پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
پانوشت.اگر کسی بپرسد"از چی؟"دررابطه با واکنشم هیچ تضمینی نمی دهم.
چهارشنبه سی ام مرداد 1387
۲.سخت مشغول شهرشناسی ام.
۳.این پست های یک خطی مرا شوخی نگیرید. به خدا خیلی مهم هستند. ممکن است یک روز تمام بهشان فکر کنم. هرکدام هم برخاسته از یک ماجرای طولانی هستند اما خب حوصله کش دادن ماجرا را ندارم. بهرحال اینجا هنوز در دست تعمیر است.
پانوشت۱. این که با ننوشتن و یک خطی نوشتن!پای سمیه توحیدلو را هم به کامنتدانی باز کرده ام یعنی احتمالا دارم گندش را درمی آورم.
پانوشت۲.جواب کامنت های پست قبلی را برخلاف سنت همیشگی ام داده ام. برای پست یک خطی ام به اندازه یک طومار جواب داده ام. این هم از آن کارهاست. بهرحال گفتم که در جریان باشید.
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387
شنبه بیست و ششم مرداد 1387
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
روزگاری بود که بچه بودیم. خیلی بچه. آن قدر که برای اینکه قدمان برسد به چشمی در و ببینیم چه کسی پشت در است باید روی پنجه می ایستادیم. حالا اما برای دیدن باید خم شویم قدری.بزرگ شدیم. صدها بار پوست انداختیم.
می دانید؟ حقیقت ماجرا جز این نیست که باید بگذاریم که احساس هم هوایی بخورد.
اینجا مدتهاست که بی وقفه می نویسم.هم خسته شده ام و هم تغییر لازم. گفتن از یک چیز و به یک شکل همه را خسته می کند. حالا دارم می روم که نباشم یک چند صباحی. البته با توجه به سوابق من ممکن است این چندصباح فردا صبح علی الطلوع تمام شود. شاید هم نه یک مقدار دورتر و دیرتر...
فنجان است دیگر. باید پر و خالی شود.شاید باید در لیوان نوشت. شاید هم در خود پارچ. نه. باید بزرگتر باشد. خیلی خیلی بزرگتر.
خب. دیگر بیشتر از این جدی بودنم نمی آید. فقط خواستم به آنهایی که اینجا را دوست داشتند و سری می زدند بگویم یک چند وقتی اینجا کارگران مشغول کارند. اگر قالیباف وار کارها پیش برود که همین روزها دوباره برمی گردم و شوری دوباره به این فضا(که هیچ به مجازی بودنش اعتقاد ندارم)خواهم بخشید. البته کماکان در عرصه های مختلف حضور دارم.(از جمله جاکامنتی های دوستان و البته شرکت محترم.خدایا چرا با واژه محترم این چنین می کنم؟)
دیگر هرکاری می کنم جو من را بگیرد حرف های مربوط به خداحافظی بزنم نمی شود.دیگر جو هم خیلی تحویلمان نمی گیرد.
هرچند به خوبی واقفم که تنبلی، ویروسی همه گیر است و احتمالا سریع الانتقال به هر کس که خون شرکت در رگهایش جاری است. اما خب. سعی کنید ماسک بزنید،فاصله ایمنی تان را با من حفظ کنید وبنویسید.
تقوا داشته باشید. بندگان خدا و در راه ماندگان را هم یاری کنید. گویا دیگر عرضی نیست...
پانوشت.باور کنید این قابلیت را در خودم می بینم که فردا برگردم اینجا و پست جدید بگذارم!اما خب. شاید هم نه...
شنبه نوزدهم مرداد 1387
پانوشت. این تبلیغات گوشه وبلاگ هم از آن چیزهاست. قابل توجه دختران و پسران جوان. سی دی نفوذ در دلها! لعنت به ما. قانون است. همه چیز را باید به لجن بکشیم.
جمعه هجدهم مرداد 1387
من شخصا به این نتیجه رسیده ام که ما دو نوع هاشمی رفسنجانی داریم.همان طور که می بینید دیگر احمدی نژاد خز شده و همینک با این پست من پروژه عبور از احمدی نژاد آغاز می شود(قیافه خودمان را تصور کنید که همه با هم در حال عبور از احمدی نژاد هستیم). پروژه عبور یک چیزی است در مایه های ولش کن بینیم با! یا" بچه که زدن نداره!"بهر روی! از انواع رفسنجانی سخن می گفتم. نوع اول،هاشمی رفسنجانی روشنفکر است؛در مفهوم خاصی که منسوب می شود به اصلاح طلبان. بعد برای خودش ریش سفید می شود و حرفهای آن طرف خط قرمزی می زند و از مسئولان خواهش می کند نرمش نشان دهند و از این صحبت ها. این صحبت های رفسنجانی تنها در روزنامه های معلوم الحال اعتماد و اعتماد ملی و یا به صورت وارونه در کیهان منعکس می شود.
