تبليغاتX
a cup of me

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

شادی! عجب پستی.چه خوب که هنوز تو و دل خوشی هایت هستید. فقط کاش به سرت نزند که من را هم به این بازی جدید دعوت کنی. همان یک رقم آرزوها بس بود. همان ها که  رویشان یک ملافه انداخته ایم و سپرده ایم شان به دست روزگار؛همان ها که هرروز رویشان یک مشت دیگر خاک می ریزیم که نکند سر بر آورند و مزاحم بی مزگی آرامش بخش زندگی مان شوند. شادی می شود مهمان پررو و بی ملاحظه ای باشم و قبل از دعوت شدن دعوتت را رد کنم؟پس این کار را می کنم خانم خوشکار.چرا که اگر دعوتم کنی آن وقت غیر از یک نگاه آشنا(مثل همان وقت ها که تو شعر می خوانی یا هوس قرمه سبزی می کنی و من یک دانه اش را تحویلت می دهم) چه برای گفتن دارم...؟
نوشته شده توسط maryam در 1:28 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

آقای نامجو! نگفتی؛ زن جان به لب رسیده را چه نامند؟....
نوشته شده توسط maryam در 12:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

اطلاعیه شماره1

کامنت گذاشتن با اسم و آدرس وبلاگ دیگران در تعالیم هیچ یک از ادیان توصیه نشده. حالا می خواهد کامنت دانی یک وبلاگ آبرومند باشد یا وبلاگ شرکت. این که طی یک پست به تکذیب کامنت مربوطه می پردازم به دلیل اینست که اساسا و به لحاظ فنی قابلیت ثبت کامنت خود را از دست داده ام. لذا این کامنت (همین که به نام مریم در پست آخر وبلاگ شرکت ثبت شده) و هرکامنت دیگری در هرکجای این مرزوبوم به نام و نشان اینجانب،تا اطلاع ثانوی فاقد هرگونه وجاهت قانونی می باشد.
نوشته شده توسط maryam در 12:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

شهر را که از بالا نگاه کنی پیاده روها، خیابان ها،همه دارند می دوند.به سر...کجای این زندگی عجله کردن دارد؟

نوشته شده توسط maryam در 11:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

آدم ها موجوداتی هستند به غایت پیچیده...
نوشته شده توسط maryam در 1:15 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387

آب زنید راه را...

۱.من به یک قانون رسیده ام. یا همه آدم های بیست ساله نفهم هستند یا من هستم که آن قدر خرفت شده ام که نمی فهمم یک کودک 7 ساله با مقنعه و کیف و سرآستین صورتی و یک شاخه گل(از قضا آن هم) صورتی که دارد از جشن شکوفه ها برمی گردد به طور بالقوه چقدر حرف برای گفتن می تواند داشته باشد.

2. این روزها حسین با سوالی که ذهنش را مشغول کرده مدام مزاحمم می شود" بسیار مایلم بدانم خدای تبارک و تعالی چرا هنگام خلق تو خودش را تشویق کرده؟(بعد هم اضافه می کند اگر اساسا این اشتباه تاریخی را مرتکب شده باشد).

3.یک آدمی که استثنائا غرض سوء ندارد بیاید بگوید استقلال را چه شده است؟

4. چرا باید درست وسط فاینال آدم را خواب ببرد؟(حالا بماند که اساسا آدم را خواب می برد یا نه. ولی می برد، باور کنید. یعنی من را که برد.)

پانوشت1. پاییز دارد می آید؛ پاییز من. پاییز طلایی. بالاخره بعد از یک سال، روزگار پیاده روی های بی انتها وجشن صداهای لذت بخش و موسیقی  فرا می رسد.بی خیال تمام دردهای تمام نشدنی دنیا. باید بروم یک جایی با صدای بلند فریاد بزنم،مسرورم مسرورم مسرور...

پانوشت2. بودن دوستان، کنارم شدیدا مایه خوشحالی است؛ این روزها...

پانوشت3. طی یک تکلیف خودجوش دارم روزی18 ساعت موسیقی سنتی گوش می کنم.

نوشته شده توسط maryam در 1:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

رویای سرزمین آدم های شکلاتی...

یک روزگاری فکر می کردیم باید آدم های شریفی باشیم. یعنی این جزء آموزه های مان بود. سر همان کلاس های  دینی و اجتماعی. عین خود 12 سال را ایثار و فداکاری و تلاش و مشورت و همکاری و هزار حرف و شعار دیگر را سالی دوبار و بلکه هم سه بار حفظ کردیم. ما می خواستیم آدم های خوبی باشیم. آنها هم که تعالیم تکراری و پوسیده شان را در سرمان زدند همین را می خواستند. اما نشد؛ نمی دانم چرا. نه ما آدم های شریفی شدیم و نه هیچ کس. نسل به نسل همه چیز می رود که همان بشود که بود. اگر بدتر نشود. اوضاع همان قدر خاکستری و ناخواستنی ست که نباید باشد. هنوز آدم ها به روی هم تف می کنند. هنوز صف عریضه نویسی شورای حل اختلاف گیشا کیلومتری است. بعد آدم ها ایستاده اند وسط میدان آزادی و فیگور می گیرند و با توهم آزادی اش عکس می اندازند. هنوزمردها که هیچ، زنها سر جای پارک، سر صف نان وسط خیابان هم را با مشت و لگد می زنند. هنوز پول را می دزدند. خانه را، بچه را. هنوز کودکی را به دنیا نیامده می کشند.انسانیت را می کشند. هنوز کسی به آن دختری که یک روز آفتابی، که همه ما داشتیم آماده می شدیم برای شروع یک روز دیگر،برای nامین دور تکرار، این شهر و تمام متعلقات خاکستری اش را کنج قبرستان ذهنش گذاشت و خودش را به بالای بالای بالای برج میلاد سپرد، حسرت می خورد...

امید و این قرتی بازی ها را که رسما بی خیال شوید. حال  ناامیدی را هم نداریم. نه این شهر نه هیچ یک از متعلقاتش بوی آینده نمی دهد. یک وقت هایی حس می کنم همه چیز در یک لحظه تمام می شود. یک بیگ بنگ دیگر. اما این دفعه همه چیز می رود که تمام شود. زمین می رود که محو شود بین تمام تکه سنگ های دیگر کهکشان راه شیری.

شاید هم نه. بیگ بنگ یک سیاره دیگر خلق کند. اصلا ستاره خلق کند. زندگی بعدی باید بر روی ستاره باشد. یکی از همین نقطه های درخشان که روزی صدبار آرزویش می کنم. با کمترین میزان فاصله از ماه عزیز که بشود برای تعطیلات در آغوشش پناه گرفت. اصلا کهکشان راه شیری دیگر خز شد. زنده باد کهکشان راه شکلاتی. زنده باد سرزمین آدم های با شرافت. زنده باد رویاهایی که هرگز به واقعیت نمی پیوندند...  

نوشته شده توسط maryam در 12:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت  

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

نتایج پارالمپیک به مراتب بهتر از المپیک از آب در آمده و خب، این خیلی چیزها را ثابت می کند.
نوشته شده توسط maryam در 1:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387

۱) تجربه خوشایند افطاری چهارشنبه شب به من ثابت کرد کسی که کتابهای جامعه شناسی و مکانیک سیالات و امادگی برای ازمون ارشد مهندسی شیمی را یکی در میان (و نه هرگز چیزی غیر از این) در کتابخانه اش بگذارد و از سویی دیگر کتابخانه ای داشته باشد به پهنای یک دیوار که تمامی مایحتوی ان را مشتی عروسک در شکل ها و مدلهای مختلف تشكيل دهد و به اين نيز اكتفا نكند و بيايد و با حداكثر اعتمادبه نفس ممكن به كشك بادمجاني كه مستقيما از رستوران آمده كشك اضافه كند تا سميه اي تر شود‎ نیز می تواند دستپخت فوق العاده ای داشته باشد. (می بینید که کما فی السابق قصد نام بردن از کسی را ندارم. حقيقتا من را وارد اين بازي ها نكنيد!).

۲) پدر معمولا از خرابكاري هاي خود احساس شرمندگي نمي كند(اگر احساس افتخار نكند). در پي بي خبر گذاشتن من در خيابان:

-پدر چرا من رادر خيابان كاشتي؟آيا بهتر نبود تماس مي گرفتي و من را در جريان قرار مي دادي؟ خوب است كسي تو را در خيابان بكارد؟(انگار كه مثلا از بادمجان صحبت مي كنم)

-موبايلم همراهم نبود.

-يعني شماره من را هم حفظ نيستي؟

-معلوم است كه نه.توقع داري هر شماره متفرقه اي را حفظ باشم؟حالا مي خواهد شماره تو باشد با مال هركسي ديگري! (بعدا متوجه شدم كه پدر هنوظ شماره خودش را هم واجد صلاحيت حفظ شدن تشخيص نداده.لذا بنده ديگر اعتراضي ندارم).

نوشته شده توسط maryam در 10:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387

هنرمندان؛در خدمت و خیانت آرمان ها

راستش را بخواهید نمی دانم این پروژه لایحه حمایت از خانواده و درگیری ها و پافشاری عجیب و بی سابقه دولت از آن از کجا شروع شد و حالا این یکدفعه تمام شدنش را کجای دلمان بگذاریم. نمی دانم حالا باید زنان ساده اما جسوری که لااقل به اندازه سهمی که از زندگی در این جامعه دارند ایستادند و مروج سکوت خفقان آور این روزها نبودند، جشن بگیرند و به شیوه صدا و سیما (که منتظر است تا تیم چوگان پسران زیر ۱۴ سال مدارس غیرانتفاعی شمال غرب تهران در یک مسابقه ۴جانبه  سوم بشود و سرود ملی پوشان، دلاوران را از آرشیوش بیرون بیاورد) خوشحالی کنند یا نه هنوز باید ته دلمان بلرزد که خدایا فردا چه اتفاقاتی در راه است؟ باز کدام لایحه قرار است از خانواده دفاع کند؟ باز چه کسی می خواهد به جای زنان حرف بزند و مصلحت اندیشی کند؟ فکر می کنم همه شواهد و قرائن نشان می دهد که آرامشی در کار نیست. باید لرزید. هنوز باید ایستاد وآدم ها را دید؛ بازخوردها و نگاه ها را دید و خنده ها و شوخی ها را از واقعیت تشخیص داد. می شود حدس زد این لایحه و مابقی آن چیزهایی که به زور می خواهد زنان را،خانواده را،انسان را تکریم کند چند وقت است که روی میز است و دغدغه اصلی دولتمردان همیشه در صحنه شده( یک نفر باید یادآوری کند که حضرات باور کنند این همیشه در صحنه بودنهمیشه هم خوب نیست. اضافه کردن این مواد به لایحه مصداق بارز همیشه در صحنه بودن است. دولتی که می خواهد ندانم کاری هایش را با حضورش به هر طریق و با هربهانه جبران کند)؛ اما یک چیزی می ماند که نمی شود نگفت. درست است که تلویزیون هیچ گاه پایگاه واقعی مردم و منعکس کننده حقیقت ها نبوده اما در برخی از برهه ها (صرفا)جهت حفظ مصلحت سعی کرده راه بیاید به دل مردم. این روزهایی که هرجا می رفتیم یا حرف مهریه و مالیات بود و یا بحث تمکین و تمکن تلویزیون سخت مشغول برنامه ریزی برای ساخت سریال هایی بود با بازیگرهای خوب و داستان های پرپیچ و تاب و ته مایه ی عشق و ازدواج(پاشنه آشیل خانواده های ایرانی برای لم زدن به مبل و گذراندن شب های کسل کننده ی تابستان) که همه دوستش داشته باشند و باورش کنند. حالا که ماه رمضان تلویزیون هم آمده(همان طور که می دانید ماه رمضان تلویزیون نه با رویت ماه که با آغاز رقابت نفس گیر سریال ها شروع می شود) حاصل دسترنج شان را می بینیم. چرا کسی روشنگری نکرد برایمان؟ چرا فکر می کردیم هنر رسالت بزرگتری دارد؟ارزش دارد؟ با تعریف جدید هنر چیزی نیست جز" گور پدر آرمان ها".کاش می شد فهمید سیروس مقدم چقدر تلاش کرده تا بتواند سریالی بسازد که تجسم لایحه جدیدالساخت! دولت باشد. زنی که مریض است و مردی که اصلا حقش است برود زن بگیرد.به زن هیچ ربطی هم ندارد. حالا همین روزها خودتان می بینید که بهتان یاد می دهد زن اول خوب همانا زنی است که تمکین کند و لابد همسر جدید شوهرش را با آغوش باز بپذیرد. آنچه این روزها می بینید در اصل سریال نیست.دستورالعملی است جهت "چگونگی زندگی مسالمت آمیز با هوو" یا "چگونه همسر خود را در انتخاب همسر بعدی اش یاری کنیم؟" یا مثلا" زن خوب چه زنی ست؟" مابقی هم اوضاع بهتری ندارند. مملو از دیالوگ هایی که اگر تشویق به تعدد  زوجات نکنند سعی می کنند با تکرار آن و به سبک"چرا نه؟" را کاملا معمولی جلوه دهند.

اوضاع حسابی خوب است.همه اختلافات را کنار گذاشته اند و دست در دست هم به مهر مشغول آماده سازی جامعه هستند برای رسیدن به اهداف بلندشان. حیف. امسال باید سال اتحاد می بود. اما خب نو آوری و شکوفایی هم  خیلی بد نیست. نگران نباشید اوضاع خوب پیش می رود. هیچ جای نگرانی نیست...      

نوشته شده توسط maryam در 12:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم شهریور 1387

لایحه ای که از خانواده حمایت می کند

تاریخ حقیقتا یک چنین روزهایی را به خود ندیده!رسما شده ایم نقل محافل.هرجا می رویم حرف زنان است و ازدواج مجدد و به قول برخی بزرگان سه جدد و چهار جدد است.در این صورت  پیشنهاددهندگان به نیمی از خواست خود رسیده اند. به هرحال از قدیم گفته اند وصف العیش نصف العیش! چه کسی بدش می آید؟ هیچ کس!غیر از یکی آنها که البته معتقد است" مگر آدم چقدر رخت و لباس و ظرف لازم دارد؟" لذا یکی اش هم احتمالا زیاد است.یک نفر لطف کند راز تجمع این همه روشنفکری یکجا را برای همگان شرح دهد.

نوشته شده توسط maryam در 10:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم شهریور 1387

۱.  تا پایان دوران راهنمایی به سختی فرق کشیک و کشیش، کنسرو و کنسرت و آتش فشان و آتش نشان را تشخیص می دادم. بعد فکر کردم خود به خود این مشکل حل شده اما خب آدم های بزرگ هم گاهی اشتباه می کنند. من احتمالا این چندسال از این واژگان استفاده نکرده بودم. بله.  باید با سری افراشته خدمتتان عرض کنم که من هنوز به درستی نمی دانم که آتش نشان آنست که فوران می کند یا آنست که آدم خوب و شریفی است و آتش را خاموش می کند. در مورد کشیش و کشیک هم اوضاع بهتر نیست. اما خب خبر خوب آنست که می دانم کنسرو را می خورند و کنسرت را برگزار می کنند.(حالا درست گفتم واقعا؟)

