جمعه سی و یکم خرداد 1387
پانوشت. این اواخر از یک یک دوست خوب که از قضا هم شاد است و هم خوشحال یک کتاب شعر* هدیه گرفته ام که از دستم نمی افتد. نمی خواهم اینجا را بکنم محفل شعر و ادب چرا که هرکس اهل شعر و شاعریست خودش راهش رابلد است. اما این یکی را گوش کنید:
دنیا به همین چند سطر رسیده است.
به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است. به دنیا نیاید بهتر است.
اصلا...
این این فیلم را به عقب برگردان. آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود که می دود در دشت های دور.
آن قدر که عصاها پیاده به جنگل بازگردند.
و پرندگان دوباره به زمین...
نه!به عقب تربرگرد. بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید و در آینه بنگرد
شاید...
تصمیم دیگری گرفت.
*گروس عبدالملکیان
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
۱. بعضی آدم ها اساسا نگران نیستند. آرامشی دارند بس ستودنی. به طوری که کاملا محتمل است صبح روزی که یک زلزله ۸ ریشتری آمده آنها را ببینید که دنبال روزنامه شان می گردند یا دارند به نقش نهادهای مدنی در ساختار قدرت های تمامیت طلب فکر می کنند. روزی که از تعطیلات چند روزه خرداد برگشتم(همان طور که می بینید روز خیلی مهمی بوده چرا که در یک پست دیگر هم به آن پرداخته بودم) در حین چرخیدن در صحن علنی دانشکده دیدم یک عدد امیرکافی(بیشتر هم نه. همان طور که اسمش توضیح می دهد یک عددش برای پست گذاشتن من کافی است) شادو خوشحال در حال حرکت است.هیچی ،راه افتادیم سمت ناهارخوری جهت خوردن ناهار(خب بهرحال در ناهار خوری ناهار می خورند). بعد من در حین خوردن ناهار پرسیدم:سپیده چه جوری می ری کرمان و میای؟ سپیده خیلی متین:با اتوبوس. این مکالمه می رفت که خیلی خوب و منطقی به پایان برسد،اما من طی یک اشتباه تاریخی بحث را ادامه دادم:ببین راه کرمان زیاد امن نیست این اواخر چند رقم گروگان گیری هم انجام شده.چرا با قطار نمی ری که هم امن تره هم راحت تر؟؟هرگز فکر نکنید سپیده نگران شد یا مثلا گفت: "باشه باشه.راست می گی. از این به بعد قول می دم با قطار برم!! "حالا من نمی گویم که نسبت به این بحث استراتژیک من چه توجهی صورت نگرفت! و امیرکافی چه طور به قرمه سبزی خوردنش ادامه داد (الان مثلا نگفتم) اما نیک می دانم اگر به طور مثال درمورد میزان املاح معدنی موجود در نمک غذا به گفتگو می نشستیم،قطعا استقبال بهتری از سوی وی صورت می گرفت.
۲.صبح روز بعد از آخرین امتحان راس ساعت۱۱.۳۰ در حالیکه داشتم فکر می کردم بیدار شوم یا به فرایندخوابیدن ادامه دهم،مادر آمد و شروع کرد به افاضات."لنگ ظهر وقت بیدار شدن است؟ چه کسی را سراغ داری که الان خواب باشد؟"(مادر خیلی در جریان شرکتی که من در آن فعالیت می کنم نیست. فکر کن درشرکت کذا فعالیت صورت بگیرد!بعد هم اگر دوست داشتید فکر کنید که کلا فعالیت صورت بگیرد!) و یکسری جملات متفاوت با محتواهای یکسان. من هم سریعا اعاده حیثیت کردم" بعد از این همه مدت بدون عذاب وجدان خوابیدم. کارم نه از نظر منطقی و نه از نظر شرعی هیچ اشکالی ندارد. لذا خوب کردم"
مادر:روزهایی که عذاب وجدان داشتی تا کی می خوابیدی؟
من:تا ۱۰ چطور؟
مادر:گفتم اگر دوست داشته باشی می توانی دیگر عذاب وجدان نگیری.
