یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
شنبه سی ام شهریور 1387
شنبه سی ام شهریور 1387
اطلاعیه شماره1
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
آب زنید راه را...
۱.من به یک قانون رسیده ام. یا همه آدم های بیست ساله نفهم هستند یا من هستم که آن قدر خرفت شده ام که نمی فهمم یک کودک 7 ساله با مقنعه و کیف و سرآستین صورتی و یک شاخه گل(از قضا آن هم) صورتی که دارد از جشن شکوفه ها برمی گردد به طور بالقوه چقدر حرف برای گفتن می تواند داشته باشد.
2. این روزها حسین با سوالی که ذهنش را مشغول کرده مدام مزاحمم می شود" بسیار مایلم بدانم خدای تبارک و تعالی چرا هنگام خلق تو خودش را تشویق کرده؟(بعد هم اضافه می کند اگر اساسا این اشتباه تاریخی را مرتکب شده باشد).
3.یک آدمی که استثنائا غرض سوء ندارد بیاید بگوید استقلال را چه شده است؟
4. چرا باید درست وسط فاینال آدم را خواب ببرد؟(حالا بماند که اساسا آدم را خواب می برد یا نه. ولی می برد، باور کنید. یعنی من را که برد.)
پانوشت1. پاییز دارد می آید؛ پاییز من. پاییز طلایی. بالاخره بعد از یک سال، روزگار پیاده روی های بی انتها وجشن صداهای لذت بخش و موسیقی فرا می رسد.بی خیال تمام دردهای تمام نشدنی دنیا. باید بروم یک جایی با صدای بلند فریاد بزنم،مسرورم مسرورم مسرور...
پانوشت2. بودن دوستان، کنارم شدیدا مایه خوشحالی است؛ این روزها...
پانوشت3. طی یک تکلیف خودجوش دارم روزی18 ساعت موسیقی سنتی گوش می کنم.
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
رویای سرزمین آدم های شکلاتی...
یک روزگاری فکر می کردیم باید آدم های شریفی باشیم. یعنی این جزء آموزه های مان بود. سر همان کلاس های دینی و اجتماعی. عین خود 12 سال را ایثار و فداکاری و تلاش و مشورت و همکاری و هزار حرف و شعار دیگر را سالی دوبار و بلکه هم سه بار حفظ کردیم. ما می خواستیم آدم های خوبی باشیم. آنها هم که تعالیم تکراری و پوسیده شان را در سرمان زدند همین را می خواستند. اما نشد؛ نمی دانم چرا. نه ما آدم های شریفی شدیم و نه هیچ کس. نسل به نسل همه چیز می رود که همان بشود که بود. اگر بدتر نشود. اوضاع همان قدر خاکستری و ناخواستنی ست که نباید باشد. هنوز آدم ها به روی هم تف می کنند. هنوز صف عریضه نویسی شورای حل اختلاف گیشا کیلومتری است. بعد آدم ها ایستاده اند وسط میدان آزادی و فیگور می گیرند و با توهم آزادی اش عکس می اندازند. هنوزمردها که هیچ، زنها سر جای پارک، سر صف نان وسط خیابان هم را با مشت و لگد می زنند. هنوز پول را می دزدند. خانه را، بچه را. هنوز کودکی را به دنیا نیامده می کشند.انسانیت را می کشند. هنوز کسی به آن دختری که یک روز آفتابی، که همه ما داشتیم آماده می شدیم برای شروع یک روز دیگر،برای nامین دور تکرار، این شهر و تمام متعلقات خاکستری اش را کنج قبرستان ذهنش گذاشت و خودش را به بالای بالای بالای برج میلاد سپرد، حسرت می خورد...
امید و این قرتی بازی ها را که رسما بی خیال شوید. حال ناامیدی را هم نداریم. نه این شهر نه هیچ یک از متعلقاتش بوی آینده نمی دهد. یک وقت هایی حس می کنم همه چیز در یک لحظه تمام می شود. یک بیگ بنگ دیگر. اما این دفعه همه چیز می رود که تمام شود. زمین می رود که محو شود بین تمام تکه سنگ های دیگر کهکشان راه شیری.