۲. یک اغذیه فروشی خز که احتمالا غذایش در بهترین حالت چیزی می شود شبیه آن چیزی که توقع می رود باشد، با ماژیک بر سر در مغازه ۳ در ۴ مترش نوشته: غذای باکیفیت نیازی به تبلیغ ندارد!!! خب بگو پول ندارم و نمی خواهم تبلیغ کنم به کسی هم ربطی ندارد! این جنگولک بازی ها دیگر چیست؟؟ کجای آن مغازه نمور و آن تکه مقوا و ماژیک نشان از کیفیت دارد؟ لعنت به جد و آباد آن کیفیت. من هشدار می دهم! بیماری ای تحت عنوان ازدیاد اعتماد به نفس دارد در شهر رایج می شود. نگویید نگفتی. من مثل همیشه رسالت خود را که همانا اطلاع رسانی باشد انجام  دادم.(اطلاع رسانی من باب اطلاع یک کار شرکتی اوریژینال است)!

۳. موبایل خریدن به سبک رحمانی از آن اتفاقاتی است که بهرحال خوب است قسمتتان شود ببینید. مگر چندبار پیش می آید؟ مگر چه قدر عمر می کنیم؟ آیا این دنیای وانفسا ارزشش را دارد؟(دیده اید یکهو می زنند به صحرای کربلا بعد دیگر ول نمی کنند؟) بهرجهت باید بگویم تقریبا کار را به جایی رساندیم که صنف موبایل فروشان همین روزها بر علیه مان بیانیه صادر کنند. عاشق خرید کردنمان هستم. هیچ ربطی به خرید کردن آدمیزاد ندارد.یک چیزی است شبیه تعزیه کمدی!!تمام هنرهای نشکفته مان رو می شود. علی الخصوص وقتی شخصی در حد و اندازه های صالحی آدم را همراهی کند دیگر نمی شود هیچ چیز را تضمین کرد. بهرحال. به دور از اطاله ی کلام من از امشب صاحب موبایلی هستم که با تماس گرفتن و اس ام اس زدن خاموش نمی شود و شارژش بیش از نیم ساعت است! البته باور کنید من قصد تحقیر موبایل سابقم را ندارم(انگار دارم راجع به همسرم صحبت می کنم)!می بینید که در نوع خودم آدم خوشبختی محسوب می شوم. همه می توانند مراتب تبریک خود را اعلام کنند. علی الخصوص آنها که همیشه من و گوشی ام را مورد تمسخر قرار می دادند.

پانوشت. اسم تیم فوتبال ایران را باید تغیر دهند به تیم فوتبالدستی ایران! و بروندمثلا تیم ملی روپایی یا هنرهای نمایشی تک نفره تشکیل دهند. وجنات و ظاهر و باطن این تیم هیچ آینده ای ندارد الا اینکه در گردش قرون و اعصار، یک نفر ستاره بختش طلوع کند و برود بلاد خارجه و به یک تیم خیلی خوب بپیوندد که  البته اگر حتی سودش به بانک اقتصاد نوین هم برسد به تیم ملی مان نمی رسد!خیلی دلم می خواهد ایران نرود جام جهانی. بهرحال اگر قرار است بی آبرویی ای هم باشد خوب است در سطح آسیا باقی بماند.(حقیقتا سهممان را از سرافکندگی های اینترنشنال دریافت کرده ایم. تمام و کمال! دیگر بسمان است). 

نوشته شده توسط maryam در 0:52 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم شهریور 1387

صدای من را ازیک جایی می شنوید که نمی دانم کجاست

۱.متروسوار شدن این روزهای من هم چیز خوبی از آب در آمده. اول خط مترو سوار شدن یک تنازع بقا در مفهوم حقیقی کلمه است.من توصیه می کنم به هرکسی که ادعایی من باب مدنیت و شهرنشینی دارد و با سری افراشته سخن می گوید فیلم مترو سوار شدنش را (در اول خط )نشانش دهند. فکر می کنم اگر تاثیر چندانی در اصلاح رفتار مترو نشینی نگذارد تاثیر شایانی در کاهش سخنرانی های بی مورد می گذارد.

پانوشت.یک وقت هایی بهترین کار این است که نصفه شبی بیای اینجا بنشینی و ببافی. و از حسی عمیق سخن بگویی. پاک خسته ام. حس می کنم به اندازه ی همه خرابکاری ها و دسته گل به آب دادن ها و تعریف کردنشان با آب و تاب همه ، به اندازه همه بیچارگی هایی که ممکن است سهم یک نفر در دنیا باشد، به اندازه اتفاقات خوب،خوشحالی ها، سورپریزها، رفاقت ها، دعواها، گردش ها بودن ها ، نبودن ها و همه آنچه که بشود اینجا ردیف کرد زندگی کرده ام. و حالا برنامه ای برای ثانیه بعدی ام هم ندارم حتی. شک ندارم نمی دانید بودن با اعمال شاقه یعنی چه. خودم هم خیلی نمی دانم. اما خب هرچه هست نتیجه اش شده خواب و خواب و خواب. نمی دانم چرا این همه تنهایی و سکوت کاری نکرد...هیچ کس نیست. ابری نیست. بادی هم. لب حوضی هم. من هستم و من. همین اندازه تنها...  یک حس درماندگی دارم.