نوع دوم هاشمی رفسنجانی،نوع نماز جمعه ای آن است. یعنی این تیپ از شخصیت تنها و تنها در زمان و مکان خاصی بروز می کند و آن همانا روز جمعه و دانشگاه تهران است. هاشمی در این وضعیت غرب را تهدید می کند، دشمنان را می ترساند،از تفرقه افکنان می خواهد که شیطنت نکنند، و سخنانی دیگر از این دست. هریک از این هاشمی ها! محبوب یک طیف هستند. مثلا این هاشمی آخری را تلویزیون خیلی دوست دارد و کل روز جمعه نشانش می دهد اما آن یکی هاشمی را که آخرین امید اصلاح طالبان است و حرفهای مگو می زند به رسمیت نمی شناسد. گاهی گیج می شوم که بالاخره کدامش را باور کنم. آن که مشت می زند به دهان آمریکا یا آن که می گوید تنها راه حل گفتگو است.
نمی دانم اما امیدوارم هیچ کس نه،لااقل خودش یکی اش را بشناسد.
پانوشت. من فکر می کنم تلویزیون افتتاحیه المپیک پخش نکند و خیلی متین و باوقار از کنارش بگذرد برای همه مان بهتر است. در شرایطی که چشم های مردم در سراسر دنیا به مراسم افتتاحیه خیره شده، ما باید خیابانی با اعمال شاقه تماشا کنیم که دارد از دوتا آقای محترم پیشکسوت درباره خاطراتشان از سالهای دور می پرسد.
جمعه هجدهم مرداد 1387
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
1.تمامی رستوران ها،کافی شاپ ها، پاساژها،فروشگاهها،لباس فروشی ها،استخرها و باشگاهها،بانک ها و سایر مکان هایی که گذر یک انسان ممکن است در طول روز به آن بیفتد از پذیرفتن بانوان بدحجاب معذور هستند. لذا این جمله همگان را به این نتیجه منطقی می رساند که که کلیه زنانی که از بامدادان تا شامگاهان در شهر می بینیم خوش حجاب هستند.( سنگین ترنیستند این کاغذها را به زبان خوش از در و دیوارشان بردارند؟)
2.گرمای لعنتی اشتهایم را ربوده!من، منی که لحظاتم یک به یک بوی خوراکی می دهند و هر مکانی را با خوراکی ای که در آن خورده ام به یاد می آورم دیگر میلم به غذا نمی رود. رسما. مگر گاه به گاه آب و آبمیوه ای و اینها! حالا فکر کنید در چنین شرایطی و در دمای 38 درجه بالای صفر در حالیکه ملت دارند از گرما بال بال می زنند یک خانمی به بچه اش ساق طلایی می دهد! بچه هه می گفت:آب! مادر بیسکوییت فرو می کرد در حلق بچه!خب ولش کن! چه کارش داری؟ خب وقتی آب نداری بدهی به بچه چرا یک چنین جنایتی می کنی؟ساق طلایی جا دارد! زمان و مکان دارد! حقا که جایش بود دیده بان حقوق بشر یک بیانیه صادر کند و مادر طفل را به عنوان تروریست به دادگاه لاهه بکشاند.(دیده اید یکهو طرف را جو می گیرد؟)
پانوشت1. راننده های ون بسیار انسان های شریف و مودبی هستند. همه شان.
پانوشت2. اگر امروز یک نفر از بیرون ما را می دید به طور حتم یا به چشمان خودش شک می کرد یا به صحنه ای که دیده. خب من خیلی مایلم بدانم که خدا در باره ما چه فکری کرده که ما را سر راه هم قرار داده؟ علاوه بر این مایلم بدانم وسط یک روز خیلی گرم آن هم وسط مرداد وقتی یک عده انسان دور هم جمع شوند چه می کنند؟می نشینند و دوستانه و مودبانه گپ می زنند؟ درد و دل می کنند؟ ابراز دلتنگی می کنند؟
اصلا مهم نیست. مهم اینست که ما می نشینیم دور هم با آن وضعیت اسفبار تئاتر بازی می کنیم!(تئاتر هم که نه! بازی کردن هنرمندان مملکت را با مارال جان مارال جان کردن خز می کنیم.نگین فقط بگو چطور این کار را کردی؟ هان؟)
پانوشت3. کسی بازی جدید ندارد؟ آرزوی محال نمی شود کرد احیانا؟ باور کنید من چیز زیادی نمی خواهم. فقط یک کارت داشته باشم! که با آن بتوانم هروقت که دلم می خواهد بروم کافی شاپ و مجانی هرچه دل تنگم می خواهد بخورم. چیز زیادی است؟ خب. شما هم اذعان می کنید که خیر.(تصور دنیای بی پایان بستنی و آبمیوه و شیک ها و گلاسه های عجیب و غریب آن هم در تابستان من را می کشد.)
ولی خب اگر چنین امکانی داشته باشم اگر رفتنم به محل مورد نظر با خودم باشد به طور قطع برگشتنم با خداوند متعال است.
پانوشت۴. امروز هوا کثیف بود. کثیف کثیف. کوهها پیدا نبود. آسمانش هم دیدن نداشت. دلم هوای تمیز می خواهد. از آن هواها که بشود تا ته آسمان را دید....
جمعه یازدهم مرداد 1387
خب. راستش باید اعتراف کنم که هیچ وقت در زندگی به پدیده مد علاقه مند نشدم (حالا انگار مثلا دارند از من بازجویی می کنند که هرچه سریعتر اعتراف کن به مد علاقه مند بودی یا نه!). حالا این مد که می گویم لزوما منظورم لباس نیست. هرچند بیشتر همان است.
اما مثلا در آن دوره هایی که م. مودب پور دنیا را برداشته بود من اصلا نخواندم یا وقتی هری پاتر آمد ایضا. انگار یک جور مقاومت ناخواسته باشد مثلا.
بحث لباس اما بحث دیگری بود. به کل قضیه دید بدی نداشتم. اما به عنوان آدمی که از بیرون قضیه را نگاه می کند. به عنوان ناظر کیفی(الان اگر پدر بود می گفت لعنت به آن کیفیت که ناظرش تو باشی). ته ماجرا یک چیز خوب و قشنگ می دیدم که آن را برایم پذیرفتنی می کرد. این که هرچه نباشد تفریح خوبی است.آدم ها همه با شمایل مشابه هم بیایند بیرون. درست مثل یک فستیوال. سالی یکبار و دوبار.
درست نفهمیدم کی، اما یکدفعه مد تبدیل شد به یک مرض. مرض مهوع خریدن و خریدن. این که یک لباس را نپوشیده به بایگانی کمدت منتقل کنی. فقط به خاطر اینکه تاریخ مصرفش گذشته. گندیده لابد!
خب آخر لباسی که بعد از یک مدت که حتی دوبار هم نپوشیدی اش، دیگر نشود بپوشی به چه دردی می خورد؟
فکر می کنم مد کم کم جزئی از وجود آدم ها می شود و فقط وقتی از درون نگاهش کنی عادی است. از بیرون که نگاه کنی هیچ جوری تعریف نمی شود.
ماجرا همان ماجرای لباس پادشاه است. ملت راه می افتند کیف های چندکیلویی با سنگ ها و تزئینات گل درشت عجیب و غریب می اندازند اما هیچ کس نمی گوید بد است. چون همه دارند. همه دارند استفاده می کنند. همه هم را تایید می کنند. صرف همه گیر بودن دیگر کفایت می کند.
من می خواهم بدانم کدام یک از همین هایی که مانتوی بنفش را با کیف و کفش زرد ست می کنند قبل از این که مد بشود حاضر بودند چنین جنایتی در حق بشریت بکنند؟ غیر از این بود که همه می گفتند دهاتی است؟ خز است؟و حتی حاضر نبودند به عنوان لباس منزل بپوشندش؟ اما حالا دیگر خوب است.چرا؟ چون مدشده!خیلی هم جواب خوب و قانع کننده ای است و به هرکس بگویی توجیه می شود.(چند وقت پیش در یک مانتو فروشی فروشنده سعی می کرد مانتو مسخره اش را به یک نفر غالب کند. طرف گفت آقا این که آستیناش خیلی گشاده. اصلا خوب نیست. یارو گفت خانم اینا مده الان. بعد جالب اینجاست که طرف کاملا قانع شد و مانتو را خرید! انگار زورش کرده باشند مثلا. خب نخر!می میری؟)
من فکر می کنم که اساسا مد تبدیل شد به آلترناتیو شعور آدم ها؛ و آدم ها روی مغزشان، روی سلیقه شان، روی زیبایی شناسی شخصی خودشان خط کشیدند تا ببینند گلستان و میلاد و هزار جای مشابه دیگر چه می گویند.
من نمی دانم دور از ذهن تر از لباس های امروز چه می توان مثال زد؟ اگر یکسال پیش این مانتوهای شق و رق با طرح کپسول و آنتی بیوتیک و گل های درشت و رنگ رنگی را به هرکسی که نشان می دادی چه واکنشی نشان می داد؟یک وقت هایی فکر می کنم طراحان لباس خیلی موجودات با هوشی هستند. هر سال مدل عجیب غریب تری وارد بازار می کنند تا به آدم ها ثابت کنند خودشان هیچی نیستند.هرچه "به بازار بیاید" می پوشند. حتی اگر اصلا لباس نباشد و صرفا توهمش باشد.
حالا باز هم به قصه لباس جدید پادشاه که یک بچه پیدا شد پادشاه را از خواب خرگوشی بیدار کند اما الان مدتهاست که دیگر همه بزرگ شده اند.
خلاصه... غرض اینکه مد هم خز شد به گمانم. تفریحی که این گونه با عقل آدمیزادی در ستیز باشد می خواهم نباشد صد سال.
پانوشت۱. شده ام عین اسکارلت. آن وقت ها خیلی دوستش داشتم. خیلی با خودش صادق بود. یادم می آید هر فکری به ذهنش می رسید می گفت" باشه بعدا الان حوصله فکر کردن ندارم" . این روزها هی یک فکر های خوبی می رسد اما خب دکشان می کنم بروند پی کارشان" فعلا حوصله فکر کردن ندارم!"
پانوشت۲. ببار ای ابر تابستان. بیا و با ما لج نکن.ببار. خواهش می کنم. محض خاطر ما.همین یکبار که این همه به آسمان چشم دوخته ام...
پنجشنبه دهم مرداد 1387
قصد مانیفست دادن ندارم. اما باید پذیرفت که اساسا ذهن انسان لبریز از خیال های باطل است.
چهارشنبه نهم مرداد 1387
خب من باید در نهایت شرمندگی خدمت کلیه اهالی شرکت و البته سایرین عرض کنم که می روم باشگاه و ورزش می کنم. خیلی کار حسنه ای است باور کنید. اولش سخت است اما کافی است بروی و با یک جماعت خیلی خوشحالی فارغ از تمام آنچه که بیرون می گذرد آهنگ تند گوش کنی و بدوی و ورزش کنی.
به دور از همه بحث های جدی و روشنفکرانه. به دور از فکرهایی که روحت را می خورد. می دوی و می دوی و می شماری. الکی الکی هم می خندی. خیلی هم فضا خارجی و فانتزی است. کلی فاز می دهد. با هر لباسی که دوست داری و یک بطری آب برای خودت می روی عشق و حال. گیرم داخل باشگاه باشد اما فازش همان فاز است. خلاصه از من به شما نصیحت. چه کار دارید بوش در آخرین روزهای ریاست جمهوری اش چه می کند؟ یا برنامه اوباما برای مذاکره با ایران چیست؟ یا اصلا احمدی نژاد چه برنامه ای دارد؟(البته این یکی را کار داریم. حقیقتا نمی شود بی خیالش شد) به جایش در یکی از این روزهای گرم لعنتی که برای زل زدن به دیوار هیچ آلترناتیو مناسبی به نظرتان نمی رسد چشمانتان را ببندید وخودتان را بسپرید به دست باد تا سر از نزدیک ترین باشگاه محل در بیاورید.
دوشنبه هفتم مرداد 1387
یکشنبه ششم مرداد 1387
یک پیام بازرگانی پخش می کند تلویزیون این روزها که تبلیغ بانک اقتصاد نوین است که برای اینکه سریع به ذهنتان بیاید باید بگویم همان است که آخرش ترجیع بند دخترعمو،پسرعمو دارد و با آن صداهای مضحک روح و روان باقی نمی گذارد برایم. من فقط بدانم آن دوستانی که می نشینند پای سریال های خارجی و هرگونه تصویری که منافی عفت عمومی باشد را حذف می کنند(حالا بماند که خودشان می بینند و اصلا هم عفت عمومی جریحه دار نمی شود) و دیالوگ ها را عوض می کنند کجا هستند؟ فکر کن دخترعمو و پسرعمو که با توجه به ضرب المثل قدیمی ای که درباره شان وجود دارد،به طور بالقوه حساسیت برانگیز هستند حالا با آن وضعیت نامناسب نشسته اند و درباره آینده با هم حرف می زنند!اصلا یک نفر بیاید بپرسد اینها چه نسبتی با هم دارند؟ گیرم پیوندشان را در آسمان بسته باشند، آیا روی زمین نشستنشان را در جوار هم توجیه می کند؟ تازه طرف مذکرهنوز زبان باز نکرده چشم دوخته به اموال پدر دختر! هیچی دیگر، چشممان روشن. همین یک رقم را در صدا و سیما نداشتیم که حالا دیگر داریم.(مثلا فکر کنید من الان از جو غیر اخلاقی حاکم برتلویزیون ناراحت هستم) به سرم زده یک بیانیه صادر کنم و طی آن بگویم این تیزر خاری شده بر چشم مسلمانان واقعی و دوستداران نظام و ما خواستار هرچه سریع تر پایان یافتن آن هستیم، در غیر این صورت به طور جد به نشانه اعتراض سکوت می کنیم چرا که کار دیگری از دست مان برنمی آید.
جمعی از بینندگان مستقل سیما.
ضمنا نگین به عنوان پایه ی همیشگی اعتراضاتی که با سکوت و بستن بازوبند و نشستن بر زمین و سایر کارهای بی فایده و بی خطر دیگرهمراه است می تواند در این اعتراض آرام و مدنی مرا همراهی کند.
جمعه چهارم مرداد 1387
گاهی،فقط گاهی پیش می آید که تهران را تجربه کنی. صبح تا شب روزی صدبار در تهران جان می دهیم.
می میریم. می گندیم. زندگی کدام است؟ اگر تابستان باشد،گرمای مرگبار کثیف و آدم هایی که آماده اند هر لحظه به هم بپرند و اگر زمستان باشد آن سرمای استخوان سوز بی شرف که می خواهی بمیری اما برسی به خانه و اگر هر وقت دیگر هم باشد یک جوری....
اما گاهی، فقط گاهی اگر حوصله داشتی که زندگی کنی و تهران هم قصد نداشت بر اعصابت پیاده روی کند آن لحظه ها که هوا گرگ و میش است، شبش هم یک بارانی زده و بادی هم می آید و همه مردم شریف و همیشه در صحنه با ماشین های غول پیکرشان در خواب هستند اگر سری بزنی به خیابان ولیعصر تا تجریش خیس و باران خورده و پر از هوای تازه در حالی که نوار برایت مرا ببوس گل نراقی می خواند و جان مریم نوری و الهه ناز آن وقت همین یک لحظه به ماندن و مردن در تهران می ارزد. باور کنید. اما خب، حیف که گاهی. فقط گاهی...
پنجشنبه سوم مرداد 1387
قبل از اینکه اینجا بنویسم همیشه یک دفترچه داشتم که برای خودم می نوشتم. از همه چیز. هرچیزی که به فکرم راه پیدا می کرد. هنوز دارمشان. همه شان را.اما از وقتی آمدم اینجا دیگر دفترچه هایم خالی مانده. مدتهاست برای شخص خودم ننوشتم. گاهی لازم است؛ یعنی خیلی خوب است بنویسی. برای خودت و هیچ کس نداند و نخواهد که بداند تو از چه حرف می زنی. شرمنده. بعد از این همه ننوشتن این یک فنجان مال خودم باشد.اگر اشکالی ندارد...
هی طفلکی! این روزها دوباره همه حرفت را می زنند. همه غصه ات را می خورند. همه حرفهای پوچ و بی معنی می زنند و دوباره مرا یاد آن روزها می اندازند. یاد روز های تلخ تلخ دی ماه،بعد از ظهر امتحان آمار درعلوم، یاد برف سنگین امسال. یاد کلاه مسخره ام. کاپشن مسخره ترم. یاد نگاه های ترسناک بابا. وقتی آن شب تلفن زد به تو. برای بار آخر. چه گفتی که انقدر ترسید؟
نمی دانم. نمی دانم. انگار تو که رفتی دیگر چیزی نماند. چرا. چرا ماند. می دانی؟ خاطره تلخ روز سرد سرد و ترس و اشک های یخ زده ماند و آدم هایی که همیشه نگرانت بودند. خاطره بلوک های تودرتوی اکباتان بی شرف که دیگر پدر اسمش را هم نمی برد. دیگر از کنارش که رد می شویم سکوت می کند و یک سر اشک می شود. اشک خالی. نه که گریه کند ها! نه. سکوت می کند. دیگر نمی شنود. یک جور خیلی بدی.
شاید یاد جمعه هایش می افتد با تو و بحث هایتان و اثبات خدا و سفسطه هایش که یواشکی می کرد و فکر می کرد کسی نمی فهمد اما تومی فهمیدی و می خندیدی مثل همیشه بی صدا. لابد یاد شطرنج بازی کردن هایت می افتد.یادکتاب خواندن های مثل تراکتورت. چند تا در روز؟ چندتا در ساعت؟ چطوری می خواندی؟ قرآن را به انگلیسی چه طوری می خواندی؟ از کجا می دانستی که دریاچه فلان ایالت امریکا که حتی اسمش را هم نشنیده بودیم دارد خشک می شود؟ اسم این گونه های عجیب افریقایی را از کجا می دانستی؟ این همه فیلم را کی دیده بودی؟ راستی چرا هیچ وقت نمی باختی؟ می خواستی تا ابد برنده بمانی؟خب نمی شد. باختن هایت شروع شد. از همان روز اول که تولد یکسالگی ات شد سالگرد پدرت. از آن روز مسخره مهوع که مادرت هم گذاشت و رفت.. بدت آمده بود ازش. می گفتی بی معرفت است. سرطان تنهایی گرفته. کار بدی کرده. می گفتی چرا من؟
چرا تو؟ چرا تو باید در آن خانه ارواح تنها می ماندی بچه. بچه بودی خب. بچه ای که انگار یکدفعه گم شده در خیابان شلوغ.می دانی؟ نمی خواستی بازنده باشی هیچ وقت. اما یکدفعه آمدی به خودت و فهمیدی که باختی. کاش نمی فهمیدی. چه کسی گفته بود انقدر بفهمی؟ کاش وقتی می گفتنت همه چیز خوب می شود باور می کردی.کاش دروغ کثیف زندگی را باور می کردی.
حالا که نیستی. اما اگر بودی لابد هزار بار کتابفروش و لباسفروش و کله پاچه فروش و ساندویچ فروشت کرده بودند. تو را. توی نابغه را. تو را که دائره المعارف متحرک بودی.
بگذار برایت بگویم...تو که نبودی امسال، نه عید بود و نه عیدی و نه هیچ. چرابود. اشک بود.حسرت هم بود.
چرا این روزها همه مان یادت می افتیم؟ یاد آن روز. چرا آمدم؟ چرا دیدم خانه ات را؟ چرا آن روز سرد سرد با اشک های یخ زده ایستادم و بالا را نگاه کردم و دنبالت گشتم؟ چرا هرکس را دیدم فکر کردم تویی که هرلحظه از راه می رسی و به حماقت های همه می خندی؟ چرا نتوانستم هیچ کس را آرام کنم؟ برو خدا راشکر کن هنوز نفهمیده ام که چه کردی. شاید یک روز که بزرگ شوم بفهمم. بفهمم 10 سال تنهایی مطلق چه شکلی است؟ 10 سال لبخند زدن،10 سال حرف نزدن در دنیای در بسته و تاریک. نمی دانم شاید هم نفهمیدم. من کجا این چیزها را می فهمم. از من آدرس رستوران بپرس و سانس سینما تا بگویم بهت می خورد یا نه! از من سؤال سخت نپرس. فقط بگو زمستان امسال را چه کنیم؟ اگر همان طوری برف سخت بیاید؟ اگر مجبور شوم همان کاپشن و کلاه را بپوشم؟ اگر دست خودم نباشد و راهم از اکباتان رد شود؟ اگر سر خر راکج کنم و درب خانه ات را ببینم که حالا یک آدم دیگر باز و بسته اش می کند و عین خیالش هم نیست که روزی روزگاری.....؟
می بینی که معمایت را نمی توانم حل کنم آقا پسر.همان بهتر که با خودت بردیش. به همان ناکجا که الان نشستی و از آن جا داری مثل همیشه بی صدا به همه مان می خندی.
پنجشنبه سوم مرداد 1387
ارادتمند همه: رحمانی