پانوشت۱. روی سس گوجه فرنگی دلپذیر نوشته که " زندگی بی نظیر با محصولات دلپذیر." من خیلی مایلم بدانم که چه چیز باعث شده یک چنین جمله ای را با نهایت بی محتوایی بر روی محصولشان درج کنند؟آیا چیز به جز ازدیاد اعتماد به نفس؟ حالا صرف اینکه پذیر و نظیر در کنار هم خوش آهنگ هستند که دلیل نمی شود! حالا باز برعکسش محتمل تر است" زندگی دلپذیر با محصولات بی نظیر". هر چند نه. کلا وصله ناجوری است.
پانوشت۲. امیدوارم امتحانات سایر اهالی شرکت هم به مانند من به خوبی و خوشی به پایان برسد. یللی تللی تنهایی فایده ندارد.حالا برای بحث بر سر مفهوم خوبی و خوشی وقت بسیار است.
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
۲.یک چیزهای دیگری هم می خواستم بنویسم اما الان در فضایی هستم که دوستان کارهای مهم تری با این کامپیوتر خز انجمن دارند. بهرحال یک وقت هایی آدم باید از حق مسلمش بگذرد.
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
پست اضطراری
ساعت۹.۳۰- مریم سلام. من خواب موندم. نذارین این مرتیکه نمره کم کنه ها باشه؟
-یعنی اصلا نمی خوای بیای؟
-نه.(استاد گفته بودند که هر کس چند دقیقه هم دیر بیاید نمره کم می کند. خب می بینید که قضیه در بین دانشجویان چقدر جدی است).
در ایام فرجه ها-مریم،تحقیق فارسی رو تو کپی پیست می کنی یا من بکنم عزیزم؟
-من که نمی تونم.
-خیله خب یه چیزایی دارم نزدیک ۱۰ صفحه اینا، سرهم می کنیم بهش می دیم.کم نیست؟
-نه. زیادشم هست.
پانوشت. من غلط کردم. رسما و قانونا غلط کردم. چه می دانستم شبی که فردایش ۳تا امتحان دارم یک چنین شب وحشتناکی است؟
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
پانوشت۱.در حین خواندن نظریه یکی از اعضای فعال شرکت پیشنهاد می دهد که "بچه ها بیاین قرار بذاریم امتحان نظریه رو خوب ندیم. اگه ببینه همه خوب ندادن نمره می ده بهمون" از هیئت رئیسه پاسخ می رسد که" نیاز به قرار گذاشتن نداره! کار خودتون رو بکنین."
پانوشت۲. یک نفر از دوستان عین این بچه ها که زنگ می زنند به برنامه عمو پورنگ و هی می خواهند از معلم شان تشکر کنند(حالا انگار که چه دسته گلی تربیت کرده) بند کرده که در وبلاگت از من تشکر کن! خب آخر مگر تو چه گلی به سر عالم بشری زده ای؟ کدام درد را از ملت دوا کرده ای؟ خداوندا آدم ها را به چه سطحی از عزت نفس می رسانی! حالا من قصد نام بردن از این دوستم را ندارم بهرحال می خواهد سال آینده در یکی دو تشکل این دانشکده حضور داشته باشد برای وجهه اش خوب نیست.
پانوشت۳. صالحی ، من از همین جا ازتو و زحماتت تشکر می کنم.
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
پانوشت۱. چند شب پیش خواب دیدم که با یک سفینه رفته ام ماه. بعد که من رفتم یک دوری بزنم سفینه پرواز کرد و به زمین برگشت. بعد من تنها ماندم روی ماه.تنهای تنها. در یک سکوت ابدی ترسناک که تمام نمی شد.
پانوشت۲. طوفان که می آید گزینش نمی کند. همه چیز را نابود می کند. همه چیزرا...
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
پانوشت. یک نفر هست که برایم کامنت می گذارد که شواهد و قرائن نشان می دهد از همکلاسی های دوران راهنمایی است. حالا من نمی دانم کنجکاوی من این بازی را تا کجا ادامه می دهد یا آن طرف چه قدر پایه است اما هر کسی هست سرجدش بگوید کیست. دلم خیلی برای روزگار راهنمایی بودگی و آویزان درخت های توت شدن و والیبال بازی کردن و قرارهای عجیب و غریب و شرارت های تمام نشدنی تنگ شده. خیلی خیلی خیلی.....
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
۲.اگر به عنوان پیش فرض بپذیریم که هرچیزی یک فلسفه ی وجودی دارد گربه و پشه اساسا نباید خلق می شدند. بچه که بودم می گفتند گربه را خلق کرده اند که موش ها را بخورد. خب پس طبق معادلات من موش هاهم نباید خلق می شدند. یعنی ممکن است که خدا هم مرتکب اشتباه تاکتیکی شده باشد؟ مادربزرگ معمولادر پاسخ به این سوالات شبهه برانگیز می گوید"استغفرالله".
۳.برادرم در حین رد شدن از جلوی تلویزیون که در حال پخش بازی ایتالیا و هلند است:کیه؟ ایتالیاست؟ اه. یادم رفته بود تو از بچگیت طرفدار تیم های لوس بودی. این ازبچگی ناظر به یکسری وقایع تاریخی است که کار من را در شش سالگی و زمانی که برزیل و ایتالیا به فینال رسیده بودند به شرط بندی کشاند.فکر کن کلا از سه وجب و نصفی قد برخوردار نبوده ام. بعد سر قهرمانی ایتالیا شرط بسته ام! هیچی دیگر راه افتادم با پول هایی که با خون جگر از هفتگی های اندکم جمع می کردم برای برادرم تخم مرغ شانسی خریدم.همه اش را هم نشست یکجا جلوی من خورد. خب . همان طور که می بینید من کودکی خیلی سختی را پشت سر گذاشتم.
پانوشت۱. جام ملت های اروپا هم خز شد. یک چنین ایتالیای دست و پا بسته و بی خاصیتی می خواهم صدسال سیاه نباشد. حالا استقلال را بگویی یک چیزی. ایتالیا چرا با آبروی من این چنین بازی می کند؟
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
فکر کن بمیری....
پانوشت۱.بدتر از مرگ نادر ابراهیمی چه اتفاقی ممکن است بیفتد. هیچ. هیچ.
پانوشت۲.با همه تان هستم.عاشقانه آرام را بخوانید. هلیا را هم.
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
۲.هیچ چیز در ایام امتحانات به اندازه کتاب تکراری خواندن نمی چسبد. فیلم تکراری هم بد نیست. کتاب جدید خواندن هم سیستم دارد.اصلا مهم نیست که من در وضعیت عادی عمرا سراغ پسامدرنیسم در بوته نقد نمی روم. مهم اینست که الان ایام امتحانات است و هر کاری به غیر از درس خواندن در اولویت است. یا مثلا چه اهمیتی دارد که" عطر سنبل عطرکاج" را ۹ بار خوانده ام، باز می گذارمش درون آرون و هرو هر می خندم. فکر کن کسی بیاید رد شود و بپرسد :ببخشید این کتاب خنده دار شما اسمش چیست؟ من هم آرون را نشانش بدهم. آخر کجای آرون می تواند خنده داشته باشد؟ ابهامات فلسفه مارکسیستی؟ یا نظریه طبقاتی؟
پانوشت۱. مادر که از خوابیدن های خارج از عرف زمان های امتحانی من به ستوه آمده می آید و می رود و سعی می کند وجدان همیشه در خواب من را بیدار کند. (مثلا ظهرها ناهاررا که می خورم دیگر در مرحله عمیق احتمالا سومین دوره خوابم هستم.) مادر طوری که انگار با یک پدیده معمولی در ارتباط است می گوید فکر کن الان دانشگاه بودی،باید می رفتی سرکلاس. چه کار می کردی؟ من هم خیلی با اعتماد به نفس برایش توضیح می دهم:فکر کن ندارد! از کلاس می آیم بیرون و می خوابم؛ می سپرم سر حضور غیاب بیدارم کنند باز برمی گردم سر کلاس. مادر که آخرین تیرش هم به خطا رفته صحنه را ترک می کند.
پانوشت۲.از غرغر کردن به صدای خزو خیل کسی که شبانه روز زیر لب آواز می خواند تنها زمانی پشیمان می شوید که شبها وقتی همه چراغ ها خاموش شده و دنیا را سکوت گرفته و آدم از ترس خوابش نمی برد دیگراز اتاق بغلی کسی نخواند...
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
۲.بیمارستان دولتی محض اطلاعتان جایی است که سقف دارد. دیوار هم دارد خدار را شکر.کلی چیزهای دیگر هم دارد. دکترهای عصبانی که خودشان نیاز به بازپروری دارند و تا کسی نزدیکشان می شود آژیر می کشند و مدام توی سرت می زنند که " همینه که هست. نمی خوای برو ." و آدم ها که مدام رژه می روند جلوی چشمم. چشمم را نابود می کنند اصلا. آن بچه ای که پدرش پایش را شکسته بود و مادرش در گوشش می گفت:بگو تو فوتبال شکسته.خب؟ زنی که پرده گوشش پاره شده بود و در پرونده نوشته بود شوهرش زده. پسری که تا رساندنش به بیمارستان مرد. از شدت خونریزی سر. در دعوای خیابانی نیمه شب قبل. زن های نگران و چشم های اشکی. کارگر افغانی که از بالای داربست افتاده بود و گردنش شکسته بود. پرسیدم کاربهت می دن دوباره؟نگاه کرد. گیج خوردم تمام مدت. پدر معتقد است یکبار آمدن این جور جاها برای تمام عمر بس است. فکر نکنم بس باشد. باید هر از گاهی که فکر می کنی از بیچارگی در دنیا لنگه نداری یک سری بزنی. تا ببینی زندگی تا کجاها جریان دارد. جریان دارد.....
۳.من را که می بینید با این خفت و خواری هفته ای یکبار پست می گذارم مجبورم. امکانات ندارم. اصلا این لپ تاپ چیز خوبی نیست. قابلیت حمل و نقل دارد،دست خانواده را باز می گذارد برای ایجاد محدودیت. راه می افتم هر از گاهی آواره این کافی نت و خانه آن آشنا. دیگر هم اصرار نمی کنم. اصلا حوصله هیچ رقم اصرار و انکار و توضیح دادن را ندارم.به پدر می گویم حالا با لپ تاپ چه می کنی در شرکت؟ پدر به شیوه دکتر کچوییان پاسخ می دهند:من باید به شما توضیح بدم؟
پانوشت۱.می خواهم از همین تریبون پیشنهادکنم که از تاریخ۸ تا ۱۵خرداد را هفته کنسل شدن اردوهای دانشگاهی و لغو سفرهای خانوادگی اعلام کنند.
پانوشت۲.با این سرعتی که من پیش می روم،(انگار کامیون باشم مثلا)، یعنی روزی ۱۰ صفحه نظریه فکر کنم آرون را با خودم به گور ببرم.
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
می رویم تنهایی....
پانوشت. محض رضای خدا و من وقت خواندن این پست به تماشای آبهای سپید گوش کنید. این آهنگ را برای من ساخته اند. مخصوصا آن وقت ها که باید گریه کنم اما نمی شود. خودش به جایم گریه می کند.
پانوشت۲. دلم برای آن دختر پشت کوهی خیلی تنگ شده . شاید هم برای پشت کوه...
شنبه یازدهم خرداد 1387
یک جای ناکجا
۲.در هریک از کلاس هایی که من در آنها حضور به هم می رسانم!(این هم از آن جمله هاست) یک نفر هست که موقعیت جغرافیایی اش را به گونه ای تنظیم کرده که بر روی دستگاه عصبی من واقع شود. آن از کلاس روش که طرف انگار مشق می نویسد هر یک کلمه که دکتر غفاری می گوید می نویسد و لحاظ می کند:استاد یواشتر بگین ما جا موندیم!! انگار پاسخ خود را بیازمایید علوم اول راهنمایی را می نویسد؛حالا بماند که الان وضعش در زمینه جزوه از همگی ما بهتر است. آن از کلاس نظریه که اساسا تراژدی است.حالا من نام نمی برم. شهرت جهانی دارد. آن هم از کلاس فارسی که خود استاد کلا بر روی اعصاب من تظاهرات می کند.حالا کلاس زبان را داشته باشید که با چه موجوداتی دم خور هستم. طرف در آنتراکت بدو بدو می رود سرکوچه از ملت شماره می گیرد بعد با افتخار به آغوش کلاس بازمی گردد! تازه گزارش کار هم می دهد.تمام نمی شود که. هرجا بروم بساط برایم هست. به اندازه کافی!
پانوشت۱. یک نفر بگوید آیا کسی ما را مجبور کرده در این وضعیت اسفبار من و در حالیکه هنوز تاریخ امتحانات خود را به طور دقیق نمی دانم برویم سفر؟ پدر با لبخند:خدایی کی پایه ست دوباره بریم یزد؟ نیاز به شرح ندارد که احیانا؟
پانوشت۲.کجای دنیا که بروم می شود زندگی کرد؟حرفهای چرند نیست؟ حسادت نیست؟ خاله زنک بازی نیست؟ آدم ها به هم محبت دروغی نمی کنند؟الکی قربان آدم نمی روند،لبخند زوری نمی زنند؟ کجا که بروم با خیال راحت می شود سرم را فرو کنم درزندگی خودم و خیالم راحت باشد که کسی را کاری به کارم نیست؟ کجا که بروم آسمان آبی تر است؟ می شود با خیال راحت منتظر فردا نشست؟ شب ها ترسناک نیستند؟ جمعه ها ابدی نیستند؟ کجا بروم که از برگشتن نترسم؟ نکند هرجا که بروم آسمان همین رنگ باشد؟؟.....
پنجشنبه نهم خرداد 1387
همه با هم بر علیه انجمن اسلامی
۲.من چند روزی است که فهمیده ام انجمن اسلامی چه کارکردهای عظیمی دارد و خودش خبر ندارد! هیچ فکر نکنید این کارکردها برگزاری همایش و سخنرانی و از این نوع برنامه های کثیف مشارکتی است! خیر. انجمن اسلامی می تواند بین سرسخت ترین منتقدین نظام و متعلقاتش و بسیج اتحاد برقرار کند. آن هم به وسیله برگزاری اردو. من به تمام مسئولین نظام دوستانه توصیه می کنم من بعد، قبل از انتخابات ها و تظاهرات های مهم جهت حضور حد اکثری قشرهای مختلف مردم توسط انجمن اسلامی دانشکده ما اردو برگزار کنند. باور کنید جواب می دهد!
۳.دیگر هیچ کس وبلاگ نمی نویسد. یادش بخیر!یک روزهایی بود که سراغ خانه هرکس که می رفتی چندتا پست گذاشته بود. شاید اشتباه می کردم. اشتباهی فکر می کردم فضای مجازی واقعی تر است و آدم ها بیشتر حرف دارند برای گفتن. دیگر به لینک کسی سر نمی زنم. می دانم سراغ هرکدام که بروم همان است که خیلی قبل تر بود. کسی حوصله ندارد. اعصاب هم ایضا.شاید دنیای واقعی با تمام کثیفی هایش ،خاله زنک بازی هایش واقعی ترباشد. نمی دانم شاید من اساسا اشتباه می کردم..
پانوشت۱.من باب سفرنامه سمنان و کامنت های غرض ورزانه برخی از دوستان درباره پیژامه باید عرض کنم که از قدیم الایام گفته اند:اثبات شی نفی ماعدا نمی کند. گیرم پیژامه من طویله بوده باشد. یا اصلا هر چه. چه ربطی دارد. بالا بروی و پایین بیایی آن شلوار تو در بهترین حالت پیژامه بود. ضمنا مگر صالحی خودش زبان ندارد؟ تازه کارهای دیگرش غیر از فحش دادن خیلی بهتر و آبرومندانه تر نبودند. کار را به افشاگری نکشانید. با تشکر.
پانوشت۲. نیمه خالی تب کردن و از درد مردن ،آمپول و قرص است و از تفریحات سالم محروم شدن. نیمه پرش اما مادری است که تا صبح به خاطرت نمی خوابد.
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
۲.در فیلم بوتیک یک دیالوگ خیلی خوبی هست. اتی یعنی گلشیفته از رضا رویگری که نمی دانم اسمش در فیلم چیست می پرسد"چه نوع آدمی دوست داری؟ رویگری هم می گوید"آدمی که زن باشه!" حالا ربطش اینست که من دیشب رفته بودم پیش یک دکتر خیلی روشنفکر.دکتر رفتن من به خودی خود از آن اتفاقات است که قرنی یکبار می افتد. مرعشی خبر دارد!حالا دکتر را داشته باشید.
دکتر:معمولا با چه نوع دارویی زود خوب می شی؟
من: با دارویی که آمپول نباشه!
روشنفکری دکتر البته به سرعت روبه افول گذاشت."برات ۳تا پنی سیلین می نویسم."(در نهایت وقاحت).
پانوشت. نمی دانم دانشکده چه خبر است. دلم کلی تنگ شده. اما مادر با شیر و آب هندوانه و لیموشیرین و سوپ های بیمزه و قرص های بدمزه و سایر چیزهای ناخواستنی راه و بی راه می آید سراغم و اجازه خروج از تخت را صادر نمی کند. زیادی هم که حرف می زنم می گوید" یک روزببینم آرومت میگیره یا نه! " و یکسری حرف های دیگر! نه می گذارد آب سرد بخورم و نه هیچ چیز خوشمزه آدمیزادی دیگر.(حالا فکر کن روزی خبر شود که تمام دیروز را نوشابه و بستنی یخی و نسکافه و کیک شکلاتی خوردم!)خلاصه به اطلاع همگی دوستان و آشنایان می رسانم که صدای خش دار مرا از زندان آشوویتس می شنوید...
دوشنبه ششم خرداد 1387
دوشنبه ششم خرداد 1387
پیش نوشت.خب. من بابت این چیزهایی که اینجا می نویسم جایزه گرفتم. این را از آن جهت گفتم که اگر نمی گفتم خز بود.دست حامیانم درد نکند که یک تنه جلوی عوامل استکبار ایستادند.. آنها هم که جایزه نبردند به جای غصه خوردن می توانند بیشتر تلاش کنند. انشاءالله سال آینده. یک نکته جالب که اگر نگویم می میرم اینست که دبیر جشنواره وبلاگ نویسی کسی ست که دقیقا قرنی یکبار وبلاگش را آپدیت می کند.
1. یک چند روزی رفته بودیم سمنان. فقط سمنان سالم مانده بود که رفتیم ماموریت خزکردنش را به نحو احسن انجام دادیم. البته به گمانم کرمان هم از گزندمان دور مانده که هیچ نگرانش نیستم. با پشتکاری که از دوستان در این سفر دیدم می دانم که از پسش بر می آیند.
هیچ قصد ندارم بپردازم به کل سفر و یکسری از مسائل را باز کنم(انگار در مربا باشد مثلا)اما خب یک چیزهایی را برای ثبت در تاریخ باید گفت. قبل از هرچیز از همین جا به همه ی دوستانی که در این سفر نبودند عرض کنم که علاوه بر تفریحات سالم، صحنه های بدیع و جذاب بالا و علی الخصوص پایین آمدن من از کوه را برای همیشه از دست دادند.
حالا گیرم که نبودید، سعی کنید رجوع کنید به تخیل های داشته یا نداشته تان و صحنه ای را تصور کنید که من دارم از کوه با شیب 90 درجه با دست و پای لرزان پایین می آیم و یک پایم لب گور است(فکر کن گور لب داشته باشد بعدش فکر کن من پایم را بگذارم روی لب گور) و هیچ اعصاب درست ندارم بعد یک پدیده کشف نشده به نام امیرکافی از یک جای نامشخص که دیده نمی شود و فقط صدایش معلوم است(فکر کن صدا معلوم باشد) در فرای زمان و مکان به طور میانگین هر 3ثانیه فریاد می زند" رحمانی!!" آن هم نه به شیوه آدمیزادی! حالا تا اینجایش به کنار. از اینجایش نه به کنار که می فهمیدی هیچ کاری ندارد! فقط جهت دور هم بودن و البته نابود کردن چیزی به نام اعصاب بقیه این حرکت را انجام می دهد! فقط هم به کوه اکتفا نمی کرد! ساعت 2نیمه شب راه می افتاد در اردوگاه من را عین این اعدامی ها که نوبتشان رسیده صدا می زد.
2. فکر کن شب شده باشد،من در حال پایین آمدن از کوه باشم و یک عده آدم بی نوا بخواهند پای من را برسانند به زمین(انگار هواپیما باشم). حالا فکر کن آن بی نوا محمودی باشد و دستگیره کیف من را عین قلاده گرفته باشد آن هم با دست معلوم الحالش! خوب است در آخرین لحظات که هر لحظه مرگ را به چشمم می دیدم چه سفارشی به او بکنم؟ تقوا؟ کمک به فقیران؟ خانواده ام؟ خیر.
"محموتی قول بده اگه مردم وبلاگم رو هرروز آپ کنی!"
3.در اتوبوس دو کار را به نحو احسن انجام دادیم.
اعصاب بچه مثبت های اتوبوس را خورد کردیم.اعصاب راننده را نابود کردیم.
کل بچه های ردیف عقب به گمانم روی هم 1ساعت سر صندلی هایشان ننشستند. انگار صندلی ها میخ داشته باشد مثلا! من که آویزان میله پرده عقب بودم یک پا بر صندلی جلو و یک پایم بر پنجره عقب بودحالا اگر خواستید حضورا اجرا می کنم برایتان. اولاد هم که کشیک روی پله بود. مرعشی و صالحی هم به نوبت روی قسمت موتور می نشستند. یک امامزاده نبردند که برویم لااقل برای شفای عاجل خودمان دعا کنیم.
4. من یک وقت هایی اعصاب ندارم. بهرحال مشکلات زندگی بر آدم غلبه می کند دیگر! اما همین جا قول می دهم اگر هر روز صبح یک کدام از این صحنه ها را ببینم برای همیشه مشکلاتم را به باد فراموشی بسپارم!
الف.مریم محمودی در حالی که مانتو و پیژامه را به صورت توامان پوشیده و در حالیکه به سقف چشم دوخته "به لاله ی در خون خفته" می خواند.
ب.مرعشی وقتی ازخواب عمیق بلند می شود و ما را دعوا می کند بعد دوباره می خوابد.
ج. مینایی وقتی که در هوای کشنده و بدون کولر با بلوز آستین بلند و پتو می خوابد.
د.صالحی وقتی در خواب فحش می دهد و اعتقادات آدم را به سخره می گیرد.
ه. اولاد با چادر نماز در حال اجرای تئاتر خیابانی راس ساعت 3صبح.(خدایا ما که هستیم؟)
و. بعضی از دوستان وقتی در اتوبوس دچار الیناسیون از نوع حاد می شدند و من باب دختری که گویا خجالت لت لت می کشیده آواز سر می دادند.
حالا دیگر بقیه اش بماند. آبروداری می کنم.
5. روی دیوار یک کلانتری در سمنان نوشته بود: نیروی انتظامی باید حس امنیت را به بیننده منتقل کن. من نمی فهمم مگر نیروی انتظامی سریال است که بیننده داشته باشد؟
۶. قبل از سفر می دانستم که بزرگترین تفریحم در زندگی اینست که نگذارم مردم بخوابند. در سفر اما فهمیدم که علاوه بر من این تفریح جمع کثیری از دوستانم هم هست.حالا شکنجه از این بدتر سراغ دارید که ما را به همراه یک عده انسان مظلوم بی خبر از همه جا بریزند در یک اتاق. طفلک ها وقتی فهمیدند کاری از دستشان برنمی آید مثل آوارگان بیافرایی به نمازخانه پناه بردند. خدا من و رفقایم را بیخود سر راه هم قرار نداده.
پانوشت1. من می خواهم بدانم که برای اینکه مافیابازی را یاد بگیری دقیقا چه میزان از آی کیو مورد نیاز است؟ البته هیچ بازی جالبی نیست.اما نمی دانم چرا در هیجان انگیزترین قسمت هایش وقتی بچه ها به دفاع از خود می پرداختند من ترجیح می دادم بنشینم سر پله و بی توجه به این که مافیا هستم و همه دعواها بر سر من است، نان و پنیر و خیار بزنم! 3 دفعه تحت تعلیم قرار گرفته ام اما هیچ یاد نمی گیرمش. اصلا بهتر. خوب می کنم. خوب حالا یک نفر مرده. این همه آدم هر روز می میرند. اینقدر استدلال کردن ندارد که.
پانوشت2.خب یک مقدار طولانی شد. ولی خب! فضای مجازی اختصاصی خودم است. اختیارش را دارم! (انگار زنم باشد مثلا)
پانوشت3. داشتم فراموش می کردم از کویر بگویم. از آسمان دوخته شده به زمین. از بوته های خار. از ماه که آن قدر پایین بود که می خواستم آویزانش بشوم و بروم. بروم دور دور دور. و من باشم و زمین و خدا.
