تبليغاتX
a cup of me

سه شنبه سی ام مهر 1387

کمیته ایرانگردی شرکت برگزار می کند:

عرض به خدمت کلیه اهالی محترمی که اینجا را می خوانند که داریم راهمان را می کشیم می رویم صفا سیتی. با جمعی از اهالی شرکت و در غیاب بعضی از اعضای اصلی که قرار است سنگرهای این طرف را حفظ کنند. همین دیگر. داریم می رویم دریا! داریم می رویم جنگل و هوای خنک و خز بازی و اینها.عجب فازی بدهد. یقینا نقطه عطفی خواهد شد در زندگی ما و شرکت. یعنی زندگی ما به قبل و بعد از این سفر تقسیم خواهد شد.(انگار کیک است مثلا!). ضمنا همراهمان هیچ بزرگتری نداریم. هیچ مسغره ای هم همراهمان نبرده ایم. خودمان هستیم و خودمان و خودمان. همین دیگر. دعا کنید سر سلامت برگردیم.چرا که فعلا تنها رفتنمان با خودمان است و هرآینه امکان دارد برگشتی اساسا در کار نباشد. شرکت است دیگر!چه می شود کرد...
نوشته شده توسط maryam در 11:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و نهم مهر 1387

خانم های محترم، لطفا هر که رود خانه ی خود!

راستش نمی دانم چرا یکدفعه فاز علاقه مندی یا دغدغه مندی های من سوی مسائل زنان رفت و کار به اینجا کشید!(کجا؟) این چند وقت سخت مشغول تدارک برنامه ای بودم در مورد طرح بومی سازی و بومی گزینی دانشجویان. ماجرا هم از اعتراضات گسترده دانش آموزان و خانواده هایشان شروع شد و آن قدر پشت کار به خرج دادند برایش که به نتیجه نشست . مسئولان طرح را پس گرفتند و دروازه هر دانشگاهی را بزرگتر کردند و یک عده  بیشتری را هل دادند درون سیستم نخبه پرور و خلاق و سر و صداها را فرستادند برود تعطیلات. نتیجه اش هم خیلی چیز جالبی از آب در آمد. " به جای اینکه همه را بومی گزینی کنیم دختران را بومی گزینی می کنیم!" که هم خدا راضی باشد و هم بنده خدا(که آنها باشند) و هم خانواده های همیشه نگران. این وسط تنها دخترها بودند که انگار بودنشان مسئله ساز بود و هیچ اهمیتی هم نداشت که نظرشان چیست. حالا هم که ما در خدمت شما هستیم اگر همه چیز طبق روال پیش برود و مه و خورشید و فلک در کار باشند و بدخواهان و مزدوران و دلار گرفته های ابدی و ازلی کینه توزی نکنند قرار است از سال آینده دانشجوهای دختر تاوان دانشگاه ها و خوابگاه های بی کیفیت و بی امکانات را یک جا پرداخت کنند. حالا بحث جالب تر اینجاست که این وسط به خاطر اینکه لابد این روزها بحث از زنان و جنبش های اجتماعی و مطالبات حقوق آنها خیلی مطرح است و این دیگر به مذاق خیلی ها خوش نمی آید، بهتر است اصلا بحث زنانه نشود. به مسائل جنسیتی پرداخته نشود که یک وقت" انگ" نخوریم که حالا ما فمنیست هستیم یا چه و چه. یا طرفدار حقوق زنانیم. (چرا کار را سخت می کنم. پس ادبیات خودم به چه کار می آید؟) یک جورهایی طرح این مسائل خز شده گویا. و کلاس چنین بحث هایی به این است که دیگر اسمی از زنها نیاید و به صورت عام مطرح شود. اینها دیگر خیلی نیازی به توضیح ندارد. اما حقیقت ماجرا برای من(که بی هیچ تعصب خاصی و صرفا از موضع برابری جایگاه و نقش زن و مرد صحبت مبی کنم) روشن است. " در جامعه ای زندگی می کنیم که در تلاش است هر چه بیشتر زن را به حاشیه براند" و نقش زنهایی را که حالا به دلایل مختلف از جمله کفایت و شایستگی خیلی پررنگ است کمرنگ کند. و این جامعه نه لزوما دولت و در حالت کلی تر" حاکمیت" بلکه بدنه جامعه و خانواده و نظامی است که در نهایت افراد آن را تشدید می کنند و بازتولیدش می کنند. حالا در این راه از ابزارهای زیادی می شود سود برد. همه چیز در راه یک هدف. قانون برای حذف. غافل از اینکه یک چیزهایی را نمی شود بازگرداند به اول. رشد یک چیزهایی متوقف نمی شود.وقتی قدم بگذاری در راه پیشرفت دیگر راه برگشت ندارد. یک طرفه است. نمی توان به زنها اخطار داد که به سرجای اول خود برگردید. نمی شود دیوار ساخت و توقع داشت هرکسی به دیوار رسید پشیمان بشود و برگردد. لذا من اساسا قائل به برابری در توان و اندیشه ی تمامی زنها و مردها هستم و شکی ندارم که اگر تفاوتی هست،بحث ماهیتی نیست  و صرفا می توان از شکل گیری و ایجاد سخن گفت و هرتفاوتی خود راوی همین وقایع و قوانین خلق الساعه است که در طول سالیان، بارها رخ داده و ریشه های تاریخی دارد و یک چیزهایی را به صورت بنیادی تغییر داده است.  نمی دانم. بهرحال این مسئله جای حرف زیاد دارد. اینکه چرا همیشه در چشم به هم زدنی جای صورت مسئله و راه حل عوض می شود و کسی هم نباید حرفی بزند و همیشه یک عده به عنوان آدم های دوره گذار باید چوب تصمیم های موقت و بدون پشتوانه را بخورند. اساسا چرا همیشه یک عده باید چوب بخورند؟(و حالا به صورت جزئی تر اصلا چرا باید چوب را خورد؟ این چه جور ترکیب فعلی است؟!)  حالا قرار است فردا بحث کنیم. یعنی بین خودمان بماند بیشتر قرار است بیاییم حرفهای هم را که همه مان هم به آن قائل هستیم تایید کنیم و اگر هم قسمت شد به گوش بزرگان برسانیم؛از چند دیدگاه مختلف. ببینیم آخر سر از این ماجرا چه در می آید...

پانوشت۱. چقدر بازدید کننده!!! من رسما اعلام می کنم ظرفیت ندارم! ذوق مرگ می شوم می رودها! از ما گفتن بود.

پانوشت۲. مرسی نگین از تو و کیک خوشمزه و موسیقی و این همه حسن نیت و خوب بودنت.

پانوشت۳. چیزی به پریدن نمانده.دو روز دیگر فقط.همچین بزنیم به دل جاددددددددددده....  

 

نوشته شده توسط maryam در 11:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم مهر 1387

گلشیفته در فروشگاه؛دانسینگ در گیشا؛گشت ارشاد در خانه

۱.گلشیفته فراهانی در فیلمی بازی کرده به نام مجموعه دروغها.(انگار غیب گفته ام مثلا و کسی نمی داند)حالا تا اینجایش هیچ! به ما چه! خوشا به سعادتش. اینجایش را داشته باشید که پشت در یک مغازه فیلم فروشی زده بود" فیلم گلشیفته رسید". و این جمله به عبارتی یعنی رسما  دی کاپریو و راسل کرو و ریدلی اسکات چیزی ورای سقف نیستند. حالا باز تا اینجایش هیچ! ملت را داشته باشید.

" ببخشید خانم!گلشیفته دارین؟"

" بله. بدم خدمتتون؟"

" بله دو تا گلشیفته به من بدین!!" 

من واقعا نمی دانم آخر  اگر گلشیفته می دانست با یک نقش احتمالا چند دقیقه ای کل فیلم به نامش سند منگوله دار می خورد و این چنین با نامش خرید و فروش فرهنگی صورت می گیرد سالها پیش یک فکری به حال خودش می کرد!

۲.واااااای! شما به طور قطع نمی دانید تاریخ تکرار می شود یعنی چه. حالا من عرض می کنم خدمتتان. چند وقت پیش (یعنی حدود ۶ماه پیش)در خیابان گیشا پیرمردی آمد سراغ من و با ته لهجه ی غربی پرسید که " ببخشید خانم اینجا کافه پیدا می شه؟" من هم گفتم بلی. قدری بالاتر یک چندتایی هست. بعد گفت دنسینگ و میوزیک هم هست؟ من که هوا را پس تشخیص داده بودم و هر آن احتمال می رفت نامبرده سوالات دیگری مطرح کند گفتم نه آقا فکر نکنم و هرچه سریع تر عرصه را ترک کردم. گذشت. حالا امشب در حالیکه غرق در آهنگ گوش دادن بودم و بستنی انارمی خوردم درست در همان جا(یعنی نه بالاتر و پایین تر) همان پیر مرد با همان وجنات آمد و دوباره از بین آن همه آدم خورد به پست من." خانم ببخشید اینجا کافه پیدا می شه؟" وای خدا! نمی دانستم خنده ام را چکارش کنم" بلی آقا کافه و دنسینگ و میوزیک همه اش قدری بالاتر هست"!! روزگاری شده ها. مردم دنبال چه چیزهایی هستند.

پانوشت۱. محض رضای خدا بیایید همه با هم یک قراری بگذاریم اگر آدرس جایی را بلد نیستید مردم را راهنمایی نکنیم! آخر چه کاری است؟ " برو برو دست راست که رسیدی باز برو!این هم شد آدرس؟ درد مردم را تسکین نمی دهید لااقل نمک به زخمشان نپاشید!باید همه جا دانشمان را به رخ بکشیم؟ خب بگو بلد نیستم! مثل من که بعد از ۱۴ سال زندگی هر وقت در شهرک خودمان کسی آدرس می پرسد می گویم" ببخشید من اهل این محل نیستم!"

پانوشت۲. در زمینه خلق دیالوگ های ماندگار احتمالا فقط دکتر غفاری را بی نصیب گذاشته بودم که به حول و قوه الهی امروز رسالت خویش را به نحو احسن انجام دادم.

- ( وسط لابی و در حضور خیل کثیر دانشجویان):سلام استاد.خوب هستین؟ چه خوب شد پیداتون کردم. من دوتا کار داشتم با شما. یکی به عنوان شخص حقیقی و یکی به عنوان شخص حقوقی. اول کدومش رو مطرح کنم؟

-(دکتر غفاری با وقاری مثال زدنی و در حالیکه فکر می کند احتمالا طرف مقابلش هم با طرح این سوال قاعدتا باید آدم متشخصی باشد):خواهش می کنم.اول شخص حقوقی رو مطرح کنین.

-خب پس اگر اشکالی نداشته باشه اول حقیقی رو مطرح کنم.

(سوال نظر سنجی هفته:آیا من رامجبور کرده بودند که نظر بپرسم؟)

پانوشت۳. طبق تحقیقات بین میدانی ام  در این چند روز گشت ارشاد عرصه را ترک کرده اساسا! هیچ پیدایشان نیست. حالا این یا ربطی به رفتن ها و آمدن های رادان و اینها دارد یا دیگر تاریخ مصرف رسالتشان به پایان رسیده.همان طور که می دانید اینها دیگر حقیقتابه ما ربطی ندارد و در حوزه کاری ما نیست. لذا بحث را به بیراهه نکشانید خواهش می کنم!

نوشته شده توسط maryam در 11:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم مهر 1387

جای هیچ کس خالی نه، کنعان زدیم به بدن، یک فصل! و الان که نشسته ام اینجا پر هستم ازحس خوشایند شات های زیبا و کلوزآپ های ناب و هوشمندی در تصویربرداری و تدوین. یک فصل جداگانه موسیقی متن فیلم هم زدیم که از زمان بوی پیراهن یوسف و پناهنده تکرار نشده بود.

پانوشت۱. همواره تنها بروید سینما.یا نهایتا با کسی که خیالتان راحت است فیلم بین حرفه ای است.

پانوشت۲. جمعه ها سینما رفتن نوعی خودکشی است.

پانوشت۳.سر جد و آبادتان موسیقی پایان فیلم و تیتراژش را ببینید. باور کنید زحمت کشیده اند برایش.

پانوشت۴. مانی حقیقی چیز خوبی است.

پانوشت۵.ترانه علیدوستی نیز هم.

پانوشت۶. هاه. ۳خط متن و ۶خط پانوشت! عاشق خودم هستم با این نوشتنم.

نوشته شده توسط maryam در 10:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم مهر 1387

این چند وقت این قدر هرجا رفتم بر سر زنان بحث کردم و اینکه این کارها که می کنند کارهای عاقلانه ای نیست و مثلا چرا باید قانونی وضع شود که زنها در تحصیل محدودیت داشته باشند و نکنداین هم محدودیت نیست و مصونیت است که از خودم تعجب می کنم.فکر می کنم چانه زنی و استدلال دیگر افاقه نمی کند.کافی است به مردانی که این چنین از زنان و پیشرفتشان می ترسند و در فکر راهکارهای تبعیض آمیز هستند یادآور شویم زن ایرانی، همین که زن است و ایرانی خود به تنهایی،متحمل تبعیض است. ان وقت متوجه می شوند دیگر نیازی به تلاش بیشتر نیست...
نوشته شده توسط maryam در 2:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم مهر 1387

حسرت. حسرت. حسرت. تمام این روزها پر از حسرت های تمام نشدنی ام . مگر از آن درخت لعنتی مقدس تا اتاق چقدر راه بود؟تا در آغوش گرفتن ماه؟ تا نفس کشیدن؟ لعنت به تمام دیوارها و سقف ها... چرا این بازی یکبار برای همیشه تمام نمی شود؟چرا بازی هایی که آدم ها شروع می کنند را من باید تمام کنم؟اصلا من بازی دوست ندارم. می ترسم. کاش این بازی از اول شروع نشده بود...

پانوشت۱. کم کم یاد می گیرم که ببخشم. ببخشم اما فراموش نکنم.

پانوشت۲. روزهای بزرگی است. دارم با کتاب هایم دوباره رفیق می شوم.

پانوشت۲. سردرگمی را که می داند  چیست؟؟؟

نوشته شده توسط maryam در 0:50 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387

تکمله ی" بر من چه گذشت1"

پاسخ به کامنت های پست قبلی را چون از اهمیت بالایی برخوردارند در این پست با شرح و تفصیل خواهم داد.

 الّوولوژی

الّو به شدّ لام، در گویش خاصی از زبان مشهدی که نمی دانم چرا صرفا به اجداد پدری بنده بر می گردد به معنای کسی است که یا دسته گلی به آب داده یا در آستانه دسته گل به آب دادن است و این از وجناتش به طور کامل هویداست. مدام سرو گوش آب می دهد که کسی از راه نرسد و البته در عین حال می خواهد خودش را آدم بی خطر و آرامی نشان بدهد.لازم به ذکر است الّو معمولا کار مهمی برای انجام دادن ندارد. همچنین سن الّو گیری محدوده خاصی ندارد اما معمولا به  اوایل سنین نوجوانی برمی گردد. زمان الوگیری هم بسیار مقوله ی مهمی است. معمولا سر ظهر(تابستان) و در هنگامی که همه خوابند بهترین زمان برای الوگیری است. بلی همان طور که ملاحظه می کنید الِو فعل هم دارد و الّوگیری فعل آن است. ها. به الویی که سنش به الوگیری نرسیده باشد می گویند الّوچه. یعنی طرف به طور بالقوه الّو است اما هنوز سنش قانونی نشده. بحث دیگر هم بحث الّو شناسی است یعنی چگونه یک الو را شناسایی کنیم که خود جایگاه دیگری را برای بسط دادن می طلبد.در آخر هم شما را به تکیه بر تشدید بر حرف لام توصیه می کنم. چرا که خیلی میراث مهمی است و نباید به "الو" که هنگام تلفن زدن می گوییم تبدیل بشود. (نه فقط می خواهم بدانم ایجاز و خلاقیت را حال می کنید؟ همان طور که ملاحظه می کنید یک کلمه سه حرفی این همه مفهوم را در خود جای داده است. انگار کمد است مثلا!)

سوگند منصف! نمی آیی نمی آیی یکهو می آیی و دست به افشاگری می زنی. تو اصلا معلوم هست کجایی؟ ۳۷۸ سال نوری است که از تو هیچ خبری ندارم لذا به جای هرگونه افشاگری محل اختفایت را اعلام کن.ضمن اینکه خب من هم سال اول را که استثنا بود نگفتم دیگر! پروژه من با دبیران فیزیک هم زمان با انتخاب رشته ریاضی و فیزیک از سوی من و در سال دوم دبیرستان آغاز شد. کلاتیان هم نمی دانم چیزخورش کرده بودند به گمانم. من هم اگر دور و بر هالیدی می پلکیدم چیزخور شده بودم. اصلا ول کن ! پایه ی بسکین رابینز زدن هستی یا نه؟

نوشته شده توسط maryam در 9:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم مهر 1387

بر من چه گذشت1

طی چند قسمت قصد دارم به عواملی بپردازم که در نهایت امر به تشکیل کلیتی واحد به نام " مریم" انجامیده. البته این عوامل بسیارند اما خب. بالاخره باید به آن پرداخت یا نه؟ شاید من روزی آدم بزرگی شدم و فرصتی برای این کار نداشتم. لذا این کار را زودتر انجام می دهم! جرقه این قضیه هم آنجا زده شد که دوستی معتقد بود به طور قطع فیزیک تاثیر به سزایی بر آنچه که هم اکنون هستم گذاشته. من هم رفتم استعلام کردم دیدم بلی. گذاشته. ( خداوندا!  با این جدیت در لحن نوشتن دارم چه چیزی را ثابت می کنم؟) همین دیگر. این ها الان مثلا مقدمه ی قضیه بود.تمام شد.

 حقیقت ماجرا اینست که تمام سال دوم و سوم دبیرستان خود را با سوء هاضمه پشت سر گذاشتم.  سوء هاضمه نوعی از بیماری است که ناشی از عدم وجود آرامش روانی در حین خوردن است و برای آدم های بزرگ با مختصات ویژه، همچون من پیش می آید! حالا اگر بحث بر سر ریشه های تاریخی آن باشد باید بگویم که دبیران فیزیک من در طول دوران دبیرستان هرگز علاقه ای به من نداشتند. البته این احساس کاملا دوطرفه بود اما خب! هرگز در زندگی و سلامت آنها نقش به سزایی ایفا نکرد و این من بودم که از قِبَل بی مهری آنها دچار خسران شدم...

طی یک برنامه ریزی دقیق و جوری که انگار خدا با من سر ناسازگاری داشته باشد برنامه درسی ام طوری بود که تمام سال دوم دبیرستان قبل و بعد از نهار فیزیک داشته باشیم. خب. این مسئله احتمالا به مذاق انشتین یا موجود خزی در قد و قواره های او خوش می آید اما من را با این موجودات چه کار؟ من چرا باید از این مسئله خوشحال می شدم؟ به هرروی...

در اولین روز از شروع سال تحصیلی دفتر نو و تا نخورده و نا نوشته ی خود را گشوده بودم تا تمرینی را که دبیر فیزیک مان پای تخته نوشته بود حل کنم. حالا این که تمرین از مبحث مکانیک بود و سررشته من از مکانیک درست به اندازه سررشته ام از زبان و ادبیات سواحیلی است خیلی محل صحبت ما نیست! پس از تلاش های بی ثمر از هنر بزرگترم استفاده کردم. کولی بازی و سفر به صحرای کربلا که همیشه و در هر زمانی به کار آمده و خواهند آمد." بچه ها وسایلتون رو جمع کنین دیگه! زنگه الان! وقت نمیشه حل کنیم".

خب لال شو! حرف نزن! آیا می میری؟

بدیهی است اگر در آن روزگار کسی این سوالات را از من پرسیده بود این چنین در سطح وسیع هنر نمایی نمی کردم.

"تو اسمت چیه؟ ها. رحمانی! بیا پای تخته خودت حل کن."

"خانوم وقت نمیشه زنگه! سرویسا می رن!"

" نه ما صبر می کنیم تا شما حل کنی."

کجای قیافه من به حل موفقیت آمیز تمرین فیزیک آن هم پای تخته می خورد؟ آیا نتیجه اش چیزی غیر از روسیاهی و شرمندگی است؟

آخر کار در حالیکه حتی یک کلمه؛تاکید می کنم یک کلمه به مسئله نگاشته شده بر تخته اضافه نشد با سری افکنده و قلبی مملو از اندوه به سرجای خود برگشتم. برگشتن سرجای خود در حضور عده کثیری الّو که مترصد فرصتی هستند برای مسغره کردن، تجسم بارز دست از پا درازتر بودن است!

این اتفاق عینا، اساسا، راسا و قانونا در تمام طول سال دوم دبیرستان تکرار شد.( حتی وقتی یکبار معلممان غایب بود و کس دیگری را جای خودش فرستاده بود و احتمال آن می رفت که شانس یاری ام کند و دمی بیاسایم، فهمیدم دبیر به شخص مربوطه سفارش کرده که حتما یک دور رحمانی را پای تخته ببر! یک دور! یعنی رسما برایش چیزی بودم در حد منچ و مارپله!)

شک ندارم، یک چیزی در قیافه ی شرمنده و سرافکنده من او را خوشحال می کرد. آیا بازی اینجا تمام شد؟ خیر. بطور قطع دستهای زیادی در کار بود تا من این عرصه را ترک کنم و روسیاهی برای فیزیک بماند و دبیران اخلاق مدار و اخلاق محورش. آن دستها چیزی نبود الا دبیر فیزیک سال سوم دبیرستان! دبیر قبلی که به دلیل زایمان مرخصی گرفت و جهانی را از لوث وجودش آسوده کرد برای خود جانشینی تعیین کرد که اگر نگویم بدتر از خودش بود  یقینا با او در دشمنی با من برابری می کرد.  او عزم کرده بود با شدت و حدت نهضت ناتمام دبیر پارسالی را ادامه دهد.... ادامه دارد

 
نوشته شده توسط maryam در 9:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم مهر 1387

یک عمری ست که در کنار زندگی کردن، مراقبم کسی را ناراحت نکنم. به همه دنیا لبخند بزنم. آدم خوبی باشم و همه را راضی کنم.غافل از اینکه یک کارهایی را نمی شود کرد. آب را نمی شود در هاون کوبید. حالا که نگاه می کنم می بینم پاک خودم را فراموش کرده ام. همه ی حواسم به دنیایی بوده به نام دنیای اطراف. جایی که هرگز وجود ندارد جز در محدوده ی محافظت شده ای به نام ذهن. حالا هم که این را فهمیده ام، فقط فهمیده ام!نه چیزی بیشتر. و کماکان مراقبم. مراقب...
نوشته شده توسط maryam در 3:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387

صندوق صدقات را به خانه بیاورید

چندی پیش یک تیزر تبلیغ دی وی دی پخش می شد که طی آن به همگان توصیه می کرد" سینما را به خانه بیاورید"! حالا چه ربطی دارد؟مثل همیشه هیچی.غرض اینکه باز سال تحصیلی شروع شده و مادر صبح به صبح راه می افتد مثل (بلا نسبت)گدای شب جمعه یا راه زنی که صرفا کارش را با لبخند زدن پیش می برد هرآنچه پول بر روی میز و توی میزم دارم بر می دارد و بدون ارائه توضیح راهش را می کشد و می رود! بعدها فهمیدم مقصد پول های بی زبان، صندوقی است، متعلق به یک بنیاد خیریه که توسط مادر سر از خانه ما در آورده و مادر برای پرکردنش راهی جز سهیم کردن ما پیدا نکرده. من هم اوایل حمایت می کردم. بهرحال تا اینجایش اشکالی که نداشت هیچ، به زور ما را هم در ثوابش شریک می کرد.تا اینکه طی تحقیقاتم متوجه شدم میزان سهمی که از اتاق من خارج می شود بسیار بیشتر از سهم سایر اتاق هاست!(یعنی درست انگار از مسافرخانه ای صحبت می کنم واقع در خیابان ناصرخسرو) آیا فکر می کنید مادر ابراز پشیمانی کرد؟ یا با من از ثواب بیشتر اخروی سخن گفت؟ هرگز...

- حسین که معمولا عین آدم می رود و می آید. پدرت هم سعی می کند با احتیاط رانندگی کند!!!!(خدایا باید یک روز برای مادر روشنگری کنم.چرا یک چنین فکر باطلی به ذهنش راه پیدا کرده؟) اما تو! با این رفتار پر خطری که  در خیابان از خودت نشان می دهی، تازه شاکی هم هستی؟؟؟؟

 حقا که گفتگو همیشه بهترین راه حل است.من ضمن اینکه کاملا قانع شدم (یعنی چاره دیگری نداشتم) متوجه شدم مادر موسسه

 فوق الذکر را مرجعی تشخیص داده که من باید خسارت رفتار پرخطرم را به صندوق صدقه اش پرداخت کنم.

یعنی رسما با این سیستم که شب به شب باید به مادر که پشت دخل نشسته گزارش دهم که" من امروز دوفقره جلوی اتوبوس پریده ام یک فقره از وسط بزرگراه رد شده ام، به پل عابر بی توجهی مدنی کرده ام و مساوی دیوار انگاشتمش.تفاوتی هم بین چراغ سبزسواره و پیاده احساس نکردم. حساب ما چقدر می شود؟

پانوشت1. آیا می توانید بفهمید ساعت 9 شب با دیدن تاکسی سمندی که صندلی جلویش خالی است چقدر احساس امنیت می کنم؟

پانوشت2. یک لیست بلند بالا دارم از چیزهایی که برایم حس امنیت به ارمغان می آورند که به وقتش عرض می کنم. ها داشت فراموش می شد؛ فکر کن امنیت را به ارمغان بیاورند. (باز دارم این بازی کثیف فکر کن را شروع می کنم).

نوشته شده توسط maryam در 10:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم مهر 1387

پيش به سوي نابودي!

۱. تنها‏‏‏‏ و تنها و تنها ۳قشردر كتابخانه دانشكده پيدايشان مي شود. ۱-داوطلبان شركت در كنكور كارشناسي ارشد‏‎‏‎‎۲- دانشجويان ترم ۱ورودي كه از كتاب هاي خزي همچون درآمدي بر انسان شناسي نو و تا نخورده شان معلوم است هنوز نفهميده اند كه از كي بايد درس خواندن را شروع كنند و جو احاطه ان كرده.۳.خانم توحيدلو(بلي. خانم توحيدلو حالا يك ملت نه اما قطعا به تنهايي يك قشر هستند). خب همان طور كه ملاحظه مي كنيد قشرهاي ۱و ۲ بهانه هايي بيش نبودند براي معرفي قشر سوم! بنده پروژه عبور خود را با موفقيت انجام دادم و ديگر براي بند ۱ عرضي ندارم.

۲. باز هوا دارد مي رود به سوي سردي. پدر كاپشن احمدي نژادي اش را از پستو درآورده و گرد و غبارش را مي روبد. كاپشن احمدي نژادي پدر ماجراها دارد! او در برابر هركسي كه كاپشنش را احمدي نژادي مي خواند مقاومت مي كند و اشاره مي كند كه كاپشن او بر احمدي نژاد تقدم زماني دارد. لذا ما را از تفريحي سالم محروم ساخته. پدر در پايان خاطرنشان مي سازد:من هم آدم كمي نيستم!

پانوشت. ۲۴ ساعت گوش دادن موسيقي با صداي بلند و هدفون خراب تا مرز نابودي...

نوشته شده توسط maryam در 5:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم مهر 1387

درست مثل یک اسب انتخاب واحد کرده ام. این را به خوبی متوجه می شوم. لذا شما هم سعی کنید عمق فاجعه را دریابید.

نوشته شده توسط maryam در 4:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم مهر 1387

اندر احوالات لبخند تاریخی

امشب که تلویزیون مصاحبه لری کینگ با احمدی نژاد را نشان داد متوجه این نکته شدم که خائنان چند دسته هستند. یک دسته آنها که به خودشان خیانت می کنند. یک دسته آنها که به دیگران خیانت می کنند. یک دسته آنها که به هر دو خیانت می کنند. فکر می کنید می خواهم بگویم احمدی نژاد آدم خائنی است آیا؟ هرگز! من هرگز چنین گمانی نمی برم. شک ندارم احمدی نژاد چنین نیتی در ذهن غریب و دور از ذهنش نمی پروراند و باور دارد که در راه مصالح کشور گام بر می دارد. اما آن کسی که خائن به ملت و البته شخص دکتر احمدی نژاد است کسی نیست جز یک دشمن دوست نما که به احمدی نژاد توصیه کرده به هنگام بیان افاضات خود لبخند بزند که همانا لبخند تاثیر مثبتی در مخاطب می گذارد! بله این به عنوان یک اصل کلی درست است. اما حقیقتا دیگر دل این یک رقم را نداریم که بنشینیم و احمدی نژاد را ببینیم که راست راست می نشیند و می گوید" در ایران ما با حوزه خصوصی مردم کاری نداریم و مردم در خانه هایشان کاملا آزاد هستند". آن هم نه به شیوه معمولی! بلکه با لبخندی پهنای صورت. هیچی دیگر. حاصل کار شده گفتگوی چند ساعته با لری کینگ که البته ما به صورت گزینش شده اش را از تلویزیون دیدیم که یک وقت برای سلامتی مان ضرری نداشته باشد(حتما می دانید دیگر! هرکاری که بکنند برای سلامتی و مصلحت خودمان است). یکی نیست بگوید باشد! اصلا بگو حرفهایت را! جدی بگو و محض رضای خدا از آن یک رقم لبخندش در گذر. شاید باورترمان شد. خیالت راحت؛ یک جای دلمان جایش می دهیم.

اعتراف 1. من دست راست خود را بالا می گیرم و سوگند یاد می کنم که اساسا نمی فهمم و نمی خواهم بفهمم و نمی توانم بفهمم که نهاد و سازمان چه فرقی دارند و فکر می کنم این مسئله هرگز به کارم نخواهد آمد و نقشی در سرنوشتم نخواهد داشت و همچنین هیچ گونه ارتباطی با زمان،محل کلاس و استاد درس جامعه شناسی سازمان ها برقرار نمی کنم.

اعتراف2. سخت به بن بست خورده ام. فکر می کنم اصلا نمی توانم فکر کنم.(فقط به همین یک رقم می توانم فکر کنم). تمامی هیجانم را برای نوشتن و خواندن از دست داده ام. نوشتن صرفا یک نوع وظیفه شده یا شاید هم آخرین بازمانده ای که به من ثابت می کند هستم. خواندن را اما چند وقتی هست فرستاده ام تعطیلات. فکر می کنم اساسا هیجان از بساطم رخت بر بسته. حالا در چنین برهوتی واحدی اخذ کرده ام تحت عنوان جامعه شناسی ادبیات که اگر نه کتاب خواندن که لااقل ورق زدن و دم خور کتاب بودن در آن واجب عینی است. کسی چه می داند. اصلا شاید اوضاع رو به راه شد. شاید این اشتهای سیری ناپذیر دکتر جوادی به کتاب و خواندن و ولعی که در حرف زدن از داستان و رمان دارد به ما هم سرایت کرد و ما هم نمک گیر این سفره شدیم. شاید اوضاع بهتر شود. بهتر از چیزی که هست...

اعتراف 3 . باید بگویم که این شهر ترس دارد. همه جایش. زیر و روی پوستش. فقط روزکه هست مردم سرشان گرم کار است و حواسشان نیست و شهر هیچ چیزش معلوم نیست. شب که می شود تازه همه چیز رو می آید. شلم شوربایی درست می شود که بیا و تماشا کن. می دانید؟هر لحظه ی این شهر آبستن یک اتفاق است. لحظه به لحظه حوادث زاده می شوند. بعد فکر می کنم که یک چیزهایی هست که من هرگز نمی فهمم. من نمی دانم در کجا زندگی می کنم و با چه کسانی. حس می کنم تک تک مان بیگانه هایی هستیم که جمع مان کرده اند و ریختنه اندمان یک گوشه که هیچ خصلتی ندارد الا اینکه یک گوشه است. بیگانه شده ایم این روزها. بیگانه...

توبه نامه۱. خدایا توبه!        

توبه نامه۲.  خدایا توبه!

نوشته شده توسط maryam در 2:28 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه دوازدهم مهر 1387

رقص کردی تنها رقصی است که می توان با حجاب در آن شرکت جست. یعنی اساسا لباس های کردی لباس های پوشیده ای هستند و رقص نه تنها بر محور خودنمایی و فردیت تعریف نشده، بلکه بر محور انسجام جمعی و اتحاد و هرچه بیشتر محو بودن در جمع تعریف شده. هیچ هم حرکات جفنگی که احیانا مایه خنده جمع(یعنی افرادی مثل من که هر نوع رقصی را دستمایه ی خنده قرار می دهند) بشود اتفاق نمی افتد. همه چیز در نهایت متانت و آرامش. یک جور قدم زدن است بیشتر؛ و آدم شخصا دیده نمی شود. صرفا یک عده آدم دیده می شوند. فکر می کنم دارم fanرقص کردی می شوم. البته حتما می دانید؛ صرفا برای دیدنش!

پانوشت۱.خیر آقای یارممد. خیر. نمی شود.

پانوشت۲.آقای کوروش عمویی. حالا مثلا چه فرقی می کند! حیف که حال شاخ بازی ندارم. وگرنه باید می گفتم همینه که هه...

پانوشت۳. اینترنت ADSLمثل این بوفه های غذایی می ماند که یک مقداری پول می پردازی بعد هرچه قدر دلت بخواهد می توانی بخوری. بعد آدم در حد مرگ می خورد. یعنی اصلا اهمیتی ندارد که تو به سالاد کلم یا ترشی هویج هیچ علاقه ای نداری. باید بخوری چون پولش را از قبل پرداخت کرده ای. حالا حکایت ماست. البته هنوز قسمت خودمان نشده و ما هنوز باید با پدر بزرگوار لابی بگذاریم برای یک دقیقه بیشتر و کمتر. اما خب! به عوضش چترمان را که می توانیم باز کنیم! هیچ بعید نمی دانم که تا آخر امشب که dead lineچتربازی ام است دست کم ۲ الی ۳ پست دیگر هم بگذارم. هرگز اینترنت مجانی و قابلیت چتربازی من را دست کم نگیرید.

نوشته شده توسط maryam در 3:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم مهر 1387

آدم ها قله ها را خیلی زود فتح می کنند. قله های حقارت را خیلی زودتر...
نوشته شده توسط maryam در 11:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم مهر 1387

می دانید؟ در کل فکر می کنم خداوند در تمام مراحل زندگی عنایات ویژه ای به من دارد. حقیقت ماجرا اینست که دیگر نفرین کردن، آن هم به شیوه "به زمین گرم بخوری" و اینها اساسا خز شد. اگر کسی کاری کرد که شما را به مرحله نفرین رساند می توانید دعای جدیدی کنید" الهی در تاکسی آشنایی ببینی که دفعه قبل کرایه ات را حساب کرده باشد و حالا که مجددا شما را دیده با چشمانش پیشاپیش از اینکه می خواهی کرایه اش را حساب کنی تشکر کند و تو تنها به اندازه خودت و نصف کرایه ی نامبرده پول داشته باشی"! آیا می توانید حدس بزنید در چنین وضعیتی آدم چه میزان از شرمندگی را تجربه می کند؟ 

نوشته شده توسط maryam در 1:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم مهر 1387

تقصیر هیچ کدام ما نبود. همه چیز از خدا شروع شد. همان روزی که نشست(شاید هم ایستاد)و تصمیم گرفت آدم بیافریند. به حرف هیچ کس هم گوش نکرد. هرچه گفتند این چیزی که می خواهی درست کنی هیچ چیز جالبی نخواهد شد، باز هم کار خودش را کرد. حالا هم به جای اینکه بازی را هرچه زودتر تمام کند، نشسته(شاید هم ایستاده) و حاصل دسترنج اش را نگاه می کند و هیچ نمی دانم به چه می اندیشد... 
نوشته شده توسط maryam در 0:29 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم مهر 1387

خودتان را به هیچ راهی نزنید؛لطفا...

کسی می داند چه بر سر ما آمده است؟خودتان را به آن راه نزنید.(دقیقا کدام راه؟) همتان می دانید از چه صحبت می کنم. از این اپیدمی لعنتی ناامیدی. از این سمفونی بی پایان دلمردگی. این روزها که فکر می کنم می بینم دیگر هیچ کس را به هیچ چیزی امیدی نیست. هیچ فردایی متصور نیست. فردای بهتر که هیچ، صرف فردا بودن هم محل مناقشه است.اصلا می دانید؟ یک وقت هایی فکر می کنم کاش زندگی همان روزی که جواب های کنکور آمد متوقف می شد.کاش همان قدر کودک می ماندیم و به جای همه ادعاهای توخالی مان به رتبه ها و ترازهایمان می نازیدیم و در پنجاه تومنی ( بدون گیت امنیتی)همان افسانه ای می ماند که بود. کاش اینجا نمی آمدیم.کاش این قدر هم را درک نمی کردیم. دیوارهای کلاس ها را نگاه کنید. همه پشیمان اند از این که آمده اند به این دانشکده. نیامده پشیمان شده اند.لعنت به لحظه ها.کاش هیچ وقت نمی فهمیدیم همه چیز، دانشگاه، در پنجاه تومنی، ساختمان های قدیمی،آدم های معروف، همین قدر زود بی قیمت می شوند.  چقدر گذشت؟ یکسال، دوسال ، سه سال... وقت این حرف ها رسیده؟ چه کسی می داند دقیقا چه آمد بر سر ما؟ چرا وقتی رهبر امر کردند که جوانان باید امید داشته باشند و ذره ای از ناامیدی نباید در حرف ها و احساسات جوان ها باشد اساتید معظم سر تکان دادند و لبخند زدند؟ به آنها چه ربطی داشت؟ کدامشان کسی را آدم حساب می کنند؟ (حالا بماند که عکس این قضیه محتمل تر است) اصلا صحبت از چه کسی بود؟ دقیقا کدام جوان ها؟آنها که سر جایشان هستند؟ همان ها که رستگار شدند؟ می دانید؟ اصلا انگار دنیا را، دنیای ما را شکافی برداشته و آدم ها دو دسته شده اند. یک دسته نجات یافتگان و سایرین، آنها که راهی به نجاتشان نیست. سواران کشتی نوح و در دام افتادگان مثلث برمودا. آنها که فردا را می بینند و آنها که نه...

 اشتیاق کجاست؟ رغبت؟ میل؟ می شود یک نفر گمشده های ما را پیدا کند؟ اصلا می شود دیگر کسی کسی را درک نکند؟ می شود وقتی دم از یاس می زنم کسی نگوید"ممم! من می فهمم"؟  می شود دیگر کسی یأس را نفهمد؟

در این شهر.در این شهر خاکستری مریض که همه آدم هایش پیر،محافظه کار و عافیت طلب شده اند یک چیزی گم شده. اصلا شهر هیچ. ما را چه به کلانشهری که بزرگان(؟) در کارش در مانده اند! در همین دانشکده؛ در همین اتاقک های چند متری که دلمان خوش است مال خودمان است و برای ثابت کردنش اسباب کشی می کنیم و هی تمیزش می کنیم و حالا هم معلوم نیست کدام در و تخته ای به هم خورده اند که برایشان پرده می دوزند و بزک می کنندش، یک حرف، یک صدا، یک قطعه از پازل، لنگه یک کفش نیست. گم شده... همه هم پی اش را می گیرند.  بعد آن قدر چرخ می خورند و می خورند و می خورند و بعد بین راه همدیگر را درک می کنند تا گم می شوند. آن هم در مه. آن هم در تاریکی. آن هم در جنگل.حالا تنها باشد یا دسته جمعی.فرقی نمی کند. ترس که دارد. راه را هرگز پیدا نکردن...

حالا امروز، اینجا، همینجا در روزگاری که بالاخره تکلیفمان را روشن نمی کند برای سوء تفاهم نشدن باید سکوت کنیم یا فریاد بزنیم؟ نگاه کنیم یا چشممان را ببندیم، ایستاده ایم. روی همین زمین ها؛گیرم سنگ باشد یا پارکت. گیرم پرده های پنجره های همیشه بسته اش، نو باشد یا همان کرکره های پوسیده سالیان دور که هیچ چیز نباشند لااقل بوی آدم دارند. بوی آدم هایی از همین جنس که روزگاری فکر کردند می توانند کاری کنند...

می گفتم. ایستاده ایم همین جا و کاری نمی کنیم. چون نمی توانیم کاری کنیم. بعد به جایش بغض می کنیم. چند روز چند روز می رویم تنهایی. (و هی همدیگر را درک می کنیم) آن هم کجا! در دامان شهر پیر و خاکستری که همه چیزش نیمه کاره است. پیاده روهایش.برج هایش. ساختمان هایش. آدم هایش. پیشرفت و نوآوری و توسعه اش.برنامه های کلان و دراز مدتش. یک لنگ همه چیزش در هوا است.

هرجاهم که می روی خبری نمی شود. آسمان همین قدر مات است که نباید باشد؛ و آدم ها همه مشغول کارند و هیچ کس مشغول کار نیست. همه خودشان را زده اند به آن راه. خوب می دانید کدام راه را می گویم. پس بهتر است  روراست باشید خودتان را به آن راه نزنید.
نوشته شده توسط maryam در 8:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم مهر 1387

خوب حواستان را جمع کنید ببینید چه می گویم. بدون پول، آن هم پول زیاد، اوضاعتان پس معرکه است.
نوشته شده توسط maryam در 6:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم مهر 1387

۱.خداوند بیامرزد پدر احمدی نژاد را که سالی یکبار بساطش را جمع می کند و عازم دیار کفر می شود و سرمان را گرم می کند.(دیگر کارمان از حرص خوردن گذشته). از احمدی نژاد سوال می شود در کشور شما چه کسی تصمیم گیرنده است؟  در پاسخ به چنین سوالی دو گزینه بیشتر مطرح نیست. اگر بگوید رهبری، مفهومش اینست که من با این صندلی که بر رویش  نشسته ام فرقی ندارم. اگر هم بگوید من که خب دیگر چه روی برگشتن؟ آیا می تواند با اعتماد به نفس ستودنی خود بیاید و راست راست راه برود و در چشمان بزرگان نگاه کند؟لذا:" در کشور ما مردم تصمیم گیرنده نهایی هستند"!!! غیر از احمدی نژاد چه کسی می تواندبا خونسردی چنین جوابی بدهد؟

۲.آقای دکتر رفیع پور تشریف برده اند دیدار رهبر.خطابه غرایی می کنند در باب تاریخ و بعد هم جدال سنت و مدرنیته. داشته به مذاقمان خوش می آمد. اما"غربی ها با جنگ فرهنگی و اقتصادی اجازه نمی دهند ما پیشرفت کنیم.سیستم آموزشی ما را مدرک گرا کرده اند...". "کسانی که افکار دیگری در سر دارند یا برای دیگران خودشیرینی می کنند بدانندکشور ما هیچ سیستم دیگری را نمی تواند بپذیرد الا همین شیوه با محوریت ولایت فقیه".افاضات تمامی ندارد" آقای احمدی نژاد بداند که آخرین سنگر باقی مانده دنیای سنت است". سخنان شیرین آقای جامعه شناس به دل همه نشسته. همه لبخندی بر لب دارند حاکی از رضایت. چرا راضی نباشند؟بقیه یا از خود تعریف می کنند و یا صرفا می نالند از وضعیت بد اقتصادی و امکانات کم. حالا بنشینید ومنتظر باشید. همین روزهاست که آیین نامه ها سرازیر شود. تربیت جامعه شناسان متعهد که ضمن برخورداری از مهارت و فن بیان خوب و دانش مکفی! حافظ منافع نظام باشند. جامعه شناسان سوگلی می شوند. منتظر باشید...  

پانوشت. یک بار دیگر مرگ. یک بار دیگر کابوس رفتن و نیامدن. پیرزن رفت. کسی یادش نبود. باید با ویلونش خاک می کردند. "دل دارم، قلوه دارم..."  آرشه را می کشید." کوک نداره. دنبال یه معلم خوب می گردم بیاد سازم رو برام راه بندازه." ذیگر فرصت نشد. نه برای راه انداختن سازش و نه برای خریدن دوچرخه ونه برای شرکت در هیچ کنسرت دیگری. و نه حتی برای یکبار دیگر دیدنش. پیرزن رفت. تنها...

نوشته شده توسط maryam در 8:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم مهر 1387

ماکارونی زنگی

 با تمام علاقه ای که به اصغر فرهادی و همسرش پریسا بخت آور دارم باید بگویم فیلم اخیرشان، دایره زنگی درست مثل ماکارونی از آب در آمده. البته در حق ماکارونی سوء تفاهم نشود،چرا که من ماکارونی را بسیار دوست می دارم. اما همه ماکارونی خورهای حرفه ای می دانند که یک ماکارونی اصیل (درست مثل مادر شوهری صحبت می کنم که می خواهد برای پسرش زن اختیار کند. شما به جای اینکه گیر بدهید چگونه زن را اختیار می کنند به ادامه برنامه توجه کنید) تنها بار اول قابل خوردن است. بار دوم و پس از گرم کردن مجدد، ماکارونی در بهترین حالت تبدیل می شود به یک "صد رحمت به پلاستیک".خب حالا این را از چه رو گفتم؟ از آن رو که من علاوه بر اینکه ماکارونی خور قابلی هستم، فیلم تکراری بین حرفه ای هم هستم(خدایا تخصص تا چه اندازه؟حقیقتا باید بخشی از قابلیت هایم را در راستای اصل 44 واگذار کنم به بخش غیر دولتی).

 می دانید؟ بعضی از فیلم ها ما را پرتوقع کرده اند. هرچه ببینی شان تازه جا می افتند.تجسم این بعضی ، بدون شک "ماهی ها عاشق می شوند"است.هردفعه که می بینم با دفعه قبل فرق می کند. لذتش از جنس دیگریست.تازه نکته جالب اینجاست که اصل ماجرای فیلم،آن هم با اغماض، سه خط و نیم بیشتر نیست. آن وقت یکبار که ببینی دیگر دفعات بعد با فراغ بال می توانی غرق در جزئیات بشوی و انگار که داری بهترین شکلات گلاسه ی تهران را در یک کافه ی خلوت و دنج در یک ظهر خیلی خیلی داغ تابستان می خوری و اصلا هم دلت نمی خواهد تمام شود،آرام آرام هضمش کنی و دعا دعا کنی که خدایا، این بار دیرتر تمام شود.

اما دایره زنگی با خیل عظیم بازیگرانی که نه بازی خوب شان،بلکه اعتبار هر کدام برای تضمین فروش یک فیلم کافی است هرگز چنین لحظات خواستنی ای را رقم نمی زند.ضمن تقدیر از زحمات کارگردان برای اداره چنین جمعیتی(دیده اید قبل از این که طرف را نابود کنندجهت تلطیف فضا یک مقدار تعریف می کنند؟!)  حاصل کار فیلمی شده شلوغ و پر از صحنه های اکشن و گهگاه دعواهای تکراری که صرفا عرصه رقابت سوپراستارهایش است و بس. پر از صحنه هایی که برای بار اول خوب است. از قضا همه را هم می خنداند اما بار دوم که دیگر راز فیلم بر ملا شد حقیقتا فایده ندارد. آن وقت  باید دلت را خوش کنی به صحنه های که با هنر فردی بازیگران خوب در آمده اما آن هم خیلی دل خوش کنک نیست. حوصله سر بر است بیشتر است. مثل صحنه رقص شریفی نیا و مهران مدیری.(مثلا می دانی در فلان صحنه فلانی و فلانی قرار است بیایند برقصند. خب سوال ایجاد می شود" خب! حالا چکارشان کنیم"؟! ) لذا اشتباه تاریخی دومین بار دیدن دایره زنگی،مصادف است با تمام طول فیلم، زل زدن به ساعت. به همین جهت خوب است قبل از این که هرکسی چنین تجربه ناموفقی را تکرار کند بیاید نزد من تا از او بپرسم "آیا عقل شما در صحت کامل است"؟و او به کل منصرف شود. و اگر احیانا کسی جسارت کرد و خواست راهش را ادامه دهد جواب بدهد"خب!تا بحال خیلی بهش فکر نکرده بودم..."

 

نوشته شده توسط maryam در 9:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم مهر 1387

باید یک روز به سارا پالین بگویم چقدر زندگی ام را مدیونش هستم.
نوشته شده توسط maryam در 9:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم مهر 1387

۱.پیش دانشگاهی که بودیم استاد روان شناسی- جامعه شناسی ای داشتیم که قویا معتقد بود باید 9/99 درصد مردم ایران را باید با زنجیر ببندند. بر سر این ادعای خود هم حاضر بود با هرکسی مناظره کند." گرچه آن یک دهم درصد هم باید مورد بررسی قرار بگیرند"! حالا نه که بخواهم بگویم این ادعا خیلی به گزاف است؛ اما به هرجهت اوضاع را نباید بدتر ازچیزی که هست کرد.   غرض اینکه تلویزیون کم کم دارد گندش را در می آورد.(کم کم!) سریال ها یک به یک در راستای روانی کردن مردم گام بر می دارند. از فرط بی موضوعی همین طور صحنه مردن و بعدش مویه کردن است که به خورد ملت می دهند. به طور قطع بازیگران ایرانی(علی الخصوص زنها) در بازی کردن صحنه های مربوط به مراسم عزاداری بی رقیب هستند. بعد اینها همه به کنار. ملت می نشینند و نگاه می کنند. نگاه که نه؛ دنبال می کنند! شب به شب مادر را می بینم که با چهره ای برافروخته به صورت زنجیروار از این کانال به آن کانال می رود و با ماجراهای تصنعی و صدالبته سادیستی سریال ها همراه می شود. بعد تازه از روند ساخت سریال ها انتقاد هم می کند!" خب نگاه نکن! مجبورت که نکرده اند؟" بعد پاسخ می دهد" دیگر نمی شد. وسط کار است. دنبال کرده ام. می خواهم ببینم آخرش چه می شود"!

2.خدا را شکر. امروز که باز مادربزرگ پرسید"خب؛ از فردا هم که مدرسه ها باز می شن! می ری کلاس چند؟!" فهمیدم هنوز اول مهر با اول دی و بهمن فرق دارد. لااقل برای مادربزرگ. گیرم هنوز بگوید" کی از مدرسه بر می گردی؟" اصلا کاش چشمم را ببندم و ببینم قرار است فردا صبح بروم مدرسه. کاش یک قدری این ماجرا نمک پیدا کند. دیروز راهم را کشیدم که یک چیزهایی بخرم. هیچ مزه نداد. همه چیز به چند تا خودکار آن هم از سر ناچاری محدود شد(خودکار را که نمی خرند؛ می دزدند). کاش دوباره آن قدر بچه بشوم که دانشگاه بشود آرزویم. دیگر حال تصمیم های بزرگ ندارم. ترجیح می دهم دامنه اختیاراتم به انتخاب طرح پشت جلد دفترهایم محدود شود. سیندرلا باشد یا باربی؟ به کدامشان گیر می دهند؟ کدامشان کمتر اسلام را به خطر می اندازد؟ می شود امروز به جای نان و پنیر، سوسیس ببرم؟ امروز می شود با سرویس نیایم؟ با بچه ها؟ نه؟ اصلا این همه آزادی را نمی خواهم. حال انتخاب کردن ندارم. 3 جلسه غیبت. مخ زدن اساتیدی که اساسا مخ شان زده ی خدایی هست. هیچ کدامش. اصلا می خواهم فردا بروم مدرسه. می خواهم به مقنعه ام روبان بزنم. اسمم را بدوزم رویش . پاک کنم را با نخ بیندازم گردنم و لی لی کنان راه بیفتم بروم مدرسه. اصلا می خواهم صف بکشم. می خواهم با پاهای جفت و کفش های نو با آن بوی جادویی و مانتو و شلوار آهار خورده فریاد بزنم از جلو نظام! می خواهم دوست پیدا کنم دوباره. " به من از چیپست می دی؟"  خانوم بریم آب بخوریم؟.می خواهم وقت حرف زدن با هیجان انگشتم را بالا بگیرم" خانوم ما بگیم؟" اصلا بنا دارم همین طور با ضمیر اول شخص جمع حرف بزنم. می خواهم مشق بنویسم. با انگشت های تاول زده. مشق.مشق.مشق...

فردا دانشگاه باز می شود. من؛(نه ما) باید بروم سر کلاس. می توانم هم نروم. خیال کسی نیست. 3 جلسه غیبت را اساسا عشق است. به جای آن لقمه های تکراری نان و پنیرمادر هم هرچیزی... هرچیز بی مزه و بدمزه ای. به جای همه اش هم پول. آدم های بزرگ. لبخندهای پرمعنی. احساسات موقتی.آدم های موقتی. بحث. درس. استاد. معاون آموزشی. حذف. اضافه.دوباره حذف. اما دیگر نه اضافه... فردا کنار بچه های مقنعه صورتی و روپوش آبی راه می رویم و آنها احتمالا ما را شما خطاب می کنند. پیر می شویم دوستان. پیر...

پانوشت. هرچه سریع تر به احترام صدای قمر الملوک وزیری، استاد شجریان،الهه، شهرام ناظری و ابی ؛ کلاه خود را بردارید.
نوشته شده توسط maryam در 9:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •