شنبه سی ام آذر 1387
پانوشت. من معتقدم ما بخش عمده ی زندگی مان را در خواب هستیم و مشغول خواب دیدن. اما بالاخره هر خوابی تمام می شود و از قضا هرچه خواب شیرین تر باشد زودتر تمام می شود. همه ی ما یک روز از خواب بیدار می شویم و می بینیم که یک عمری ست خوابیم . خواب خواب.
جمعه بیست و نهم آذر 1387
ماجراهای من و برنامه ریزی
پانوشت. اگر این روزها به جای دانشگاه مدرسه می رفتم و بعد برای آخر هفته مان موضوع انشا ارائه می کردند که پنج شنبه و جمعه ی خویش را چگونه گذراندید؟ انشاء من در مختصر و مفیدترین شکل ممکن در یک جمله خلاصه می شد. 24 ساعت تایپ و 24 ساعت خواب .
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
آغاز رقابت نفس گیر انتخابات دهم
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
پانوشت. حقا که خوب کردم یک عمری از صدا و سیما انتقاد کردم. انتقاد تازه خیلی light است. باید بیشتر می کردم. یک عده آدم فرصت طلب که منتظرند ببینند آب کجا گل آلود می شود بروند ماهی بگیرند. یک خبرنگاری پیدا شده رفته یک جسارتی کرده با لنگه کفش زده توی سر بوش. خب. خیلی کار خوبی کرده. من که لذت بردم. اما من می خواهم بدانم به خبرنگاران عزیز اخبار ۲۱ شبکه ی یک چه ارتباطی دارد؟ راه افتاده در خیابان و طی یکسری عملیات سخیف و شنیع و زشت می خواست گزارش متفاوت تهیه کند. کفش می داد دست مردم می گفت" فکر کن اینو می خوای بزنی تو سر بوش!" خب آخر به تو چه؟ این چه کاری است؟ مردم را هم جو گرفته بود لنگه کفش پرتاب می کردند به طرف ملت. یعنی رسما پوپولیسم ناب تلویزیونی ها.
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
سپر پیاده می شود
"آره!"
" خب اینجوری که باید دور بزنیم بریم از اول! دیر می رسیم کلی!؟"
" ممم! آره. دیر می رسیم!" و دیگر هیچ. واقعا همین. تازه همین یکی دو جمله را هم باید صلاح بداند که خرج کند. یا مثلا درست در وسط کار نقاشی و بنایی خانه در سال گذشته پدر مشتی چک پول را که باید همان روز به مشتی عمله و بنا و نقاش و اینها می داد یک جایی جا گذاشت و آمد خانه. آیا احساس اضطراب و ناراحتی کرد؟ هرگز! رفتارش تنها و تنها(آن هم در بدترین حالت) این را در نظر می آورد که مثلا شال گردنش را یکجا گذاشته." بابا طوری شده؟" " نه طور خاصی نشده!" "طور غیر خاص چه طور؟"
"چرا. ۲میلیون چک پول رو گم کردم."(حالا بماند که چه طوری پیدا شد)....
حالا اینها خوب است(فکر کن اینها خوب باشد). پدر ماشینش را وسط خیابان پارک می کند و در مقابل اعتراض همراهان(اگر کسی این اشتباه تاریخی را مرتکب شود) که "می آیند می زنند ماشین را له می کنند" می گوید"مردم باید شعورشون برسه نزنن! این همه راه! باید بیان بزنن به من؟!"
در یکی از روزهای سرد زمستان سال گذشته یک آدمی شعورش نرسید و آمد زد به ماشین پدر. از صدای برخورد صورت گرفته، پدر به پشت پنجره کشانیده شد."آاااه! بچه ها سپر ماشین پیاده شد!!!" یعنی در این حد که مثلا برایش جالب است ماجرا! پایین هم نرفت. سر و صدای بیخودی هم ایجاد نکرد" طرف باید شعورش برسه خودش بیاد بالا!" بعد یارو استثنائا شعورش رسید و آمد بالا و شماره اش را داد و گفت که نگران نباشیم(او اشتباها فکر کرده بود پدر نگران شده) و رفت پی کارش. او رفت پدر هم رفت و ما تا مدت مدیدی خبری از نامبرده نداشتیم. پدر هم اصلا احساس نمی کرد سپر پیاده شده ی این ماشین نیاز به اصلاح دارد و این بی خیالی اش را در عدم اقدام به موقع به گردن راننده ی ضارب می انداخت." خسارتش رو پرداخت نکرده هنوز" . گذشت. تا اینکه طرف آمد و خسارتش را پرداخت کرد و رفت. از آن روزی که تصادف اتفاق افتاد یک سال و از روزی که ضارب خسارتش را پرداخت کرد یک ماه و اندی می گذرد و پدر در حالی تمام پول خسارت را خرج امور متفرقه کرده و از کف داده که سپر ماشین کماکان پیاده است.
" بابا این نمی خواد درست بشه؟"
" نه بابا! تو تهران هر روز یکی پیدا می شه بیاد بزنه به آدم. امروز درست کنم فردا یکی دیگه می زنه باز باید ببرم درست کنم. چه کاریه؟!!"
پانوشت. امروز خاتمی آمد دانشگاه. خیلی خوب و هیجان انگیز و پر از سر و صدا و سرود و شعار و اینها بود اما یکسری ناگفته هایی مانده که در روزهای آتی... عرض می کنم خدمتتان.
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
پانوشت۱. آن خاطره ای که در پست قبل منت اش را به سرتان گذاشتم خیلی هم چیز بامزه ای نبود( لااقل برای نوشتن در وبلاگ) لذا اساسا از نوشتنش صرف نظر کرده و تعریف کردنش را که به منزله ی عبور از خودم است به محفل های خصوصی تر وامی گذارم.
پانوشت۲. حس می کنم در تمام این دوسال گذشته روی هم چهار صفحه مطالعه ی علمی مفید نداشته ام. و حالا جو من را گرفته و می خواهم در صدد جبران بر بیایم.
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
۲. کمدی جاری در زندگی ما به آنجا می رسد که فروشنده ی یک فروشگاه بزرگ و معتبر در حین انجام کار می ایستد برای خودش دعا می خواند و تو باید برای آن که مزاحم دعا خواندنش شده ای از او عذر بخواهی!
پانوشت. ممم...من و پنج شنبه های شعر و موسیقی...
دوشنبه هجدهم آذر 1387
من از این خیابان ها می ترسم
این خیابان ها ترس دارد. این خیابان ها کلی پلیس دارد که پلیسش می آید در پیاده رو با لگد دستفروش هایش را جمع می کند و دلش خوش است. بگذار خوش باشد دلش اصلا.(کاش می شد همه خوش باشند) ولی خب؛ من از این خیابان ها خیلی می ترسم...
پانوشت۱.دوستان قدیمی،دوستان روزگارهای دور! آنهایی شان که در طول زمان ریزش نکرده اند و مانده اند و هنوز میشود فهمیدشان، خیلی چیزهای خوبی هستند. نعمت های بزرگی هستند حقیقتا. آدم را دمی خوشحال و تازه می کنند و فارغ از فکرهای تکراری و فرساینده ی هر روز...
پانوشت۲. یک روزی دلیل نوشتن در اینجا و مخاطبانش و واکنش هایشان برایم مشخص بود. اما الان هیچ کدامش برایم مشخص نیست. نه می دانم اینجا را دقیقا چه کسانی می خوانند و نه خیلی می دانم چرا یکسری حرفهایی را می زنم و نه دیگر واکنش های آدم ها را می بینم. ولی باز هم می نویسم و نمی دانم چرا....
پانوشت۳.

یکشنبه هفدهم آذر 1387
نوستالژی همبرگر 600 تومانی
۲. اگر دم در اتاق یک استادی نیم ساعت بایستی و بعد هر ۳۵ ثانیه یکبار با گردن کج هی سرک بکشی که یعنی استاد کی کار شما قرار است تمام شود و با زبان بی زبانی به او بگویید که من کارتان دارم چند واکنش از سوی استاد محتمل است. چند تای اولش مهم نیست؛ آن واکنشی مسئله ی ماست که متعلق به سارا شریعتی است."ببخشید بچه ها! شما که با من کار ندارین؟؟"
پانوشت۱. تورم در دانشکده ما بیداد می کند. یادش بخیر. پارسال این وقت ها همبرگر می خوردیم ۶۰۰ تومن و حالا باید ۹۰۰ تومن بدهیم! حقیقتا سخت است. آدم حاضر است تا قیام قیامت همبرگر نخورد! حالا جالب است؛ ما که می آییم وظیفه ی پرسشگری دانشجویی خودمان را به نحو احسن انجام بدهیم با واکنش در خور ستایش حمزه روبه رو می شویم." آقا حمزه چرا همه چی گرون شده اینقدر؟"
" چی گرون شده؟ چرا حرف الکی می زنی!؟"
کسی اعتراضی دارد؟
پانوشت۲. یک نفر می آید از روزنامه فروش می پرسد آقا شهروند امروز توقیف شده؟ یارو می گوید بله. بعد می پرسد چرا؟ یارو می گوید من چه می دونم لابد ورشکست شده. بعد می خواهد باز بپرسد که نمی پرسد و می رود...
جمعه پانزدهم آذر 1387
مرگ به مثابه عامل همبستگی
چند وقتی است کار و بار و زندگی مان افتاده به بهشت زهرا. رسم زندگی است دیگر. کاری هم نمی شود کرد. باید هفته ای یکبار برویم و دست بگذاریم روی تلی از خاک و سنگ سرد گلی و باور کنیم که یک نفر آن زیر است. همه هم باور کرده اند و در این پیش فرض ناخواستنی با هم شریک هستند. بالای سر مرده ها مثل یک ضیافت عجیب و غریب ملت میوه و شیرینی پخش می کنند و یا آدم ها می خورند و یا نمی خورند و قید می کنند که فاتحه اش را می خوانند. انگار هزینه اش باشد مثلا. کسی هم معمولا سرش به کار کس دیگری نیست. همدردی هم نمی کند. سوال و کنجکاوی هم نمی کند. همه طبق وظیفه ی نانوشته ی خود قرآن می خوانند و آب و گلاب می ریزند و خاک سرد و خشک آنجا را گل می کنند و به سختی دل می گذارند و می روند. هیچ کس از کسی نمی خواهد گریه نکند. گریه کردن ارزشی است که پاس داشته می شود اتفاقا. به شرطی که از حدش خارج نشود. نمی دانم اما حدش را چه چیزی تعیین می کند.
روی دیگرش فامیل و اقوام هستند که تا مدتها بعد از ماجرا با صاحب عزا در ارتباطند. آنها همگی به یکباره تبدیل به آدم های خوب و شریفی می شوند که هر چند تا دیروزش ممکن بود اصلا تره ای هم برای صاحب عزا(؟) خرد نکنند اما خب از امروز تبدیل می شوند به آدم های نگران. کسانی که می خواهند به زور هم شده کاری کنند و حالا یا واقعا نیت شان آن طرف بیچاره است و یا به قصد آسودگی وجدان ابراز آمادگی می کنند. و این؛خوب یا بد آدم هایی را که دچار بحران هستند آرام می کند.
جامعه ی دچار بحران همیشه هم چیز بدی نیست. معمولا در وضعیت بحران خیلی از مسائل دوران عادی اصلا مطرح نمی شود. آدم ها همدیگر را بیشتر دوست می دارند. حتی به طور کاذب و موقتی. و این باعث ایجاد همبستگی ای می شود که در وضعیت عادی هرگز اتفاق نمی افتد. لذا خیلی از مسائلی که گمان می رود در زمان جنگ رخ بدهد عملا اتفاق نمی افتد. در زمان مرگ هم. آدم ها یک چیزی را درک می کنند انگار.
معمولا وقتی کسی می میرد به بچه ها خوش می گذرد. مخصوصا بچه هایی که نسبت شان خیلی هم نزدیک نیست و از نبودن طرف چیزی عایدشان نمی شده که حالا بخواهد جایش خالی باشد. اما حالا نبودنش باعث شده کلی آدم جمع شوند یکجا. کلی بچه و همبازی که سالی به ۱۲ ماه نمی شود پیدایشان کرد. آدم ها هم مهربان تر می شوند و به خاطر هر کار کوچکی دعوایشان نمی کنند. بچه های یک مقداری بزرگتر هم(مثلا سنین ۱۰ تا ۱۵ سال) به نوع دیگری فیض می برند. چون بزرگترها کارهای دیگری دارند و به طرق اولی اعصاب حسابی هم ندارند لذا خیلی از کارهای معمولا بی خاصیت را می سپارند دست آنها. آنها هم خوششان می آید دیگر. بالاخره در یک جمع بزرگتری آدم حساب شده اند و خطشان از کوچکترها سوا شده. احتمالا حتی یادشان هم می رود که اصلا برای چه آنجا هستند و برای چه باید کار کنند. احساس مهم بودگی کافی است تا از آنجا بودن لذت ببرند.
خیلی رسوم پیچیده ای هستند حقیقتا که به دلیل تکرار به نظر ساده می آیند و بدیهی. هرچند توجه به این مسائل آن هم در شرایطی که وضعیت خود آدم هم در حالت بحران است خیلی کار آسانی نیست.اما خب. بالاخره باید یکبار از بیرون اوضاع را زیر نظر گفت.
پانوشت. روز دانشجو در سال اول پر از علامت سوال بود. کنجکاوی برای آنکه از همه چیز سر در بیاورم. و از هر کسی پرسیدن و پرسیدن و پرسیدن. سال دوم تبدیل شد به علامت تعجب. فهم ناقص. یک چیزهای مبهم و یک چیزهای بدیهی و تاریک روشنی که نمی دانستی بیشتر تاریک است یا روشن؟ روز دانشجوی سال سوم ببیش از هر چیز شبیه نقطه است. حالا نمی دانم پاراگراف تمام شده یا نه؛ وسط خط است. اما خب. نه دیگر آن همه هیجان دارد و نه آن همه اضطراب و سوال. حتی تاریک روشن هم دستش رو شده تا حدی. این روزها در حالیکه خیلی دلم می خواهد واکنش ورودی ها و سال دومی ها را نسبت به این روز و روزهای مشابه بدانم، فکر می کنم به سال چهارم و این روز؛ که هیچ پیش بینی ای برایش ندارم و نمی دانم فرق زیادی با ۱۷ آذر خواهد داشت یا نه.
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
پانوشت. فغان زین جدایی، زین ز هم بیگانگی/ آنچه می گویی نمی خواهی/ آنچه می خواهی نمی گویی/فغان از این ز خود بیگانگی
چند بار،چندصدبار این را گوش کرده ام؟
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
۱.یک کتاب هایی هستند که من را بیخود می کنند. اصلا ساخته شده اند برای اینکه آدم را سحر کنند و یک چند وقتی ببرندش یک جاهای دیگر. مدتها بود کتاب نوستالژیک نخوانده بودم. اصلا مدتها بود کتاب نخوانده بودم. "چه کسی باور می کند رستم؟" تجربه ی خیلی خوبی بود. از آن تجربه هایی که به آدم فردیت می بخشند. یا آن را تقویت می کنند. مثل موسیقی می ماند که دارد از هدفونت پخش می شود و تو را از دنیای اطرافت جدا می کند. می توانی ساعت ها بنشینی وسط یک جمع و کتاب را بخوانی و نفهمی چه خبر است. سر کلاس متون هم می توانی این کار را بکنی. یا در تاکسی وقتی جلو نشسته ای و باید به خزعبلات لوس رادیو گوش کنی و یا در هر جای دیگر؛ این کارکرد را دارد که سر و صداهای بیخودی را برای شما تبدیل کند به همهمه. بعد شریک تنهایی لذت بخش راوی قصه می شوی که دارد سفر می کند و غرق می شود در مونولوگ ها و مرور خاطراتش با خودش. و آن همه جسارت در به خاطر آوردن خاطراتی که همه مان داریم و ترجیح می دهیم از یاد بروند.
خلاصه...کتاب خوب و باشخصیتی است. درست به وقتش آمده که یک چیزهایی را بشود از یاد برد و یک چیزهایی را به یاد آورد. اوقات خوشی را می گذرانم. یک مزه ی خوبی دارد.
پانوشت.این روزها حس آدمی را دارم که از یک جایی ترک خورده. بعد در حال جوش خوردن است و هر آن احتمالش می رود دوباره بیفتد و ترق... . لذا در معاشرت هایم احتیاط می کنم. حضور در جمع های بالای ۳ نفر آرامشم را به هم می زند. در سکوت و تنهایی و جمع های خلوت بیشتر احساس امنیت می کنم. تا جوش بخورد کم کم...
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
۱.هدفون را که در گوشم می گذارم چند ده بار آهنگ ها را می خواند و تکرار می کند. بعضی هایش را حفظ حفظم. جا و ترتیبشان را نیز هم. بعضی هایش درست همان وقتی می آیند که باید. مثلا آهنگ ارکستر ملل ایران. همان که اولین سرود ملی ایران هم بوده. این را باید در یک جای شلوغ گوش کنی. مثل یک پاساژ. یا یک پیاده رو یا اصلا گوشه ی یک خیابان در حالیکه عده ی زیادی منتظرند چراغ عابر سبز بشود و از خیابان رد شوند. آن وقت، آن پارادوکس لعنتی می آید سراغم." وطن ای هستی من، شور و سرمستی من... همه ی جان و تنم، وطنم وطنم وطنم" " همه با یک نام و نشان، به تفاوت هر رنگ و زبان، همه شاد و خوش و نغمه زنان، ز صلابت ایران جوان"...
هیچ کدام از واژه های ترانه ی زیبای سرود را باور نمی کنم. چهره ی آدم ها این ها را در نظرم نمی آورد. نه خودم و نه هیچ کدام از آدم هایی که دارند در اینجا زندگی می کنند. آهنگش تمام تنم را لبریز از غرور می کند. اما خب. مثل خواب خوشی است که بیدار می شوی و می بینی اثری از آثارش نیست. باید بروی صورتت را آب بزنی و چشمانت را چند بار باز و بسته کنی...
باز آهنگ دور می زند و می رسد به ارکستر ملل ایران. به آن مارش عجیب غریب که حس می کنی دارد حرف می زند. باز می رسد به" همه شاد و خوش و نغمه زنان، به صلابت ایران جوان". باز چشمانم را می بندم و باز می کنم و دوباره...
2. این که آدم ها براحتی هم را تحمل می کنند اساسا به خاطر این است که اصلا هم را نمی بینند. یا اگر هم می بینند آدم حساب نمی کنند. لذا تحمل کردن همدیگر کار خیلی آسانی است.
۳. من فکر می کنم آدم ها هر قدر هم که احمق باشند، هر قدر هم که ساده باشند باز هم آدمند و به حکم همین آدمیت نباید مورد سوء استفاده قرار بگیرند. حتی اگر خودشان بخواهند(که متاسفانه در اکثر موارد این گونه است و خودشان می خواهند). از سوء استفاده بیزارم و متاسفانه شامه ام آن را از هزار فرسخی هم حس می کند.
پانوشت. کمتر از بیست روز مانده به تمام شدن آذر. و هوا پر از بوی باران است و خاک و برگ های زرد له شده. ممکن است یک فرصت هایی دیگر هرگز دست ندهد. دلم می خواهد این بیست روز را به اندازه بیست سال راه بروم. راه بروم و راه بروم و راه بروم. و فکر کنم؛ به زندگی ام. چیزی که باید می بود و چیزی که هست. این روزها حس می کنم باید یک جاهایی باشم. مثلا وقتی باران می زند بعدش آفتاب می آید یک جا، بعد که ابر می شود یک جای دیگر، شبش یک جا، روزش یک جا... وقت و فرصت که جای خود، ترافیک هم بد چیزی است برای این آرزوهای پاییزی من. کاش می شد طی الارض کرد.
یکشنبه دهم آذر 1387
2.هوای تهران بو می دهد. بوی بد. بوی اگزوز،بوی گاز و بنزین. بوی زباله و غذای سوخته و مانده ی رستوران های درجه چندم. و من که این را تازه متوجه شده ام فکر می کنم که نفس کشیدن در تهران از ترس مردن، خودکشی کردن است.
3.دیگر منحنی انرژی ام به آنجا رسیده که هر کسی بیاید هر کاری کند و هر بلایی سرمان بیاورد هم می نشینم و با لبخند نگاهش می کنم. این را واقعا می گویم. می ترسم یکی از همین روزها بنشینم و بعد برای بلند شدن هم تصمیم جدی ای نداشته باشم.
پانوشت1.شادی، انقدر دلم هوای آن روز آخر شمال را کرده! که آن دو نفر رفتند رشت دنبال بلیط و آن دو نفر دیگر رفتند کوکو درست کردند و من و تو ماندیم. بعد تو یکهو آمدی و با چشمانی که حرف می زدند من را با پیشنهادت غافلگیر کردی. بعد من کلی استقبال کردم و رفتیم و نشستیم روی آن بالکن کوچک دوست داشتنی و... خودمان را مهمان کردیم. آن هم نه یکی، که دوتا و شاید هم سه تا. بعد حرف و حرف و تمام حرفهایی که مانده بودند برای آن روز. خلاصه اینکه در این روزهای دلتنگ یاد آن باد سرد می افتم و آن منظره ای که سحرمان کرد و صدای آن موسیقی که نمی دانم چند بار زدیمش عقب و گوش کردیمش و یکی و دوتا و سه تا...
پانوشت2. دلم می خواهد دوباره بنویسم. یعنی بتوانم که بنویسم.
پانوشت3. کاش مادر برگردد؛ به زندگی...پنجشنبه هفتم آذر 1387
قصه ی آخر
درست ۵ روز است که برای مادربزرگ فعل ماضی به کار می برم. گذاشتیمش یک جایی بین راه، زیر خاک تک و تنها و آمدیم خانه. فقط یکدفعه هول برم می دارد. یک وقت تنهایی وحشت نکند آن زیر؟ یک دفعه حواسش جمع شود و ببیند هیچ کداممان دورش نیستیم... من می ترسم. از آن همه خاک و آن همه پلاک های سیاهی که شماره ردیف و قطعه دارند و صاحب هایشان همه خوابند. و خانه ی خالی ای که هنوز همه می گویند خانه ی مادرجون و آن تخت خالی که تاب نیاوردند و همان روز اول جمعش کردند. همه اش گریه ام می گیرد اما یادش می افتم که هیچ وقت نمی گذاشت من گریه کنم. همه حق داشتند گریه کنند اما من نه."گریه نکن جانم؛چشمات خراب می شه" حالا من هستم.همه هستند.خانه ی سوت و کور درندشت مادربزرگ هم پر از صداست و خودش نیست. شده ام مثل این بچه ها و خودم را گول می زنم." رفته یک چند صباحی سفر ومی آید سر خانه و زندگیش". همه اش چشمم به در است. من می دانم. آن همه مهربانی زیر خاک جایش نمی شود. بالاخره خودش خسته می شود و برمی گردد. همین روزهاست که پیدایش شود. همین روزها...
پانوشت. من از همه ی کسانی که این چند وقت به انحاء مختلف به من ابراز لطف کردند و آمدند و سعی کردند تنهایم نگذارم تشکر می کنم؛اما خب، هنوز به طور دقیق نمی دانم چه اتفاقی افتاده. و یادم می رود خدا باید چه کسی را رحمت کند و اصلا برای چه باید به من صبر بدهد؟کاش این خواب لعنتی تمام شود...