شاید هم نه. بیگ بنگ یک سیاره دیگر خلق کند. اصلا ستاره خلق کند. زندگی بعدی باید بر روی ستاره باشد. یکی از همین نقطه های درخشان که روزی صدبار آرزویش می کنم. با کمترین میزان فاصله از ماه عزیز که بشود برای تعطیلات در آغوشش پناه گرفت. اصلا کهکشان راه شیری دیگر خز شد. زنده باد کهکشان راه شکلاتی. زنده باد سرزمین آدم های با شرافت. زنده باد رویاهایی که هرگز به واقعیت نمی پیوندند...
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
۲) پدر معمولا از خرابكاري هاي خود احساس شرمندگي نمي كند(اگر احساس افتخار نكند). در پي بي خبر گذاشتن من در خيابان:
-پدر چرا من رادر خيابان كاشتي؟آيا بهتر نبود تماس مي گرفتي و من را در جريان قرار مي دادي؟ خوب است كسي تو را در خيابان بكارد؟(انگار كه مثلا از بادمجان صحبت مي كنم)
-موبايلم همراهم نبود.
-يعني شماره من را هم حفظ نيستي؟
-معلوم است كه نه.توقع داري هر شماره متفرقه اي را حفظ باشم؟حالا مي خواهد شماره تو باشد با مال هركسي ديگري! (بعدا متوجه شدم كه پدر هنوظ شماره خودش را هم واجد صلاحيت حفظ شدن تشخيص نداده.لذا بنده ديگر اعتراضي ندارم).
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
هنرمندان؛در خدمت و خیانت آرمان ها
اوضاع حسابی خوب است.همه اختلافات را کنار گذاشته اند و دست در دست هم به مهر مشغول آماده سازی جامعه هستند برای رسیدن به اهداف بلندشان. حیف. امسال باید سال اتحاد می بود. اما خب نو آوری و شکوفایی هم خیلی بد نیست. نگران نباشید اوضاع خوب پیش می رود. هیچ جای نگرانی نیست...
دوشنبه هجدهم شهریور 1387
لایحه ای که از خانواده حمایت می کند
یکشنبه هفدهم شهریور 1387
۲. یک اغذیه فروشی خز که احتمالا غذایش در بهترین حالت چیزی می شود شبیه آن چیزی که توقع می رود باشد، با ماژیک بر سر در مغازه ۳ در ۴ مترش نوشته: غذای باکیفیت نیازی به تبلیغ ندارد!!! خب بگو پول ندارم و نمی خواهم تبلیغ کنم به کسی هم ربطی ندارد! این جنگولک بازی ها دیگر چیست؟؟ کجای آن مغازه نمور و آن تکه مقوا و ماژیک نشان از کیفیت دارد؟ لعنت به جد و آباد آن کیفیت. من هشدار می دهم! بیماری ای تحت عنوان ازدیاد اعتماد به نفس دارد در شهر رایج می شود. نگویید نگفتی. من مثل همیشه رسالت خود را که همانا اطلاع رسانی باشد انجام دادم.(اطلاع رسانی من باب اطلاع یک کار شرکتی اوریژینال است)!
۳. موبایل خریدن به سبک رحمانی از آن اتفاقاتی است که بهرحال خوب است قسمتتان شود ببینید. مگر چندبار پیش می آید؟ مگر چه قدر عمر می کنیم؟ آیا این دنیای وانفسا ارزشش را دارد؟(دیده اید یکهو می زنند به صحرای کربلا بعد دیگر ول نمی کنند؟) بهرجهت باید بگویم تقریبا کار را به جایی رساندیم که صنف موبایل فروشان همین روزها بر علیه مان بیانیه صادر کنند. عاشق خرید کردنمان هستم. هیچ ربطی به خرید کردن آدمیزاد ندارد.یک چیزی است شبیه تعزیه کمدی!!تمام هنرهای نشکفته مان رو می شود. علی الخصوص وقتی شخصی در حد و اندازه های صالحی آدم را همراهی کند دیگر نمی شود هیچ چیز را تضمین کرد. بهرحال. به دور از اطاله ی کلام من از امشب صاحب موبایلی هستم که با تماس گرفتن و اس ام اس زدن خاموش نمی شود و شارژش بیش از نیم ساعت است! البته باور کنید من قصد تحقیر موبایل سابقم را ندارم(انگار دارم راجع به همسرم صحبت می کنم)!می بینید که در نوع خودم آدم خوشبختی محسوب می شوم. همه می توانند مراتب تبریک خود را اعلام کنند. علی الخصوص آنها که همیشه من و گوشی ام را مورد تمسخر قرار می دادند.
