تبليغاتX
a cup of me

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

امروز فهمیدم که ما آدم های کوچکی هستیم. خیلی کوچک. با خواست ها و دنیاهای عروسکی. و سقف آرزوهایمان از سقف اتاق زیر شیروانی سارا کورو هم کوتاه تر است. و خیلی زود کم می آوریم در برابر همه. سرمان را می اندازیم پایین و تند تند تکانش می دهیم که ثابت کنیم می فهمیم. ما طی فرایند رشد خود تبدیل به فهیم نماهایی شدیم که برای بقا در شرایط خوب و ایده آل باید تن بدهیم به هر چیزی. به هر ناخواستنی ای. ما خودمان را هم فراموش کردیم. ما تمام بودنمان را نادیده گرفتیم و  حالا به هستی کاذبی دل بسته ایم که مثل استون می پرد. بعد باید بدویم دنبالش و فریاد و فغان که آه! ما را چه شد؟ نه. آن واقعیتی که تمامش زیر آب است را یک نفر باید در یابد. سخت مجازی شده ایم. همراه با تمام اتفاقاتی که اطرافمان افتاد. ارتباطاتی که شد مجازی. حرفهایی که شد مجازی. ته اش ما ماندیم که حالا دیگر ما هم مجازی شدیم. خیال می کنیم که صبح تا شب داریم زندگی می کنیم. در حالی که شواهد و قرائن این را نشان نمی دهد. بله دوستان. به گمانم اساسا خودمان را سر کار گذاشته ایم و صدایش را هم در نمی آوریم...

 

نوشته شده توسط maryam در 10:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

فروش فوق العاده ی مصادیق تبرج

چند روز پیش در یکی از روزنامه ها خواندم که یک مسئولی درباره مصرف روغن جامد گفته بود" مردم مصرف نکنند ما هم تولید نمی کنیم". یعنی تولید یک چیزی که برای سلامتی مردم مضر است منوط به اینست که خودشان مصرف نکنند. حالا غرض اینکه باز این بازی مسخره  سال گذشته دارد تکرار می شود. همین بساط چکمه های بلند زمستانی و تبرج. تمام مغازه ها و فروشگاه های لباس تغییر چهره داده اند و آن همه کیف و کفش های براق و رنگ رنگی تابستان طی فرایند تغییر آب و هوا جایشان را داده اند به چکمه های سیاه و پالتوهای بلند و رنگ های تیره و جنس های زمخت زمستانی. یعنی چکمه با ساق های خیلی خیلی بلند عنصر بارز در ویترین فروشگاه ها شده. همه چیز هم آن قدر متنوع است که آدم ها را وسوسه می کند به خرید. بعد بیرون ماجرا (یعنی بیرون فروشگاه ها و مراکز خرید)یک ماشینی ایستاده و به لطف و مدد یک تعدادی از حضرات، همین چیزهایی را که ملت از فروشگاه های معتبر می خرند و تنشان می کنند چک کنند. ( این چند وقته تقریبا با پای برهنه می روم روی اعصاب گشت ارشاد).

 اما این وسط من این دور را نمی فهمم. اگر این چکمه های بلند بد هستند و آژیر پلیس را بلند می کنند چطور این قدر همه گیر هستند و تقریبا در همه جا به طور عمده به فروش می رسند و کسی کاری ندارد. بعد به محض اینکه کسی بگیرد و استفاده کند کارش می شود مصداق تبرج. ماجرا سخت تکراری است. یک دوره ای با شلوارهای کوتاه بود و یک دوره ای نمی دانم مانتوهای چسبان.چیزی که  موجود باشد، این قدر هم رایج و همه گیر، مردم می خرند و استفاده می کنند. خب دوستان،حضرات که این قدر به ضابطه و قانون اینها علاقه مندند یک جوابی چیزی بدهند، به جای اینکه به روند طبیعی خرید آدم ها گیر بدهند.

پانوشت. به زودی مطلبی خواهم نوشت در باب آنچه این روزها حجاب و پوشش می نامندش.

پانوشت.به زودی مطلبی خواهم نوشت درباب آنچه جوانان نسل سوم می نامیم اش.(و شاید حتی نسل چهارم).

پانوشت.به زودی مطلبی خواهم نوشت در باب آنچه  رکود علوم اجتماعی در ایران می نامیم اش.

پانوشت. با عرض پوزش. در چند پانوشت بالا صرفا با صدای بلند حدیث نفسی کردم در باب آن چه  نوشتارهای روزهای آتی می نامم اش!! و لذا پانوشت نماهایی بیش نبودند. پانوشت اصلی آن چیزی است که در ادامه می آید.

پانوشت۱. حقیقت ماجرا اینست که زن ها بر خلاف چیزی که سعی می کنند نشان بدهند بسیار موجودات بی دفاعی هستند . من امشب این را با تمام وجود حس کردم.

پانوشت۲. یک وقت هایی که با خودم خلوت می کنم و  قدری صداقت خرج می کنم می بینم در یک دوره هایی چقدر خر بوده ام. اصلا حرف باادبانه ای نبود اما خب. مجبور شدم. برای کارهایی که یک وقت هایی کردم ، فکرهایی که کردم و در نهایت چیزی که بودم هیچ چیز بهتر از خر نمی تواند وضعیت را توضیح بدهد.. این را حتما باید می گفتم.

نوشته شده توسط maryam در 8:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

چند روز است که مادر بزرگ جای دیگری پیدا نکرده و رفته بساطش را پهن کرده گوشه بیمارستان. چند تا سیم و لوله به خودش پیچیده. با کسی هم حرف نمی زند. اصلا هم نمی پرسد مدرسه خوش می گذرد یا نه. اصلا هم نمی گوید بروم خانه اش که برایم آش درست کند و مربای آلبالو و چیزهای وسوسه کننده ی دیگر... نمی دانم چه می شود. من که کاری ندارم به کارش. من فقط دلم دست هایی را می خواهد که همیشه بوی صابون و عطر می دهد و لباس های تازه شسته ای که از جلوی آفتاب برشان داشته. و خانه ای که از درش که وارد می شوی بوی غذا بلند می شود و تعارف های تمام نشدنی. و صدای تلق تلق استکان چایی اش که تا با عصا آهسته آهسته می رسید به صندلی که بنشیند و بخورد نصفش ریخته بود روی سینی؛ و یک لبخند خیلی خیلی خوب و اطمینان بخش که جز خودش هیچ کس دیگری بلد نیست بزند. 

پانوشت. این چند روزی که مادر همراه" بیمار" است و خانه نیست حس آدم هایی را دارم که هیچ جایی ندارند از خودشان و هیچ جا احساس آرامش نمی کنند. حس آدم های بی تعلق که فقط پرسه می زنند تا یک جوری بگذرد. و اصلا هم نمی گذرد این روزهای لعنتی.حس می کنم حوصله ام را همراه با مادر بزرگ در بخش 4 بستری کرده ام. بعد با حجم انبوهی از لبخندهای خالی با این کوله ی آویزان مسخره که نمی دانم چرا الکی این قدر هم سنگین است از این طرف می روم آن طرف تا ببینم ته اش جایم کجاست. خانه، بی مادر و مادربزرگ این روزها خیلی خالی ست. خیلی خالی ...
نوشته شده توسط maryam در 6:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

استادها هم دل دارند

آسمان امروز خیلی قشنگ بود. مخصوصا دم غروب. نمی شد چشم برداشت. اما خب باید به جایش بنشینی سر کلاس و سقف  ببینی. چرا نمی شود یک چند وقت نشست و دل سیر آسمان نگاه کرد؟ ۲ واحد؟ ۳ واحد؟ هه. تازه من که هیچ. باید  دکتر نایبی را می دیدید. در اتاق تاریکش ایستاده بود و از پنجره آسمان را نگاه می کرد. چشم بر نمی داشت. مثل همان وقت هایی که زل می زند به راه حل های طولانی پای تخته و آدم فکر می کند جز مسئله های بی مزه حل کردن و  آمار در علوم کار دیگری ندارد...
نوشته شده توسط maryam در 4:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم آبان 1387

یک چیزهایی هست که باید بنویسم. یک چیزهای خیلی زیادی که اساسا مال اینجاست.و خیلی چیزهایی که مال جاهای دیگرست. اما خب. می بینید که نمی نویسم. چون نمی توانم. نه وقت می شود و نه اعصاب پرداختن به موضوع را دارم.در نتیجه همه اش ایده های چرندم را می نویسم کف دستم و بعد آن هم صابون که می خورد هی پاک می شود و من هم یادم می رود. در نتیجه حرفهایم مانده در اینجای گلویم. درست همینجا که الان دارم با دست نشان می دهم. همینجا. اینجا دیگر! و راه همه چیز را بسته. حقیقت ماجرا اینست که خیلی غصه مند و اینها هستم و اصلا هم نمی دانم در این گیر و دار برای چه باید بیایم بنشینم اینجا و اینها را بنویسم. در حالیکه می توانم خیلی کارهای دیگر کنم. گریه، کولی بازی،پیاده روی های طولانی با موسیقی های تکراری روی اعصاب که هی تمام شوند و هی من بزنم اولش بیاید و اصلا خواب که بهترین راه حل است برای فراموشی. و دعا(؟)...  واو...چقدر از آخرین باری که دعا کردم گذشته؟ نمی دانم. خیلی خسته تر از آنم که به تاریخ رجوع کنم.بهرحال فکر می کنم اصلا یادم رفته باشد چجوری است.ما هیچ.تکلیفمان روشن است. کاش خدا یک مرامی بگذارد و اوضاع بهتر شود. یک قدر خیلی کوچکی...

نوشته شده توسط maryam در 6:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387

خدایا. چه شبی است امشب. باز مثل آن شبی که در تاریخ زندگی ام ماند(از حیث سرگشتگی) حس می کنم دارم" سارا پالین لازم" می شوم. زن خیری بود حقیقتا و به یاری ام شتافت آن شب. اما خب. دیگر نه تنها سارا پالین که شهروند امروز هم نداریم در بساطمان...

پانوشت. با این ذهن چه کنم؟

نوشته شده توسط maryam در 10:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387

حال من خوب است.

امروز مدرسه اوضاع خوب بود. زنگمان زود خورد. معلممان هم تکلیف زیادی نداد. گفت همان قبلی ها را دوباره انجام بدهید. کسی هم درس نپرسید که حالا بلد باشم یا نباشم. لباسم هم کافی بود. شال کلاه، باور کن. تازه ماشین شخصی سوار نشدم. فقط اتوبوس! باور نمی کنی؟ غذا هم خوردم. می شود این قدر نگران نباشی؟ نه. اصلا نگران باش. باش و نگران. هرچیزی اصلا. می دانی؟یک ساعت هایی فقط برای زنگ زدن تو ساخته شده اند. که نگرانی هایت را با ما تقسیم کنی و بعد خیالت راحت بشود و بروی کارهایت را بکنی. بروی برنج بار بگذاری و یک درازی بکشی و قرص و دواهایت را بخوری و فیلم نگاه کنی. پس بهتر است خیلی خوب ، مودب و با شخصیت هرچه سریع تر برگردی سر خانه و زندگی و کارهایت را از سر بگیری. اصلا بگذار بگویم برایت.همان زنگ تلفن ها برای همه مان بس است. همان ها که اساسا مارک دارند. مارک تو را...

نوشته شده توسط maryam در 11:54 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم آبان 1387

بر من چه گذشت2

خب. رسیدیم به آنجا که سال دوم تمام شد و بساط ما نه تنها تمام نشد، که با دبیر دیگری ادامه پیدا کرد. سال سوم دبیرستان هر روز همزمان با زنگ نهار در حالیکه سایر دانش آموزان در نهایت آرامش و آسایش مشغول تقسیم خورش بادمجان و قیمه  و کباب بودند من همراه با جزوات ناخوشایند مشغول تلاش برای فهمیدن ترمودینامیک و مغناطیس بودم(من معمولا اگر نتوانم هم کاری بکنم تلاشم را می کنم). در همین حال، دبیر عزیز با اپل کورسای فیروزه ای که از در و پیکرش 600 تا جاسوییچی آویزان بود طی یکtake off  ناشیانه، حضور خودش را اعلام می کرد. به این حرکت روح آزار هم اکتفا نمی کرد.در حالیکه برای رسیدن به دفتر راههای زیادی بود مسیر حرکتش را به گونه ای تنظیم می کرد که به نیابت شفا بیاید یک دور از جلوی من رد شود! و ضمن دیوار انگاشتن سایرین سوال همیشگی اش را مطرح می کرد"رحمانی جان آماده ای برای سوال و جواب  دیگه؟" با این جمله حس آدمی را پیدا می کردم که می خواهد برود برای اعدام بعد، از او می پرسند که آیا آماده است یا خیر! خداوندا...من به کسی بدهکار نبودم. این بختک ها از کجا سر از زندگی من در آورده بودند؟اصلا جان نخواستم!جان را بگذار ترک اسم خودت که بشوی عباسقلی جان.

باور کنید من آدم با استعدادی بودم. این هرگز آماده نبودنم ریشه در یکسری مسائل تاکتیکی داشت. حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم اساسا ترمودینامیک را به ذهن من راهی نبود!(همین را می خواستید بشنوید؟ می بینید که من باکی از اعتراف ندارم).

القصه! کلاغ مربوطه به جایی نرسید مگر تغییر به رشته ای که هرگز به فیزیک ربط پیدا نکند. البته در این دوره بخشی از سلامت روح و جسم خود را طی فرایند "ناهار خوردن در وضعیت قرمز" و" معاشرت با دبیران فیزیکی که  خودشان نیاز به بررسی جدی سلامت روح و روان داشتند"، از دست دادم اما به عوضش چیزهای زیادی به دست آوردم.

مهرماه سال پیش دانشگاهی با اعتماد به نفسی در خور ستایش وارد رشته انسانی شدم. به غیر از خودم تقریبا همه اطمینان داشتند که چیزی نمی شوم. اما من بعد از2 سال دم خور بودن با 2 دبیر فیزیک که از شدت علاقه به من حتی طاقت یک جلسه ضایع نکردنم را هم نداشتند برای خود زرهی ساخته بودم از اعتماد به نفس و درون آن اسکان گرفته بودم.

پیش دانشگاهی که بودیم درسی داشتیم به نام عروض و قافیه. بعد از 2 سال ریاضی خواندن، فهم من از عروض همان اندازه بود که فهم یک گاوچران از دیزاین لباس. لذا من بطور مداوم 1 می گرفتم. 1 همانا نمره مورد علاقه دبیر ترک زبان ادبیات بود که با سلطه خود بر کلیه دروس ارائه شده ادبیات در مدرسه فوق الذکر یک ایالت خود مختار راه انداخته بود و به طور مداوم این مسئله را به همگان گوشزد می کرد که" در این جا شان من اجل از شان رهبره"!!

بازی سالهای گذشته  تکرار شد. بدین صورت که هر بار و طی یک عملیات از پیش شکست خورده من را بلند می کرد.

"خانوم رحمانی تقطیع کنید:شاید که پلنگ خفته باشد"

تقطیع برای من هر مفهومی داشت الا آن چیزی که در نظر او بود. من بیشتر به این مسئله فکر می کردم که اساسا شاید پلنگ نخفته باشد. بعد از پروژه سکوت من به نشانه ی ندانستن جواب، جمله تاریخی خود را بر زبان جاری می ساخت"شما بهتره که از کنکور دادن صرف نظر کنی یا هرچه زودتر به رشته خودت برگردی"!

و من لبخندی می زدم با محتوای" زهی خیال باطل". با پوست کلفتی هرچه تمام تر بازی را ادامه می دادم. آینده را روشن می دیدم. لذا خیلی به توصیه های مشفقانه ی او وقعی ننهادم.

بار دیگر:"خانوم رحمانی؛آماده هستید؟"

"ای، یک چیزایی خوندم!"

"تشریف بیاورید پای تخته"(خدا گواه است که به همین شیوه که من می نویسم سخن می گفت. یعنی  به شیوه نوشتاری؛ و فکر می کرد این کار خیلی خوب است. اما نبود!)

بعد سوالات سختش را با لهجه ترکی جراحی شده مطرح می کرد.

"تبصره دوم از قانون شماره 3 عروض"

"خب... دقیقا نمی دونم"

"شما دقیقا چی می دونید؟" بعد من لبخند می زدم. 

 "خانوم رحمانی آیا می خواهید نمره تان را بدانید؟"

"خیر."

"خب 1 شدید."

من اعلام می کردم قصد ندارم نمره ام را بدانم اما او با صدای بلند و در ملاعام نمره ام را اعلام می کرد! نکته جالب تر هم آن جمع بستن فعل مخاطب بود. 1 شدید! در آن وضعیت اسفبار و حقارت آمیزی که برایم به پا کرده بود احترام می گذاشت مثلا! ومن بازهم لبخند می زدم. آن دوسال کار خودش را کرده بود...

کم کم ورق برگشت. اوضاع مرتب می شد. در چشم بهم زدنی تقطیع می کردم. بچه ها می آمدند سوالاتشان را از من می پرسیدند. اما خب باز هم 1 گرفتن سرجایش بود. به نامم سند خورده بود. حجم درسهایی که بچه ها برای چندمین بار دوره اش می کردند در حالیکه من حتی شروعشان نکرده بودم چند برابر فعالیت های مثبتم بود و من کماکان برای تصمیمی که به یکباره گرفته بودم و آخر و عاقبتش هیچ معلوم نبود سرزنش می شدم.

گذشت. من قبول شدم و با دنیای دبیران دوست داشتنی که همیشه و همه جا ارادت خیلی ویژه ای به من داشتند خداحافظی کردم.

حالا که فکر می کنم می بینم بد هم نبود. باید اعتراف کنم که یک چیزهایی بدهکارم. هم به دنیای فیزیک و هم به دبیران همیشه در صحنه، با چهره های برافروخته ای که با اپل کورساهای فیروزه ای تیک آف های ناشیانه می گرفتند.

 

 

 

 

نوشته شده توسط maryam در 5:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم آبان 1387

من فقط صحنه را شرح می دهم شما خودتان قضاوت کنید. یک نفر آمده؛ خیلی متین و سر به زیر احتمالا با نگهبان های دانشکده خوش و بشی هم کرده بعد کل کامپیوترهای کتابخانه دیجیتال دانشکده را زده زیر بغل و رفته! احتمالا به نشانه احترام کلاهش را هم برداشته!یعنی با همین میزان از بلاهت که تعریف کردم. باور کنید اغراق هم نمی کنم. می توانید از خانم توحیدلو بپرسید که به دلیل میزان صمیمیت بالایی که با کتابخانه و متعلقاتش دارند آمار دقیق همه چیز من جمله میانگین تعداد کتاب های موجود در هر قفسه را هم قطعا در خاطر دارند چه برسد به ال سی دی های شیک و پیک!(البته نه که اینها به من ربطی داشته باشد خدای ناکرده. اینها را گفتم که بعدا بیشتر درباره جوجه و اینها با هم گفتگو کنیم!) بگذریم. هر که بوده حقیقتا دیگر آخرش است و حالا حالاها کسی روی دستش نمی آید. بهرحال هنر است دیگر. هنر خوب و پرکتیکالی هم هست و خرج خانواده که هیچ خرج نسل های بعدی را هم تامین می کند. حالا شما جهت جا افتادن مطلب کماکان صحنه را تصور کنید!

پانوشت۱.چه قدر خوب که هوا این همه سرد شد. آدم ها در هوای سرد خیلی بهتر و مهربان تر و خوش تیپ تر می شوند.

پانوشت۲.دل کندن کلا کار سختی است. مخصوصا از بعضی چیزها و بعضی جاها و بعضی آدم ها. اما یک لذت خیلی غریبی دارد که به آدم حس مرتاضانه می دهد.

نوشته شده توسط maryam در 11:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم آبان 1387

شهروند دیروز

تعطیل شدن شهروند امروز یعنی انتخابات ریاست جمهوری پیش رو در فضایی بازِهمچون همیشه برگزار می شود و همه حق اظهارنظر آزادانه در رسانه های خود را دارند و ما تجلی مردم سالاری ای هستیم که لنگه اش در جهان پیدا نمی شود. خدایا با این کمدی تلخ چه کنیم؟  تا کی بخندیم به چیزهایی که خنده ندارد واقعا؟ خط قرمزها تا کجاقرار است حریممان را محدودتر کنند؟سهم ما از آزادی بیان هم  که لابد قرار است رادیوجوان باشد و جنگ جذاب نیم رخ و برنامه پاسخگویی به سوالات شرعی ظهر پنجشنبه. حقیقتا تقارن تعطیلی آخرین مطبوعه ی قابل خواندن این روزها را با روز آزادی بیان باید به فال نیک گرفت. این چندمی ست؟ کسی یادش هست؟

پانوشت۱.فرومی دهیم غصه هارا.همراه با یک بستنی شکلاتی ویک دل سیر آواز شجریان و قدم زدن روی سنگفرش های سرد و نمناک پیاده روهای آپادانا،آخرین نوستالژی شیرین کودکی...

پانوشت۲.امشب هم بساطم به راه ست. هیچ نمی دانم اگرماهی عاشق نمی شدند،اگر وی سی دی نبود،اگر شیرکاکائو و کیک آشنا و پفک و تخمه نبودند شب های این چنینی را چگونه صبح می کردم؟

 

نوشته شده توسط maryam در 9:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم آبان 1387

۱. سنسورهایم بیش از اندازه حساس است. این زندگی انقدر حساسیت لازم ندارد. چه بهتر بود اساسا نارسانا باشیم و به ریش همه چیز بخندیم.

۲. شب به شب عین آدم هایی که کارت می کشند و یا بار پیاده می کنند اعصابمان را تحویل می دهیم و می رویم دنبال کار و زندگی مان.

نوشته شده توسط maryam در 5:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم آبان 1387

گفتاری در باب آنچه"نقد" می نامیم اش...

۱.حقیقت ماجرا اینست که من متوجه شدم نقد و انتقاد برای ما مفهوم شیک و مدرنی است و کارکردی ورای قرتی بازی های دیگرمان مثل گفتگو و مشارکت و اینها ندارد. دایره انتقادپذیری تا آنجا برای ما ادامه دارد که خدشه ای به حریم ما وارد نکندِ و از آنجا که در جامعه ای زندگی می کنیم که حریم هیچ کس مشخص نیست لذا طی یک گزاره منطقی هرنوع نقدی حریم آدم ها را خدشه دار می کند. همه ما آدم های روشنفکر و امروزی ای محسوب می شویم و دست در دست هم قصد انجام کارهای بزرگ داریم. ولمان کنند می خواهیم سرنوشتمان را هم رقم بزنیم، اما خدا نکند یک نفر پیدا شود که نوک پیکان انتقادش را بگیرد روبه ما.نه! دیگر نمی شود. می دانید؟ همه چیز تا آنجا خوب و گل و بلبل است که ما خیلی مشفقانه و با لبخند ملیحی با هم متحد باشیم تا یک طرف سومی را بزنیم و بعد هم را تایید کنیم.آن وقت ما می شویم یک طیف. یک گروه. جمع. دسته. و سایر کلماتی که دیگر اساسا مفهومشان برایم رنگ باخته. بهتر نیست با خودمان صادق باشیم؟ تا وقتی که انقدر زود دردمان بیاید و برای هر حرف و بحثی به حرکت های انتحاری متوسل بشویم، خیلی کوتاه تر از این صحبت هاییم. که بخواهیم کاری کنیم و تغییری ایجاد کنیم.هرچند معتقدم انتقاد هم باید شفاف باشد و برای ادعاهایش مصداق ارائه کند تا تکلیف مخاطب مشخص باشد. صمیمانه امیدوارم به خاطر این حرفها مصداق آدمی قرار نگیرم که لابد خودش کامل است و مبرای از این بحث و حالا به خودش اجازه داده که حرف بزند.

۲. من دیروز در جمعی شرکت داشتم که به من ثابت کردند علوم انسانی نه تنها در ایران جایگاه خیلی خاصی ندارد بلکه در کشورهای توسعه یافته هم اوضاعش خیلی بهتر نیست. هنوز ذهنیت پوسیده ی رشته های برتر"پزشکی،مهندسی،حقوق" در همه جا حاکم است. اصلا هم مهم نیست که مهندسی اش چی باشد. مهندسی کشک. اصلا هرچیزی. هنوز حاکمیت اسم ها و عنوان های پرطمطراق است و برای فلسفه و تاریخ و ادبیات (و نه حتی علم الاجتماع و اقتصاد) تره هم خرد نمی کنند. نمی دانم. یک روز فکر می کردم این حرفها مهم نیست. مهم دیدگاه خود آدم هاست درباره رشته ای که می خوانند؛ و مقاومت در برابر یک چنین فشار اجتماعی ای آسان است. البته الان هم فکر می کنم که مهم دیدگاه آدم هاست درباره رشته ای که می خوانند اما مقاومت در برابر یک چنین فشاری و گذشتن از بسیاری از مزیت ها و هزینه زیاد فرصت هایی که از دست می رود آنقدرها هم آسان نیست.

پانوشت. تهران اگر فقط یک "بام تهران" هم داشته باشد برای دنیا و آخرتش کافیست. دیگر چهارراه پارک وی تا تجریش را که رسما به حساب مرام کشی اش می گذارم. 

نوشته شده توسط maryam در 8:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387

کسی من را جایی ندیده؟

یک جایی،که درست نمی دانم کجاست خودم را جا گذاشته ام.
نوشته شده توسط maryam در 9:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

اثبات استاد  اخلاق برای وجود جهان آخرت جای بسی شنیدن دارد." مردم یا خدا را قبول ندارند که خب در آن صورت عقلشان نمی رسد. یا قبول دارند که خب پس حتما عقلشان می رسد آن دنیایی هم هست."
نوشته شده توسط maryam در 12:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم آبان 1387

a cup of me 1

خودم هم خنده ام می گیرد. اولش همه چیز برایم شوخی بود. آخر قدیم ترها پشت سرم هم چشم داشت. همه جا زیر نظرم بود و اوضاع را تحت کنترل داشتم. بعد فکر کردم همین چیزهایی هم که می بینم زیاد است. تمام مدت باید با یک عده کثیری که نه آنها از دیدن من خوشحال می شوند و نه من از دیدن آنها بیخود و بی جهت تبادل لبخند و سلام و علیک کنم. برای همین سعی کردم اطرافم را نبینم. فقط روبه رو. .صراط مستقیم. .حالا دیگر کم کم سنت شده و جا افتاده برایم و تبدیل شده به ناخودآگاه. یعنی الان دیگر رسما وقتی یک جایی ایستاده ام و یک نفر خارج از طیف مستقیم و مقابلم ایستاده باشد یا احیانا کسی که در حافظه طولانی مدتم کد ندارد بیاید و برود نمی فهمم اصلا. خیلی هم خوب است از قضا، فقط یکدفعه از اطراف آدم ها صدایم می کنند" ااا! رحمانی؟!!!" یعنی مثلا چطور ما را ندیدی؟ یا نکند دیدی و رویت را برگرداندی؟ بعد من باید به همه توضیح بدهم که من فقط رو به رویم را می بینم و یک محدوده ای که خیلی ضروری باشد. اوایل سخت است اما کم کم همه عادت می کنند. یا بی خیالم می شوند و یا می آیند در زاویه ی دیدم قرار می گیرند.غفلت خودخواسته ای است. دارم کم کم به آن خو می کنم.

نوشته شده توسط maryam در 10:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم آبان 1387

امشب شب بسیار سختی بود. خیلی خیلی سخت. سرما از تک تک سلول هایم بیرون می زند. ۳ ساعت است که در راهم.یک مسیر خیلی خیلی طولانی را با خانم دکتری پیاده آمدم که نه تنها متخصص زنان و زایمان بود، بلکه چتر داشت و برایم نسکافه و پیراشکی هم خرید. کلی هم نصیحتم کرد و برایم شرح داد که چطور می توانم آینده درخشانی داشته باشم. خیلی تجربه یونیکی بود. تجربه یونیک ترش البته الان پاهای بی حس و موهای خیس و کیفی است که آب تا عمیق ترین لایه هایش نفوذ کرده. خدا به فردا و پس فردایم رحم کند. هیچ هوس آمپول نکرده ام.
نوشته شده توسط maryam در 6:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم آبان 1387

۱.بابت امشب مرسی مامان. حیف که اینجا را نمی خوانی ببینی چقدر امشب که آمدم خانه و دیدم کباب داریم خوشحال شدم. نمی شود هر وقت گرسنه هستم و ترافیکی شده ام و می خواهم غرغر کنم تودر آن ماهیتابه جادویی را باز کنی و بوی کباب بلند شود و من کلی حالم خوب شود؟ گفتم که. حیف شد اینجا را نمی خوانی. من بلد نیستم مثل این بچه قرتی ها بیایم تعظیم کنم و بگویم" مرسی ممان!" اگر بگویم هم احتمالا چون قیافه ام خیلی مضحک می شود می گویی" برو خودتو لوس نکن". کار دیگری هم از دستم بر نمی آید.بهرحال مرسی.

۲.آن قدر بی وقفه و دیوانه وار موسیقی گوش کردم که آن اتفاقی که نباید می افتاد افتاد. دیگر رسما بازنشسته شدم.  خیلی پروژه طولانی ای بود. باید یک چند وقتی استراحت کنم.

۳.احمدی نژاد روانی ام می کند. فشارم را در حد مرگ بالا می برد.این صادقانه ترین جمله ای بود که تا کنون بر زبان آورده بودم. دست کم یکی از صادقانه ترین ها.

۴.نه. فقط جهت افزایش اطلاعات عمومی می خواهم بدانم کدام پرسپولیسی ای رویش می شود سرش را بالا بگیرد؟ آن هم در حالیکه استقلال این چنین با سرعت دارد قله های ترقی را طی می کند؟ حالا بروید دلتان را خوش کنید جوجه را آخر پاییز می شمارند!

۵.خودمان را بکشیم و تکه تکه هم که کنیم نمی شود این اندیشه و باور ریشه دار را که" زنها جنس دوم هستند  و باید در اندرونی بمانند"تغیر داد. حالا این اندرونی لزوما خانه نیست. می تواند هرجایی باشد. در متن مدرن ترین نهادهای جامعه. ذیل پر طمطراق ترین عنوان ها. یک باور لعنتی هست که همه جا موج می زند و  به من تحمیل کند که "توانایی من کمتر است؛باید این را بپذیرم چرا که همین است که هست و کاریش هم نمی شود کرد"...اما نیست.شک ندارم. 

 

نوشته شده توسط maryam در 9:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم آبان 1387

پاییز،پر

۱.دیروز روز ملی دختران بود. فردا هم روز دانش آموز. این اسم گذاری روزها را دیگر حقیقتا نمی دانم چه کارش کنم. از آن دست کارهای لوس و مسخره که مصداق بارز توجه صوری به آدم های همیشه در حاشیه  است. از یک طرف قانون تصویب می شود که ای دخترها!خیلی بیجا می کنید می آیید دانشگاه. بیجا می کنید می خواهید مستقل باشیدو پیشرفت کنید. می خواهید متخصص شوید؟چه کاری است؟ به جای آشپزی یاد گرفتن تان است؟!دانش آموزها را هم که اگر اجازه بدهید نگویم. در کل چیزی فراتر از گوسفند نیستند. فقط اول مهر به اول مهر همه یادشان می افتد یک چنین قشر عظیمی در این مملکت دارند می آیند و می روند.

 از سوی دیگر می آیند روز ملی درست می کنند برایمان!(انگار سالاد است مثلا!) یادش بخیر. الان اگر دبیرستان بودیم مدیر و ناظم مان با قیافه و وجناتی که جز صالحی هیچ کس دیگری نمی تواند ادایش را در بیاورد با یک ظرف خودکار خراب بدون جوهر که رویش نوشته بود روز دانش آموز مبارک و یک مشت تقویم و شکلات های سفت و خرت و پرت هایی از این قبیل راه می افتادند کلاس به کلاس و ضمن یاد آوری مسئولیت خطیری که داریم ما را نصیحت می کردند که در حیاط آب  بازی نکنید و چه می دانم سنگین باشید و با آقای راننده صحبت نکنید و  حجاب هایتان را رعایت کنید و درستان را هم خوب بخوانید که نمودار مدرسه یک وقت افت نکند!(خدا شاهد است که عین این حرفها را زده اند. باور نمی کنید؟) آخرش هم محض خالی نبودن عریضه دعا می کردند که از پیروان راستین آن حضرت باشیم!(حالا کدام حضرتش خیلی مهم نبود. پیروان راستینش مهم تر بود) و ما می ماندیم و مصایب تمام نشدنی مان که نه روز ملی دختران و نه روز دانش آموز کمکی به حل شان نمی کردند. ما که ته اش نفهمیدیم جایگاه مان کجاست. بالاخره کدامش را باور کنیم؟ این تناقض لعنتی را چه کار کنیم؟ 

۲.دیدید؟ پاییز رسما تمام شد. دیگر وقتی نشود بدون اینکه از سرما بلرزی پیاده روی های طولانی بروی و آهنگ گوش کنی و یک باد خنک خیلی خوشمزه برود زیر پوستت و زنده ات کند، وقتی نشود با خیال راحت پنجره را باز بگذاری و بخوابی،وقتی من مجبور شوم پالتویم را از زیر خروارها لباس زمستانی بیرون بیاورم، یعنی زمستان آمده و پاییز طلایی من هنوز نیامده، پر....

۳. صبح که می آیم دانشکده حمزه اصلا تحویل نمی گیرد. به زور جواب سلام می دهد. می گویم"آقاحمزه! اعصاب نداریا؟!" می گوید"آره مریم؛ اصلا اعصاب ندارم. کاش می شد صبح به صبح اعصاب خرید. نمیشه که. نمیشه.."

پانوشت.سرما که می آید همیشه برایم یک ترس آشنا به ارمغان می آورد. یک حس غریب که یادم می آورد وسعت تنهایی هایم چه قدر زیاد است. بعد یکدفعه حس می کنم انگار در دنیای به این بزرگی تک افتاده ام و هیچ کسی هم نیست. دنیا تمام شده و هیچ آدمی باقی نمانده. بعد می ترسم. خیلی خیلی خیلی...

نوشته شده توسط maryam در 3:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم آبان 1387

کوهها را که جا بگذاریم دریاست...

نطق پیش از دستور:همین است که هست. می خواهم سفرنامه بگذارم با ۲۷۰۰ کلمه.آیا کسی اعتراضی دارد؟ فقط دلم می خواهد از فردا راه بیفتید که "چه خبره و اینها.." . تازه کلی خودم را سانسور کردم که شده این. لذا خیلی متین، آرام و سربه زیر بخوانید. اگر دلتان می خواهد...

همه چیز با یک شوخی گوش فیلی از سوی اولاد شروع به آغازیدن کرد." پایه ای به بچه ها بگیم اتوبوس ساعت 7 حرکت می کنه؟" آیا این سوال دارد؟ معلوم است که پایه ام. و طی یک اس ام اس به دوستان اطلاع دادیم که ساعت 7 در ترمینال حاضر باشند. چرا که با توجه به وجه شرکتی بچه ها و سوابق نادرخشانی که در تاخیرجات داریم بسیار احتمال می رفت که سفرمان خیلی منطقی و بدون جنجال و صرفا به دلیل جا ماندن از اتوبوس کنسل شود. ساعت 7 صبح صالحی در حالیکه احتمالا آواره ترمینال بوده به همراه خوشکار با من در حالیکه تازه از خواب بلند شده ام یک مکالمه خیلی دوستانه برقرار کردند"رحمانی...کجایی؟"

 " خوابم!!!ببین؛چیزه. اتوبوس ساعت 8.15 حرکت می کنه.!"  در اینجا صالحی خیلی محترمانه از خجالتم در می آید.

"...........،..........،...........!"

" درسته."

به هر روی. این ها را گفتم که برسم به مینایی ماجرا. در حالیکه ما خودمان هم آمده ایم و دیگر جدی جدی چیزی به حرکت نمانده  مینایی، این گافمن بزرگ،کسی که او را می شناسیم اماا قابلیت های او را در حرکات محیرالعقول دست کم می گیریم تازه تماس می گیرد"ترمینال غرب کجاست؟!!!!"

حرکت می کنیم. با همان ژانگولر بازی همیشگی. حالا گیرم کمی!!!!!!!! بیشتر. ما مسافرین شمال هستیم.

                                          ***                                    

اتوبوس ما هم مثل همه ی اتوبوس های دیگر برایمان فیلم می گذارد. اما ما و فیلم ها هر دو با هم خورده ایم به 18 تیر! هر کدام از فیلم ها را که می گذارد و ما را وارد جریان قصه لوس و مسخره اش می کند به محض رسیدن به قسمت اوج ماجرا خراب می شود. یعنی ما صدایش را داریم اما تصویرش را نه. دیگر بی خیالش می شویم. به جایش از هم عکس می گیریم  تا برسیم. به محض رسیدن، مینایی هنوز در را باز نکرده کفش اش را در می آورد تا ثابت کند قبل از هرچیز یک مینایی است. ما رسیده ایم و این خود بخش عمده ای از فعالیت است. هیچ کس برای فعالیت های بعدی تضمین نمی دهد.

شب به انگیزه ی خرید راهی کوی و برزن می شویم وهمراه با سیب زمینی، نوشابه شامپو و پیاز به خانه بر می گردیم. شهرش خیلی جالب است. کل فروشگاه های موجود برای رفع نیازهای مردم به ۵ تا بقالی و ۲ تا مزون لباس عروس محدود می شود. بقالی هایش هم که یا سس ندارند و یا کبریت و نان ندارند و یا هیچ کدام را. مینایی از صبح کچلمان کرده" من براتون استانبولی درست می کنم" عین ساعتی که کوک شده باشد هر یک ساعت روح و روان آدم ها را با زمین یکی کند این جمله را تکرار می کند. استانبولی البته درست می شود. گیرم قابلمه و زغال با هم دچار وحدت و جودی شوند.  در اینجا ما به مفهوم واقعی کلمه چادر چاقچور کرده ایم و داریم می رویم خرید!

بعد از شام بحث  به رهبری زندی، گل می گیرد. به یکباره یادمان می افتد اینجایی که هستیم می تواندخطر داشته باشد. لذا با افتادن لباس همسایه از روی بندشان، همه از ترس به دیوار می چسبند!(ولی خداوکیلی به دیوار چسبیده بودید ها!خجالت نکشیدید؟ یعنی مثلا من نترسیدم.) تصمیم می گیریم تا صبح بیدار بمانیم و از خودمان مراقبت کنیم. فقط یک مشکلی می ماند. مهندسی خانه به نحوی است که دستشویی در حیاط واقع شده!(آخر چرا؟ محض رضای خدا! معماران جدید را قسم می دهم که با آیندگان چنین کاری نکنند!) هیچی دیگر! در حالیکه 5 نفر کشیک می دهند دوستان از امکانات استفاده می کنند. ما کماکان می لرزیم. توهم مینایی را برداشته. با دیدن سایه ی شادی قسم می خورد که یک نفر پشت در است. اوضاع واقعا ترسناک است و شوخی در کار نیست. همراه با امکانات دفاعی موجود می نشینیم و بحث هیجان انگیز خود را ادامه می دهیم. هیجان ماجرا برای من و صالحی تا 3 صبح بیشتر دوام نمی آورد. مابقی تا 6 کشیک هستند. امشب تازه شب اول است.

2.روز دوم  می زنیم به دریا. لذا بار و بندیل جمع می کنیم می رویم سوی رشت. به دلیل مضیقه مالی با مینی بوس( که نفری 350 تومن برایمان آب می خورد ) عازم می شویم. 

3. نهار می خوریم. در رستورانی که هیچ به گروه خونی مان نمی آید.15 هزار تومان فقط جهت ماست و زیتون پیاده می شویم!(بس که خوردیم! نمی دانم چرا فکر می کردیم ممکن است ماستش مجانی باشد و هی دوباره سفارش می دادیم!خب خوشمزه باشد! آیا دلیل می شود؟) 6نفر آدم جمعا با 1800 تومن از شهری به شهر دیگر آمده ایم و حالا در حالی که 35هزار تومن از کف داده ایم از رستوران خارج می شویم. مهشید به تلافی پولی که داده ایم کل نی های روی میز را بلند کرده و با آن به بازی می پردازد. یک بازی کذایی که درست مثل مافیا هرگز یاد نمی گیرمش.

 ما در حالی که باران شلاقمان می زند سوار بر مینی بوس در راه انزلی هستیم. دریا پیش روست. باران هم می بارد کلی و مه احاطه مان کرده .

4. دریا سخت منتظر ماست. باد است و باران و ساحل خلوتی که جز ما کسی در آن نیست. در نتیجه به راحتی به جفنگ بازی می پردازیم. بچه ها دل نمی کنند. باید برگردیم. هوا تاریک شده و ما نه تنها باید به رشت بلکه باید به محل استقرار خود در رستم آباد نیز برویم. در حالیکه برای هیچ کدام از سفرها بلیط نداریم . رسماخود را به قضا و قدر سپرده ایم.

5. در طول سفر مهشید تجلی اعتماد به نفس نداشته ی جمع است. من نمی دانم اگر نبود چه کسی از مردم در مینی بوس و اتوبوس می خواست که بلند شوند و جایشان را بدهند به ما که پیش هم باشیم! در راه رشت سوار بر یک مینی بوس مشغول سر و صدا هستیم و ایضا کلوچه خوری. راه که می افتد دیگر خسته هستیم. آراممان می گیرد. آوای نابهنجارموسیقی خیلی ضایعی با صدای بلند می آید.مهشید رد صدا را که می گیرد می رسد به یک آقایی که وجناتش خیلی به موسیقی ای که گوش می کند می آید.مهشید آرامش نمی گیرد" آقا صدای موزیک مال شماست؟"

"بله!"

" همه باید گوش کنند؟؟"

" چطور؟ ناراحتتون می کنه؟"

" بله!"

" چطور تا حالا شما سر و صدا می کردین ما چیزی نمی گفتیم؟"

" حالا دیگه ما هم رعایت می کنیم!"

فکر کن ما رعایت کنیم! ما صرفا خسته بودیک و نیاز به استراحت داشتیم. نه چیزی بیش از این. لذا همه مان خوابیدیم که احیانا رعایت کرده باشیم. ما در رشت هستیم. دیر شده و دیگر مینی بوسی به سمت رستم آباد حرکت نمی کند. باید طی حرکتی با ریسک بالا سواری بگیریم. آیا ما دچار وحشت شده ایم؟ آیا نگرانیم؟ آیا در فکر فرو رفته ایم؟ خیر. ما در به در به دنبال دستشویی می گردیم!

6. در راه یافتن دستشویی به یک پمپ بنزین رسیدیم در جاده رشت. دستشویی موقعیت یونیکی دارد. بدین صورت که درش را باید از بیرون قفل کنند! ما در حالیکه مثل موش آب کشیده شده ایم در نوبت دستشویی و در پمپ بنزین ایستاده ایم. بیرون آمدن از دستشویی هم یک چیزی است بهتر از وارد شدن. بچه ها برای بیرون آمدن در می زنند تا یک نفر در را باز کند! بساط مان یکی و دوتا نیست. سواری می گیریم و راهی می شویم. ساعت 9 شب است. ما به اعتماد به نفس هایی ستودنی ودر حالیکه از مهشید می خواهیم " بگو صدای ضبطشو زیاد کنه" در راه رستم آباد  هستیم.

7. شب می خوابیم. مثل آدم. بی حرف. بی بحث. بی خیارشور. استراتژی شب اول با عنوان" شب را بیدار بمانیم مبادا کسی بیاید و خطری تهدیدمان کند" به be coolتغییر می کند. اعتماد به نفس به آنجا می رسد که"بچه ها درها رو باز بگذارید!" در چشم بهم زدنی بچه ها خواب هستند و هیچ صدایی علی الخصوص صدای خالی کردن تیرآهن بیدارمان نمی کند.

8. امروز جمعه است. روز جهانی شرکت. با شعار شرکت را پاس بداریم. لذا با طرح پیشنهاد امروز را در خانه بمانیم و تصویب همه اعضا بدون حتی یک رای ممتنع پایمان را از خانه بیرون نمی گذاریم. کل روز را به سرگرمی های مفید می گذرانیم که حالا گفتنش را وامی گذارم به محفل های خصوصی تر.(دیده اید چه جو سازی ای می کنم؟) بعدش هم آواز می خوانیم یک عالمه و از خودمان عکس می گیریم فرت و فرت. بعد هم یک بحث advanceعملی در زمینه آموزش و پرورش می کنیم که طی آن بچه ها از خاطرات درخشانشان تعریف می کنند. بحث ساعتها به درازا می کشد. آخرش به یک نتیجه می رسیم. "ما تنها طی یک معجزه زنده سالم به این سن رسیده ایم". در همین راستا به شما توصیه می کنم خاطرات صالحی و اولاد را از دوران دبیرستانشان از دست ندهید.

9. امشب شب آخر است.  در حالیکه به طور کامل در و پیکر باز است یک جک وارد خانه می شود.جک در اینجا به معنی جانوری است که دست  و پایی دارد به اندازه اسب و معلوم نیست از کجا آمده ولی همه ما از آن می ترسیم و مهشید و صالحی هم می خواهند آن را بگیرند اما نمی توانند! لحظه ای که جک روی دیوار است مهشید دارد از آن از زوایای مختلف عکاسی می کند من جلوی آینه  ایستاده ام و مو درست می کنم. اولاد مستند درست می کند و شادی را ولش کنی همانجا می خوابد. جک را بدون دخالت دست و با پرت کردن یک برس به بیرون از خانه هدایت می کنیم. باید فیلم را ببینید. راز بقا است! نه به خاطر جک ،به خاطر ما!

۱۰. اندازه به طورکلی از دستمان در رفته. لذا به اندازه 12 نفر ماکارونی درست می کنیم. اما خب. مشکلات عموما ساده هستند و قابل حل" عیب نداره باشه بقیش برای فردا صبح".باید  بخوابیم.(اما نمی خوابیم. باز دوباره بحث های پیشرفته می شود و بازی و غذاخوری نیمه شب!مهشید مایه ی ماکارونی را که قاعدتا باید به همراه ماکارونی مصرف شود به صورت" غذای فانتزی نصفه شب" می آورد و می خوراندمان! ) صبح باید زود بیدار شویم. خانه ی شادی اینها را تبدیل کرده ایم به اردوگاه آوارگان بیافرایی. غذا برای بین راه نداریم و باید برویم رشت اتوبوس سوار شویم.روز سختی در پیش است. همه از شرکت درخواست مرخصی می کنند.

۱۱. مدتها بود  به دنبال تعریف جامع و مانعی برای شرکت بودم که نمی دانم چرا فرصت دست نمی داد. اما خب. الان این را که بگویم همه تان به ماهیت شرکت پی می برید. ساعت 11 است. ساعت 2 اتوبوس از رشت حرکت می کند و می رود اصلا هم قرار نیست منتظر ما بماند. آیا ما بیداریم و با عجله به رتق و فتق امور مشغولیم؟ آیا هراسانیم که یک وقت جا نمانیم؟ خیر. همه. تاکید می کنم؛همه خوابند.   خیلی طول می کشد که همه به این نتیجه برسند که" دیر شده". فیلم را می زنیم روی دور تند. صبحانه و نهار را باید با هم بخوریم. ماکارونی بدون مایه ی ماکارونی. مثل غذای این زندانی ها.آن قدر هم زیاد است که همه باید بخورند. مینایی می خواهد بپیچاند که قسمتش نمی شود. صالحی برایش به اندازه کافی می کشد. مینایی اظهار نظر می کند. خیلی فیلسوفانه" این مسئلش اینه که خیلی بدمزست"!!!باید به مینایی مدال بدهیم.  راه می افتیم. نه. راه نمی افتیم. دل می کنیم. به سختی.

۱۲.در راه برگشت همان گونه که پیش بینی نمی کردیم به ترافیک نخوردیم اما دچار یک سری مسائل استراتژیک شدیم. نزدیک قزوین اتوبوس خراب می شود. ما می مانیم و شب و جاده و سرما!  اتوبوس بعد از 2 ساعت درست می شود. البته می خواهم صد سال سیاه درست نشود اما خب. قضیه خیلی به خواست من ربطی ندارد.سر و ته اتوبوس را به یک طناب به هم پیوند زده اند!  تا آخر راه را با عبارت  زیبا،جادار،مطمئن" عباس طنابو شل کن" مهمان راننده هستیم. ما همچنین به عنوان متهمین ردیف اول شناخته شدیم." خانم پاتو از رو طناب بردار!" اولاد خیلی حق به جانب توضیح می دهد"آقا من پام رو هواست!" اما توضیحات گویا کامل نبود و مسافرین با راننده همداستان شدند. تمام مدت یک عده کشیک داشتند که برگردند ما را نگاه کنند که آیا پایمان روی طناب هست یا خیر." بردارین پاتون رو! بذارین برسیم به مقصد!" یعنی رسما با این سیستم که ما مانع رسیدن به مقصد هستیم! روزگار سختی بود. آنها ما را مورد ضرب وشتم قرار دادند!(الان یک سفر رفتم صحرای کربلا!آنها کی یک چنین کاری کردند؟ البته نگاه های خصمانه ی مسافران و عباس کمتر از ضرب و شتم نبود).

 هیچی دیگر.تمام شد. دریا تمام شد.کوهها را که جا بگذاریم، تهران است این بار. یادم رفت بگویم به یکی از آرزوهایم رسیدم. غروب ،لب دریا، تک و تنها ایستادم و زدم زیر آواز و کسی هم نگفت زشت است. اصلا هم زشت نبود. هیچ نه و نبایدی نبود. آسمان باز یک جوری می شود.باز بر می گردیم به تهران. و من می مانم و یک روزی که ثابت کنم  هرجا بروی آسمان نه همین رنگ است...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط maryam در 5:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم آبان 1387

هی... زهرا مینایی. عمرا روزی شعورت برسد که بفهمی امروز چقدر کمک کردی به من.
نوشته شده توسط maryam در 7:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم آبان 1387

 ما آمدیم از سفر. خیلی کاش نمی آمدیم. خیلی کاش می ماندیم همان جا. در همان خانه نقلی و کوچکی که از هر جایش می شد همه را دید. در همان بالکنی که بلاشک یک گوشه دلم را گذاشتم یک گوشه اش و آمدم. خیلی خوب و خوب و خوب بود. همه جایش. هم هوا و هم غذاهای خوشمزه و هم موسیقی که غرقمان کرد. هم تو خاموشی خونه خاموشه و هم پارمیدا(البته پارمیدایش خیلی بهتر بود). حالا برای تنویر افکار عمومی و کسانی که فضول نیستند و اصلا هم نمی خواهند بدانند این چند روز بر ما چه گذشت و ایضا برای این که همه به مفهوم دقیق شرکت پی ببرند یک چیزهایی خواهم نوشت. البته کار سختی است حقیقتا!ولی خب. تلاشم را که می توانم بکنم!حالا شما منتظر باشید.(فکر کن واقعا منتظر باشید. مثلا یک جا ایستاده اید گوشه خیابان بعد از شما می پرسند منتظر چه هستید؟ شما هم می گویید منتظر اینکه مریم رحمانی سفرنامه بنویسه!)

پانوشت۱. من در حالی امروز با آژانس به دانشکده آمدم که نه کلاس داشتم، نه عجله داشتم، نه با کسی قرار داشتم، نه بی حوصله بودم، نه هوا بد بود، نه ترافیک بود، نه مسیر بد بود، و نه پول داشتم! صرفا و صرفا به دلیل اینکه هیچ دلیلی نداشتم مسیری را که تنها با دوبلیط؛ تاکید می کنم تنها با دو بلیط می شود آمد، با آژانسی آمدم به ارزش ۲۵۰۰ تومان. متوجه شدید؟می دانم سخت است اما تلاشتان را بکنید!

پانوشت۲. کسی می داند دوست داشتن آدم ها سخت تر است یا دوست نداشتن آنها؟

پانوشت۳.هر روز که می رود از پس روزهای قبل،هر فردایی که می آید، بر تصمیمم مصمم تر می شوم.

 

 

نوشته شده توسط maryam در 10:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •