دوشنبه سی و یکم تیر 1387
می دانید؟ فکر کن بدانید! عین این آدم ها شده ام که می خواهند فریاد بزنند اما صدایشان در نمی آید. مثل فریاد زدن در خواب که نمی شود. نمی آید و صدا در نیامده خفه می شود...
یکشنبه سی ام تیر 1387
ویژه نامه شرکت
اعتراض آرام به شیوه مدنی از فرهنگ مان رخت بربسته و رفته. حالا کجایش را خیلی در جریان نیستم .
یک قانونی در مورد مالیات دارد در آرژانتین تصویب می شود. ملت(یعنی هم موافقین و هم مخالفین) به صورت خیلی مسالمت آمیز تظاهرات می کنند. پلیس هم نه به عنوان عنصر بازدارنده بلکه به عنوان ناظر و محافظ که یک وقت درگیری بین دوطرف در نگیرد در آنجا حضور دارد.حالا فکر کنید قرار باشد قانون مناقشه برانگیزی در ایران تصویب شود. اصلا کسی متوجه نمی شود! اگر هم متوجه بشود اهمیتش در همین حد است که راجع به اش اظهار نظر کند بعد کرایه تاکسی را حساب کند و پیاده شود. یا در کلاس یک افاضاتی کند و خودی نشان بدهد. اصلا به جایی نمی رسد که یک عده انسان مشترک المنافعی بیایند واعتراض کنند. یعنی شرکت اجازه نمی دهد. من به این نتیجه رسیده ام که کل مردم ایران رسما عضو شرکت هستند. آرام بگیرید الان خودم آن طرف قضیه را می گویم! چنین حرکتی اساسا برای حکومت تعریف نشده.یعنی به جز راهپیمایی های رسمی و دولتی و راهپیمایی های بعد از نماز جمعه در اعتراض به بدحجابی و اخیرا مفاسد اقتصادی اصلا تظاهرات دیگری به رسمیت شناخته نمی شود و با آن به شدت برخورد می شود.البته بماند که مفاسد اقتصادی هم که اعلام شد چه طور گند قضیه درآمد و همه حضرات یک جورهایی با قضیه مرتبط شدند. بنیان ماجرا اساسا بر یک مسئله استوار است:مردم را چه به این کارها؟ کاه و جو شان زیادی کرده؟ اصلابه کسی چه که دارد در مجلس و دولت چه می گذرد.ربط این مسائل با مردم همین قدر که به وظیفه شرعی شان عمل کنند، بیایند انتخابات به انتخابات رای بدهند و مشارکت را ببرند بالا(مشارکت را تصور کنید که یک عده دارند می برندش بالا) و به دهان استکبار مشت بزنند. (این روزها استکبار و امریکای جهان خوار هم گویا البته دیگر خیلی بد نیست)لذا با توجه به میزان استقبال دوسویه از مردم و حاکمیت باید خواب چنین حرکت های مدنی ای را به گور ببریم!(خداوندا خواب را که به گور ببرند دیگر شک نکنید که روز مرگ ارزشها فرارسیده).
پانوشت1.آی دی کالر خانه ما خراب شده. یعنی بدین صورت که فقط 4رقم آخر شماره را نشان می دهد. شرکت اجازه نمی دهد کسی درستش کند. شرکت هم چنین اجازه نمی دهد که دوستان گوشی را بردارند ببینند کدام آدم بخت برگشته ای آن سوی تلفن است. اما شرکت اجازه می دهد که بیایند 4رقم آخر را با صدای بلند بخوانند و سایرین حدس بزنند آیا شماره با آنها نسبتی دارد یا خیر!!!! یعنی بدین شکل: 8124 مال کیه؟
سایرین را تصور کنید که باید سرچ کنند 4 رقم آخر تلفن کدام یک از آشنایان شان این رقم است!(البته همین سایرین هم به نوبت همین کاررا می کنند) هیچ وقت هم به جایی نمی رسیم. چرا ندارد!خب قطع می شود تلفن!
پانوشت۲. خداوندا! لبریز از هیجانم.عین شب های اول مهر دوران مدرسه. تمام شب را از هیجان دیدن دوستانم نمی خوابیدم.(خودم هم می دانم کار خزی بوده اما خوب می کردم).فردا اعضای شرکت با دو تا کم و کاست قرار است بیایند دانشکده! این که حالا به چه ترتیب و با چه اهرم فشاری توانسته ایم اعضا را گرد هم جمع کنیم اساسا بماند! اما یک دانه محمودی کم داریم و یک اولاد.
(حالا مینایی بماند که برای خودش کافی است. خدایا این همه اعتماد به نفس از کجا سرچشمه می گیرد؟) اولاد را در پانوشت بعدی خز می کنم. اما محمودی طفلک جایش خالی است. رفتی آن طرف ایران شرکت را ناقص کردی! حالا اگر خیالمان جمع بود درست را می خواندی عیبی نداشت اما شواهد اصلا چنین چیزی را نشان نمی دهد! درست مثل آن اوایل من تند و تند وبلاگت را آپ می کنی! کامنت هم می گذاری برای همه به چه زیبایی! گزارش هایت هم حاکی از هرچه بیشتر درس نخواندنت است! خب پس می بینی که رفتنت هیچ کارکردی نداشته الا ناقص کردن و خز کردن شرکت!(مثلا من می خواستم تو را ضایع نکنم. اما نمی شود. این وبلاگ من آب و هوایش این طوری است اسم کسی که می آید دیگر باید با آبرویش خداحافظی کند).
پانوشت۳. خب حالا نوبت اولاد فرارسید.(انگار مثلا صف آمپول زدن باشد). بدون اطاله ی کلام می روم سر اصل مطلب:اولاد! نیک می دانی ما هیچ کداممان اعصاب حسابی نداریم! از روزی که رفتی هیچ خبری از تو در دست نیست. لذا به تو هشدار می دهم در هرکجای این کره ی خاکی که می باشی در اولین فرصت زنده بودن خود را به ای نحو کان به هریک از اعضا که دم دست بود اعلام کنی؛ در غیر این صورت طی یک جلسه فوق اضطراری در مورد آینده عضویت تو در شرکت تصمیم گیری می شود.(هرچند تصمیم گیری از آن کارهاست که با اهداف اولیه شرکت در تناقض است). با تشکر.
پانوشت۴. این روزها که 24 ساعته موسیقی گوش می کنم(یعنی حتی در خواب) به یک مسئله فکر می کنم. اگر موسیقی را از زندگی من جدا کنند چه چیزی از آن باقی می ماند؟
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
وقتی شکیبایی هم برود...
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
همان طور که در جریان هستید من آدم فیلم بازی هستم و معمولا سعی می کنم فیلم هایی را ببینم که لااقل از دیدنشان پشیمان نشوم. اما چند فیلم هستند که طی اشتباهی تاکتیکی آنها را دیده ام. هرچند اسم بردن دوباره از آنها یک جورهایی نابودم می کند اما خب من یکی از وظایف شرعی ام تنویر افکار عمومی است.(از این تریپ ها که مثلا آیندگان این کارها را نکنند)
یکی از این فیلم ها زمانه است که فکر می کنم ابتدا چیزخورم کردند و سپس آن را در حلقم ریختند. بدترین گلشیفته تاریخ را به همراه بدترین فیلمنامه و ایضا بدترین تدوین تاریخ می توان در آن به نظاره نشست. حالا گلزارش که اساسا بماند! دومی قاعده بازی است که البته چیزخورم نکردند اما حاصل کلاس پیچاندن بود که به همراه رفیق گرمابه و گلستان رفتیم و خیلی مراعات فرهنگ نداشته مان را کردیم که وسط فیلم نزدیم بیرون! به جایش نشستیم و حرف زدیم و کفر آن 3،4نفر دیگری را که ساعت 9 صبح آمده بودند فیلم ببینند در آوردیم!(این اواخر فهمیدم یکی از چیزهایی که پدر را به شدت عصبانی می کند صبح سینما رفتن است. با این استدلال که آدم های الّو صبح ها می روند سینما. صبح برای کار و فعالیت علمی و اقتصادی است.هروقت به پدر می گویم صبح می روم سینما چیزی نمی گوید اما طوری نگاه می کند که حس می کنم چه قدر از داشتن من پشیمان است. ضمنا بعدا طی یک پست جداگانه من باب مفهوم الّو توضیح می دهم).
آن یکی فیلم دیگر پارک وی بود که از قضا با میل و رغبت دیدم اما خب تاریخ نشان داده کارهایی که از روی میل و رغبت انجام می شوند معمولا چیزهای خوبی از آب در نمی آیند.سالاد فصل و گل یخ هم هستند که اولی به فسفر سوزاندن بی مورد احتیاج داشت که من هم فسفر زیادی ندارم که خرج یک چنین کارهای بی موردی کنم دومی هم آنقدر به فسفسر سوزاندن احتیاج نداشت که حتی من هم احساس می کردم به شعورم توهین شده.
به جایش تا دلتان بخواهد ماهی ها عاشق می شوند دیدم.روزی یکبار!(در روزگار جوانی روز من از نیمه شب شروع می شد و من در زمانی که خانواده ام مشغول استراحت بودند یک بساط سوسیس و تخم مرغ و آبمیوه و شکلاتی به پا می کردم که بیا و ببین!)هربار هم چیز جدیدی دارد برایم. زندگی کردن یادم می دهد.همه چیزش هم پرفکت است. هم رضا کیانیان و هم گلشیفته و از همه مهم تر مریم سعادتش! یک دانه مائده طهماسبی هم دارد که خیلی دوستش دارم. مثل خودم تلمبه انرژی است. یکدفعه از هیجان ذوق مرگ می شود. آدم باید یک وقت هایی از هیجان بمیرد. شما به گمانم از هیجان مردن های من را ندیده اید. تازه فیلمنامه را به سبک خودم بازسازی کرده ام و یکی دوجایش را اصلاح کرده ام.بهرحال برای همه علی الخصوص رفقای نزدیکم تجویزش می کنم. خیلی بد است که با من رفاقت کنید اما یکبار هم فیلم را ندیده باشید. دو اسطوره هم در میان فیلم های محبوبم دارم.(نگین اسطوره رو داشته باش!!!) یکی Little miss sunshine است و دیگری بابل. اولی از آن فیلم های شیرین است که تا آخرش پلک نمی زنید و یک جاهایی از خوشی قهقهه می زنید. جان می دهد برای لم زدن و فراموش کردن زندگی و مصیبت های آن ودو ساعت تمام غرق شدن در صفحه تلویزیون. 4بار دیدمش. همین روزهاست که اگر شرکت اجازه بدهد دوباره می بینمش. درباره بابل حرف نمی زنم. برای حرف زدن درباره اش سوادم خیلی کم است. یک تجربه یونیک بود برایم ؛بعدش تا یکی دو روز خودم نبودم. از آن فیلم هایی که احتمالا چند سال یکبار از دست کسی در می رود و ساخته می شود. کلا دوست دارم راجع به فیلم حرف بزنم . حالا این یک چشمه اش باشد خدمتتان تا بعد...
پانوشت:سنتوری هم چیز بدی نبود. نشان به آن نشان که دوبار دیدمش و کلی هم بهش فکر می کنم. می دانید؟بعد از فیلم یک چیزی خیلی ذهنم را مشغول خودش کرده. زن ها همیشه مدعی فداکاری اند. نه اینکه نباشند اما همیشه مسئله را این طوری نشان می دهند که مردها آدم های بی معرفتی هستند و همیشه هم یک مثال در آستین دارند که چه می دانم فلان کس زنش که مرد، سر یکسال ازدواج کرد و از این صحبت ها. اما بعد از فیلم از هر کس راجع به کار هانیه می پرسیدم می گفت: به نظر من حق داشت!علی دیگه راه برگشت باقی نذاشته بود. چرا باید زندگیش رو از بین می برد؟ اونم برای آدمی که خودش هم نمی خواست خوب بشه. علی خوب شد. خواست و خوب شد.اما این وسط یک علامت سوال ماند برایم. هانیه حق داشت؟
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
پدر تعریف می کرد چند وقت پیش که رفته بوده میوه بخرد؛یک پیرمردی هم آمده بوده و هی قیمت میوه ها را می پرسیده. گیلاس 3000تومن،زردآلو 4000 تومن و خلاصه هرچه می پرسیده جواب بدتری می شنیده! پدر می گوید پیرمرد ساک دستی پارچه ای اش را که آورده بوده برای خرید، همان طور خالی تا کرد و گفت:خب می خوان ملت میوه نخورن بگن نخورین....
میوه فروشی های تجریش ، یک جعبه از میوه های لکه دار و له شده ای را که تقریبا نگاهش هم نمی کنیم گذاشته اند دم در مغازه. بعد یک آدم هایی می آیند از توی آنها میوه جمع می کنند که آدم باورش نمی شود. اصلا به ظاهرشان نمی آید.هروقت می روم تجریش برای تفریح ،وقت برگشتن حس می کنم یک جای کار می لنگد؛ دقیقا همین جایش... حالا غرض از گفتن اینها این بود که با یکی از دوستان که بعد از بحث فهمیدم با هیچ معیاری منطقی محسوب نمی شود در مورد دولت احمدی نژاد بحث می کردم بعد یکدفعه گفت"بهرحال عملکرد اقتصادی احمدی نژاد در برابر خاتمی خیلی خوب بوده و کاملا قابل دفاعه"!!!!!!! به این کار رسما می گویند فرافکنی! معمولا این نوع جواب های انتحاری از موضع کسی برمی آید که حرفی برای گفتن و دفاع کردن نداشته باشد. جواب از این مبهم تر و کلی تر سراغ دارید؟
من یک سوال دارم. اساسا از چه چیز احمدی نژاد می شود دفاع کرد؟ حالا فکر کن در چنین وضعیتی بیایی و از بدترین عملکردش دفاع کنی! چه طور ممکن است کسی چنین خبطی کند؟ دیگر سرسخت ترین طرفدارانش هم به عملکرد اقتصادی دولت انتقاد دارند! حالا هرچه هم برایش توضیح می دادم که لزومی ندارد فکر کنی هرکس بیشتر توجیه می کند خوب است؛ اتفاقا هرکس بیشتر توجیه می کند یعنی خودش دارد خودش را زیر سوال می برد،فایده نداشت. یعنی اصلا گوش نمی داد. من بیشتر برای خودم سخنرانی می کردم.
یادم می آید یک زمانی موز یک چیز خیلی خیلی لوکس محسوب می شد و هرکسی نمی توانست بخرد.(الان مثلا یک گریزی زدم به تاریخچه زندگیم. این آدم ها را دیده اید دربساط تاریخچه زندگیشان همه چیز پیدا می شود؟) مادر هم هر از چند گاهی یکی می خرید و برای ما نصف می کرد که یک وقت موزنخورده از دنیا نرویم. یا اساسا رستوران رفتن از این کارها نبود که هر کسی سرش را بیندازد پایین و برود بیرون غذا بخورد! امثال من احتمالا هرگز نمی توانستند این چنین در کشف رستوران های تازه مانور بدهند. در مورد سفر رفتن هم همین بود. کلا من سخت بودن زندگی را یادم می آید. هرچند خیلی دور است و به عنفوان طفولیت باز می گردد. بعد یکدفعه وضعیت تغییر کرد. یک ثبات نسبی بر وضعیت قیمت ها حاکم شد. من این را عینا یادم می آید؛چون دیگر به سال های خیلی دور باز نمی گردد. ما دیگر لازم نبود یک موز بگیریم و نصف کنیم. سنت رستوران رفتن هم از همان موقع شروع شد. دو،سه بار سفر رفتن در سال هم ایضا. همه دوست و آشناهای ما هم در همین سالها برای خودشان خانه خریدند.
خب!می بینید که بدون هیچ گونه گریزی به مسائل سیاسی می توان این وضعیت را با آشفته بازار این روزهای همه چیز مقایسه کرد و البته به آشفته بازار قبل از آن. من فکر می کنم برخلاف آنچه که به نظر می آید،دولت اصلاحات بیش از هر چیز در حوزه اقتصاد و معیشت مردم موفق بوده است.
اصلا تقصیر خودمان است. همه چشم و گوششان به سرو صدا و بوق و کرناست. این که به فرض خاتمی کارهایش را با دهل اعلام نمی کرده پس یعنی اصلا هیچ کاری نمی کرده. اما اینکه حضرات هرخبر بی مزه ای را از دوهفته قبل و با پوشش خبری خیلی خوب و همه جانبه به عنوان خبر خوش اعلام کنند یعنی سخت مشغول فعالیت هستند.(حالا بماند که بابت کارکردنشان چه منتی برسرمردم می گذارند. آدم احساس می کند همیشه یک چیزی به دولت بدهکار است) حالا هم به جای اعتراف به مشکلات موجود یکسره به توجیه وضعیت می پردازندوبعد از 3 سال فعالیت درخشان تازه یادشان افتاده طرح تحول اقتصادی ارائه کنند! تاریخ نشان داده است که این گونه طرح ها معمولا اوضاع را از این چیز که هست بدتر می کنند(نگویید اوضاع از این بدتر نمی شود. این چند سال به من ثابت کرد که اوضاع همیشه می تواند بدتر از این چیز که هست بشود!) حالا البته اینکه در یک سال چطور می شود این وضعیت را متحول کرد خود بحث دیگریست.. مگر اینکه دوستان برای دور بعد نقشه هایی در سر داشته باشند. بهرحال من در پایان امیدوارم خداوند ضمن هدایت همه مسلمین و مسلمات به همه مان صبر جزیل عنایت کند. حقیقتا من یک نفر تحمل 4سال دیگر را ندارم.
پانوشت. این شرکت ارتباطات سیار هم سرگرمی خوب و سالمی است! تصور کنید من 10 روز پیش یک اس ام اس زدم به امیرکافی(دیده اید رسما فامیلی بعضی ها از اسمشان راه دست تر است؟ خب امیرکافی جزء همان دسته است) با این محتوا که چطوری و چه می کنی و درس می خوانی یا نه و یک شرح حال مختصری هم از خودم ارائه کردم(انگار اظهارنامه مالیاتی باشم مثلا). هیچی، اس ام اس هم به دست صاحبش رسید و امیرکافی هم جواب داد و خلاصه ماجرا تمام شد. حالا الان بعد از مدت زمانی بس طولانی اس ام اس مذکور برگشت خورد! نمی دانم از همان ها که برعکس دلیور شدن است! طرف ماجرا هم به عنوان صاحب اس ام اس آن را دریافت کرده! ام خب بهرحال احتمالا مخابرات صلاح ندانسته دیگر! حالا غرض از نقل این ماجرا ضمن عرض ارادت به امیرکافی این بود که هرگز به دلیور شدن پیام هایتان اعتماد نکنید. به گمانم مخابرات کلا به روح اعتقاد ندارد.
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
سکه 25 تومنی ام که می افتد حوصله ندارم خم شوم و برش دارم. هر چه با خودم حساب می کنم می بینم نمی صرفد! یعنی باید بیشتر از آن 25 تومن خرج خودم کنم تا بتوانم برش دارم در نتیجه از خیرش می گذرم. یک توجیه از نوع احمدی نژاد هم ترک ماجرا می کنم که یعنی با 25 تومن چه کار می شود کرد؟ پس ولش کن.
از پل عابر گیشا که پایین می آیم پسربچه فال فروش دارد به سختی از کنار نرده های پل دنبال یک چیزی می گردد. یک جورهایی می شناسدم. می گویم:چی می خوای؟ چیز گم کردی؟ درحالیکه به کارش ادامه می دهد همراه با یک نوع بی توجهی مدنی ناخوداگاه می گوید:آره پولم افتاد. گفتم:حالا چقدری بود؟ گفت :سکه بود. 25 تومنی.رفت. رفت و آورد؛پولش را. همان را که خم نشدم که برش دارم...
نمی دانم. حرفی هم برای گفتن مگر هست؟
پانوشت. روز پدر شده بعد مغازه های مانتو فروشی به مناسبت این روز گرامی فروش فوق العاده گذاشته اند! حالا باید زنها را ببینی که چطور ریخته اند توی این مغازه ها برای خودشان خرید می کنند. آدم می ماند چه بگوید. خب آخر یک روز پدر را بی خیال بشوید! آدم رسما از زن بودنش پشیمان می شود. باور کنید اگر بعضی از این زن ها را بی خیال بشوی مدعی می شوند باید به مناسبت روز پدر برای ما طلا بخری. البته به من نمی گویندها! به همسرشان می گویند لابد. ضمنا از همینجا بابت این پست آنتی فمنیستی از تمامی نسوان خواننده وبلاگم عذرخواهی می کنم. چه کنم. گاهی پیش می آید.
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
1. این روزها برخلاف تمام زندگی ام که سعی می کردم همواره و در هر شرایطی به اعصابم مسلط باشم بارها از عصبانیت به مرز جنون می رسم. رسما روزی دوبار برق می رود. بیشتر اوقات شب هم برق نیست! فکر می کنند چون هوا تاریک است ملت نمی فهمند. ما هم که بچه بودیم چنین فکری می کردیم اما دست پدرمان درد نکند که روشنگری کرد و گفت شب هیچ فرقی با روز ندارد الا اینکه خورشیدخانم رفته خوابیده! حالا اینها هیچ!حساب احساسات این روزهای من را بکنید که یکهو در میان خواب وحی می شود بلند شوم وکتاب بخوانم! خب این اتفاق خیلی به ندرت می افتد. دو دفعه دیگر از خواب بلند شوم و ببینم برق نیست کل درس و مشق و کتاب و اصلا سواد را کنار می گذارم.(به پدر که می گویم، می گوید خواهش می کنم این کار را نکن!) همه اینها به کنار، من بدانم حضرات دارند چه کار می کنند! احتمالا زمان جنگ هم یک چنین بی برقی عظیمی نبوده. مادر که زنگ می زند به دفتر خدمات شهرک و معترض می شود جوابشان شنیدن دارد:حالا که اوضاع خوبه! منتظر بی آبی و قطع گاز هم باشید.آخر چرا ما باید منتظر قطع گاز باشیم؟ مگر ما چه کار کرده ایم؟ ضمن اینکه ما را تصور کنید که نشسته ایم و منتظر قطع گاز هستیم بگویید حق دارم از عصبانیت بمیرم یا نه؟
البته ذکر یک نکته لازم می نماید و اینکه به طرز غریبی زندگی هامان به برق گره خورده. وقتی نیست کلا فلج می شویم. روشنایی نیست. ضبط نیست. کامپیوتر نیست. مایکروفر و توستر نیست. تلویزیون نیست. یخچال و فریزر فرقی با دیوار ندارند. فن کار نمی کند. موبایل های بدون شارژ خاموش می شوند.همین که نمی شود ای میل فرستاد خود مصیبت عظمی ای است.مثلا فکر کن آن شبهایی که باید برای صبح مقاله می فرستادیم برق می رفت!خداوندا! همه چیز رسما به کنار. وضعیتی را تصور کنید که من باید با سری افکنده این موضوع را برای آقای رضوی شرح دهم!!باز هم بگویم یا دیگر کفایت می کند؟خب گویا کفایت می کند.
2.این یک اصل است(البته هر اصلی ممکن است که استثنا هم بردارد):همه ی مردهایی که پشت ماشینی بالاتر از پیکان می نشینند به خودشان اجازه می دهند که زن ها را زیر نگاهشان له کنند. بماند که گاهی این اپیدمی شامل پیکان هم می شود.لذا این روزها شدیدا مشتری اتوبوس شده ام. آویزان شدن از میله در حالیکه در میان خیل جمعیت در حال انفجار هستی به تحمل این نگاه ها شرف دارد؛و البته به شوفری ماشین پدر با اعمال شاقه!!!!!
3.این روزها دوباره سروش خوان شده ام!لطفا نگویید روز مرگ ارزش هاست چون قبلا هم می خواندم. خوب جواب سوالات من را بلد است این آقای سروش. قدیم ها که می خواندم خیلی نمی فهمیدم.یعنی بیش از آنکه نمی فهمیدم عذاب می کشیدم. خب باور کنید سال دوم دبیرستان زمان مناسبی برای خواندن علم چیست فلسفه چیست؟ وصراط های مستقیم نیست. یک نفر باید این را به معلم اول فلسفه من یعنی حسین می فهماند.هیچ کس نبود که بفهماند؛لذا من هم می خواندم!اما چیزی که این روزها فکرم را به خودش مشغول کرده اینست که خیلی از این حرفهایی را که سروش زده الان خودش هم قبول ندارد یا دیدش نسبت به آن مسائل اساسا تغییر کرده. حالا دانستن صرف اینکه سروش مثلا 12 سال قبل چگونه می اندیشیده مهم است؟ یعنی تفکر سروش به تنهایی و فارغ از خود او وجود خارجی دارد؟ اعتبار چطور؟ و اینکه اندیشه ۱۰ سال پیش سروش جواب سوالات امروز من را می دهد ولی خود سروش خیلی از آنها را قبول ندارد یک چیزهایی را زیر سوال نمی برد؟
پانوشت1.مینایی کامنت نمی گذارد نمی گذارد اما وقتی می گذارد کاری می کند که آدم را به عکس العمل وا می دارد. آن هم به شدتی که یک پست را به او اختصاص بدهی! آمده گذاشته که: نکند ه "دکتر جمشیدیها که چند پست قبل کامنت گذاشته خود تویی؟؟؟؟؟ اگر به ساعت کامنت توجه کنید متوجه می شوید که 2 بعد از نیمه شب است. 2روزی هم از پست من می گذرد. حالا من را تصور کنید که خوابم بعد یکدفعه بیدار می شوم کامپیوتر را روشن کرده و متصل می شوم به اینترنت بعد به سرعت برای خودم یک کامنت می گذارم به نام دکتر جمشیدیها و سریع می روم که یک وقت کسی نفهمد!!! خب فکر نداشته ات را به کار بینداز! چه میزان از علافیت می خواهد که آدم دست به چنین کاری بزند؟ حالا هی بگو نکنین با من این کارها را! خب خودت می کنی دیگر! (الان یعنی من عصبانی بودم مثلا! منتقل شد؟)البته اگر می خواهید به منتها الیه میزان علافیت پی ببرید توصیه می کنم کامنت های پست قبل را بخوانید.که طی آن تمامی اساتید و کارکنان دانشکده برای من کامنت گذاشته اند. بهرحال دستشان درد نکند،۲۰ تا کامنت برای من رسما آخرش است!
پانوشت2. آخر شب خیلی باشخصیت نشسته ام و مطالعه می کنم. ناگهان حسین خیلی بی مقدمه مثل آدمی که جن دیده می آید سراغم"مریم یادت هست بچه بودی دوست داشتی کبریت فروش بشوی؟ من در نهایت تعجب"نه!!!" بعد ادامه می دهد"شمع فروش چه طور؟" من"معلومه که نه!" حسین با اعتماد به نفسی مثال زدنی راهش را کشیده و می رود. من در حالیکه چیزی نمانده چنین خزعبلاتی را باور کنم برای اینکه بدانم آیا چنین مسئله ای ریشه در حقیقت دارد یا خیر سریعا خودم را می رسانم به اتاق فرد مذکور"حسین! اینا که گفتی الکی بود دیگه؟" " آره. خواستم ببینم بچه که بودی یک چنین آرزوهای احمقانه ای داشتی یا نه!!"
جمعه بیست و یکم تیر 1387
جایی که من در آن زندگی می کنم مملو از جوان است. بزرگ شده ی بچه های دیروزی که از هر بلوکی که رد می شدی سیل انبوهشان را می دیدی که به ساده ترین شیوه ها سرشان را گرم کرده اند. حالا همه بزرگ شده اند. دیگر همبازی های دیروز که یارت بودند در فوتبال و والیبال و بازی های ابداعی بعضا بی مزه، امروز شده اند صرفا همسایه. همسایه هایی که صبح به صبح یا عصرها هم را می بینند و سرشان را می اندازند پایین که یعنی ما مثلا هم را ندیدیم که نکند سلامی...
پسربچه های مدرسه ای دیروز،حالادیگر هرکدام مردی شده اند و دیگر نمی توان بهشان گفت: دیدمت ساک ساک. نمی شود گفت زو و کشیدشان. همه متشخص شده اند. کیف می گیرند دست و خیلی متین راه می روند یا پشت ماشین می نشینند. دختر ها هم تیریپ تشخص برداشته اند و خلاصه در این آشفته بازار هر که رهی می رود. فقط گاهی شب ها از کنار پنجره که خانه های گوشه و کنار را نگاه می کنم هوس می کنم مثل آن روزها یکبار دیگر کولی وار داد بزنم فلانی! و فلانی بیاید پشت پنجره و من و حسین به سیاق همان روزها بگوییم :بیاین خونه ی ما! بعد آنها هم از همان جا اجازه شان را بگیرند و با بساطشان بیایند خانه ما و تا آخرین ثانیه ی مجاز، با هم بازی کنیم.حالا دیگر همه بزرگ شده اند. جوان شده اند و اصلا نیستند انگار. جایی در منظره های پشت پنجره ندارند. می روند و می آیند. بی سرو صدا. از دار دنیا همه اش 4تا و نصفی بچه مانده که دوچرخه سواری می کنند و یک جورهایی دیروز این جوان های سر در لاک فرو برده اند.
جایی که من در آن زندگی می کنم یک عالمه پیر دارد.بزرگ شده ی جوان های پرادعای دیروز که تفریحشان را هم با توپ و تانک و مسلسل کردند و به خیال خودشان جهان را تغییر دادند.(البته فقط برای خودشان). حالا عصر به عصر که می روی به پیست پیاده روی یا دوچرخه سواری بپیوندی،به هر ایستگاهی که می رسی می بینی شان که عصا به دست لم زده اند و به یک جا خیره شده اند. آدم ها با سرعت راه می روند که لاغر شوند. بچه ها با دوچرخه می روند. ماشین ها،پرنده ها،گربه ها. همه چیز حرکت می کند اما چند جفت چشم می بینی که یک نقطه را هدف گرفته اند و نگاه می کنند. گه گاه هم افاضاتی می کنند"حیف بود به خدا" "کی اون وقتا همه چی انقدر گرون بود؟؟" و از این صحبت ها و حسرت ها و دیروزهای تمام شده.
جوان ها که از جلوی پیرمردها(و بعضا پیرزن ها) رد می شوند سلامی می دهند و لبخندی می زنند که یعنی مثلا ما آدم های مودبی هستیم. شاید هم نه به فکر فرداشان هستند که اگر آمدند و همینجا چمباتمه زدند و از امروزها و دیروزها گفتند و حسرت خوردند یکی از همین بچه ها که آن موقع دیگر جوان مودبی شده بیاید و ضمن اینکه دارد به سرعت راه می رود آنها را چیزی فراتر از ایستگاه حساب کند و سلامی...
پانوشت1. این هوا هم انگار هیچ شرف ندارد. آخر یک نفر بگوید این همه گرما را کجای دلم بگذارم؟
پانوشت۲. می خواهم یک کار شرکتی اورژینال انجام بدهم! چون حس اس ام اس زدن ندارم حالا که تااینجا آمده ام پیغام هایم را به ملت می رسانم:اولاد مسغره کجایی پس؟اه!! هرچه سریع تر برگرد سرخانه و زندگیت. مرعشی به میهن اسلامی خوش آمدی! رویا تو هم ایضا! مموتی، قابلی نداشت.سوگند کجاها می پلکی پیدایت نیست؟ دسته گل تازه ای آب نداده باشی؟؟ دیگر پیغام خاص و فورس ماژوری نیست(پدر عاشق این عبارت است). ضمنا موبایلم یک چیز خیلی ناجوری شده. یکهو وسط مکالمه به صورت خودجوش قطع شده و خاموش می شود! این وسط نظر من را هم نمی خواهد کار خودش را می کند! این را جهت اطلاع رسانی گفتم که همه در جریان باشید.
پانوشت۳. این روزها به طرز بیمارگونه ای می خوابم. یعنی تا 12 ظهر را که دیگر حتما. شب ها هم از 11 درست مثل این بچه ها. بعداز ظهرها هم 2،3 ساعتی. این نوع خوابیدن معمولا وقت هایی به سراغم می آید که در ناخودآگاهم دارم از حل یک مسئله که بلد نیستمش فرار می کنم. حالا اینکه باز چه مرگم شده و گیر کدام مسئله افتاده ام که خودم هم خبر ندارم نمی دانم. اما خب! به جایش انگیزه های جدیدی در راهند..(انگیزه انگار بچه ی هنوز به دنیا نیامده است مثلا).
پنجشنبه بیستم تیر 1387
1.دارم فکر می کنم شده ام شبیه غلامحسین الهام. البته من هم معتقدم خدا آن روز را نیاورد اما خب حالا که می بینیم آورده است.(خدا را تصور کنید که دارد روز را می آورد) چند وقت پیش آقا (منظورم الهام است ها!)فرموده بودند که "از ما می خواهند به قیمت گوجه فرنگی فکر کنیم، اما ما کارهای مهم تری داریم.مثل اداره جهان!". حالا حکایت من است. ادعا می کنم آدم شده ام و هر روز کلی کار دارم و کتاب باید بخوانم و لابد با آغاز سال تحصیلی و شروع به کار رسمی انجمن کلی بیشتر ادعایم می شود. اما خانه و کاشانه ام به کلی یادم رفته. این که جارو زدن و ظرف شستن کنار مادر هم می تواند همان قدر مهم باشد. گوش کردن به حرفهای مثلا روتین او هم می تواند جالب باشد. خوشحال کردن او هم می تواند خوشحالم کند. یک چیزهایی را اساسا فراموش کرده بودم. نگاه منتظر آدمی را که شب به شب تا بیایم خانه چند بار زنگ می زند و پشت پنجره دعا می خواند که خبرم سالم برسم خانه فراموش کرده بودم. کلا داشتم ورای این نوع مسائل سطح پایین به زندگی نگاه می کردم. مثل این آدم های متوهم که برای خودشان یک مسئولیت ویژه قائل اند. کلا چند وقتی است با قیمت گوجه فرنگی و امثالهم بیگانه شده ام و زده ام به کار اداره جهان. اما خب یک وقت هایی لازم است سری بزنی به آن جاهایی که مدتهاست به کل فراموششان کرده ای.....
2. هی بازی راه می اندازند این بچه های شرکت. آخر بازی کردن بهرحال فعالیت می طلبد که با ذات شرکت در تعارض است اما خب این یکبار را برای محمودی که دلم برایش خیلی تنگ شده اما حال اس ام اس زدن ندارم بازی می کنم. من اگر جمشیدیها بودم قبل از هرچیز یک استخر درست و حسابی راه می انداختم (حقیقتا دانشکده ما یک استخر کم دارد)و مقرر می کردم که هرروز از صبح تا ظهر دخترها بیایند و آفتاب بگیرند و صفا کنند بعد از ظهر تا شب هم پسرها اگر بلد بودند بیایند ای! یک دست و پایی بزنند برای خودشان. بعد یک رونقی می دادم به بالکن طبقه چهارم و پنجم و تبدیلشان می کردم به کافی شاپ. البته به جز آن قسمت خاص که منحصرا به نام من و مرعشی است. بعد می گفتم در تایم ناهار موسیقی در خواستی پخش کنند. همه اش هم آواز شجریان باشد و پیانو لاچینی و سنتور پایور و تار علیزاده تا ملت حال کنند. من باب ارتقای علمی هم فراخوان مقاله می دادم برای دانشجویان و برگزیده ها را می فرستادم فرصت مطالعاتی. بعد یکسری درس هایی را می گذاشتم که کلا به انگلیسی تدریس شوند و فرانسه را هم جزء دروس اجباری می گذاشتم. یک مقدار هم ارتباط با دانشگاه های خارج را بیشتر می کردم(تیریپ تبادل دانشجو و استاد). به دانشجویان هم حقوق می دادم. یک کانون فارغ التحصیلان دانشکده هم تاسیس می کردم تا بچه ها همیشه با هم در ارتباط باشند.
باز هم برنامه دارم که اگر مایل بودید خدمتتان عرض می کنم اما تا همینجایش هم می بینید که خیلی بیشتر از دکتر جمشیدیها و امثال ایشان برنامه دارم. نمی دانم چرا کسی از من دعوت نمی کند رئیس بشوم؟
3. "می خواهم دیگر ینشینم پشت فرمان" اشتباهی می کنم و با سری بلند و اعتماد به نفس بالا این جمله را به پدر می گویم. می گوید اول باید شوفری یاد بگیری. می گویم یک عمر است شوفرم دیگر بس نیست؟ پدر که مشخص است از کثیفی ماشینش به ستوه آمده می گوید خیر! باید اول دستی بکشی به سر و روی این ماشین. "این ماشین"ی هم که می گوید از سال هزار و سیصد و درشکه تا به امروز نه تنها دست که پا هم به سر و رویش کشیده نشده. اعتراض بی موردی می کنم"بابا این انصاف نیست. ماشینت در منتها الیه کثیفی است"پدر با لبخندی دوستانه و مثل همیشه حق به جانب می گوید "خاکش تربت است از بغداد آمده تبرک دارد." اگر تبرک است پس چرا خودت تمیز نمی کنی؟" خاک تبرک و غیر تبرکش برای دست من ضرر دارد تو نمی فهمی!!!"
پانوشت1. تا بحال برای نهار نان بربری و پنیر و نوشابه مشکی خورده اید؟ نه؟ خب اصلا اشکالی ندارد. من هم تا بحال نخورده بودم هر وقت شما هم قسمتتان شد و روز تعطیل گذرتان به انجمن اسلامی خورد از چنین نعمت الهی برخوردار می شوید.
پانوشت2.حسین که پولهایش ته کشیده(ته کشیده یعنی مثلا هنوز20،30 هزار تومن دارد) جهت دستبرد خودش را به کیفم نزدیک می کند. بعد از گشتن تمامی سوراخ سمبه ها با 300تومن و دو بلیط رو به رو می شود. " ما هیچ! ما به جهنم! یه چیز بذار ته جیبت یه دزدی از بد روزگار اشتباه کرد،وقتش رو تلف کرد دست کرد تو کیفت سر خورده نشه!!!"
پانوشت3. " خیلی خوب است،ریتم را می شناسی.یک چیزی می شوی" در یک چنین روزهای بی اتفاق خوبی(البته همین که اتفاق بدی نمی افتد باید کلاهم را بیندازم هوا) شنیدن این جمله از استاد سنتور می تواند من بی ظرفیت را چند وقتی رسما مست لایعقل کند!
پانوشت4. زمین گیر شده ام. رسما!اگر راه رفتن عادی من را پریدن از ارتفاع و نشستن برسکو و چه می دانم این جور کارها در نظر بگیریم احتمالا چند وقتی به طور مطلق باید استراحت کنم. راه رفتنم محدود شده به طی کردن مسیر آشپزخانه تا تخت و بالعکس.آن هم مثل این آدم های 80 ساله. خدا شاهد است که مادر بزرگم تابحال این روزها را تجربه نکرده!یک نفر بیاید و از من سوال کند آخر تو که خودت هم به زور روی آب بند می شوی از بهر چه، بچه دو سال و نصفی را با یک وجب قد می زنی زیر بغل و شیرجه می زنی؟؟
خوبست جهت تنویر افکار عمومی اعلام کنم که مرا از دعای خیرتان محروم نکنید چرا که الان که در خدمت شما هستم تقریبا از داشتن امکانی به نام کمر و ستون فقرات محرومم.
سه شنبه هجدهم تیر 1387
پانوشت. نکند....
سه شنبه هجدهم تیر 1387
دیوار
سه شنبه هجدهم تیر 1387
راستش عکس العمل مردم در طول این مدتی که گشت ها ایجاد شدندبرای من تبدیل شد به نماد کنش مردم در همه زمینه ها.اول ترسیدن بعد هم شاخ شدن. روزهای اول دخترها و زنها با هر تیپ و قیافه ای (حتی چادری ها) از چند فرسخی گشت ارشاد ،راهشان را(منظور همان سرخر است) کج می کردند که یک وقت گذر پوست به دباغ خانه نیفتد. بعدتر که گذشت و انتقاد از طرح های امنیت اجتماعی باب شد و آدم ها جرئت کردند حرف بزنند و آنها که جرئت نکردند حرف بزنند به جایش جرئت کردند با سری افراشته از جلوی ماشین های گشت رد شوند.اصلا رد می شدند که ببیند مرز کجاست؟ اگر چه کار کنند و چه بپوشند بهشان گیر می دهند؟آن طرف ماجرا هم یک قدری ترسید به گمانم. بعد از عکس العمل هایی که بعضی از جماعت خواهران نشان دادند و حوادث آریاشهر(شلیک تیرهوایی) یک مقدار بیشتر مدارا می کنند و به خیلی موردها اصلا کاری ندارند. حالا بعد از مرحله تز و آنتی تز نوبت سنتز فرارسیده ! در کل تیزی های ماجرا رفع شده. همه با هم کنار آمده اند(اگر نه به طور کامل اما تاحد زیادی). تجسم ایرانیت! نه اعتراض خیلی جدی می شود که مثلا طرح لغو شود و نه مردم به طور کامل کنار می آیند و مسئله ی بدحجابی حل می شود. لذا هرگز منتظر اتفاقی نباشید. همین طوری می رویم جلو ببینیم خدا چه می خواهد!در نهایت هم هرچه قسمتمان باشد همان می شود. ضمنا لازم به ذکر است این مسئله قسمت شدن به سایر مسائل دیگر جامعه نیز به طور اجتناب ناپذیری قابل تعمیم است.
پانوشت۱. حسین(برادر مربوطه) در جشن فارغ التحصیلی و در حالیکه ما داریم از جشن آنها لذت می بریم ضمن مطالعه ی اسطوره چارچوب غر می زند"چرا تموم نمی شه؟"لحظاتی بعد که به عکس انداختن دعوت می شود با یک لبخند خیلی لوس می گوید " مرسی! یه دونه انداختم پارسال!" بعد هم زیر لب اضافه می کند" من که همونم بقیه هم همون. دیگه عکس انداختن نداره یه لیسانس گرفتن!!!" در چنین شرایطی سوالی که ایجاد می شود اینست" خدایا چرا بعضی ها انقدر به محیط اطرافشان تعلق خاطر دارند؟؟"
پانوشت۲. یک مرضی هست تحت عنوان وهم که خدا قسمت بعضی ها می کند. در یکی از این نشریاتی که تحلیل کردم با رئیس دانشکده شان مصاحبه کرده بودند. بعد طی یک اشتباه تاریخی پرسیده بودند" شما در طول دوره ریاست تان چه خدماتی برای دانشکده انجام داده اید؟" خب قاعده ایجاب می کند که طرف بگوید من کار زیادی نکردم. اما چون قاعده یک چیزی است معادل کشک بشنوید جواب رئیس را"خب!من در دوره ریاستم خدمات بی نظیری انجام داده ام....."
پانوشت۳. یک کتابی دارم می خوانم که خواب و خوراکم را گرفته. رسما! به طوری که دیشب دوبار شباهنگام از خواب بیدار شدم و ادامه اش دادم. خیلی عمیق است. خیلی. تمام لحظه هایش را حس می کنم. انگار نه دارم کتاب می خوانم. زندگی اش می کنم. هر لحظه اش هم یک شوک تازه است. یک بهت و چتد لحظه خیره شدن و یک وقت هم دیدی اشک ریختن... هزاران خورشید تابان را می گویم.
پانوشت۴.هیچ وقت کسی نگران آدم های که حرف می زنند نمی شود. اساسا آدم ها نسبت به کسانی که حرف می زنند یک پیش فرض دارند که "حالشان خوب است" وقتی هم که حرف نمی زنند سایرین می خواهند که حرف بزنند. نگرانی ای در کار نیست.پدر و مادر ها راه می افتند دنبال آنها که حرفی ندارند برای گفتن یا حوصله حرف زدن ندارند. آن بقیه حالشان خوب است. خوب.......
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
پیرزن مرده بود. جنازه اش را هم ۳ روز بعد همسایه ها از خانه اش کشیده بودند بیرون. نه کسی داشته و نه کاری. هیچ خبری هم از بر و بچه اش نشده. اصلا کسی خبر نداشته... باور نمی کردم. هنوز هم باور نمی کنم؛ مخصوصا آن وقت ها که از آن تونل وحشت (که دیگر همه ی وحشت اش به گربه هایی است که یکهو از پشت شمشادها می پرند)، رد می شوم قیافه پیرزن یادم می آید که میله ی پنجره را گرفته و آدم ها را صدا می زند.....
پانوشت.قدیم ها کسی که قرار بود بیاید اما نمی آمد و یا دیر می کرد می گفتند چشممان به در خشک شد. حالا در این دنیای مدرن بی پدر و مادر چشممان را با در کاری نیست. اصلا در،پیشکش. اما خب... به جایش چشممان خیلی به موبایل خشک می شود.
سه شنبه یازدهم تیر 1387
زمان رک است؛مورد آخر...
1.زمان به جز گربه و آدمیزاد و خشم و ماشینی که با سرعت می آید جزء معدود چیزهایی است که ازشان می ترسم. زمان می رود. برگشتن در کارش نیست. هیچ وقت نمی گوییم فلان زمان که برسد. همیشه می گوییم فلان چیز که گذشت. حقیقت ماجرا اینست که زمان در نهایت بی رحمی هیچ حساب دل من را نمی کند. نه شرف دارد و نه به روح اعتقاد دارد و نه هیچ. حالا هی من بنشینم اینجا و آه بکشم که آی!چرا دوباره 9ساله نمی شوم که برایم جشن تکلیف بگیرند و آن همه آدم بیایند و من فکر کنم برای خودم کسی شده ام. حالا من بنشینم و حسرت بخورم که کجایی 13 سالگی؟ کجایی سن بلوغ؟ کجایی عصیانگری؟ اصلا چه مهم است که 18 سالگی برای همیشه به تاریخ پیوسته؟ چه مهم است که دارم می روم سال سوم دانشگاه و بعدش باید بیفتم به فکر کاری و زندگی ای و تصمیم بگیرم و آینده ای را بسازم که خودش قرار است به همین راحتی بیاید و بعد برود! با آمدنش مشکلی ندارم اما این رفتن بی پدر اعصاب نمی گذارد برایم...
همه می روند. همه چیز می رود. آدم های اطرافم، دوست داشتنی هایم می روند پی کارشان،مثل همه ی آنها که برایشان اشک ریختم و رفتند و پیوستند به حافظه تاریخی ام.
می ترسم روزی بیاید که من بمانم و حوضم. من بمانم و این فنجان لب پُرِ لب پَر که آن قدر هیچ کس را ندارد مانده برای که بگوید و از که بگوید اصلا... .
چه می دانم. شاید خودم هم گذاشتم و رفتم. خودم هم وارد بازی شدم. رفتم آن طرف دنیا.حالا کدام طرفش را خیلی در جریان نیستم.شاید یک شهر آفتابی و پر از آدم و بازارهای شلوغ که بین شان گم بشوم وهیچ کس زبانم را نفهمد و من با خیالی آسوده راه بیفتم و آواز بخوانم و یاد تمام روزهای خوش بیفتم. یاد دانشکده و شرکت و انجمن و معدود آدم های با صداقت روزگار.یاد خنده های بی پایان و آن غصه هایی که یک دفعه سرباز می کردند و بالکن لازم می شدم و اشک هایی که دیگر مراعات آبروی آدم را نمی کردند. شاید هم نه! شاید همه زندگی را با خاطرات تلخ و شیرینش گذاشتم یک طرف ورفتم در یک دهات در اطراف یک شهر بزرگ، خانه ای دست و پا کردم و سر یک زمین کار کردم. بعد شبها برای خودم قهوه درست کردم و نشستم روی این صندلی ها که تکان تکان می خورند ولی شرف دارند و آدم را نمی اندازند، بیرون را، دوردست های خیلی دور را نگاه کردم.
بله. این طور که از شواهد و قرائن برمی آید فعلا محتمل ترین گزینه برای رفتن و نیامدن خودم هستم.
اما فعلا اینجا نشسته ام و در بی برقی رایج این روزها ،ضمن وبلاگ نوشتن، انتظار تابستانی را می کشم در منتها الیه درازا! در غیاب همه آنها که دوستشان دارم کلی. بعد سالی که معلوم نیست چه کسی هست و چه کسی نیست و آنها که هستند چه قدر همان اند که بودند. بعد انتظار سال بعدتری که باز یک عده دیگر به خیل عظیم رفتگان و برنگشتگان می پیوندند ومنی که می ترسم حتی دیگر نترسم و رفتن این روزگار مثل رفتن همه آن روزهای خواستنی برایم عادی شود.
ترجیح می دهم الان که لم زده ام روی مبل به جای این حرفها شب، سکوت،کویر گوش کنم و فکر کنم آمدن هم می تواند حقیقت داشته باشد. به سال 1390 فکر کنم که یک روزی 10 سال مانده بود برسد و ما که بچه مدرسه ای های خزو خیلی بودیم که باید برای 10 دقیقه دیر آمدنمان به دست کم 700 نفر توضیح قانع کننده می دادیم، نشستیم و یک قرارداد تدوین کردیم به چه مهمی که "10 سال دیگر در21 خرداد سال هزار و سیصد و نود هجری شمسی ، راس ساعت 7 صبح دم در توچال حاضر می شویم"جوری که انگار یک چنین تاریخی هرگز نمی آید.10 سال، در چشم به هم زدنی شد 2 سال.حالا الیکا معلوم نیست در امریکا چه غلطی می کند. پگاه شیراز است و از آخرین باری که با هم حرف زدیم 1سال می گذرد. آن یکی ها هم اصلا نمی دانم کجا هستند. اما قرار داد مربوطه در باغچه کوچک حیاط مدرسه عمران خاک شده ورو نوشتش دست من است. یک حسی می گوید همه خزوخیل ها پیدایشان می شود. مگر اینکه کسی بچه اش مریض شده باشد یا جشن فارغ التحصیلی اش باشد یا جشن تولد جاری عمه شوهر خاله اش باشد یا بلیطش اکی نشده باشد.آن وقت یکی مان که بیکار است و خانه نشین خبردار می شود ومی رود آنجا و به جای خالی تک تک اعضا فحشی نثار می کند و..
هیچ. قضیه تمام می شود می رود پی کارش.
پانوشت1. اگر کسی می خواهد بگوید زیاد حرف زدم باید بگویم خوب کردم.
پانوشت2. امروز جای تمامی دوستان خالی رفتم و یک سه ساعتی واتر پلو بازی کردم. حالا بماند با تیمی به غایت ناهمگون که جز پاس دادن کاری دیگر بلد نبودند اما خب خیلی خیلی کیف داشت. منظورم هم از تیم ناهمگون تیمی است که شامل یک عضو 35 ساله، یک عضو دوساله، یک عضو 10 ساله و یک من باشد!!!
پانوشت3. خودم می دانم باید یک مطلبی بنویسم درباره گشت ارشاد و شما سخت در انتظارید! اما گذاشتم مطلب، خوب در آرام پز ذهنم بپزد. این آرام پز و پختن مطلب در ذهن مال خودم نیست. با کلی چیزهای دیگر از یک کسی یادش گرفتم.
دوشنبه دهم تیر 1387
۲.در خیابان آریاشهر یک نفر بساط پهن کرده که بدو بدو پوستر. انگار مثلا سبزی می فروشد! آن هم چه پوسترهایی! همه چیز هم داشت. شادمهر و شجریان و شریعتی و چه گوارا!! دو روزاست خواب و خوراکم را گرفته. ملت هم انگار پیاز سوا می کردند:یه شریعتی بده یه شجریان!!
۳.یک اس ام اس هایی به من می زنند که باید ثبت شان کنم. حیفند. روزی روزگاری بود مردم خودشان را معرفی می کردند و از اعتبار نگفته شان می گفتند.حالا اس ام اس آمده که:مریم! بدو به من زنگ بزن. من معصومه ام و اعتبار ندارم! این چنین رد شدن از روی خود، در اس ام اس فقط از سوی بستگان و وابستگان من ممکن است رخ دهد.
پانوشت۱.رسما خورده ام به پیسی. عجالتا پول یک نوشابه مشکی هم در جیب ندارم که آرزو به دل از دنیا نروم. کاش یک آدم بورژوای خیرخواه این پست را بخواند و فردا بیاید سراغم: شما طلب پول کرده بودید؟؟و من هم لبخندی بزنم یعنی"خب بدم نمی آید..."
پانوشت۲.دوستان روایت می کنند"انجمن اسلامی:آفتابه و سطل ماست ۷دست، شام و نهار ۴۰ دست!آدم عاقل هیچی"!!!
پانوشت۳. خب در مرحله سوم از خداحافظی از دوستان انگار قضیه جدی شده. یک دانه مرعشی در بساطمان داشتیم که گذاشت و رفت مکه. یک چند عدد هم مشغول عزیمت به شهر و دیارشان هستند. از شواهد و قرائن برمی آید که ما هم باید تعطیل کنیم، برویم دنبال کار و زندگیمان. اگر اساسا داشته باشیم!
شنبه هشتم تیر 1387
1.در دوران کودکی اتفاقی افتاد که به من ثابت کرد این که شب بخوابی و صبح که بیدار می شوی کل زندگیت را از دست بدهی نباید چیز خیلی عجیبی باشد.شب اول مهری که قرار بود بروم کلاس چهارم دبستان به سنت هر سال کیف و دفتر و کتاب های نو و جلد کرده به همراه مانتوی سرمه ای و مقنعه سفید با ستاره صورتی ام را را آماده کرده بودم و منتظر بودم خزوخیل های همسایه که از قضا بیشترشان هم همکلاسی ام بودند بیایند زنگ بزنند که:مریم!بیا پایین.(این جمله شاه کلید همه بچه های آن روزگار بود. یعنی از کنار هر ورودی ای که رد می شدی یک سرو صداهایی می آمد که طی آن یکی از دیگری خواهش می کرد بیاید پایین. بیرون هم نه،پایین!) اما هیچ خبری نشد. شب شد. من که یک بند آویزان پنجره بودم متوجه رفت و آمدهای مشکوکی شدم. ساعت 10 شب بالاخره فهمیدم دلیل رفت و آمدهای مشکوک چه بود.....
صبا که به همراه خانواده اش چند روز قبل، سفر رفته بودند برگشته بود. اما تنها. تنها آمده بود. طی یک تصادف وحشتناک، در حال سبقت گرفتن از یک کامیون در جاده اصفهان ماشین شان چپ کرده بود ومادرش که پشت فرمان نشسته بود چند صد متر روی زمین کشیده شده بود....
خانواده اش هم رسیدند بعدا. اما هیچ ربطی به خانواده صبا نداشتند؛خانواده ای که زندگی ایده آل و رویایی شان مایه حسرت همه بود.مادر صبا،زن زیبا و کدبانو و مهربانی که بچه های محل عاشقش بودند و همه ی زندگی شان را به بهترین شکل مدیریت می کرد قطع نخاع شد و دیگر هرگز نتوانست از جایش بلند شود. بعد از چند سال با درمان های طولانی ای که با هزینه های بسیار گزاف انجام شد تنها توانست با واکر و کمک دو نفر دیگر روزی چند متر راه برود. پدرش هم یک شبه چند سال پیرشد. بماند که درآن تصادف کذایی گردنش شکست. برادرانش هم هرکدام با دست و پای شکسته برگشتند. زندگی صبا یک شبه هیچ شد. فردایش چه اول مهری داشتیم. با صبایی که نه می خندید و نه هیچ. نه لی لی بازی می کرد و نه زو و نه استپ هوایی. به جایش می نشست و نگاه می کرد. احتمالا روزهایی را می دید که قرار است تنها بگذراند و سهمش از مادر یک تکه گوشت باشد که گوشه ای افتاده و تقریبا نمی بیند و هیچ کس حتی نمی فهمد دقیقا چه می گوید. چه جلسات و جشن های پایان سالی که بچه ها با مادرهاشان می آمدند و صبا تک و تنها می ایستاد و لابد جای خالی مادرش را می دید. دلسوزی و ترحم سایرین هم کار را بدتر می کرد... .
گذشت،اما زندگی صبا یک چیز دیگر را هم به من ثابت کرد. این که اگر زندگی، یک شبه هم تبدیل به هبچ شود دوباره می شود از جا بلند شد. الان که من اینجا نشسته ام و دارم با شما سخن می گویم درست 10 سال از آن روزها می گذرد.(واوووو! عجب زمان تندی.انگار پریروز بوده. اگر نگویم دیروز.) صبا هم مثل من می رود سال سوم. نرم افزار علم و صنعت می خواند. برادرانش هم هردو فوق لیسانس گرفتند آن هم در برق و صنایع. مادرش اما کماکان به سختی راه می رود. پدرش هم آن قدر پیر شده که به سختی می شناسمش. اما خب. زندگی است دیگر. راهش را می رود. اما از آن شب لعنتی،که چشمهای بهت زده صبا را دیدم و از ترس تا صبح پلک نزدم،هر وقت صبا را می بینم انگار یک سوالی دارد. یک سوال بی جواب. یک چیزی در مایه های چرا...
پانوشت1. هر اتفاق لذت بخشی،هر روز خوشی،هر حادثه میمونی به طور بالقوه قابلیت این را دارد که به بدترین شکل ممکن به پایان برسد. لذا همواره ترجیح می دهم به جای یک روز استثنایی یک روز کاملا معمولی را بگذرانم اما دچار یکسری حسن ختام های ناخواسته نشوم.
پانوشت2.چند وقتی است مال خودم نیستم. این مال خود نبودن یعنی شب که آمده ام خانه از فرط خستگی صرفا به خواب ماجرا رسیده ام. مدتهاست برنامه فیلم بینی شبانه ام را تعطیل کرده ام.فیلم بینی شبانه یعنی برنامه ای که شروعش با خواب خانواده است و پایانش با خواب خودم در حوالی صبح. هرقدر هم که پا بدهد فیلم می بینم. کتاب خواندن های بیمارگونه و شبانه روزیم را نیز هم چنین. بعد از 10 سال مداوم 90 دیدن،90 را هم چند وقتی است ندیده ام. اصلا نمی دانم دارم چه می کنم این روزها. اما خب.به گمانم اصلاحات عظیمی در راه باشد.
پانوشت3.رویا؟؟ نمی خواهی این بازی کثیف پشت کوه نشینی ات را تمام کنی؟ من فقط بدانم رفته ای آن اطراف هیمالیا چه می کنی؟به این می گویند حسودی مفرط از سوی کسی که دستش به پشت کوه نمی رسد و نمی تواند سالی چند ماه از همه چیز و همه کس دل بکند و برود برای خودش زندگی کند. اما سعی کن آدم باشی و زود برگردی. من یک مقادیر خیلی زیادی دلم تنگ شده برای تو.....
پانوشت4.نوری هم آن وقت هایی که باید، خوب هوای احوال ناخوش احوال من را دارد.الان که من نشسته ام اینجا ، صدایش دارد از مدیاپلیر می آید که می خواند" نمی شه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره نمی شه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره...."
پنجشنبه ششم تیر 1387
۲. یکبار ردشدن از خیابان به همراه من مساوی است با یک عمر پشیمانی. مادر هم چپ و راست من را مورد نصیحت قرار می دهد که دیگر یک امر کاملا طبیعی شده و جزء مکالمات روزمره. اما این آخری خیلی چیز خوبی بود."عین آدم از عرض خیابان رد شو". بعد خودش جواب خودش را می دهد."نمی توانی که! لااقل همیشه جوری راه برو که کنار دستت آدم باشد". من هم هرچند بار این تحقیرها بسی سنگین است اما در کمال مسالمت جویی گفتم سعیم را می کنم.اما مکالمات ما به ندرت ختم به خیر می شودمادر ادامه می دهد"حتی الامکان آدمش معقول باشد!!!" کات....
خداوندا!!! با من چه می کنی؟این جملات از کجا نازل می شوند؟!فکر کن من!من که هرگونه رابطه ام با عقلانیت به تباین ختم می شود، در حالیکه دارم از خیابان رد می شوم از آدم کنار دستم می پرسم" ببخشید شما آدم معقولی هستید؟" بعد طرف انگار که مثلا از اخبار ۲۰:۳۰ برای گزارش سراغش رفته باشند یا مثلا بخواهند برایش مورد ازدواج دست و پا کنند(فکر کن ازدواج را دست و پا کنند) با لبخندی حاکی از اعتماد به نفس می گوید"خب!بله البته،تاحدودی" بعد من می گویم خیلی ممنون اگر اشکالی نداشته باشد می خواهم در معیت شما از عرض خیابان عبور کنم!
پانوشت.نقطه جوش خون من خیلی بالاست. (یعنی طبق تعریف خون من نباید به جوش بیاید مگر اینکه خلافش ثابت شود)دعوا کردن بچه ها جزء معدود کارهایی است که به شدت خونم را به جوش می آورد. بچه در هر وضعیتی موجود مقدسی است. مخصوصا در سنین پایین؛ و می توان از او یک هنرمند یا دانشمند یا اصلا یک انسان ساخت. چیزی که این روزها سخت پیدا می شود. اگر یکی از این آدم ها را که در خیابان و در ملاعام بچه شان را کتک می زنند و دعوا می کنند، به من می سپردند به طور حتم دیگر کسی جرات نمی کرد چنین حرکت شنیعی را انجام بدهد.
پنجشنبه ششم تیر 1387
۲. درست از وقتی که به نوشتن علاقه مند شدم از خواندن روی گرداندم!(من را تصور کنید در حالیکه دارم رویم را می گردانم).خصوصا مطبوعه جات بای نحو کان. اصلاحات چی و اصول گرایش هم فرقی ندارد (پدر اصلاح طلب ها را اصلاحات چی خطاب می کند). کلا توانایی خواندن روزنامه و مجله را از دست دادم.۴سال تمام آرشیو چلچراغ و شرق و چه می دانم بعضی دیگر از این روزنامه ها را نگه داشتم. اما الان هیچ احساس تعلق خاطری نسبت بهشان ندارم. هرچند تا اندازه ای این فاصله گرفتن از فضای روزنامه ها و خواندن مطالب تاریخ مصرف دار خوب و از قضا لازم بود،اما فکر می کنم دارم زیاده روی می کنم. یک مقدار بی خبر شده ام از همه جا. منی که یک عمری همه، آمار آخرین کنسرت برگزار شده و فیلم های اکران شده و کتاب های زیر چاپ و نامه فلان مسئول به آن یکی و چه می دانم استیضاح نماینده کذا را از من جویا می شدند(به دلیل اینکه همیشه در بساطم روزنامه و مجله پیدا می شد)حالا در جواب هرسوالی صرفا می گویم"در جریان نیستم". درست مثل آن وقت هایی که آدرس از من می پرسند و من با یک لبخند ملیح می گویم" من اهل این محل نیستم" حالا بماند که ۱۲ سال است که در این محل زندگی می کنم اما خب آدرس بلد نیستم بدهم(مسغره کردن هم ندارد. به جایش کارهای مهم تری بلدم). اما تصمیم دارم دوباره به آغوش مطبوعات برگردم. به قول دکتر کچوییان "دانستن یک چیزهایی برشما فرض است!"
پانوشت۱.فردا فاینال و اینترویو دارم. کلاس سنتور هم ایضا! قطعه امام علی و پیش در آمد دوم شور را هم نزده ام. الان هم ساعت به گمانم ۱۲ باشد. خواب هم دارد بر من فائق می آید!اما خب می بینید که دارم پست می گذارم به چه وسعت! بهرحال نوشتن وبلاگ از جمله وظایف شرعی من است. فردا چه روزی بشود!از آن روزها که موفقیت مدام گریبانم را بگیرد و هرچه من بگویم دست بردار، ول نکند!
پانوشت۲.من که به هیچ یک از تیم های رسیده به مرحله نیمه نهایی تعلق خاطر ندارم. لااقل خدا کند ترکیه از این سو و روسیه از آن سو ببرند که لااقل حذف شدن ایتالیا خیلی دردمان نیاید.(به این می گویندخباثت در حد دکترا!!)
سه شنبه چهارم تیر 1387
۲.صبح ها و بعد ازظهرها که بروی خیابان، شهر را گشت ارشاد برداشته. مثلا در فاصله کمتر ۲۰۰متر در آریاشهر دوتا گشت ایستاده. اما اگر قسمت بشود و ساعت ۹ به بعد ُدرست زمانی که امنیت اجتماعی در پایین ترین سطح خود است، هنوز در خیابان باشی هیچ خبری از مجریان طرح ارتقای امنیت اجتماعی نیست. احتمالا تشریف می برند منزل. فکر کن امنیت اجتماعی تعطیل شود! خب می شود. باور نمی کنید؟ کاری ندارد یک تور می گذاریم، گشت در حوالی آریاشهر بعد از ساعت ۹شب بعد باور می کنید.( کلا موی دماغ گشت ارشاد شده ام. به زودی یک مطلبی می گذارم درباره همین. منتظر باشید.مثلا فکر کن شما همین طور منتظر می مانید تا من مطلبم را بنویسم! نگین گرفتی قضیه رو؟؟)
پانوشت۱. روی تابلو یک مطب نوشته:دکتر ..... متخصص داخلی،پوست،اطفال. همان طور که ملاحظه می کنید تقسیم کار در بین برخی از پزشکان یک چیزی است معادل کشک و حتی بدتر از آن.آخر این همه تخصص را اگر دوبار هم به دنیا بیایی و مجددا به رحمت ایزدی بروی هم نمی توانی بگیری!خب یک چیزی بگو بگنجد!
پانوشت۲. فردا رسما آخرین روز سال تحصیلی است. حالا غیررسمااش بماند. الان در حالیکه روبه روی کوههای شمال تهران نشسته ام و به صدای اذان گوش می کنم کمی تا قسمتی اندوهناکم. کمی...
پانوشت۳. کاش تا ابد اذان بگویند.
سه شنبه چهارم تیر 1387
۲.روز پدر یا مادر که فرا می رسد وضعیت من از دو حال خارج نیست: یاپول دارم. یا پول ندارم. اگر پول داشته باشم که یک آبرو داری ای می کنم. اما اگر پول نداشته باشم شروع می کنم به افاضات صدمن یه غاز.(یکی از بزرگترین سوالاتم در زندگی این بوده که من و غاز چه ربطی به هم دارند). مثلا به طور دائم با این جمله که"هرچی گشتم یه چیز پیدا کنم که در شان شما باشه چیزی پیدا نکردم"می روم روی اعصاب ملت. اوایل جواب می داد اما این اواخر خیلی جواب نمی دهد. گویا شستشان خبردار شده،خیلی استقبال نمی کنند. حیف این روزها داشتم خودم را برای یک سخنرانی دیگر آماده می کردم. انگار قسمت نیست.
پانوشت۱. وقتی حضرت دندانپزشک مثل این دزدهای دریایی با یک چراغ قوه و چندین ابزارو سلاح تروریستی به سمت دندان های من آمد، من با زبان به دفاع از خویش پرداختم"آقای دکتر می دانید؟من کلا از دندان؛ دندان پزشک و دندانپزشکی بای نحو کان بیزارم. دست خودم هم نیست.". دکتر اما از قضا از آن آدم های با عزت نفس بود." بنده کلا یادم نمی آید نظر شما را جویا شده باشم".
پانوشت۲. ایتالیای امسال بی انگیزه ترین ایتالیای تاریخ بوده به گمانم. در چهره هیچ کدام از بازیکنان میلی برای قهرمانی نبود. علی الخصوص بوفون.هیچ چیز در چهره اش نبود. هیچ مطلق. تونی هم ایضا. آمده بودند که خراب کنند انگار. حالا دیگر چه مهم است که بقیه ی جام چه می شود؟هیچ.انگار کل تیم های خز اروپا را گلچین کرده باشند برای نیمه نهایی! مثلا تصور کن فینال بین روسیه و ترکیه برگزار شود. یا آن دوتای دیگر. فرقی ندارد. ویژگی هر دوحالت اینست که شکوه ندارد. جامی که آخرش نه ایتالیا دارد و نه پرتغال می خواهم نباشد اصلا. (فکر کن به خواستن من باشد،مثلا فردا شب اعلام می کنند به دلیل نخواستن یکی از بینندگان،جام ملت ها کان لم یکن تلقی می شود).
پانوشت۳. اگر صبح بود، الان باید شماره ۱۲ زیر پوست شهر رامی نوشتم و می فرستادم.دیشب که می رفتم خانه، به قدرکافی و حتی بیشتر از کافی اتفاقات وحشتناک افتاد که به جان ملت غر نزنم و عین بچه آدمیزاد، سروقت ستونم را بنویسم و بفرستم. اصلا شاید ستون کم می آمد. سقف و در و پیکر و پنجره هم لازمم می شد.اما خب. الان که شب است؛ و من دقیقا نمی دانم کی صبح می شود....
یکشنبه دوم تیر 1387
۲.شبها که دیر که می آیم خانه مادر ضمن اینکه سعی می کندوجه روشنفکری قضیه حفظ شود، نگرانی خود را اول بدین صورت بروز می دهد که"شب ماشین گیر نمیاد"یا "تاریک می شه جلوی پاتو نمی بینی". بعد که می بیند خیلی مسئله حساسیت برانگیزی نیست گزارش مختصری از وضعیت جامعه ارائه می دهد. "این شهر خراب شده پر از گرگه!!" بعد یک دیالوگ "فکر کن باشه و فکر کن نباشه ای" بین ما شکل می گیرد که در نهایت همیشه به نفع او تمام می شود. بهر حال در طول تاریخ همیشه یک گروه صاحب قدرت و مالک ابزار تولید بوده.این هم قسمت ماست! البته عوامل تولید هم هیچ وقت بیکار ننشستند و بعد از اینکه به آگاهی واقعی و همبستگی طبقاتی رسیدند جامعه را به سمت انقلابی محتوم پیش بردند. کما اینکه من و سایر دوستان و اعضای شرکت که به نحوی از انحاء با این مسئله دست به گریبان اند ضمن کسب آگاهی واقعی و تبدیل به طبقه برای خود، حضور مجدانه در شرکت را مجددا و سه جددا ادامه می دهیم تا قضیه را برای سایر اقشار جامعه درونی کنیم. به این می گویند مارکس زدگی حاد بعد از مرگ سهراب! (یعنی بعد از انتشار نمرات درخشان نظریه۲).
پانوشت.یک نفر لطفی در حق ما بکند و بگوید کدام کارمان به آدمیزاد رفته؟ یک دوره ای افتادیم به اس ام اس زدن به زبان پینگلیش، و فارسی را خز کردیم رفت . بعد گفتند که پینگلیش گران می شود. حالا یک عده ای که البته مثل همیشه قصد نام بردنشان را ندارم به جای اینکه به فارسی معیار که سایر ابنای بشر هم از همان استفاده می کنند،اس ام اس بزنند انگلیسی را به فارسی تایپ می کنند. یعنی در جواب من که اس ام اس زده ام" صالحی دلم تنگ شده. کجایی؟" جواب می رسد که"آی میس یو تو"!!!!
شنبه یکم تیر 1387
۲. در خانه ما یک سلسله بحث های بی پایان اتفاق می افتد(بحث دقیقا چه می شود؟)که طی آن نسل جدید به نسل قدیم می شورد.نسل قدیم البته یعنی پدر، چون مادر همان اول بحث خیلی محترمانه کنار می کشد و معتقد است بحث های ما"فایده ندارد". بحث های ما از میلاد مسیح شروع می شود (خب می بینید که خیلی ریشه ای و بنیادی بحث می کنیم) و پس از بررسی علل ضعف امپراطوری روم نمی دانم چطور به جنگ جهانی دوم و ظهور فاشیسم و تبعات سرمایه داری و جنگ های بالکان و بعد بحث بی پایان اسرائیل و فلسطین و افغانستان و عراق می پردازیم تا برسیم به تحلیل وضعیت فعلی کشور. اصلا مهم نیست که گاهی این بحث ها یک شبانه روز کامل به طول می انجامد مهم اینست که در پایان همه بحث ها پدر ما را به این نتیجه می رساند که" و نهایتا همینه که هست"! جالب اینجاست که باز هم بحث می کنیم. به پدر می گویم خب وقتی قرار است برسیم به این نتیجه چرا بحث می کنیم؟ پدرخیلی جدی می گوید:این بحث ها را شوخی نگیر. اگر بحث نکنیم تو از کجا متوجه می شوی که"همینه که هست؟" حالا غرض این که یکسری بحث های بی پایان هم درانجمن مربوطه انجام می شود(فکر کنم انجام شدن موجه تر از اتفاق افتادن باشد) که نه از نظر محتوایی بلکه از نظر صوری و رسیدن به همان نتیجه درخشان"همینه که هست"به همان بحث های خودمان شبیه است. بعد از جلسات فکر می کنم این چنین بحث های بی پایان که هیچ طرفی هم قانع نمی شود برای چه؟ بعد صدای پدر در گوشم می آید که" این بحث ها را شوخی نگیر..."
پانوشت. شدیدا "مشهدلازم" شده ام. هر از گاهی پیش می آید.وقت هایی که طاقت کم می آورم و جایی برای پنهانی اشک ریختن نیست . آن وقت دلم می خواهد چشمم را ببندم و باز که می کنم ببینم دارند اذان می گویند. بعد من رو به روی حرم نشسته ام روی زمین و بدون اینکه حواسم به اطراف باشد دارم گریه می کنم.چه کنم دیگر... این شهر آبا و اجدادی، یک حس خیلی خیلی خاصی دارد که کم پیدایش می شود اما،خدا نکند سراغم را بگیرد...