پانوشت. اسم تیم فوتبال ایران را باید تغیر دهند به تیم فوتبالدستی ایران! و بروندمثلا تیم ملی روپایی یا هنرهای نمایشی تک نفره تشکیل دهند. وجنات و ظاهر و باطن این تیم هیچ آینده ای ندارد الا اینکه در گردش قرون و اعصار، یک نفر ستاره بختش طلوع کند و برود بلاد خارجه و به یک تیم خیلی خوب بپیوندد که البته اگر حتی سودش به بانک اقتصاد نوین هم برسد به تیم ملی مان نمی رسد!خیلی دلم می خواهد ایران نرود جام جهانی. بهرحال اگر قرار است بی آبرویی ای هم باشد خوب است در سطح آسیا باقی بماند.(حقیقتا سهممان را از سرافکندگی های اینترنشنال دریافت کرده ایم. تمام و کمال! دیگر بسمان است).
شنبه شانزدهم شهریور 1387
صدای من را ازیک جایی می شنوید که نمی دانم کجاست
پانوشت.یک وقت هایی بهترین کار این است که نصفه شبی بیای اینجا بنشینی و ببافی. و از حسی عمیق سخن بگویی. پاک خسته ام. حس می کنم به اندازه ی همه خرابکاری ها و دسته گل به آب دادن ها و تعریف کردنشان با آب و تاب همه ، به اندازه همه بیچارگی هایی که ممکن است سهم یک نفر در دنیا باشد، به اندازه اتفاقات خوب،خوشحالی ها، سورپریزها، رفاقت ها، دعواها، گردش ها بودن ها ، نبودن ها و همه آنچه که بشود اینجا ردیف کرد زندگی کرده ام. و حالا برنامه ای برای ثانیه بعدی ام هم ندارم حتی. شک ندارم نمی دانید بودن با اعمال شاقه یعنی چه. خودم هم خیلی نمی دانم. اما خب هرچه هست نتیجه اش شده خواب و خواب و خواب. نمی دانم چرا این همه تنهایی و سکوت کاری نکرد...هیچ کس نیست. ابری نیست. بادی هم. لب حوضی هم. من هستم و من. همین اندازه تنها... یک حس درماندگی دارم.
پانوشت۲. کاش می دانستم باید چه کار کنم.
جمعه پانزدهم شهریور 1387
1.حقیقتا به این نتیجه رسیده ام که باید اداره مملکت را داد دست بچه های رده سنی مهدکودک. شوخی هم ندارم. همه چیز را تازه یاد گرفته اند و نمی دانند چه خبر است یا به قول پدر دنیا دست کی است! پدر همیشه من را دچار این وهم می کرد که دنیا را یک نفر در دستش گرفته. لطف کنید وخوانندگان شریفی باشید و با خودتان خیال باطل نکنید که من آدم خنگی بوده ام.ضمنا هر دروغی را هم ذیل عنوان قانون و کار خوب و کار بد باور می کنند. غرض از این همه حرف زدن اینکه چند وقت پیش خیلی اتفاقی و صرفا به دلیل اینکه در شرایطی بودم که ایستادن را به راه رفتن ترجیح می دادم اجازه دادم چراغ عابرین سبز شود بعد از خیابان عبور کنم(چون در شرایط عادی عنوان عابر پیاده را دون شان خود می دانم. من چراغ مخصوصی دارم که با ماشین ها و بلکه ماشین های سنگین تنظیم می شود).چراغ عابر که سبز شد همین که عابرین آمدند رد شوند،یک ماشین آمد و رد شد و با حرکتش لبخندی زد به قانونمداری عابرین. هیچ کس هم هیچ چیز نگفت چرا که احتمالا هریک از عابرین خود روزی چنین عملیات آکروباتیکی را انجام داده بود؛الا یک دختربچه با ظاهری که فریاد می زد دارد از مهدکودک بر می گردد. " بابا، بابا آقاهه چراغ قرمز رو رد کرد." بابایش درست مثل بابای من درطی دورانی که روزنامه را می گیرد جلوی صورتش و دیگر از زمان و مکان چیز زیادی متوجه نمی شود خیلی تحویل نگرفت. بعد دیالوگ فوق را برای مادرش تکرار کرد و فقط اولش را تغییر داد به مامان مامان. مادرش هم هرگز او را چیزی فراتر از صندلی نپنداشت. " مامان خانوممون گفته ماشین ها نباید از چراغ قرمز رد شن!" خداوندا چرا در مهدکودک ها با آینده سازان وطن این چنین می کنند؟ نه مگر اینکه همه امید ما به همین هاست؟(فکر کنم اشتباه گفتم آنها بچه دبستانی ها بودند) خیلی دلم می خواست بروم جلو و بپرسم خب!!!می گفتی! خانومتون دیگه براتون چه خالی هایی بسته؟ اما خب.اصلا به ماندن در مقابل چراغ قرمز بعدی و ماشین های بی فرهنگی که ملاحظه عابرین پباده را نمی کنند نمی ارزید.
2. تنهای چیزی که در این روزگار وانفسا!! جای امیدواری دارد و به آدم امید زندگی می دهد اینست که هرچه جلوتر می رویم شوخی ها دارند بامزه تر می شود(الان اگر مادر اینجا بود به طور قطع می گفت می خواهم نشود صد سال. بهرحال طبق آموزه های او آدم باید در هز شرایطی امیدش به خدا باشد نه به یک چنین چیزهای بی مصرفی). روزگار بچگی ما یک فیلم کمدی می داد به نام" دیدی" که یک چیزهایی بود درمایه های مستربین و همان طور هم در جاهای مختلف می رفت و دسته گل به آب می داد. حالا اینش بماند. اینش نماند که به خاطر شباهت لفظی "دیدی" با فعلی با همین شمایل در فارسی با محتوای"آیا نگاه کردی؟" شوخی ای باب شده بود که طی آن همه می گفتند دیدی رو دیدی؟!!! بعد هم فکر می کردند خیلی بامزه هستند.اما خب نبودند! حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم که به شخصه بارها با تکرار این جمله ی خنک، تظاهرات مسالمت آمیزی بر اعصاب اطرافیانم برگزار کرده ام.
پانوشت1.سازندگان شیشه های رفلکس یقینا نمی دانند که چه خدمت بزرگی به زنان کرده اند.
پانوشت2. مردهایی که ژست انتقاد از لایحه حمایت از خانواده می گیرند درباره میزان حماقت مخاطبین شان چه فکری کرده اند؟
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
۲.فقط وقتی به روزی افتادید که می بایست شارژر باتری،لپ تاپ، موبایل،سی دی من، ضبط،سشوار، و چراغ مطالعه را همچون صف اتوبوس نگه دارید تا نوبتشان برسد با جریان برق ارتباط برقرار کنند آن وقت درخواهید یافت که رابط برق بعد از نوشابه مشکی بزرگترین دستاورد سراسر تاریخ است.
۳.هاه. به گمانم روزهای خوشی در راه است. رمضان دارد نزدیک می شود. می دانید؟ رمضان همیشه بیشتر از آنکه سهمش باشد خوشحالم کرده. باز خاطره بازی از نو شروع می شود. باز کودک شدن و غرق شدن در بوها و رنگ ها و صداهای خواستنی. باز پر می شوم از افشره یک حس زیبا.پر از سحری های دونفره با مادر که همش می خواهد از من انباری بسازد از خوراکی که یک وقت تا شب گرسنه نشوم و افطاری های چهارنفره با چتربازهایی که روزه نگرفته می آیند افطاری بخورند! بالاخره آن حس امنیت گمشده برمی گردد. البته قبلش بیشتر از خودش هیجان دارد. اینکه پیش رو است خیالم را راحت می کند. ولم کنند تا ته دنیا چرخ می خورم.تا یک جایی که دیگر یقینا گم شوم و بدانم هیچ کس پیدایم نمی کند. یک آخر دنیایی که نه دیدمش و نه می شناسمش. هرچند مجبور خواهم شد کل ماه را از جلوی آیس پک و بسکین رابینز و شعب سیار ذرت مکزیکی عبور نکنم اما خب به آن لحظه قبل از افطار می ارزد(نه خودش نه بعدش؛قبلش!متوجه شدید؟). هیچی همین. فقط خواستم از تریبون رسمی خودم اعلام کنم که چیزی به تولد آن لحظه نمانده. آن لحظه بی نظیری که موذن زاده شروع می کند به اذان گفتن و هوا در حالیکه دست از لجبازی برداشته و باد خنکی می وزد،دارم در خیابان های خلوت دم افطار شهر پرسه می زنم...
یکشنبه دهم شهریور 1387
خب!می دانید؟ دیروز فقط شنه 9شهریور نبود. دیروز روز شلوغ و پر حرکت و پر از کار و عجله ای بود که طی آن حامل پولی بودم به اعتبار 5000 پوند! سپس مثل یک انسان شریف بدون اینکه حتی نگاهی به مبلغ مربوطه بیندازم پول را به صاحبش تحویل دادم.(در حالیکه الان می توانستم تقریبا مرز بازرگان را رد کرده باشم و به آن سوی آبها رسیده باشم) بعد رفتم بانک و مسئول بانک در منتها الیه بی ادبی کارت دانشجویی ام را یک" به هیچ دردی نمی خوره" خطاب کرد و من را از بانک راند. تازه فقط اینها که نبود. به تمامی آسانسورخرابی ها و ماشین گیر نیامدن ها و ترافیک ها و "نیستش و نداریم ها" و برق رفتن های زندگیم برخورد کردم. اما خب به جایش با چند رقم از دوستان (چندرقم،حاصلش در نهایت می شود یک دانه صالحی و یک دانه رفیقش. نه هرگز چیزی فراتر) رفتیم و آخر شبی اسنک چیه خوردیم!
البته روزهای قبل هم همین طور!پنج شنبه تنها پنج شنبه نبود. روز خوب و آرامی بود. پر از آدم و اتفاق. پر از جاهای جدید شهر که هرگز ندیده بودمشان. و آدمهای جدید با قیافه ها و رفتارهای جدیدتر. وقتی هم خواستم که سوار ماشین بشوم تا برسم به مقصد مورد نظر راننده یک 206 در نهایت ناباوری و با شخصیتی ضمن نداشتن هیچ گونه نیت سوء از هیچ یک از مسافرین پول نگرفت چون" پنج شنبه ها هرکی تو مسیر باشه می رسونم. خستگیم در می ره" بعدش هم با نهایت افتخار و در راستای هرچه بدتر شدن با تب و گلودرد اسپرسو با کیک فندق خوردم؛ در حالیکه طی یک عملیات چتربازی پولش را هم پرداخت نکردم. تازه فقط این هم نبود. ساندویچ کالباس با نوشابه مشکی سرد خوردم تا به تمام دکترهای دنیا بگویم زکی. هنوز تمام نشده. بستنی انار و سیب زمینی سرخ کرده و آیس پک را پاک فراموش کردم.(بارالها! اگر روزی روزگاری مادر اینجا را بخواند دیگر چه می خواهم؟هیچ!) بعد وقتی منتظر بودم آیس پکم برسد آیس پک فروش تلفن را برداشت و در جواب کسی که برای استخدام جهت کارگر ساده تماس گرفته بود گفت:خیر آقا. دانشجو نه! می خوام تمام وقت باشه! بعد گوشی را قطع کرده،پررو پررو در چشم من نگاه کرده و افزود:دانشجوها پرادعان!
من هم یک لبخند زدم به چه بی مزگی که شهروند خوبی بوده باشم و به جای فکر کردن به اینکه "خدایا چرا به این روز افتاده ایم که دانشجو باید..." آیس پک شکلات با موز و اسمارتیز خوردم و مثل جن بلوک های اکباتان را گز کردم تا رسیدم به مدرسه راهنمایی ام. می دانید؟ تمام آناتومی بدنم متحول شد و چیزی تحت عنوان"هجوم خاطره" ذهنم را متلاشی کرد. سانتی متر به سانتی مترش جای پای آدم هایی بود که هر کدامشان بنای زندگیم را ساخته اند. پلک هایم پرید. قلبم هم تندتر زد. مخصوصا آن وقتی که سرایدار جدید آمد و گفت"بفرمایین خانوم چی کار دارین؟ خیلی خودم را کنترل کردم که نگویم"خودت چی کار داری؟من اینجا همه کارم!" مسغره کردن هم ندارد!خودتان را مسغره کنید. می خواستید شما هم 3 سال جایی درس بخوانید که عاشقش باشید.
خیلی حرف زدم،اما شما که تا اینجا را آمدید این را هم بروید که جمعه هم فقط، جمعه 8 شهریورنبود! روز ملی آشتی کنان من و گربه ها هم بود. بانی خیر هم بک گربه خیلی با شخصیت بود که از بین شمشادها وحشیانه نپرید بیرون و خیلی آرام و با رعایت آداب آمد جلو و به جای میو میو کردن و دم تکان دادن و حرف زیادی زدن لبخند زد. من هم به شکرانه این همه تربیت خانوادگی بخشی از ساندویچ ژامبون و پنیر خویش را در اختیارش گذاشتم! بعد از وجناتش حدس زدم که می خواهد بیاید و مرا ماچ کند اما خب من به سرعت محل حادثه را ترک کردم. مردم چه می گفتند؟ به جایش برای هم دست تکان دادیم. بعد هم رفتم خانه و لم زدم به کاناپه . پویا و بهرام نگاه کردم ؛ میزگرد فرهنگی با حضور نعمت الله فاضلی و هادی خانیکی دیدم،سیب و انگور خوردم؛ گفت و گوی ویژه خبری دیدم و سال بلوا خواندم. حالا که اینجا نشسته ام دارم فکر می کنم به فردا و فرداترها، که چقدر دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه نخواهند بود...
پانوشت. می دانید؟ این روزها در حسرت تمام شدن شیرینی این همه روزمرگی هستم ولی خب، به طور متناقضی از تمام شدنشان می ترسم. از زندگی بدون این روزمرگی ها چه می ماند؟...
چهارشنبه ششم شهریور 1387
این یک پست است و از سر بی پستی نیست...
سلام رحمانی یادی از من نمی کنی ایرادی نداره .ولی من خانومم و می یام بهت سر می زنم.می گم رحمانی می شه زحمت بکشی بیای منو از این دنیا ساقط کنی؟ به خدا خیلی خوب می شه.حداقل خنده های خواهر زاده هامو نمی بینم که چشمشون به ما بزرگ تراشونه که زندگی رو یاد بگیرن در حالی که ما خودمون که می دونیم تو زندگی خودمون موندیم... دیگه دختر همسایمونو نمی بینم که داره چه تقلایی می کنه که تو کنکور قبول شه... دیگه یه پسرو که هر روز می یاد از سوپر محل همشهری می خره و هر روز غمگین تر از روز پیش رو نمی بینم...دیگه آدم هایی رو نمی بینم که توی تاکسی و اوتوبوس و خیابون و بیابون دارن انتقاد می کنن...تیتر هایی این شکلی که "ورزشکار اصلاح طلب افتخار آفرید" و "chris de burgh صهیونیست"رو تو دکه ها نمی بینم که جلوی دکه هر روز از خودم بپرسم مگه دیگه چیزی تو ی این دنیا واسه گفتن نیست ....دیگه نمی بینم آدم هایی هستند که خفه می کنند و آدم هایی هستند که خفه می شن....دیگه توی دانشگاه تز های محافظه کارانه یا انقلابی نمی شنوم.... ادم های خود بزرگ بین یا خود کم بین نمی بینم که اولیش بترسی باهاش حرف بزنی و دومیش همیشه با چشمای نگران نگاهت کنه و با دستاش پوست لبشو بکنه..... دیگه فامیلاو دوستامونو نمی بینم که توی مهمونی ها شادن ومی گن و میخندن و تز می دن آخر مهمونی هم به این نتیجه می رس که مگه اینجا جای زندگی کردنه و هفته بعدی یکی یکی زنگ میزنن یا می یان در خونت خداحافظی راهی اتریش و دانمارک و کانادا می شن تا شش ماه یا یک سال دیگه که دوباره برگردن ایران ...خستم ...کاشکی زمان اون لحظه ای آرین(خواهر زادم)هسته های سیب رو می یاره و می گه:" نگین! بیا اینا تو باغچه بکاریم بشه یه درخته گنده ازش بریم بالا تا برسیم به آسمون" تموم شه.... کاش اون موقع که تمام هم و غم مامانم میشه درختا و گل های باغچه که تابستون سبز باشنو زمستون یخ نزنن تموم شه.... کاش اون لحظه ای که بابام ذوق کرده از این که شاخه های مویی که دور میله ها ی ایون پیچیده در اومده تموم شه.....
میگم مریم اگه بشه خوب میشه ها ؟؟؟؟!!!!
پانوشت.نگین. من هیچ نمی دانم که خوب می شود یا نه.اصلا نمی فهمم. شاید می شود. شاید دنیا بدون نگین ها و سبک ها و سنگین ها و همه آنهایی که نگرانند و به این چیزها فکر می کنند بهتر شود. شاید راه دنیا همین است اصلا. داریم بیخودی خودمان را خسته می کنیم...دنیا، دنیای آدم های خواب زده و چشم های خمار و ذهن های خمارتر است. من می گویم بگذار راه خودش را برود اصلا...فقط قول بده. قول بده هروقت هسته های سیب را کاشتید و درختتان جوانه زد من را هم خبر کنی. شاید از آن بالا که نگاه کنی اوضاع قدری بهتر باشد.قدری تنها...
یکشنبه سوم شهریور 1387
شنبه دوم شهریور 1387
جمعه یکم شهریور 1387
روزی گالیله را گفتند وای به ملتی که قهرمانش تو باشی. گالیله هم میدانید که چه گفت؛نیازی به تکرار نیست.(حالا اگر نمی دانید گفت وای به حال ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد.) امروز با باقی مانده غرور جریحه دار شده ملی مان چسبیدیم به تلویزیون و خیابانی خونمان را تا حد انفجار بالا بردیم تا یک نفر بیاید و دستش را بگیرد روی قلبش و آهنگی بخواند و ما هم اشکی بریزیم و دلی خوش کنیم که مثلا ما آدمهای پرافتخار و بزرگی هستیم و حالا حتما چشم دنیا به ماخیره شده و ما الان بر اوج قله افتخار ایستاده ایم. هیچ نمی دانم اگر در چرخش روزگار یک هادی ساعی بوجود نمی آمد که در مقابل دیدگان همه با پرچم ایران دور بزند و شادی کند ما با این همه حس غرور و افتخارو قهرمان پروری تلمبار روی دلمان چه می کردیم؟ هیچ. من هم امروز جزء همان مفتخرها بودم اما فکر می کنم ای کاش نمی شد. هیچ کس هیچ نشان افتخاری نمی گرفت تا این همه ندانم کاری و ضعف مفتضح را پشت این سرودها و کلیپ های قشنگ پنهان نمی کردیم. همه چیز تمام شد و رفت تا یک بار دیگرو یک قهرمان دیگر که بیاید و مرهمی بگذارد بر این دل بی....
پانوشت1. تلاش من برای ننوشتن از جملات قصار پدر و مادر در اینجا تنها با تلاش آنها در افتخار آفرینی هرچه بیشتر در این عرصه برابری می کند. در حین عبور از خیابان یک بچه گربه خیلی ترتمیز یکهوو(دقیقا با همین میزان از ناگهانی بودن) می پرد جلوی پایمان. مادر از دیدنش این گونه هیجان زده می شود"وای! مریم گربش نوئه!!!!" بله درست شنیده اید. نو! مادر با حجم بالایی از اعتماد به نفس می تواند بچه گربه را نو خطاب کند! حالا یک نفر لطفی کند و به من بگوید گربه نو واجد چه شرایطی است؟
پانوشت2. مرا ببوس آهنگ و شعرش هردو بی نظیر است. اصلا ساخته شده برای زیر لب زمزمه کردن. اما خب سعی کنید تا در اندرونی خانه هستید بخوانیدش! حتی آهنگ بدون کلامش را. به هرحال هرکسی در این شهر یکبار این آهنگ را شنیده. لذا با هیچ معیاری به درد زمزمه کردن در تهران نمی خواند.