پانوشت۲. کاش می دانستم باید چه کار کنم. 

نوشته شده توسط maryam در 1:6 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم شهریور 1387

1.حقیقتا به این نتیجه رسیده ام که باید اداره مملکت را داد دست بچه های رده سنی مهدکودک. شوخی هم ندارم. همه چیز را تازه یاد گرفته اند و نمی دانند چه خبر است یا به قول پدر دنیا دست کی است! پدر همیشه من را دچار این وهم می کرد که دنیا را یک نفر در دستش گرفته. لطف کنید وخوانندگان شریفی باشید و با خودتان خیال باطل نکنید که من آدم خنگی بوده ام.ضمنا هر دروغی را هم ذیل عنوان قانون و کار خوب و کار بد باور می کنند. غرض از این همه حرف زدن اینکه چند وقت پیش خیلی اتفاقی و صرفا به دلیل اینکه در شرایطی بودم که ایستادن را به راه رفتن ترجیح می دادم اجازه دادم چراغ عابرین سبز شود بعد از خیابان عبور کنم(چون در شرایط عادی عنوان عابر پیاده را دون شان خود می دانم. من چراغ مخصوصی دارم که با ماشین ها و بلکه ماشین های سنگین تنظیم می شود).چراغ عابر که سبز شد همین که عابرین آمدند رد شوند،یک ماشین آمد و رد شد و با حرکتش لبخندی زد به قانونمداری عابرین. هیچ کس هم هیچ چیز نگفت چرا که احتمالا هریک از عابرین خود روزی چنین عملیات آکروباتیکی را انجام داده بود؛الا یک دختربچه با ظاهری که فریاد می زد دارد از مهدکودک بر می گردد. " بابا، بابا آقاهه چراغ قرمز رو رد کرد." بابایش درست مثل بابای من درطی دورانی که روزنامه را می گیرد جلوی صورتش و دیگر از زمان و مکان چیز زیادی متوجه نمی شود خیلی تحویل نگرفت. بعد دیالوگ فوق را برای مادرش تکرار کرد و فقط اولش را تغییر داد به مامان مامان. مادرش هم هرگز او را چیزی فراتر از صندلی نپنداشت. " مامان خانوممون گفته ماشین ها نباید از چراغ قرمز رد شن!" خداوندا چرا در مهدکودک ها با آینده سازان وطن این چنین می کنند؟ نه مگر اینکه همه امید ما به همین هاست؟(فکر کنم اشتباه گفتم آنها بچه دبستانی ها بودند) خیلی دلم می خواست بروم جلو و بپرسم خب!!!می گفتی! خانومتون دیگه  براتون چه خالی هایی بسته؟ اما خب.اصلا به ماندن در مقابل چراغ قرمز بعدی و ماشین های بی فرهنگی که ملاحظه عابرین پباده را نمی کنند نمی ارزید. 

2. تنهای چیزی که  در این روزگار وانفسا!! جای امیدواری دارد و به آدم امید زندگی می دهد اینست که هرچه جلوتر می رویم شوخی ها دارند بامزه تر می شود(الان اگر مادر اینجا بود به طور قطع می گفت می خواهم نشود صد سال. بهرحال طبق آموزه های او آدم باید در هز شرایطی امیدش به خدا باشد نه به یک چنین چیزهای بی مصرفی). روزگار بچگی ما یک فیلم کمدی می داد به نام" دیدی" که یک چیزهایی بود درمایه های مستربین و همان طور هم در جاهای مختلف می رفت و دسته گل به آب می داد. حالا اینش بماند. اینش نماند که به خاطر شباهت لفظی "دیدی" با فعلی با همین شمایل در فارسی با محتوای"آیا نگاه کردی؟" شوخی ای باب شده بود که طی آن همه می گفتند دیدی رو دیدی؟!!! بعد هم فکر می کردند خیلی بامزه هستند.اما خب نبودند! حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم که به شخصه بارها با تکرار این جمله ی خنک، تظاهرات مسالمت آمیزی بر اعصاب اطرافیانم برگزار کرده ام.

پانوشت1.سازندگان شیشه های رفلکس یقینا نمی دانند که چه خدمت بزرگی به زنان کرده اند.

پانوشت2. مردهایی که ژست انتقاد از لایحه حمایت از خانواده می گیرند درباره میزان حماقت مخاطبین شان چه فکری کرده اند؟

 

نوشته شده توسط maryam در 0:40 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم شهریور 1387

۱.یک تمایل خیلی غریبی و جود دارد برای نوشتن فحش بد بر در و دیوار شهر.(فحش بد البته دامنه گسترده ای دارد اما خب مضمون این نوع فحش های بد بر همگان واضح و مبرهن است). نکته اما اینجاست که در عین وجود آن تمایل غریب هیچ چیز به اندازه این فحش ها ملت را عصبانی نمی کند و دیگ غیرت جماعت ذکور را به جوش نمی آورد.حالا یک نفر لطفی کند و بیاید تکلیف ما را با این دیوارنوشته های محبت آمیز روشن کند.

۲.فقط وقتی به روزی افتادید که می بایست شارژر باتری،لپ تاپ، موبایل،سی دی من، ضبط،سشوار، و چراغ مطالعه را همچون صف اتوبوس نگه دارید تا نوبتشان برسد با جریان برق ارتباط برقرار کنند آن وقت درخواهید یافت که رابط برق بعد از نوشابه مشکی بزرگترین دستاورد سراسر تاریخ است.

۳.هاه. به گمانم روزهای خوشی در راه است. رمضان دارد نزدیک می شود. می دانید؟ رمضان همیشه بیشتر از آنکه سهمش باشد خوشحالم کرده. باز خاطره بازی از نو شروع می شود. باز کودک شدن و غرق شدن در بوها و رنگ ها و صداهای خواستنی. باز پر می شوم از افشره یک حس زیبا.پر از سحری های دونفره با مادر که همش می خواهد از من انباری بسازد از خوراکی که یک وقت تا شب گرسنه نشوم و افطاری های چهارنفره با چتربازهایی که روزه نگرفته می آیند افطاری بخورند! بالاخره آن حس  امنیت گمشده برمی گردد. البته قبلش بیشتر از خودش هیجان دارد. اینکه پیش رو است خیالم را راحت می کند. ولم کنند تا ته دنیا چرخ می خورم.تا یک جایی که دیگر یقینا گم شوم و بدانم هیچ کس پیدایم نمی کند. یک آخر دنیایی که نه دیدمش و نه می شناسمش. هرچند مجبور خواهم شد کل ماه را از جلوی آیس پک و بسکین رابینز و شعب سیار ذرت مکزیکی عبور نکنم اما خب به آن لحظه قبل از افطار می ارزد(نه خودش نه بعدش؛قبلش!متوجه شدید؟). هیچی همین. فقط خواستم از تریبون رسمی خودم اعلام کنم که چیزی به تولد آن لحظه نمانده. آن لحظه بی نظیری که موذن زاده شروع می کند به اذان گفتن و هوا در حالیکه دست از لجبازی برداشته و باد خنکی می وزد،دارم در خیابان های خلوت دم افطار شهر پرسه می زنم...

نوشته شده توسط maryam در 3:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم شهریور 1387

خب!می دانید؟ دیروز فقط شنه 9شهریور نبود. دیروز روز شلوغ و پر حرکت و پر از کار و عجله ای بود که طی آن حامل پولی بودم به اعتبار 5000 پوند! سپس مثل یک انسان شریف بدون اینکه حتی نگاهی به مبلغ مربوطه بیندازم پول را به صاحبش تحویل دادم.(در حالیکه الان می توانستم تقریبا مرز بازرگان را رد کرده باشم و به آن سوی آبها رسیده باشم) بعد رفتم بانک و مسئول بانک در منتها الیه بی ادبی کارت دانشجویی ام را یک" به هیچ دردی نمی خوره" خطاب کرد و من را از بانک راند. تازه فقط اینها که نبود. به تمامی آسانسورخرابی ها و ماشین گیر نیامدن ها و ترافیک ها و "نیستش و نداریم ها" و برق رفتن های زندگیم برخورد کردم. اما خب به جایش با چند رقم از دوستان (چندرقم،حاصلش در نهایت می شود یک دانه صالحی و یک دانه رفیقش. نه هرگز چیزی فراتر) رفتیم و آخر شبی اسنک چیه خوردیم!

البته روزهای قبل هم همین طور!پنج شنبه تنها پنج شنبه نبود. روز خوب  و آرامی بود. پر از آدم و اتفاق. پر از جاهای جدید شهر که هرگز ندیده بودمشان. و آدمهای جدید با قیافه ها و رفتارهای جدیدتر. وقتی هم خواستم که سوار ماشین بشوم تا برسم به مقصد مورد نظر راننده یک 206 در نهایت ناباوری و با شخصیتی ضمن نداشتن هیچ گونه نیت سوء از هیچ یک از مسافرین پول نگرفت چون" پنج شنبه ها هرکی تو مسیر باشه می رسونم. خستگیم در می ره" بعدش هم با نهایت افتخار و در راستای هرچه بدتر شدن با تب و گلودرد اسپرسو با کیک فندق خوردم؛ در حالیکه طی یک عملیات چتربازی پولش را هم پرداخت نکردم. تازه فقط این هم نبود. ساندویچ کالباس با نوشابه مشکی سرد خوردم تا به تمام دکترهای دنیا بگویم زکی. هنوز تمام نشده. بستنی انار و سیب زمینی سرخ کرده و آیس پک را پاک فراموش کردم.(بارالها! اگر روزی روزگاری مادر اینجا را بخواند دیگر چه  می خواهم؟هیچ!) بعد وقتی منتظر بودم آیس پکم برسد آیس پک فروش تلفن را برداشت و در جواب کسی که برای استخدام جهت کارگر ساده تماس گرفته بود گفت:خیر آقا. دانشجو نه! می خوام تمام وقت باشه! بعد گوشی را قطع کرده،پررو پررو در چشم من نگاه کرده و افزود:دانشجوها پرادعان!

من هم یک لبخند زدم به چه بی مزگی که شهروند خوبی بوده باشم و به جای فکر کردن به اینکه "خدایا چرا به این روز افتاده ایم که دانشجو باید..." آیس پک شکلات با موز و اسمارتیز خوردم و مثل جن بلوک های اکباتان را گز کردم تا رسیدم به مدرسه راهنمایی ام. می دانید؟ تمام آناتومی بدنم متحول شد و چیزی تحت عنوان"هجوم خاطره" ذهنم را متلاشی کرد. سانتی متر به سانتی مترش جای پای آدم هایی بود که هر کدامشان بنای زندگیم را ساخته اند. پلک هایم پرید. قلبم هم تندتر زد. مخصوصا آن وقتی که سرایدار جدید آمد و گفت"بفرمایین خانوم چی کار دارین؟ خیلی خودم را کنترل کردم که نگویم"خودت چی کار داری؟من اینجا همه کارم!" مسغره کردن هم ندارد!خودتان را مسغره کنید. می خواستید شما هم 3 سال جایی درس بخوانید که عاشقش باشید.

خیلی حرف زدم،اما شما که تا اینجا را آمدید این را هم بروید که جمعه هم فقط، جمعه 8 شهریورنبود! روز ملی آشتی کنان من و گربه ها هم بود. بانی خیر هم بک گربه خیلی با شخصیت بود که از بین شمشادها وحشیانه نپرید بیرون و خیلی آرام و با رعایت آداب آمد جلو و به جای میو میو کردن و دم تکان دادن و حرف زیادی زدن لبخند زد. من هم به شکرانه این همه تربیت خانوادگی بخشی از ساندویچ ژامبون و پنیر خویش را در اختیارش گذاشتم! بعد از وجناتش حدس زدم که می خواهد بیاید و مرا ماچ کند اما خب من به سرعت محل حادثه را ترک کردم. مردم چه می گفتند؟ به جایش برای هم دست تکان دادیم. بعد هم رفتم خانه و لم زدم به کاناپه . پویا و بهرام نگاه کردم ؛ میزگرد فرهنگی با حضور نعمت الله فاضلی و هادی خانیکی دیدم،سیب و انگور خوردم؛ گفت و گوی ویژه خبری دیدم و سال بلوا خواندم. حالا که اینجا نشسته ام دارم فکر می کنم به فردا و فرداترها، که چقدر دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه نخواهند بود...

پانوشت. می دانید؟ این روزها در حسرت تمام شدن شیرینی این همه روزمرگی هستم ولی خب، به طور متناقضی از تمام شدنشان می ترسم. از زندگی بدون این روزمرگی ها چه می ماند؟...

 

نوشته شده توسط maryam در 1:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم شهریور 1387

این یک پست است و از سر بی پستی نیست...

با کسب اجازه از نگین که همه چیز را به وقتش می فهمد...

سلام رحمانی یادی از من نمی کنی ایرادی نداره .ولی من خانومم و می یام بهت سر می زنم.می گم رحمانی می شه زحمت بکشی بیای منو از این دنیا ساقط کنی؟ به خدا خیلی خوب می شه.حداقل خنده های خواهر زاده هامو نمی بینم که چشمشون به ما بزرگ تراشونه که زندگی رو یاد بگیرن در حالی که ما خودمون که می دونیم تو زندگی خودمون موندیم... دیگه دختر همسایمونو نمی بینم که داره چه تقلایی می کنه که تو کنکور قبول شه... دیگه یه پسرو که هر روز می یاد از سوپر محل همشهری می خره و هر روز غمگین تر از روز پیش رو نمی بینم...دیگه آدم هایی رو نمی بینم که توی تاکسی و اوتوبوس و خیابون و بیابون دارن انتقاد می کنن...تیتر هایی این شکلی که "ورزشکار اصلاح طلب افتخار آفرید" و "chris de burgh صهیونیست"رو تو دکه ها نمی بینم که جلوی دکه هر روز از خودم بپرسم مگه دیگه چیزی تو ی این دنیا واسه گفتن نیست ....دیگه نمی بینم آدم هایی هستند که خفه می کنند و آدم هایی هستند که خفه می شن....دیگه توی دانشگاه تز های محافظه کارانه یا انقلابی نمی شنوم.... ادم های خود بزرگ بین یا خود کم بین نمی بینم که اولیش بترسی باهاش حرف بزنی و دومیش همیشه با چشمای نگران نگاهت کنه و با دستاش پوست لبشو بکنه..... دیگه فامیلاو دوستامونو نمی بینم که توی مهمونی ها شادن ومی گن و میخندن و تز می دن آخر مهمونی هم به این نتیجه می رس که مگه اینجا جای زندگی کردنه و هفته بعدی یکی یکی زنگ میزنن یا می یان در خونت خداحافظی راهی اتریش و دانمارک و کانادا می شن تا شش ماه یا یک سال دیگه که دوباره برگردن ایران ...خستم ...کاشکی زمان اون لحظه ای آرین(خواهر زادم)هسته های سیب رو می یاره و می گه:" نگین! بیا اینا تو باغچه بکاریم بشه یه درخته گنده ازش بریم بالا تا برسیم به آسمون" تموم شه.... کاش اون موقع که تمام هم و غم مامانم میشه درختا و گل های باغچه که تابستون سبز باشنو زمستون یخ نزنن تموم شه.... کاش اون لحظه ای که بابام ذوق کرده از این که شاخه های مویی که دور میله ها ی ایون پیچیده در اومده تموم شه.....
میگم مریم اگه بشه خوب میشه ها ؟؟؟؟!!!!

پانوشت.نگین. من هیچ نمی دانم که خوب می شود یا نه.اصلا نمی فهمم. شاید می شود. شاید دنیا بدون نگین ها و سبک ها و سنگین ها و همه آنهایی که نگرانند و به این چیزها فکر می کنند بهتر شود. شاید راه دنیا همین است اصلا. داریم بیخودی خودمان را خسته می کنیم...دنیا، دنیای آدم های خواب زده و چشم های خمار و ذهن های خمارتر است. من می گویم بگذار راه خودش را برود اصلا...فقط قول بده. قول بده هروقت هسته های سیب را کاشتید و درختتان جوانه زد من را هم خبر کنی. شاید از آن بالا که نگاه کنی اوضاع قدری بهتر باشد.قدری تنها...

 

نوشته شده توسط maryam در 11:34 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم شهریور 1387

بله دقیقا از آن خبرهاست که دلت می خواهد فکر کنی" نه بابا فکر نکنم این کارو بکنن"! اما خب دلت نخواهد. این سالها نشانمان می دهد که همه چیز شدنی است و هر روز می تواند فردای بدتری هم داشته باشد. باید کاری کرد. باور کنید از نگاه کردن و سر تکان دادن دیگر گذشته...
نوشته شده توسط maryam در 0:8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم شهریور 1387

راستش به سختی گیج شده ام. سوار تاکسی که می شوم  آن قدر آدم ها عصبی هستند و از گرانی و ناامنی و تورم  می نالند که فکر می کنم همین فرداست که کودتا شود. در مهمانی ها هم که دیگر می دانید! حس می کنم مملکت در آستانه انقلاب است. همه ناراضی و عصبانی. بعد تلویزیون را که روشن می کنم می بینم احمدی نژاد رفته سفر استانی و مردم دارند از سرو کولش بالا می روند و فریاد حمایت سر می دهند. بساطی داریم که جمع کردنش با خداست! بالاخره نمی دانم اوضاع از چه قرار است. باور کنید یک وقت هایی فراموش می کنم کجا دارم زندگی می کنم...

نوشته شده توسط maryam در 11:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم شهریور 1387

روزی گالیله را گفتند وای به ملتی که قهرمانش تو باشی. گالیله هم میدانید که چه گفت؛نیازی به تکرار نیست.(حالا اگر نمی دانید گفت وای به حال ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد.) امروز با باقی مانده غرور جریحه دار شده ملی مان چسبیدیم به تلویزیون و خیابانی خونمان را تا حد انفجار بالا بردیم تا یک نفر بیاید و دستش را بگیرد روی قلبش و آهنگی بخواند و ما هم اشکی بریزیم و دلی خوش کنیم که مثلا ما آدمهای پرافتخار و بزرگی هستیم و حالا حتما چشم دنیا به ماخیره شده و ما الان بر اوج قله افتخار ایستاده ایم. هیچ نمی دانم اگر در چرخش روزگار یک هادی ساعی بوجود نمی آمد که در مقابل دیدگان همه با پرچم ایران دور بزند و شادی کند ما با این همه حس  غرور و افتخارو قهرمان پروری تلمبار روی دلمان چه می کردیم؟ هیچ. من هم امروز جزء همان مفتخرها بودم اما فکر می کنم ای کاش نمی شد. هیچ کس هیچ نشان افتخاری نمی گرفت تا این همه ندانم کاری و ضعف مفتضح را پشت این سرودها و کلیپ های قشنگ پنهان نمی کردیم. همه چیز تمام شد و رفت تا یک بار دیگرو یک قهرمان دیگر که بیاید و مرهمی بگذارد بر این دل بی....

 پانوشت1. تلاش من برای ننوشتن از جملات قصار  پدر و مادر در اینجا تنها با تلاش آنها در افتخار آفرینی هرچه بیشتر در این عرصه برابری می کند. در حین عبور از خیابان یک بچه گربه خیلی ترتمیز یکهوو(دقیقا با همین میزان از ناگهانی بودن) می پرد جلوی پایمان. مادر از دیدنش این گونه هیجان زده می شود"وای! مریم گربش نوئه!!!!" بله درست شنیده اید. نو! مادر با حجم بالایی از اعتماد به نفس می تواند بچه گربه را نو خطاب کند! حالا یک نفر لطفی کند و به من بگوید گربه نو واجد چه شرایطی است؟

پانوشت2. مرا ببوس آهنگ و شعرش هردو بی نظیر است. اصلا ساخته شده برای زیر لب زمزمه کردن. اما خب سعی کنید تا  در اندرونی خانه هستید بخوانیدش! حتی آهنگ بدون کلامش را. به هرحال هرکسی در این شهر یکبار این آهنگ را شنیده. لذا با هیچ معیاری به درد زمزمه کردن در تهران نمی خواند.

نوشته شده توسط maryam در 11:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •