سه شنبه سی ام مهر 1387
کمیته ایرانگردی شرکت برگزار می کند:
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
خانم های محترم، لطفا هر که رود خانه ی خود!
راستش نمی دانم چرا یکدفعه فاز علاقه مندی یا دغدغه مندی های من سوی مسائل زنان رفت و کار به اینجا کشید!(کجا؟) این چند وقت سخت مشغول تدارک برنامه ای بودم در مورد طرح بومی سازی و بومی گزینی دانشجویان. ماجرا هم از اعتراضات گسترده دانش آموزان و خانواده هایشان شروع شد و آن قدر پشت کار به خرج دادند برایش که به نتیجه نشست . مسئولان طرح را پس گرفتند و دروازه هر دانشگاهی را بزرگتر کردند و یک عده بیشتری را هل دادند درون سیستم نخبه پرور و خلاق و سر و صداها را فرستادند برود تعطیلات. نتیجه اش هم خیلی چیز جالبی از آب در آمد. " به جای اینکه همه را بومی گزینی کنیم دختران را بومی گزینی می کنیم!" که هم خدا راضی باشد و هم بنده خدا(که آنها باشند) و هم خانواده های همیشه نگران. این وسط تنها دخترها بودند که انگار بودنشان مسئله ساز بود و هیچ اهمیتی هم نداشت که نظرشان چیست. حالا هم که ما در خدمت شما هستیم اگر همه چیز طبق روال پیش برود و مه و خورشید و فلک در کار باشند و بدخواهان و مزدوران و دلار گرفته های ابدی و ازلی کینه توزی نکنند قرار است از سال آینده دانشجوهای دختر تاوان دانشگاه ها و خوابگاه های بی کیفیت و بی امکانات را یک جا پرداخت کنند. حالا بحث جالب تر اینجاست که این وسط به خاطر اینکه لابد این روزها بحث از زنان و جنبش های اجتماعی و مطالبات حقوق آنها خیلی مطرح است و این دیگر به مذاق خیلی ها خوش نمی آید، بهتر است اصلا بحث زنانه نشود. به مسائل جنسیتی پرداخته نشود که یک وقت" انگ" نخوریم که حالا ما فمنیست هستیم یا چه و چه. یا طرفدار حقوق زنانیم. (چرا کار را سخت می کنم. پس ادبیات خودم به چه کار می آید؟) یک جورهایی طرح این مسائل خز شده گویا. و کلاس چنین بحث هایی به این است که دیگر اسمی از زنها نیاید و به صورت عام مطرح شود. اینها دیگر خیلی نیازی به توضیح ندارد. اما حقیقت ماجرا برای من(که بی هیچ تعصب خاصی و صرفا از موضع برابری جایگاه و نقش زن و مرد صحبت مبی کنم) روشن است. " در جامعه ای زندگی می کنیم که در تلاش است هر چه بیشتر زن را به حاشیه براند" و نقش زنهایی را که حالا به دلایل مختلف از جمله کفایت و شایستگی خیلی پررنگ است کمرنگ کند. و این جامعه نه لزوما دولت و در حالت کلی تر" حاکمیت" بلکه بدنه جامعه و خانواده و نظامی است که در نهایت افراد آن را تشدید می کنند و بازتولیدش می کنند. حالا در این راه از ابزارهای زیادی می شود سود برد. همه چیز در راه یک هدف. قانون برای حذف. غافل از اینکه یک چیزهایی را نمی شود بازگرداند به اول. رشد یک چیزهایی متوقف نمی شود.وقتی قدم بگذاری در راه پیشرفت دیگر راه برگشت ندارد. یک طرفه است. نمی توان به زنها اخطار داد که به سرجای اول خود برگردید. نمی شود دیوار ساخت و توقع داشت هرکسی به دیوار رسید پشیمان بشود و برگردد. لذا من اساسا قائل به برابری در توان و اندیشه ی تمامی زنها و مردها هستم و شکی ندارم که اگر تفاوتی هست،بحث ماهیتی نیست و صرفا می توان از شکل گیری و ایجاد سخن گفت و هرتفاوتی خود راوی همین وقایع و قوانین خلق الساعه است که در طول سالیان، بارها رخ داده و ریشه های تاریخی دارد و یک چیزهایی را به صورت بنیادی تغییر داده است. نمی دانم. بهرحال این مسئله جای حرف زیاد دارد. اینکه چرا همیشه در چشم به هم زدنی جای صورت مسئله و راه حل عوض می شود و کسی هم نباید حرفی بزند و همیشه یک عده به عنوان آدم های دوره گذار باید چوب تصمیم های موقت و بدون پشتوانه را بخورند. اساسا چرا همیشه یک عده باید چوب بخورند؟(و حالا به صورت جزئی تر اصلا چرا باید چوب را خورد؟ این چه جور ترکیب فعلی است؟!) حالا قرار است فردا بحث کنیم. یعنی بین خودمان بماند بیشتر قرار است بیاییم حرفهای هم را که همه مان هم به آن قائل هستیم تایید کنیم و اگر هم قسمت شد به گوش بزرگان برسانیم؛از چند دیدگاه مختلف. ببینیم آخر سر از این ماجرا چه در می آید...
پانوشت۱. چقدر بازدید کننده!!! من رسما اعلام می کنم ظرفیت ندارم! ذوق مرگ می شوم می رودها! از ما گفتن بود.
پانوشت۲. مرسی نگین از تو و کیک خوشمزه و موسیقی و این همه حسن نیت و خوب بودنت.
پانوشت۳. چیزی به پریدن نمانده.دو روز دیگر فقط.همچین بزنیم به دل جاددددددددددده....
شنبه بیست و هفتم مهر 1387
گلشیفته در فروشگاه؛دانسینگ در گیشا؛گشت ارشاد در خانه
" ببخشید خانم!گلشیفته دارین؟"
" بله. بدم خدمتتون؟"
" بله دو تا گلشیفته به من بدین!!"
من واقعا نمی دانم آخر اگر گلشیفته می دانست با یک نقش احتمالا چند دقیقه ای کل فیلم به نامش سند منگوله دار می خورد و این چنین با نامش خرید و فروش فرهنگی صورت می گیرد سالها پیش یک فکری به حال خودش می کرد!
۲.واااااای! شما به طور قطع نمی دانید تاریخ تکرار می شود یعنی چه. حالا من عرض می کنم خدمتتان. چند وقت پیش (یعنی حدود ۶ماه پیش)در خیابان گیشا پیرمردی آمد سراغ من و با ته لهجه ی غربی پرسید که " ببخشید خانم اینجا کافه پیدا می شه؟" من هم گفتم بلی. قدری بالاتر یک چندتایی هست. بعد گفت دنسینگ و میوزیک هم هست؟ من که هوا را پس تشخیص داده بودم و هر آن احتمال می رفت نامبرده سوالات دیگری مطرح کند گفتم نه آقا فکر نکنم و هرچه سریع تر عرصه را ترک کردم. گذشت. حالا امشب در حالیکه غرق در آهنگ گوش دادن بودم و بستنی انارمی خوردم درست در همان جا(یعنی نه بالاتر و پایین تر) همان پیر مرد با همان وجنات آمد و دوباره از بین آن همه آدم خورد به پست من." خانم ببخشید اینجا کافه پیدا می شه؟" وای خدا! نمی دانستم خنده ام را چکارش کنم" بلی آقا کافه و دنسینگ و میوزیک همه اش قدری بالاتر هست"!! روزگاری شده ها. مردم دنبال چه چیزهایی هستند.
پانوشت۱. محض رضای خدا بیایید همه با هم یک قراری بگذاریم اگر آدرس جایی را بلد نیستید مردم را راهنمایی نکنیم! آخر چه کاری است؟ " برو برو دست راست که رسیدی باز برو!این هم شد آدرس؟ درد مردم را تسکین نمی دهید لااقل نمک به زخمشان نپاشید!باید همه جا دانشمان را به رخ بکشیم؟ خب بگو بلد نیستم! مثل من که بعد از ۱۴ سال زندگی هر وقت در شهرک خودمان کسی آدرس می پرسد می گویم" ببخشید من اهل این محل نیستم!"
پانوشت۲. در زمینه خلق دیالوگ های ماندگار احتمالا فقط دکتر غفاری را بی نصیب گذاشته بودم که به حول و قوه الهی امروز رسالت خویش را به نحو احسن انجام دادم.
- ( وسط لابی و در حضور خیل کثیر دانشجویان):سلام استاد.خوب هستین؟ چه خوب شد پیداتون کردم. من دوتا کار داشتم با شما. یکی به عنوان شخص حقیقی و یکی به عنوان شخص حقوقی. اول کدومش رو مطرح کنم؟
-(دکتر غفاری با وقاری مثال زدنی و در حالیکه فکر می کند احتمالا طرف مقابلش هم با طرح این سوال قاعدتا باید آدم متشخصی باشد):خواهش می کنم.اول شخص حقوقی رو مطرح کنین.
-خب پس اگر اشکالی نداشته باشه اول حقیقی رو مطرح کنم.
(سوال نظر سنجی هفته:آیا من رامجبور کرده بودند که نظر بپرسم؟)
پانوشت۳. طبق تحقیقات بین میدانی ام در این چند روز گشت ارشاد عرصه را ترک کرده اساسا! هیچ پیدایشان نیست. حالا این یا ربطی به رفتن ها و آمدن های رادان و اینها دارد یا دیگر تاریخ مصرف رسالتشان به پایان رسیده.همان طور که می دانید اینها دیگر حقیقتابه ما ربطی ندارد و در حوزه کاری ما نیست. لذا بحث را به بیراهه نکشانید خواهش می کنم!
جمعه بیست و ششم مهر 1387
پانوشت۱. همواره تنها بروید سینما.یا نهایتا با کسی که خیالتان راحت است فیلم بین حرفه ای است.
پانوشت۲. جمعه ها سینما رفتن نوعی خودکشی است.
پانوشت۳.سر جد و آبادتان موسیقی پایان فیلم و تیتراژش را ببینید. باور کنید زحمت کشیده اند برایش.
پانوشت۴. مانی حقیقی چیز خوبی است.
پانوشت۵.ترانه علیدوستی نیز هم.
پانوشت۶. هاه. ۳خط متن و ۶خط پانوشت! عاشق خودم هستم با این نوشتنم.
جمعه بیست و ششم مهر 1387
جمعه بیست و ششم مهر 1387
پانوشت۱. کم کم یاد می گیرم که ببخشم. ببخشم اما فراموش نکنم.
پانوشت۲. روزهای بزرگی است. دارم با کتاب هایم دوباره رفیق می شوم.
پانوشت۲. سردرگمی را که می داند چیست؟؟؟
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
تکمله ی" بر من چه گذشت1"
الّوولوژی
الّو به شدّ لام، در گویش خاصی از زبان مشهدی که نمی دانم چرا صرفا به اجداد پدری بنده بر می گردد به معنای کسی است که یا دسته گلی به آب داده یا در آستانه دسته گل به آب دادن است و این از وجناتش به طور کامل هویداست. مدام سرو گوش آب می دهد که کسی از راه نرسد و البته در عین حال می خواهد خودش را آدم بی خطر و آرامی نشان بدهد.لازم به ذکر است الّو معمولا کار مهمی برای انجام دادن ندارد. همچنین سن الّو گیری محدوده خاصی ندارد اما معمولا به اوایل سنین نوجوانی برمی گردد. زمان الوگیری هم بسیار مقوله ی مهمی است. معمولا سر ظهر(تابستان) و در هنگامی که همه خوابند بهترین زمان برای الوگیری است. بلی همان طور که ملاحظه می کنید الِو فعل هم دارد و الّوگیری فعل آن است. ها. به الویی که سنش به الوگیری نرسیده باشد می گویند الّوچه. یعنی طرف به طور بالقوه الّو است اما هنوز سنش قانونی نشده. بحث دیگر هم بحث الّو شناسی است یعنی چگونه یک الو را شناسایی کنیم که خود جایگاه دیگری را برای بسط دادن می طلبد.در آخر هم شما را به تکیه بر تشدید بر حرف لام توصیه می کنم. چرا که خیلی میراث مهمی است و نباید به "الو" که هنگام تلفن زدن می گوییم تبدیل بشود. (نه فقط می خواهم بدانم ایجاز و خلاقیت را حال می کنید؟ همان طور که ملاحظه می کنید یک کلمه سه حرفی این همه مفهوم را در خود جای داده است. انگار کمد است مثلا!)
سوگند منصف! نمی آیی نمی آیی یکهو می آیی و دست به افشاگری می زنی. تو اصلا معلوم هست کجایی؟ ۳۷۸ سال نوری است که از تو هیچ خبری ندارم لذا به جای هرگونه افشاگری محل اختفایت را اعلام کن.ضمن اینکه خب من هم سال اول را که استثنا بود نگفتم دیگر! پروژه من با دبیران فیزیک هم زمان با انتخاب رشته ریاضی و فیزیک از سوی من و در سال دوم دبیرستان آغاز شد. کلاتیان هم نمی دانم چیزخورش کرده بودند به گمانم. من هم اگر دور و بر هالیدی می پلکیدم چیزخور شده بودم. اصلا ول کن ! پایه ی بسکین رابینز زدن هستی یا نه؟
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
بر من چه گذشت1
حقیقت ماجرا اینست که تمام سال دوم و سوم دبیرستان خود را با سوء هاضمه پشت سر گذاشتم. سوء هاضمه نوعی از بیماری است که ناشی از عدم وجود آرامش روانی در حین خوردن است و برای آدم های بزرگ با مختصات ویژه، همچون من پیش می آید! حالا اگر بحث بر سر ریشه های تاریخی آن باشد باید بگویم که دبیران فیزیک من در طول دوران دبیرستان هرگز علاقه ای به من نداشتند. البته این احساس کاملا دوطرفه بود اما خب! هرگز در زندگی و سلامت آنها نقش به سزایی ایفا نکرد و این من بودم که از قِبَل بی مهری آنها دچار خسران شدم...
طی یک برنامه ریزی دقیق و جوری که انگار خدا با من سر ناسازگاری داشته باشد برنامه درسی ام طوری بود که تمام سال دوم دبیرستان قبل و بعد از نهار فیزیک داشته باشیم. خب. این مسئله احتمالا به مذاق انشتین یا موجود خزی در قد و قواره های او خوش می آید اما من را با این موجودات چه کار؟ من چرا باید از این مسئله خوشحال می شدم؟ به هرروی...
در اولین روز از شروع سال تحصیلی دفتر نو و تا نخورده و نا نوشته ی خود را گشوده بودم تا تمرینی را که دبیر فیزیک مان پای تخته نوشته بود حل کنم. حالا این که تمرین از مبحث مکانیک بود و سررشته من از مکانیک درست به اندازه سررشته ام از زبان و ادبیات سواحیلی است خیلی محل صحبت ما نیست! پس از تلاش های بی ثمر از هنر بزرگترم استفاده کردم. کولی بازی و سفر به صحرای کربلا که همیشه و در هر زمانی به کار آمده و خواهند آمد." بچه ها وسایلتون رو جمع کنین دیگه! زنگه الان! وقت نمیشه حل کنیم".
خب لال شو! حرف نزن! آیا می میری؟
بدیهی است اگر در آن روزگار کسی این سوالات را از من پرسیده بود این چنین در سطح وسیع هنر نمایی نمی کردم.
"تو اسمت چیه؟ ها. رحمانی! بیا پای تخته خودت حل کن."
"خانوم وقت نمیشه زنگه! سرویسا می رن!"
" نه ما صبر می کنیم تا شما حل کنی."
کجای قیافه من به حل موفقیت آمیز تمرین فیزیک آن هم پای تخته می خورد؟ آیا نتیجه اش چیزی غیر از روسیاهی و شرمندگی است؟
آخر کار در حالیکه حتی یک کلمه؛تاکید می کنم یک کلمه به مسئله نگاشته شده بر تخته اضافه نشد با سری افکنده و قلبی مملو از اندوه به سرجای خود برگشتم. برگشتن سرجای خود در حضور عده کثیری الّو که مترصد فرصتی هستند برای مسغره کردن، تجسم بارز دست از پا درازتر بودن است!
این اتفاق عینا، اساسا، راسا و قانونا در تمام طول سال دوم دبیرستان تکرار شد.( حتی وقتی یکبار معلممان غایب بود و کس دیگری را جای خودش فرستاده بود و احتمال آن می رفت که شانس یاری ام کند و دمی بیاسایم، فهمیدم دبیر به شخص مربوطه سفارش کرده که حتما یک دور رحمانی را پای تخته ببر! یک دور! یعنی رسما برایش چیزی بودم در حد منچ و مارپله!)
شک ندارم، یک چیزی در قیافه ی شرمنده و سرافکنده من او را خوشحال می کرد. آیا بازی اینجا تمام شد؟ خیر. بطور قطع دستهای زیادی در کار بود تا من این عرصه را ترک کنم و روسیاهی برای فیزیک بماند و دبیران اخلاق مدار و اخلاق محورش. آن دستها چیزی نبود الا دبیر فیزیک سال سوم دبیرستان! دبیر قبلی که به دلیل زایمان مرخصی گرفت و جهانی را از لوث وجودش آسوده کرد برای خود جانشینی تعیین کرد که اگر نگویم بدتر از خودش بود یقینا با او در دشمنی با من برابری می کرد. او عزم کرده بود با شدت و حدت نهضت ناتمام دبیر پارسالی را ادامه دهد.... ادامه دارد
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
صندوق صدقات را به خانه بیاورید
- حسین که معمولا عین آدم می رود و می آید. پدرت هم سعی می کند با احتیاط رانندگی کند!!!!(خدایا باید یک روز برای مادر روشنگری کنم.چرا یک چنین فکر باطلی به ذهنش راه پیدا کرده؟) اما تو! با این رفتار پر خطری که در خیابان از خودت نشان می دهی، تازه شاکی هم هستی؟؟؟؟
حقا که گفتگو همیشه بهترین راه حل است.من ضمن اینکه کاملا قانع شدم (یعنی چاره دیگری نداشتم) متوجه شدم مادر موسسه
فوق الذکر را مرجعی تشخیص داده که من باید خسارت رفتار پرخطرم را به صندوق صدقه اش پرداخت کنم.
یعنی رسما با این سیستم که شب به شب باید به مادر که پشت دخل نشسته گزارش دهم که" من امروز دوفقره جلوی اتوبوس پریده ام یک فقره از وسط بزرگراه رد شده ام، به پل عابر بی توجهی مدنی کرده ام و مساوی دیوار انگاشتمش.تفاوتی هم بین چراغ سبزسواره و پیاده احساس نکردم. حساب ما چقدر می شود؟
پانوشت1. آیا می توانید بفهمید ساعت 9 شب با دیدن تاکسی سمندی که صندلی جلویش خالی است چقدر احساس امنیت می کنم؟
پانوشت2. یک لیست بلند بالا دارم از چیزهایی که برایم حس امنیت به ارمغان می آورند که به وقتش عرض می کنم. ها داشت فراموش می شد؛ فکر کن امنیت را به ارمغان بیاورند. (باز دارم این بازی کثیف فکر کن را شروع می کنم).
شنبه بیستم مهر 1387
پيش به سوي نابودي!
۲. باز هوا دارد مي رود به سوي سردي. پدر كاپشن احمدي نژادي اش را از پستو درآورده و گرد و غبارش را مي روبد. كاپشن احمدي نژادي پدر ماجراها دارد! او در برابر هركسي كه كاپشنش را احمدي نژادي مي خواند مقاومت مي كند و اشاره مي كند كه كاپشن او بر احمدي نژاد تقدم زماني دارد. لذا ما را از تفريحي سالم محروم ساخته. پدر در پايان خاطرنشان مي سازد:من هم آدم كمي نيستم!
پانوشت. ۲۴ ساعت گوش دادن موسيقي با صداي بلند و هدفون خراب تا مرز نابودي...
چهارشنبه هفدهم مهر 1387
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
اندر احوالات لبخند تاریخی
اعتراف 1. من دست راست خود را بالا می گیرم و سوگند یاد می کنم که اساسا نمی فهمم و نمی خواهم بفهمم و نمی توانم بفهمم که نهاد و سازمان چه فرقی دارند و فکر می کنم این مسئله هرگز به کارم نخواهد آمد و نقشی در سرنوشتم نخواهد داشت و همچنین هیچ گونه ارتباطی با زمان،محل کلاس و استاد درس جامعه شناسی سازمان ها برقرار نمی کنم.
اعتراف2. سخت به بن بست خورده ام. فکر می کنم اصلا نمی توانم فکر کنم.(فقط به همین یک رقم می توانم فکر کنم). تمامی هیجانم را برای نوشتن و خواندن از دست داده ام. نوشتن صرفا یک نوع وظیفه شده یا شاید هم آخرین بازمانده ای که به من ثابت می کند هستم. خواندن را اما چند وقتی هست فرستاده ام تعطیلات. فکر می کنم اساسا هیجان از بساطم رخت بر بسته. حالا در چنین برهوتی واحدی اخذ کرده ام تحت عنوان جامعه شناسی ادبیات که اگر نه کتاب خواندن که لااقل ورق زدن و دم خور کتاب بودن در آن واجب عینی است. کسی چه می داند. اصلا شاید اوضاع رو به راه شد. شاید این اشتهای سیری ناپذیر دکتر جوادی به کتاب و خواندن و ولعی که در حرف زدن از داستان و رمان دارد به ما هم سرایت کرد و ما هم نمک گیر این سفره شدیم. شاید اوضاع بهتر شود. بهتر از چیزی که هست...
اعتراف 3 . باید بگویم که این شهر ترس دارد. همه جایش. زیر و روی پوستش. فقط روزکه هست مردم سرشان گرم کار است و حواسشان نیست و شهر هیچ چیزش معلوم نیست. شب که می شود تازه همه چیز رو می آید. شلم شوربایی درست می شود که بیا و تماشا کن. می دانید؟هر لحظه ی این شهر آبستن یک اتفاق است. لحظه به لحظه حوادث زاده می شوند. بعد فکر می کنم که یک چیزهایی هست که من هرگز نمی فهمم. من نمی دانم در کجا زندگی می کنم و با چه کسانی. حس می کنم تک تک مان بیگانه هایی هستیم که جمع مان کرده اند و ریختنه اندمان یک گوشه که هیچ خصلتی ندارد الا اینکه یک گوشه است. بیگانه شده ایم این روزها. بیگانه...
توبه نامه۱. خدایا توبه!
توبه نامه۲. خدایا توبه!
جمعه دوازدهم مهر 1387
پانوشت۱.خیر آقای یارممد. خیر. نمی شود.
پانوشت۲.آقای کوروش عمویی. حالا مثلا چه فرقی می کند! حیف که حال شاخ بازی ندارم. وگرنه باید می گفتم همینه که هه...
پانوشت۳. اینترنت ADSLمثل این بوفه های غذایی می ماند که یک مقداری پول می پردازی بعد هرچه قدر دلت بخواهد می توانی بخوری. بعد آدم در حد مرگ می خورد. یعنی اصلا اهمیتی ندارد که تو به سالاد کلم یا ترشی هویج هیچ علاقه ای نداری. باید بخوری چون پولش را از قبل پرداخت کرده ای. حالا حکایت ماست. البته هنوز قسمت خودمان نشده و ما هنوز باید با پدر بزرگوار لابی بگذاریم برای یک دقیقه بیشتر و کمتر. اما خب! به عوضش چترمان را که می توانیم باز کنیم! هیچ بعید نمی دانم که تا آخر امشب که dead lineچتربازی ام است دست کم ۲ الی ۳ پست دیگر هم بگذارم. هرگز اینترنت مجانی و قابلیت چتربازی من را دست کم نگیرید.
پنجشنبه یازدهم مهر 1387
پنجشنبه یازدهم مهر 1387
دوشنبه هشتم مهر 1387
شنبه ششم مهر 1387
خودتان را به هیچ راهی نزنید؛لطفا...
اشتیاق کجاست؟ رغبت؟ میل؟ می شود یک نفر گمشده های ما را پیدا کند؟ اصلا می شود دیگر کسی کسی را درک نکند؟ می شود وقتی دم از یاس می زنم کسی نگوید"ممم! من می فهمم"؟ می شود دیگر کسی یأس را نفهمد؟
در این شهر.در این شهر خاکستری مریض که همه آدم هایش پیر،محافظه کار و عافیت طلب شده اند یک چیزی گم شده. اصلا شهر هیچ. ما را چه به کلانشهری که بزرگان(؟) در کارش در مانده اند! در همین دانشکده؛ در همین اتاقک های چند متری که دلمان خوش است مال خودمان است و برای ثابت کردنش اسباب کشی می کنیم و هی تمیزش می کنیم و حالا هم معلوم نیست کدام در و تخته ای به هم خورده اند که برایشان پرده می دوزند و بزک می کنندش، یک حرف، یک صدا، یک قطعه از پازل، لنگه یک کفش نیست. گم شده... همه هم پی اش را می گیرند. بعد آن قدر چرخ می خورند و می خورند و می خورند و بعد بین راه همدیگر را درک می کنند تا گم می شوند. آن هم در مه. آن هم در تاریکی. آن هم در جنگل.حالا تنها باشد یا دسته جمعی.فرقی نمی کند. ترس که دارد. راه را هرگز پیدا نکردن...
حالا امروز، اینجا، همینجا در روزگاری که بالاخره تکلیفمان را روشن نمی کند برای سوء تفاهم نشدن باید سکوت کنیم یا فریاد بزنیم؟ نگاه کنیم یا چشممان را ببندیم، ایستاده ایم. روی همین زمین ها؛گیرم سنگ باشد یا پارکت. گیرم پرده های پنجره های همیشه بسته اش، نو باشد یا همان کرکره های پوسیده سالیان دور که هیچ چیز نباشند لااقل بوی آدم دارند. بوی آدم هایی از همین جنس که روزگاری فکر کردند می توانند کاری کنند...
می گفتم. ایستاده ایم همین جا و کاری نمی کنیم. چون نمی توانیم کاری کنیم. بعد به جایش بغض می کنیم. چند روز چند روز می رویم تنهایی. (و هی همدیگر را درک می کنیم) آن هم کجا! در دامان شهر پیر و خاکستری که همه چیزش نیمه کاره است. پیاده روهایش.برج هایش. ساختمان هایش. آدم هایش. پیشرفت و نوآوری و توسعه اش.برنامه های کلان و دراز مدتش. یک لنگ همه چیزش در هوا است.
هرجاهم که می روی خبری نمی شود. آسمان همین قدر مات است که نباید باشد؛ و آدم ها همه مشغول کارند و هیچ کس مشغول کار نیست. همه خودشان را زده اند به آن راه. خوب می دانید کدام راه را می گویم. پس بهتر است روراست باشید خودتان را به آن راه نزنید.شنبه ششم مهر 1387
پنجشنبه چهارم مهر 1387
۲.آقای دکتر رفیع پور تشریف برده اند دیدار رهبر.خطابه غرایی می کنند در باب تاریخ و بعد هم جدال سنت و مدرنیته. داشته به مذاقمان خوش می آمد. اما"غربی ها با جنگ فرهنگی و اقتصادی اجازه نمی دهند ما پیشرفت کنیم.سیستم آموزشی ما را مدرک گرا کرده اند...". "کسانی که افکار دیگری در سر دارند یا برای دیگران خودشیرینی می کنند بدانندکشور ما هیچ سیستم دیگری را نمی تواند بپذیرد الا همین شیوه با محوریت ولایت فقیه".افاضات تمامی ندارد" آقای احمدی نژاد بداند که آخرین سنگر باقی مانده دنیای سنت است". سخنان شیرین آقای جامعه شناس به دل همه نشسته. همه لبخندی بر لب دارند حاکی از رضایت. چرا راضی نباشند؟بقیه یا از خود تعریف می کنند و یا صرفا می نالند از وضعیت بد اقتصادی و امکانات کم. حالا بنشینید ومنتظر باشید. همین روزهاست که آیین نامه ها سرازیر شود. تربیت جامعه شناسان متعهد که ضمن برخورداری از مهارت و فن بیان خوب و دانش مکفی! حافظ منافع نظام باشند. جامعه شناسان سوگلی می شوند. منتظر باشید...
پانوشت. یک بار دیگر مرگ. یک بار دیگر کابوس رفتن و نیامدن. پیرزن رفت. کسی یادش نبود. باید با ویلونش خاک می کردند. "دل دارم، قلوه دارم..." آرشه را می کشید." کوک نداره. دنبال یه معلم خوب می گردم بیاد سازم رو برام راه بندازه." ذیگر فرصت نشد. نه برای راه انداختن سازش و نه برای خریدن دوچرخه ونه برای شرکت در هیچ کنسرت دیگری. و نه حتی برای یکبار دیگر دیدنش. پیرزن رفت. تنها...
چهارشنبه سوم مهر 1387
ماکارونی زنگی
می دانید؟ بعضی از فیلم ها ما را پرتوقع کرده اند. هرچه ببینی شان تازه جا می افتند.تجسم این بعضی ، بدون شک "ماهی ها عاشق می شوند"است.هردفعه که می بینم با دفعه قبل فرق می کند. لذتش از جنس دیگریست.تازه نکته جالب اینجاست که اصل ماجرای فیلم،آن هم با اغماض، سه خط و نیم بیشتر نیست. آن وقت یکبار که ببینی دیگر دفعات بعد با فراغ بال می توانی غرق در جزئیات بشوی و انگار که داری بهترین شکلات گلاسه ی تهران را در یک کافه ی خلوت و دنج در یک ظهر خیلی خیلی داغ تابستان می خوری و اصلا هم دلت نمی خواهد تمام شود،آرام آرام هضمش کنی و دعا دعا کنی که خدایا، این بار دیرتر تمام شود.
اما دایره زنگی با خیل عظیم بازیگرانی که نه بازی خوب شان،بلکه اعتبار هر کدام برای تضمین فروش یک فیلم کافی است هرگز چنین لحظات خواستنی ای را رقم نمی زند.ضمن تقدیر از زحمات کارگردان برای اداره چنین جمعیتی(دیده اید قبل از این که طرف را نابود کنندجهت تلطیف فضا یک مقدار تعریف می کنند؟!) حاصل کار فیلمی شده شلوغ و پر از صحنه های اکشن و گهگاه دعواهای تکراری که صرفا عرصه رقابت سوپراستارهایش است و بس. پر از صحنه هایی که برای بار اول خوب است. از قضا همه را هم می خنداند اما بار دوم که دیگر راز فیلم بر ملا شد حقیقتا فایده ندارد. آن وقت باید دلت را خوش کنی به صحنه های که با هنر فردی بازیگران خوب در آمده اما آن هم خیلی دل خوش کنک نیست. حوصله سر بر است بیشتر است. مثل صحنه رقص شریفی نیا و مهران مدیری.(مثلا می دانی در فلان صحنه فلانی و فلانی قرار است بیایند برقصند. خب سوال ایجاد می شود" خب! حالا چکارشان کنیم"؟! ) لذا اشتباه تاریخی دومین بار دیدن دایره زنگی،مصادف است با تمام طول فیلم، زل زدن به ساعت. به همین جهت خوب است قبل از این که هرکسی چنین تجربه ناموفقی را تکرار کند بیاید نزد من تا از او بپرسم "آیا عقل شما در صحت کامل است"؟و او به کل منصرف شود. و اگر احیانا کسی جسارت کرد و خواست راهش را ادامه دهد جواب بدهد"خب!تا بحال خیلی بهش فکر نکرده بودم..."
سه شنبه دوم مهر 1387
دوشنبه یکم مهر 1387
2.خدا را شکر. امروز که باز مادربزرگ پرسید"خب؛ از فردا هم که مدرسه ها باز می شن! می ری کلاس چند؟!" فهمیدم هنوز اول مهر با اول دی و بهمن فرق دارد. لااقل برای مادربزرگ. گیرم هنوز بگوید" کی از مدرسه بر می گردی؟" اصلا کاش چشمم را ببندم و ببینم قرار است فردا صبح بروم مدرسه. کاش یک قدری این ماجرا نمک پیدا کند. دیروز راهم را کشیدم که یک چیزهایی بخرم. هیچ مزه نداد. همه چیز به چند تا خودکار آن هم از سر ناچاری محدود شد(خودکار را که نمی خرند؛ می دزدند). کاش دوباره آن قدر بچه بشوم که دانشگاه بشود آرزویم. دیگر حال تصمیم های بزرگ ندارم. ترجیح می دهم دامنه اختیاراتم به انتخاب طرح پشت جلد دفترهایم محدود شود. سیندرلا باشد یا باربی؟ به کدامشان گیر می دهند؟ کدامشان کمتر اسلام را به خطر می اندازد؟ می شود امروز به جای نان و پنیر، سوسیس ببرم؟ امروز می شود با سرویس نیایم؟ با بچه ها؟ نه؟ اصلا این همه آزادی را نمی خواهم. حال انتخاب کردن ندارم. 3 جلسه غیبت. مخ زدن اساتیدی که اساسا مخ شان زده ی خدایی هست. هیچ کدامش. اصلا می خواهم فردا بروم مدرسه. می خواهم به مقنعه ام روبان بزنم. اسمم را بدوزم رویش . پاک کنم را با نخ بیندازم گردنم و لی لی کنان راه بیفتم بروم مدرسه. اصلا می خواهم صف بکشم. می خواهم با پاهای جفت و کفش های نو با آن بوی جادویی و مانتو و شلوار آهار خورده فریاد بزنم از جلو نظام! می خواهم دوست پیدا کنم دوباره. " به من از چیپست می دی؟" خانوم بریم آب بخوریم؟.می خواهم وقت حرف زدن با هیجان انگشتم را بالا بگیرم" خانوم ما بگیم؟" اصلا بنا دارم همین طور با ضمیر اول شخص جمع حرف بزنم. می خواهم مشق بنویسم. با انگشت های تاول زده. مشق.مشق.مشق...
فردا دانشگاه باز می شود. من؛(نه ما) باید بروم سر کلاس. می توانم هم نروم. خیال کسی نیست. 3 جلسه غیبت را اساسا عشق است. به جای آن لقمه های تکراری نان و پنیرمادر هم هرچیزی... هرچیز بی مزه و بدمزه ای. به جای همه اش هم پول. آدم های بزرگ. لبخندهای پرمعنی. احساسات موقتی.آدم های موقتی. بحث. درس. استاد. معاون آموزشی. حذف. اضافه.دوباره حذف. اما دیگر نه اضافه... فردا کنار بچه های مقنعه صورتی و روپوش آبی راه می رویم و آنها احتمالا ما را شما خطاب می کنند. پیر می شویم دوستان. پیر...
پانوشت. هرچه سریع تر به احترام صدای قمر الملوک وزیری، استاد شجریان،الهه، شهرام ناظری و ابی ؛ کلاه خود را بردارید.