت؛ تئوری احتمالات!)اینجا( یعنی در دانشکده ی ما) بعد هم روی شیشه نوشته اند "هر دانشجویی که نیاز دارد می تواند یک نسخه از این کتاب ها بردارد." فکر کن برویم ۴تا برداریم که مثلا بفروشیم، کار و کاسبی راه بیندازیم. یا جو بگیرد برویم همه اش را بخوانیم؛ یا اصلا برویم تغییر رشته بدهیم رشته ی احتمالات بخوانیم(خب نداریم یک چنین رشته ای!) یا مثلا ببریم به نیابت شفا برای بیمار.   

                          
نوشته شده توسط maryam در 5:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم دی 1387

شیوع میناییسم

فیروزه جزایری دوما در عطر سنبل عطر کاج نوشته که یک آشپزخانه ی خیلی مدرن و باکلاس نشان از خانواده ای دارد که همیشه غذای خود را بیرون از خانه می خورند و هیچ استفاده ی خاصی از گاز و یخچال و فر آن صورت نمی گیرد اما به عکس در یک آشپزخانه ی محقر احتمال پخت غذا بیشتر است و  نشان از خانواده ای دارد که همیشه غذای خانگی می خورند. حالا غرض از گفتن اینها چه بود؟ این که مطلع شدیم دوست خوبمان مینایی به یک وبلاگ باکلاس تر نقل مکان کرده(مینایی را تصور کنید که وبلاگش را روی کوله پشتی اش انداخته و دارد همین طور می رود و نقل مکان می کند). البته مینایی در محافل خصوصی تر ذکر کرده بود که این نقل مکان صرفا و صرفا به این دلیل انجام گرفته که وبلاگ قبلی اش کامنت خصوصی نداشته و او بسیار مغبون(خداوندا!) بوده. اما حالا در حالی که از یک وبلاگ بسیار باشکوه برخوردار است از روز ی که آن را تولید کرده تا به امروز یک پست و نصفی بیشتر مطلب ننوشته است. بارها به خودش هم گفته ام که این به دلیل مینایی بودنش است. در همان وبلاگ قبلی اگرچه خیلی خز بوداما چهارخط از زاییده های ذهنش را می نوشت سرمان را گرم می کرد. بهرحال این را گفتم که خودم را توجیه کنم چون یک چند وقتی بود هوس کرده بودم از وبلاگ های مینایی برای خودم درست کنم! (یعنی در حد این بچه هایی که می روند گوشه ی چهارقد مادرشان را می گیرند که مامان مامان برای منم از اینا بگیر شده بودم)،اما خب احتمالا اگر جور بشود آن وقت دیگر اصلا نمی نویسم. در همین خراب شده باز گاهی چهار خط از زاییده های ذهنم...

پانوشت۱. به مینایی لینک داخل متن نمی دهم چون واقعا حوصله ی فرایند پیچیده اش را ندارم؛ضمن اینکه رویش زیاد می شود.

پانوشت۲. هه. آدم ها به کسی که برای مرده اش گریه می کنند می گویند" گریه نکن! گریه که فایده ای نداره". فایده... مگر آدم برای فایده گریه می کند؟!

نوشته شده توسط maryam در 6:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387

بازنده همه را برمی دارد...
نوشته شده توسط maryam در 5:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387

پارسال ترم آخر برنامه ی امتحانات من شهره ی عام و خاص شده بود. یعنی در این حد که هر کس من را می دید حس ترحمش به طور خودجوش برانگیخته می شد. من بنا داشتم 8 امتحان یعنی چیزی معادل 18 واحد خود را طی سه روز متوالی با قبولی( و حتی اگر ولم می کردند با نمره ی بالا) از سر بگذرانم.بدتر از وضع امتحانات وضع درس خواندنم بود که به کل از سرم پریده بود و هیچ گونه قرابتی بین خود و کتاب های درسی ای از جمله جامعه شناسی قشرها و جامعه شناسی توسعه و علی الخصوص جزوه ی قطور جامعه شناسی صنعتی احساس نمی کردم. حال در یک چنین وضع اسف باری، سوالی که پیش می آید اینست که چه کسی من را مجبور به یک چنین انتخاب واحد زیبا جادار و مطمئنی کرده بود؟ آیا غیر از این بود که خودم و با لبخند و رضایت هرچه بیشتر این کار را کرده بودم؟ پارسال بعد از تمام شدن فلاکت سه روزه و ضربتی مادر آمد و پرسید که" مریم! فقط امتحانای تو اینجوری بود یا مال همه ی دوستات؟" من هم در حالی که امتحانات دوستانم هیچ هم این چنین مفتضح نبود با نهایت وقاحت توضیح دادم" مال همه ی دوستام".

 حالا بعد از گذشت یک ترم و اندی(این اندی را دقیقا از کجا درآوردم؟) و برنامه ی امتحانی مشابهی که طی آن قرار است 6درس طی 4روز متوالی پاس شود(حتی الامکان با نمره ی بالا) و ۴تحقیق در هفته ی بعدی اش به اساتید مربوطه تحویل داده شود و بعد امتحان دکتر کچوییان و اخلاق و تربیت اسلامی هم در همان ایام مبارک ارائه شود مادر دوباره آمده و در حالی که عاصی و خشمگین از این وضعیت امتحانات استُ این بار سوالش را به گونه ی دیگری مطرح می کند" مریم! فقط امتحانای تو و دوستات این طوریه یا مال همه ی دانشجوها؟" من هم به سنت قبل و با وقاحت بیشتری  می خواستم پاسخ دهم" همه ی دانشجوها!" اما خب؛ حیا کردم.

پانوشت۱. این دستورالعمل پزشک که "هیچ چیز غیر مایعی نخور" در اندیشه ی خواهر من تبدیل می شود به اینکه" خب شکلات و خامه و آدامس خرسی هم مایعه دیگه". این که شکلات و خامه و آدامس خرسی مایع نیست اشکالی ندارد، اینکه اساسا آدم در این سن و سال آدامس خرسی بخورد هم اشکالی ندارد؛  با آن "دیگه" آخرش که اوضاع را بدیهی می انگارد نمی دانم دقیقا چه کار باید کرد.

پانوشت۲. پیژامه و پتو دوتن از اشیائی هستند که گذران یک زمستان خیلی سرد را آسانتر می کنند. من از همینجا ارادت قلبی خود را به هردوی آنها اعلام کرده و برای آنها توفیق، سلامتی و طول عمر مسئلت می جویم.

پانوشت۳. این که کلاغ کلاغ شده به دلیل اینست که نفهم است؛نمی فهمد وقتی آدم دارد درس می خواند باید دهانش را ببندد. اما چون کلاغ است و مغزش گنجایش فهم چنین مسئله ی ساده ای را ندارد ، نه تنها دهانش را نمی بندد بلکه علاوه بر روزها شبها هم قار قار می کند.

پانوشت۴. امروز یک نفر به خاطر اینکه بچه ی خوبی بوده ام و زود دانشگاه قبول شده ام و به خاطر اینکه آدم مهربانی هستم و از عطوفت قلبی برخوردارم از من تشکر کرد. (تقدیر نه ها! تشکر،یعنی رسما گفت دستت درد نکنه!) 
نوشته شده توسط maryam در 9:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387

عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

جنگ اگر جنگ هم باشد یک اصولی دارد. هرکس حق باشد یا نباشد، باید آن اصول را رعایت کند. من نمی فهمم چه خبر است؟ این همه کودک کشی برای برکندن بنیادگرایی است؟ یعنی مثلا هدف دارد وسیله را توجیه می کند؟

"کودک حق دارد زندگی کند". با این همه اصولی که تصویب شده و همه حرفش را می زنند چه کنیم؟ با کنوانسیون حقوق کودک، با خود کودک چه کنیم ؟کجا بگذاریم که لااقل چشممان نبیندشان...

  این طوری بی هوا کودک کشی خیلی مهوع است. گاهی فکر می کنم اساسا هیچ اصولی وجود ندارد. همه چیز نسبی و جغرافیایی است. خونی و نژادی است، و انگار کودک با کودک فرق می کند.

قدیم تر ها کلمه ی کودک را که زمزمه می کردم بوی عروسک می داد. بوی قصه و بازی. همه چیز برایم خلاصه می شد در یک جفت چشم الکی خوشحال که برق می زد ،و لباس های رنگ رنگی و دنیای آدم های خوب. معدود آدم های خوب روزگار. حالا اما نه. دیگر بیزار شده ام اصلا. ای کاش نبود کودک. نه خودش، نه واژه اش نه آن همه گرمای امنیت بخش. کودک حالا بوی سرما می دهد ، بوی خون و زخم و فلاکت. و چشم ها دیگر نگران هستند و پر از استرس، و هیچ خبری از خوشحالی های الکی نیست.خبری از لباس های رنگی و بازی نیست.  لعنت به عکس. لعنت به فیلم، که هزار بار حقیقت کثیف را از نو می سازند.

      

 

نوشته شده توسط maryam در 4:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم دی 1387

ما و دموکراسی های شب امتحانی

انتخابات ریاست جمهوری امریکا که اتفاق افتاد و رئیس جمهور مشخص شد یک نفسی کشیدم و گفتم  بالاخره تمام شد. آن قدر همه چیز ادامه پیدا کرده بود و هر روز اخباری از اعلام برنامه ها و مناظره و نظرسنجی بود که هر روز فکر می کردم آن روز قرار است انتخابات باشد. فرایند انتخابات خیلی وقت بود که آغاز شده بود. خیلی وقت؛ و همه ی مردم درگیر ماجرا بودند.

هرطوری با انگشت حساب می کنم می بینم نه! درست 4 سال شده واقعا قرار است امسال انتخابات ریاست جمهوری باشد. اما علت اینکه من باور نمی کنم امسال انتخابات باشد اینست که گویا آقایان خودشان هم باور نمی کنند.

یک نفر محض رضای خدا پیدا شود بگوید آخر این چه وضعیتی است؟ ما راهنمایی که بودیم برای انتخاب مبصر کلاس بیشتر از این برنامه داشتیم و زمان بیشتری را برایش صرف می کردیم. یک عده ی مشخصی کاندیدا می شدند و باید اعلام برنامه می کردند و بعد حضرات دیگر بر اساس برنامه شان رای می دادند. از قضا سطح دموکراسی اش خیلی هم بالا بود. بچه ها عمیقا بر کار مبصر نظارت می کردند.

اما حالا و در حالی که کمتر از چند ماه دیگر قرار است انتخابات ریاست جمهوری برگزار شود ما هنوز دقیقا نمی دانیم چه کسانی قرار نیست که بیایند ؟! این که می گویم نیست از آن روست که شواهد و قرائن نشان می دهد همه می خواهند باشند! از گوشه و کنار اخباری می رسد مبنی بر اینکه هر یک از وزرا نقشه هایی در سر دارند. قالیباف هم که معرف حضورتان هست(اگر نیست ارجاعتان می دهم به نوشته های قبلی خودم یا گوشه و کنار خیابان ها و میادین)، نمایندگان اسبق و فعلی هم کمین کرده اند، رئیس جمهور اسبق و فعلی نیز هم! شیخ بزرگ هم که دیگر هیچ. یعنی در این حد که همه دوست دارند باشند! آخر مگر قایم باشک وگرگم به هوا و زو است که همه ی محل می ریختند می گفتند ما هم بازی!؟ یا مگر اردوی انجمن اسلامی است که این همه مورد استقبال واقع می شود؟

پس تکلیف برنامه ها و راهکارها، اهداف و استراتژی ها چه می شود؟ حرف کدامیک شان با آن یکی فرق می کند؟ مثلا اگر جهرمی بیاید قرار است کدام گلی را بزند به سر خودش که احمدی نژاد نزد؟  چرا هیچ کسی نمی آید برنامه اش را رو کند و بایستد سر برنامه اش و آماده ی مناظره و مبارزه باشد؟

سوال من اینست که چرا همه چیز انقدر کشک است؟ و سوال بعدی اینکه چرا ما خود ما هم به این وضعیت دامن می زنیم؟

آقای خاتمی رسما nماه است که در برزخ می آیم و نمی آیم است. ما هم وارد بازی شده ایم و تشویق می کنیم! خب آخر یک نفر بیاید بگوید آقای خاتمی! این بازی از وقتش گذشته. چرا تکلیف را روشن نمی کنید؟ اگر آمدنی هستید برنامه تان را بگویید؛ این که بالاخره با آن موانعی که همیشه حرفشان را می زنید، برای  این خرابه ای که احتمالا می خواهید تحویل بگیرید می خواهدی چه کنید؟ چرا همه چیز باید کشیده شود به آن آخر؟

هیچ خبری نیست. همه جا سوت است و کور و همه ی فرایند انتخابات محدود است به دوتا و نصفی تیتر یک و سرمقاله و حدس و گمان های روزنامه ی اعتماد خالی و اعتماد ملی و کارگزاران خدابیامرز. بله. ما داریم زندگی خودمان را می کنیم تا ایام فرجه های انتخابات! بعدش یک قدری تلاش و تحلیل و فعالیت اتخاباتی می کنیم و بعد هم می رویم رای می دهیم و همه چیز برایمان تا فردایش کهجواب ها بیاید ادامه دارد.( یعنی در حد کنکور سراسری یا امتحان نهایی!)این از ما! انتخابات هم چنین، برای حکومت ما یک برنامه ی خیلی خوب و مفید است(چیزی هم وزن راهپیمایی ها و شاید هم جشن نیکوکاری) برای تحکیم ارزش ها و به کاربردن یکسری واژه های همیشگی توسط خبرنگارهای حاضریراق که فقط در این جور وقت ها با لبخند می روند به سراغ جوانان خوش سیما با تیپ های نامتعارف و می پرسند "شما! بله،بله شما بیاین،به مردم خوب ایران بگین برای چی تو انتخابات شرکت کردین؟"

می دانید؟ همه چیز محدود می شود به چند روز قبل و بعد از خود انتخابات. انگار نه انگار انتخابات باید یک دوره باشد و بعد از طی آن، شعور مدنی و سیاسی آدم ها یک تفاوتی کرده باشد.

حقیقت اینست که آدم ها درگیر مسئله نمی شوند. یک عده با هدف عدالت اقتصادی(یا تقسیم اموال عمومی!) و یک عده ی دیگر با هدف آزادی بیان و فضای باز سیاسی می روند و همه ی مسئولیت هایشان را واگذار می کنند به یک شخص و می آیند خانه و کما فی السابق" صبر پیش گیرند، دنباله ی کار خویش گیرند"...

دکتر جلایی پور می گوید که" ما همه ی ابزار برای  تمهید دموکراسی را داریم اما از مرحله ی گذار عبور نمی کنیم. به این دلیل ساده که آنها که دموکراسی را نمی خواهند قدرتشان بیشتر از آنهاست که دموکراسی را می خواهند".

اما با این وضعیت که داریم و این همه بی میلی نسبت به اتفاق به ظاهر بزرگی که قرار است بیفتد،  و این تصمیمات پنهان و نامعلوم  و این جو شایعه و بی اعتمادی حاکم، بعید می دانم کار به تمهیدات و این حرف ها هم رسیده باشد؛ مرحله ی گذار که دورتر از این حرفها به نظر می رسد.

 

نوشته شده توسط maryam در 4:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم دی 1387

موتور جست و جوی گوگل!

تو را عاشقانه دوست می دارم.

پانوشت. جهت جلوگیری از بعضی سوالات احتمالی باید بگویم اصلا هم از گوگل تحقیق نگرفته ام. آدم چرا باید با این ابزار مترقی و تعالی بخش یک چنین عمل سخیفی انجام بدهد؟ ضمن اینکه صرف سرچ کردن در اینترنت اسمش بد در رفته وگرنه خیلی هم کار مفید و پرباری است.

نوشته شده توسط maryam در 8:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم دی 1387

*ژرمینال تمام شد. راس ساعت 3 صبح. بعد ازچند هفته با وقفه و  6ساعت یک نفس خواندن. امیل زولا نابودم کرد در این چند فصل آخر. تمام مدتی را که اتی ین و کاترین در اعماق معدن بودند با بغض خواندم و بالاخره آن آخر ماجرا که زن ماهو با آن ظاهر رقت انگیز به سمت معدن می رفت که کار کند، بالاخره کارمان به گریه و اینها کشید. من نمی دانم زولا را یکدفعه چه شد؟ چرا آخر کار بازی برگشت؟  کل ماجرا خیلی لایت و دوستانه پیش آمد و تمام درگیری ها و خسارات ماشین ها را نشانه رفت و آدم ها هرچند گرسنه و مفلوک اما زنده و سالم برمی گشتند به خانه و به زندگی شان ادامه می دادند و من هم یک نفسی می کشیدم. اما این آخری نمی دانم چرا یکدفعه این طوری شد. این چه اتفاقاتی بود که افتاد؟ گیرم آخرش بیاید فضا را تلطیف کند و بگوید هوا خوب بود و گیاهان جوانه زدند و بهار بود و رویش و بامداد و خاک را شکافتن و یکبار دیگر مبارزه کردن. اما چه کسی می خواهد جواب بیچارگی های زن ماهو را بدهد؟ چه کسی کاترین را بر می گرداند؟ماهو و زاکاری و موکت و حتی شاوال خبیث را؟ یا اصلا سیسیل را؟  

تمام شب گیج گیج، خواب معدن مونسو و تقلاهای کاترین را دیدم. خواب من را دزدیدید آقای زولا! لطفا پسش دهید تا هرچه سریع تر کار را به اعتصاب عمومی نکشانده ام.

پانوشت. جو کتاب اساسا من را گرفته. خیلی کم کتاب به این خوبی خوانده بودم. یا خودتان بروید ژرمینال را بخوانید یا به جوگیری من اعتراض نکنید. با تشکر.

*ژرمینال،اثر امیل زولاست. زولا در ژرمینال با بیانی کاملا واقع گرایانه به ماجرای زندگی و اعتصاب کارگران معدن مونسو در فرانسه قرن 19 می پردازد که در آن اندیشه ی انقلاب بر علیه سرمایه داری و پیروزی نهایی پرولتاریا و شکست بورژوازی توسط"اتی ین"، جوانی که به میان کارگران معدن آمده و در همان جا مشغول به کار می شود مطرح می شود. 
نوشته شده توسط maryam در 1:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم دی 1387

آه! خانه ی عزیزم...

خانه جای خوبیست. این را وقتی بهتر درک می کنی که کل ترم را دانشکده بوده باشی و شب به شب تنها برای خواب رفته باشی خانه. حالا کم کم مزه ی خانه می آید زیر زبانم. صبحانه های هول هولکی و دهان سوخته و نگاه های ملامت بار پدر که از پایین هی بوق می زند و اعلام می کند که این بار آخر است که منتظر من می ماند، جای خود را داده  اند به فراغ بال! ازخواب بلند می شوم و دوش می گیرم و یک چرخی می زنم و آهنگ گوش می کنم. بعد برای خودم صبحانه آماده می کنم. آماده کردن صبحانه را دست کم نگیرید، با خوردن فرق دارد. می شود بی نگرانی لفت بدهی و کسی از پایین با بوق به استقبال شما نیاید. بعد می آیم در اتاق عزیز خودم، لم می زنم و درس می خوانم. بعدش هم خوردنی های خانه و نهار و خواب بعد از ظهر و احیانا فیلم تکراری دیدن. آه. آدم چطور حاضر است یک چنین نعماتی را بگذارد و همه ی عمرش را در خیابان (آن هم خیابان های تهران) بگذراند. حقیقتا دلم برای خانه تنگ شده بود. 

پانوشت. به یک بازی دعوت شده ام که درست قبل از دعوت شدن، به آن خیلی فکر کرده بودم.  اما حالا نمی دانم. حس می کنم بعد از مرگ یک "نیستی" مقدم بر" هستی" اتفاق می افتد و دیگر نمی شود از آن صحبت کرد. اما خب...

روزی که من بمیرم احتمالا مادر و پدر در شوک فرو می روند. یک شوک خیلی بزرگ. و همه اش می آیند زیرتخت و انباری اتاق و داخل کمد را نگاه می کنند که مبادا بازی کردن ام گرفته باشد. بعد که باورشان شد اتفاق های خوبی نمی افتد لذا من هم اشاره ای نمی کنم. بعد احتمالا از طریق اولین کسی که تلفن بزند، خبر دهان به دهان می چرخد و آدم ها تعجب می کنند که چطور رحمانی هم ممکن است بمیرد. بعد همه می آیند خانه و تمام مراسمی که برای بقیه ی آدم ها اتفاق می افتد برای من هم تکرار می شود. یک عده آدم مجبورند خودشان را جمع کنند و به فکر رتق و فتق امور باشند. ها.احتمالا به وصیت من مبنی بر اینکه مادر گریه نکند و به جایش آهنگ های مورد علاقه ی من را گوش کند وقعی نمی نهند و اشاره می کنند که" بیخود کرده!"

در دانشگاه هم احتمالا جایم تا یک چند وقتی خالی است، هر کسی شب سکوت کویر و به تماشای آب های سپید را گوش کند همه یادی از من می کنند. اما خب به قانون طبیعت زمان می گذرد و اوضاع مساعد می شود. آدم ها که می روند به مرور از یاد هم می روند و فقط یک گوشه ای از ذهن آدم های دیگر را اشغال می کنند.

می بینید! هیچ طوری نمی شود. آدم وقتی می میرد تازه می فهمد هیچ طوری نمی شود و خورشید یک بار دیگر می آید و می رود و nبار دیگر نیز هم. 

 

نوشته شده توسط maryam در 12:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم دی 1387

مکن ای صبح طلوع...

یک چیزهایی مال یک عمر زندگی آدم است. متعلق به عمیق ترین لایه های ذهن. صدای زنجیر و سینه زدن و صدای پای آدم هایی که محکم راه می روند از همان هاست. هل من ناصر ینصرنی از همان هاست. مکن ای صبح طلوع... سال هاست دارم هزار بار زمزمه اش می کنم و انگار هیچ وقت تمام نمی شود.

          

نوشته شده توسط maryam در 2:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم دی 1387

تراژدی انتخاب واحد

هر بار روز انتخاب واحد انجمن می شود مثل قهوه خانه های قدیمی که در آن افسانه های ایران باستان با صدای بلند خوانده می شود!  همه ی بچه ها که هر از گاهی گذرشان به انجمن می افتد خاطره های غریبی از انتخاب واحد خود یا دوستان خز و خیلشان دارند. خب به هرحال یک چنین اتفاقاتی برای انسان های نرمال هرگز رخ نمی دهد.

انتخاب واحد هم به خودی خود چیز عجیب و خنده داری نیست؛ و قتی در کنار دانشکده ی علوم اجتماعی با دانشجوهای نمونه و مسئولین آموزش پاسخگویش قرار می گیرد حادثه می آفریند. خاطره ها هم حقیقتا چیزهای دور از ذهنی هستند. مثلا تعداد کثیری خاطره هست درباره ی کسانی که روز حذف اضطراری یا اصلا روز امتحان یک درس را اضافه کرده اند! یعنی از قبل برایشان محرز بوده که مشکلی پیش نمی آید و رفته اند برای امتحانی که یک ترم سر کلاسش نرفته اند درس خوانده اند. یا مثلا روز امتحان درس را حذف کرده اند. یعنی شما توجه کنید به پتانسیل سیستم که تا کجا گنجایش دارد! البته فراموش نکنید که این امکانات هست برای کسانی که بلد باشند استفاده کنند و اسراف نکنند! (الان این را از کجا آوردم!؟)

حالا اینها هم یکی و دو تا نیست. سیستم آموزش ما مثل راه های رسیدن به خدا است. برای هر کسی یک سیستم منحصر به او وجود دارد. مثلا به آدمی مثل من می گویند نمی شود تکنیک های تحقیق را با کاربرد کامپیوتر در یک ترم برداشت. آن وقت من تشکر می کنم و خسته نباشید می گویم و می آیم بیرون. تازه اگر فرصت باشد روز بخیر هم می گویم و می روم یک چیز دیگر به جای کاربرد کامپیوتر بر می دارم. چند دقیقه ی بعد یکی از دوستان که به او توصیه کرده بودم وقتش را تلف نکند و به جای برداشتن این دو درس در یک ترم به فکر یک درس دیگر باشد، با سری افراشته می آید و می گوید توانسته هر دو را با هم بگیرد! تازه مسئول آموزش به او روز بخیر هم گفته بود. شاید اگر وقت می بوده تشکر هم می کرده.

یا مثلا من تربیت بدنی را در حالی برداشتم که تعداد کثیری جای خالی داشت. اما درست در همان لحظه مثلا کارشناس گروه انسان شناسی صلاح ندانسته بود آن را به نگین بدهد! هیچ نیازی هم به تشکر و روزبخیر گفتن احساس نکرده بود.حالا احتمالا نگین مجبور خواهد شد تربیت بدنی 1و2 را با هم هم نیاز کند یا مثلا معرفی به استاد بگیرد! تازه، تشکر هم بکند.(رسما گیر داده ام.)

حالا همه ی اینها را بگذارید کنار خانم ف! (از این سیستم هاست که مثلا می خواهم اسم نبرم!)  مسئول بلند مرتبه ی استعداهای درخشان(خداوندا!درخشان؟) در آموزش که همه ی دانشجویان بعد از انتخاب واحد به این نتیجه می رسند که همه چیز، تاکید می کنند همه چیز در این دانشکده(و حتی شاید اصلا در دنیا) تحت نظر اوست. یعنی احتمالا می تواند کاری کند که همین فردا جنگ در غزه به پایان برسد یا مثلا دور بعد خاتمی با چه تعداد رای  بیاید رئیس جمهور بشود. دیگر آدمی با چنین شان اجلی برایش کاری ندارد سیستم را باز کند یا ببندد یا واحد برایتان بگیرد یا حذف کند یا هر کار کوچک و پیش پا افتاده ی دیگری. البته باز هم باید بلد باشید دیگر! الکی که نیست. مثلا من در 6مین ترم حضور خود در دانشکده ی علوم اجتماعی باید اعتراف کنم هرگز کارم به محضر ایشان نیفتاده. یعنی آن قدر بلد نبوده ام چه کار کنم که همواره ترجیح داده ام کار خود را در آموزش و با تشکر و روزبخیرگفتن به پایان برسانم. به هر حال. این ها را گفتم تا بدانید که کلا سیستم ها چقدر پتانسیل و ظرفیت های بالایی دارند و خواستن چه اندازه توانستن است.

پانوشت1. پخش می خواند"چشمهای منتظر به پیچ جاده، دلهره های دل پاک و ساده، پنجره ی باز و غروب پاییز، نم نم بارون تو خیابون خیس"...

"غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده، برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده"...

خیلی آهنگ نوستالژیکی است. یکدفعه پرم می کند از عید پارسال و سفر و جاده و هوای ابری و مهمانسرای سنتی نائین و خانه های گلی و چمدان ها و کوله های آماده و شب ها که بعد از شام می رفتیم پیاده روی، و مادربزرگ که هر بار سرش را بالا می گرفت و اطراف را نگاه می کرد و می گفت کاش می شد آدم می آمد اینجا زندگی می کرد. خداوندا...

نوشته شده توسط maryam در 12:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم دی 1387

۱.اساسا به یک فضاهایی تعلق ذهنی ندارم. یعنی هرقدر هم سعی کنم خوب و صمیمی به نظر برسم نمی شود. حس می کنم دستهایم زیادی هستند به تنم. یا مثلا  پاهایم نباشند بهتر است. یعنی در کل نبودنم را بهتر از بودنم در آن فضا تشخیص می دهم. چه کاری است؟ هی بنشینی و الکی لبخند بزنی و وانمود کنی دارد به تو خوش می گذرد!

به طور مثال جمع ایرانیان ثروتمندی که جشن کریسمس می گیرند در حالی که شواهد نشان می دهد مسلمان هستند از آن محفل هاست که هرگز نمی فهمم چطور ممکن است در چنین جمعی پیدایم شود؟ یعنی الان بعد از یک هفته دارم فکر می کنم آیا هرگز قرابتی بین من و آدم هایی که از سر و کولشان پول می چکد و عطر و جواهرات و لباس ها و علی الخصوص ماشین هایشان بوی پول می دهد وجود دارد؟

آدم های ثروتمند جالبند. خیلی نکته برای تحلیل دارند. قابل طبقه بندی هم هستند. مثلا اینکه چه نوع پولداری باشند. پزشک باشند یا مدیر یک شرکت تجاری. ارث رسیده باشد بهشان یا خودشان یکهو پولدار شده باشند. پولشان عمر و اصالت داشته باشد یا یکدفعه ساختمان ۱۰ طبقه شان را به قیمت خیلی خوب فروخته باشند. اما بهرحال از هر نوع و دسته ای، اگر از یک حدی بیشتر پول آلود باشند روی اعصاب من هستند.

 البته این روی اعصاب بودن منحصر به آدم های خیلی ثروتمند نیست. خیلی چیزها و خیلی آدم های دیگر هم روی اعصاب من هستند. آدم هایی که همیشه با یک سرعت خیلی پایینی رانندگی می کنند، آدم هایی که شوخی های بی مزه می کنند، آدم هایی که چایی ولرم با ویفر موزی می خورند،آدم های بداخلاق که هیچ دلیلی برای بداخلاقی شان ندارند، آدم هایی که عطر بدبو می زنند در حالی که می توانند اصلا عطر نزنند و خیلی بهتر به نظر برسند، آدم هایی که لباس های طوسی و قهوه ای و زرشکی را با هم ست می کنند و فکر می کنند قشنگ است(اگر چنین فکری نکنند اصلا عیبی ندارد؛مشکل من با آنهایی است که فکر می کنند قشنگ است)، آدم هایی که فیلم های جواد رضویان و مجید صالحی و عطاران را دوست دارند و به طنز سخیف آنها می خندند،آدم هایی که کلا فکر می کنند خبری است در حالی که حقیقتا چنین چیزی نیست(چه خبری ممکن است باشد؟) و آنهایی که همه ی حرف های مهم زندگی شان را به بقیه با اس ام اس می گویند. اگر فکر کنم باز هم هست ولی عجالتا کفایت می کند.

2. در حالی که من دارم برای امتحانات آماده می شوم، یک عده بار و بندیل جمع کرده اند و دارند می روند کازابلانکا خوش بگذرانند. بعد در پاسخ به این سوال استراتژیک من که "کازابلانکا چی می دن؟" می گویند "چیز خاصی نمی دن؛ به درد تو نمی خوره. بهتره  آرومت بگیره و درس بخونی!" 

از سوی دیگریک عده ی دیگر هم راهی کیش شده اند. خلاصه دور، دور سفر رفتن و قرتی بازی است و فعلا من مانده ام و حوضم، تنهای تنها...

پانوشت.روزنامه ها را تعطیل کردن خون من را به جوش می آورد. بعد تا می آیم آرام شوم و به این همه آزادی بیان عادت کنم یکی دیگر را می بندند. خیلی حرکت شنیع و بدی است. درست مثل این است که در دهن یک نفر را گل بگیری. خجالت آور است. نمی دانم، بهرحال از ترم بعد روی میز پاتوق مطبوعات روزنامه ی کارگزاران نداریم؛ لطفا سوال نفرمایید.

 

نوشته شده توسط maryam در 9:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم دی 1387

۱. ژرمینال کتاب لذت بخشی ست. مخصوصا این که منبع امتحانت هم باشد و تو برای خواندنش در ایام فرجه ها هیچ عذاب وجدانی نداشته باشی. بلی؛ این روزها با فراغ بال چایی می ریزم و لم می زنم روی کمه ای از پتو و بالش و مراسم ژرمینال خوانی برگزار می کنم. خلاصه؛ محفلی ساخته ایم برای خودمان.

۲. پنج شنبه شب در مراسم چهلم مادربزرگ(؟) یک خانمی که من را تا به حال ندیده بود و فقط وصف من را شنیده بود! پس از آشنایی، من را در اغوش گرفت و گفت"عزیزم تو چند سالته؟؟" من هم گفتم بیست سال. بعد گفت" وای! تو چقدر زود بزرگ شدی!!!" جل الخالق. من نمی فهمم آخر کسی که من را تا بحال ندیده چطور می تواند درباره ی سرعت رشد من اظهار نظر کند؟ بعد جالب اینجاست که ادعایش مورد موافقت سایر غریبگان جمع هم قرار می گیرد. در مخمصه ای گرفتار آمده بودم که رهایی از آن هرگز امکان پذیر نبود. هی...اگر مادربزرگ بود، سوژه ای می شد و یک چندوقتی از قِبَلش حسابی می خندیدیم.

۳.دانشکده ای که من در آن درس می خوانم همه چیز تمام است.(انگار دارم دباره ی عروس صحبت می کنم!) یعنی رسما همه چیزش حل است فقط یک چیز کم دارد آن هم اتاق فکر.آن هم نه هر اتاق فکری. اتاق فکری که یک مشت جوان تازه وارد به همت مسئول جهاد دانشگاهی! که ما همه جوره به ایشان ارادت داریم عزم به ساخت آن کرده اند!

سعی کنید اتاق فکر را تصور کنید تا من بروم یک دوری بزنم و برگردم! ها. تصور کردید؟ کار خوبی کردید. اتاق فکر آن گونه که از اسمش بر می آید یک اتاق است که قرار است بنشینند در آن فکر کنند. حالا اینکه چه کسانی و به چه چیزی خیلی اهمیتی ندارد. مهم اینست که یک اتاقی باشد و آدم ها هم باشند و به صورت تولید انبوه ایده ی نو خلق کنند!

حالا اینها همه را بگذارید کنار اینکه کسانی که قرار است بروند فکر کنند از میان ما انتخاب می شوند. خلاصه ما و دانشکده به هم می آییم اساسا. خیلی کم فکر می کنیم و دسته گل ارائه می دهیم ، حالا می خواهند برایمان اتاق بسازند که برویم درونش! یعنی به نظر می رسد چیزی که در این میانه بیش از هر چیز اهمیت دارد اتاق و محفظه است. یعنی اسکان پیدا کردن این همه اندیشه ی خدادادی. (نه خداوکیل تصور کنید یکی دارد از بالا نگاهمان می کند. بعد ما دور یک میز نشسته ایم و داریم فکر می کنیم. البته خودمانیم، خیلی هم خنده دار نیست . ولی چه ربطی دارد؟ مگر کار قالیباف کار خنده داری بود که شن و ماسه ریخت در خیابان ها؟ نه! خیلی هم کار حسنه ای بود اما یکسری از کارها در گلوی من گیر می کنند و ناچارم به آنها گیر بدهم. رسالتم است و دست خودم نیست. لذا سوال نفرمایید).

پانوشت۱. خیلی تنبل شده ام. دیر به دیر می آیم اینترنت. دیر به دیر می نویسم. کلا آدم دیری شده ام.

پانوشت۲. شاید هم روزگار این موسسات فرارسیده باشد. اما خب. این اطلاعیه هیچ چیز موجهی نشان نمی دهد.

           

نوشته شده توسط maryam در 5:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم دی 1387

یکی از دوستان خوب من در واحه مطلبی نوشته بود با عنوان به کجا می رویم؟ که اصل آن را می توانید بروید بخوانید. اما به طور خلاصه محتوایش این بود که فرق ما که علوم اجتماعی می خوانیم با سایر دانشجویان در اینست که آنها به صورت تفریحی در مورد مسائل اجتماعی حرف می زنند ولی ما آمده بودیم که این مسائل را حل کنیم. این که ما قرار بود کاری بکنیم و دغدغه هایمان فراتر از مسائل سلف و سایت باشد. اینکه آمار معتادین زیر 19 سال، به زیر 13 سال رسیده، طلاق با رشد قابل توجهی رو به افزایش است و تعداد کودکان کار و خیابان در یک سال گذشته دو برابر شده و ما تنها به افسوس سری تکان می دهیم و کاری نمی کنیم.

در وضعیتی که حقیقتا یادمان می رود علاوه بر نقش های دیگرمان دانشجوی جامعه شناسی هم هستیم خواندن این یادداشت خیلی خوب و به موقع بود. یک چیزهایی را خوب است که یک فضایی ایجاد کنیم و سرشان بحث کنیم چون مسائل مهمی هستند . از جمله اینکه حد کار ما تا کجاست؟ یکسری آمار خیلی بد و تکان دهنده ای در همه ی زمینه ها اعلام می شود. خب. وظیفه ی ما چیست؟ این آمار را که خیلی بد و ناامید کننده است می شود بالا و پایین برد؟  مثل این آمار سرانه ی کتابخوانی که  هر بار اعلام می شود و بعدش می گویند باید این آمار را بالا ببریم!( یعنی رسما با این سیستم که با یک جرثقیل آمار را ببریم بالا!!) خب. بله. همه خواستار این هستند که این آمار بالا برود اما انگار فراموش می کنیم که این که سرانه ی کتابخوانی پایین است خود تابع یکسری عوامل دیگری است. نمی شود بیاییم به صورت صوری آن را بالا ببریم. نتیجه اش می شود این مسابقه های لوس کتابخوانی که می گذارند یا یکسری کارهای بی فایده. باید عوامل اصلی را ریشه یابی کرد. باید فکری به حال متغیرهای اصلی کرد.

حالا ماجرای طلاق هم همین است. ماجرای افزایش کودکان کار و خیابان و معتادین و زنهای خیابانی و دیگر مسائل هم همین طور. آیا شناسایی عوامل و ریشه یابی آنها و شناختن آسیب خود کار مهمی نیست؟  ما در حوزه ی علوم اجتماعی ضعیف عمل می کنیم به دلیل این که مسئله محور نیستیم. یا حوصله ی یک چنین کارهای پر دردسری را نداریم یا ما هم مثل همه می خواهیم فرار کنیم." اصلا چه کسی گفته باید برای تحقیق و پایان نامه برویم و یک کار سخت و مهم انجام دهیم که به یک دردی را بشناساند و یک فضاهای ناشناخته ای را رو کند؟" ما به جای همه ی اینها یک کار خیلی راحت سازمانی، مدرسه ای کتابخانه ای، اسنادی، انجام می دهیم. البته ارزش آن هم کم نیست اما به عنوانbaseکار. ما می رویم که بنیاد را بشناسیم، اما در بنیاد می مانیم. در بحث های نظری که به عقیده ی من ابزار هستند می مانیم و بیرون نمی آییم؛ از فضای دانشکده و مسائل دانشجویی بالاتر نمی آییم و دیگر فقط می شویم پیگیر مطالبات صنف دانشجو و اینجا شکاف ایجاد می شود.

البته من معتقدم که ما قرار نیست راه حل ارائه کنیم. نمی شود واقعا. اما می شود fact آورد برای علت افزایش طلاق. این که در لایه های عمیق تر چه می شود؟ مسائل را بازخوانی کنیم. واکاوی کنیم. تحقیق کنیم.(بعد از انجام دادن تحقیق در این دانشکده دیگر حالم از اسم تحقیق به هم می خورد)اگر قائل به تفکیک حوزه ها و تقسیم کار اجتماعی باشیم باید در حیطه ی مشخص علوم اجتماعی کار کنیم و حرف بزنیم(کار مورد علاقه ی همه مان!) بقیه اش را دست به دست به نهادهای دیگر بسپاریم. مشکل اما اینجاست که برای دست به دست سپردن حلقه ی اتصال گم شده. کشتی رفته و ما در جزیره مانده ایم. بعد از یک مدتی هم که فهمیده ایم دیگر صدایمان به گوش کسی نمی رسد بی خیال شده ایم و سرمان به خودمان گرم شده.

البته در بقیه ی جزیره ها هم اوضاع بهتر نیست. اما فکر می کنم ما خیلی تنها تر باشیم.

بهرحال باید به فکر حلقه ی اتصال با بخش های دیگر بود. علم اقتصاد و روان شناسی را نباید فراموش کرد. حوزه های خانواده و دین و فرهنگ را. باید مصداق های عینی جامعه را همان گونه عینی بررسی کنیم. بخش های اجرایی را نیز ، که می توانند بعد از شناساندن مسئله ی اصلی و بنیادین وارد عمل شوند. آن وقت ما می توانیم بایستیم یک گوشه و حاصل کار و اندیشه ی حوزه ی خود را ببینیم.  این طوری که ما پیش می رویم ، به قول این دوست ما بعد از یکی دوسال در رادیکال ترین وضعیت ممکن از سلف و سایت انتقاد می کنیم و گیر می کنیم در فضاهای دانشجویی و بیرون دیوارهای دانشکده را فراموش می کنیم. آن وقت می شود مثل الان که آدم های بیرون هم نمی بینندمان. اصلا در معادلات حساب نمی شویم. صدایمان هم شنیده نمی شود. چرا شنیده می شود. خودمان می شنویم. صدایمان می رود و می رود و بعد از برخورد با دیوارهایی که بین ما و آن بیرون فاصله ایجاد کرده بر می گردد و فقط چندبار تکرار می شود.

نوشته شده توسط maryam در 11:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم دی 1387

آدم ها کشته می شوند

من هیچ وقت وارد بحث اسرائیل و فلسطین نشده ام چون پیچیده بوده و چند بعدی، و ترسیده ام که قضاوتم غلط باشد. اما حالا خیلی فرق دارد. یک قدری آن طرف تر دارند آدم ها را می کشند. مسئله اش هم اصلا سیاسی نیست. برایم هیچ مهم نیست که دلیل جنگ چه بوده و حق، کیست. آدم ها نباید کشته شوند. آن هم کودکان. آن هم این طوری. این وحشتناک است. خیلی وحشتناک...

نوشته شده توسط maryam در 4:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم دی 1387

بر من چه گذشت 3

سال سوم دبستان برای من سال بد و خاطره انگیزی بود. بهرحال یک دوره ی زمانی می تواند هم بد باشد و هم خاطره انگیز. آن سال مثل هر سال دیگری و مثل هر انسان دیگری که به مدرسه می رود باید می رفتیم و در مدرسه خودمان را ثبت نام می کردیم. فکر کن آدم برود یک جایی خودش را ثبت نام کند(فکر کن ندارد ما 12 سال این کار را کردیم، هنوز هم ترم به ترم این کار را به زیبایی انجام می دهیم).اما من نمی خواستم بروم ثبت نام کنم. آیا از مدرسه خسته شده بودم؟ آیا می خواستم فلسفه ی آموزش و پرورش را زیر سوال ببرم؟ آیا می خواستم تبدیل شوم به یک آدم بی سواد؟ خیر من می خواستم خانه ی مادربزرگه تماشا کنم که از قضا همزمان شده بود با ساعتی که باید برای ثبت نام به مدرسه می رفتیم. من نمی خواستم بروم اما از آنجایی که سنی یک رقمی و زیر حد قانونی برای تصمیم گیری داشتم دست و پای من را گرفتند و در ماشین انداختند و برای ثبت نام به مدرسه ی مربوطه بردند.

من ثبت نام شدم اما از آن سال تحصیلی کینه ای به دل گرفتم که هنوز در یاد و خاطره ها باقیست!(الان رسما جو گرفت!) هیچی. ما به مدرسه می رفتیم و می آمدیم و اتفاقات معمول و غیر معمولی رخ می داد که حالا من خیلی به آنها وقعی نمی نهم!(البته در آن سال اتفاقات وقع نهندنی!!!! زیادی دبر من گذشت. این را گفتم چون این سلسله یادداشت ها ی برمن گذشت فقط شامل اتفاقات خنده دار و مضحک نیست اما خب از آنجایی که نمی توانم و نمی خواهم آنها را تعریف کنم فعلا از آنها عبور می کنم).

در طول سال سوم دبستان من اولین و آخرین نمره ی 13 خود را در طول زندگی ام گرفتم. آن هم در درس ریاضی. آمدم خانه و ورقه را به پدر نشان دادم. پدر، استاد مسلم ریاضی که شب های امتحان همیشه آرزو می کردم دستگاهی اختراع می شد و می توانست مغز من و پدر را برای چند ساعت جابه جا کند، ورقه را که سوال هایش چیزی ورای جدول ضرب نبودند از بالا تا پایین نگاهی انداخت و بعد از پشت عینک با خونسردی پرسید" من خیلی مایلم بدانم چطور این نمره را گرفتی؟" من هم با خونسردی بیشتر جواب دادم" نمی دانم." مادر هم خودش را به آب و آتش زد و از من خواست دانش آموز بهتری باشم. البته من هرگز نگفتم که در تمام طول امتحان حواسم به خط کش بغلدستی ام بود که تویش پر از آب بود و یکسری اشیاء مبهم و مجهول الهویه ای در آن شنا می کردند.

گذشت. امتحانات پایان سال فرا رسید. ریاضی آخرین امتحان ما بود. مادر برای روز آخر امتحان من سنگ تمام گذاشت. رفت سوسیس و آب میوه خرید و گفت قبل از امتحان بخورم تا ذهنم یارای حل کردن مسائل ریاضی سخت را داشته باشد. (باور کنید آن موقع سوسیس خیلی چیز زیاد و مهمی بود. چه برسد با نان باگت و آب میوه. بهرحال آن موقع هنوز در دهه ی اول بعد از جنگ بودیم. ضمن اینکه آن قدر هم آزاد نبودیم که راه بیفتیم ساندویچ بخریم برای خودمان. باید در چارچوب خانواده امرار معاش می کردیم!خاطرتان که هست؟!!!) اما من توجه نکردم و روبه ساندویچ گفتم بعد از امتحان می خورمت!  کیف را بیرون از سالن گذاشتم و رفتم.

آمدن از سر جلسه ی امتحان مصادف شد  با باز کردن کیف و باز کردن کیف مصادف شد با دیدن کیفی که درونش ساندویچ و آبمیوه ندارد. بلی. یک نفر از میان تمام کیف های موجود محموله را در کیف من تشخیص داده و قبل از دسترسی من آن را برداشته و رفته بود. من، تنها، خسته و بعد از امتحانی طاقت فرسا در حالی که وسط یک حیاط خالی و بزرگ ایستاده بودم کیفم را در دست گرفته بودم(صحنه را دارید؟) و فقط به این فکر می کردم که" ای کاش قبل از امتحان می خوردمت".  

آیا مصیبت های من به پایان رسید؟خیر.(این که دیگر سوال ندارد) نوبت کارنامه دادن رسید و من با افتخار به همراه والد و والده ی خود به مدرسه رفتم. البته آن روز دیگر خانه ی مادربزرگه نمی داد ولی یادم هست که یک کارتون خوبی می داد. شاید زی زی گولو یا مثلا تکرار فوتبالیست ها. بهرحال. کارنامه ی من را دادند. من در حالی فکر می کردم کلیه ی نمره هایم بیست هستند و نیازی به بررسی نیست که کارنامه ام چیز دیگری می گفت.بلی. احساس قلبی من نسبت به آن سال کار خودش را کرده بود. معدل من به خاطر نمره ی 75/19 درس ریاضی شده بود 98/19. ورقه ی من را آوردند. ورقه ی من که حاوی تمام دانشم در زمینه ی ریاضی بود تنها و تنها یک عیب داشت. نوک عقربه ی بزرگ ساعتی که کشیده بودم فلش نداشت! و معلم من آن را خطا تشخیص داده بود."خانم عقربه فلش داره!وقتی دختر شما اینو نتونه تشخیص بده به چه دردی می خوره؟!"

بله من به تشخیص معلم خود به درد نخوردم. البته او خودش به درد نمی خورد که در حق روح و روان کودک خوب و مهربانی همچون من چنین جفایی کرد. (فکر کن آدم به درد، بخورد! انگار مثلا سایز لباس باشد. خب چرا؟!)البته پدر دیگر نپرسید چطور این نمره را گرفتی و مادر هم از من نخواست دانش آموز بهتری باشم ولی من هرگز نگفتم در تمام طول امتحان حواسم به ساندویچ سوسیس و آبمیوه ای بود که فکر می کردم دارد انتظارم را می کشد و دریغ که به تاراج رفت.

پانوشت. این بازی کماکان ادامه دارد. 
نوشته شده توسط maryam در 9:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم دی 1387

در تمام این مدت از نعمت لپ تاپ و نرم افزار ساده ای مثل wordمحروم بودم تا بالاخره امروز دست خدا از آستین دوستان متخصص کامپیوترمان! بیرون آمد و ما و لپ تاپ بالاخره صحیح و سالم به این عرصه بازگشتیم.اما خودم بهتر از هر کسی می دانم این دلیل ننوشتنم نبود. آدم در دنیای مجازی هم گاهی زبانش بند می آید. من هم بند آمده بود زبانم. حالا هم نه که خوب شده باشد. فقط به تته پته افتاده. اما نمی دانم چرا بقیه منجمد شده اند و هیچ کس چیزی نمی نویسد. به لینک هرکدام از دوستان که سر می زنم همان است که یک هفته ی پیش بود. همه را زده اند روی pause. از همین جا و همین تریبون همه ی دوستان را ضمن دعوت به رعایت تقوا دعوت به نوشتن می کنم. والسلام.

نوشته شده توسط maryam در 6:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •