تبليغاتX
a cup of me

جمعه سی و یکم خرداد 1387

تابستان قضیه اش جدی شده. یعنی آمده و برگشتنی هم در کار نیست. قبل ترها تابستان برایم بهشت بود. بو داشت. بوی ظهرهای نم کشیده و خواب های بی انتها. بوی مداد شمعی و مداد رنگی و کاغذ و مقوا. کارتون دیدن و بازی کردن. بوی روزهای تمام نشدنی. بوی گیلاس شسته و هندوانه های بدون هسته.نمی دانم چرادیگر صدای فریاد بچه هایی که قایم باشک و گانیه و لی لی بازی می کنند بلند نمی شود. بچه های یک وجب و نیمی هر کدام یک هدفون چپانده اند در گوششان و سرشان به کار خودشان گرم است. تابستان بدون "ماشین بوق بوقیه" و صف بچه هایی که یخمک ۲۵تومنی می خواستند به چه دردی می خورد؟ تازه دیگر بوی گیلاس ها و زردآلوهای شسته هم بلند نمی شود نمی دانم چرا. دیگر اصلا تابستان بو نمی دهد. یعنی می دهد اما بوی تنهایی. بوی نبودن. بوی کابوس رفتن های بی آمدن.گرما انگار دیوار خلق می کند. همیشه از دیوارها بیزار بودم.اگر دیوارها نبودند بیشتر دوست پیدا می کردم.تازه اگر دیواری نبود دیگر هیچ کس در زلزله نمی مرد.ز سقف هم بیزار بودم. سقف نمی گذاشت ماه را ببینم.تازه جلوی باران را هم می گرفت. بدون اجازه من! اتاق ایده آلم همیشه اتاق بی سقف و بی دیوار و بی پنجره بود. شاید باید در جنگل به دنیا می آمدم یا در بیابان.البته اگر دست خودم بود در آسمان و بالا یی کی از این ابرهای تپل که از شدت هیجان گیجم می کنند. بهر حال دلم می خواهد یک بار؛فقط یک بار دیگر آن قدر کوچک شوم که از فریاد زدن و ساک ساک کردن با بچه ها خجالت نکشم. بعد دوباره با دخترهای لوس محل لی لی کنم و ببازم بعد بروم با برادرم و سایر پسربچه های تخس فوتبال بازی کنم و باز شب شود و مادر ها از بالا فریاد بزنند که "فلانی بیا بالا بازی بسه، بابات اومده". و بچه ها یکی یکی دمشان را بگذارند روی کولشان و بروند خانه و دوباره فردایی و روز از نو. می دانم نمی شود. می دانم. خودم می دانم. دوباره ۷ ساله و ۸ ساله شدنم از همان رویاهاست که باید همراه همه رویاهای احمقانه ی دیگرم یا فراموششان کنم و یا با خودم ببرمشان دیار ابدی. اما اگر می شد فقط یکبار.....

پانوشت. این اواخر از یک یک دوست خوب که از قضا هم شاد است و هم خوشحال یک کتاب شعر* هدیه گرفته ام که از دستم نمی افتد. نمی خواهم اینجا را بکنم محفل شعر و ادب چرا که هرکس اهل شعر و شاعریست خودش راهش رابلد است. اما این یکی را گوش کنید:

دنیا به همین چند سطر رسیده است.

 به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است. به دنیا نیاید بهتر است.

اصلا...

 این این فیلم را به عقب برگردان. آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود که می دود در دشت های دور.

آن قدر که عصاها پیاده به جنگل بازگردند.

و پرندگان دوباره به زمین...

نه!به عقب تربرگرد. بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید و در آینه بنگرد

شاید...

تصمیم دیگری گرفت.

*گروس عبدالملکیان

 

نوشته شده توسط maryam در 5:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سی ام خرداد 1387

نمی دانید چه لذتی دارد در حالیکه یک لشکر آدم در نوبت نیستند که شما را از مسند کامپیوتربه زیر بکشند بنشینید و با فراغ بال وبلاگ بنویسید. بله. همان طور که حدس زده اید لپ تاپم به آغوش خودم بازگشته و اگر دست های پشت پرده بگذارد،از این لحظه فنجانم را در منزل مربوطه و کما فی السابق بی امان و بی مجال آسایش پر می کنم.

۱. بعضی آدم ها اساسا نگران نیستند. آرامشی دارند بس ستودنی. به طوری که کاملا محتمل است صبح روزی که یک زلزله ۸ ریشتری آمده آنها را ببینید که دنبال روزنامه شان می گردند یا دارند به نقش نهادهای مدنی در ساختار قدرت های تمامیت طلب فکر می کنند. روزی که از تعطیلات چند روزه خرداد برگشتم(همان طور که می بینید روز خیلی مهمی بوده چرا که در یک پست دیگر هم به آن پرداخته بودم) در حین چرخیدن در صحن علنی دانشکده دیدم یک عدد امیرکافی(بیشتر هم نه. همان طور که اسمش توضیح می دهد یک عددش برای پست گذاشتن من کافی است)  شادو خوشحال در حال حرکت است.هیچی ،راه افتادیم سمت ناهارخوری جهت خوردن ناهار(خب بهرحال در ناهار خوری ناهار می خورند). بعد من در حین خوردن ناهار پرسیدم:سپیده چه جوری می ری کرمان و میای؟ سپیده خیلی متین:با اتوبوس. این مکالمه می رفت که خیلی خوب و منطقی به پایان برسد،اما من طی یک اشتباه تاریخی بحث را ادامه دادم:ببین راه کرمان زیاد امن نیست این اواخر چند رقم گروگان گیری هم انجام شده.چرا با قطار نمی ری که هم امن تره هم راحت تر؟؟هرگز فکر نکنید سپیده نگران شد یا مثلا گفت: "باشه باشه.راست می گی. از این به بعد قول می دم با قطار برم!! "حالا من نمی گویم که نسبت به این بحث استراتژیک من چه توجهی صورت نگرفت! و امیرکافی چه طور به قرمه سبزی خوردنش ادامه داد (الان مثلا نگفتم) اما نیک می دانم اگر به طور مثال درمورد میزان املاح معدنی موجود در نمک غذا به گفتگو می نشستیم،قطعا استقبال بهتری از سوی وی صورت می گرفت.

۲.صبح روز بعد از آخرین امتحان راس ساعت۱۱.۳۰ در حالیکه داشتم فکر می کردم بیدار شوم یا به فرایندخوابیدن ادامه دهم،مادر آمد و شروع کرد به افاضات."لنگ ظهر وقت بیدار شدن است؟ چه کسی را سراغ داری که الان خواب باشد؟"(مادر خیلی در جریان شرکتی که من در آن فعالیت می کنم نیست. فکر کن درشرکت کذا فعالیت صورت بگیرد!بعد هم اگر دوست داشتید فکر کنید که کلا فعالیت صورت بگیرد!) و یکسری جملات متفاوت با محتواهای یکسان. من هم سریعا اعاده حیثیت کردم" بعد از این همه مدت بدون عذاب وجدان خوابیدم. کارم نه از نظر منطقی و نه از نظر شرعی هیچ اشکالی ندارد. لذا خوب کردم"

مادر:روزهایی که عذاب وجدان داشتی تا کی می خوابیدی؟

من:تا ۱۰ چطور؟

مادر:گفتم اگر دوست داشته باشی می توانی دیگر عذاب وجدان نگیری.

پانوشت۱. روی سس گوجه فرنگی دلپذیر نوشته که " زندگی بی نظیر با محصولات  دلپذیر." من خیلی مایلم بدانم که چه چیز باعث شده یک چنین جمله ای را با نهایت بی محتوایی بر روی محصولشان درج کنند؟آیا چیز به جز ازدیاد اعتماد به نفس؟ حالا صرف اینکه پذیر و نظیر در کنار هم خوش آهنگ هستند که دلیل نمی شود! حالا باز برعکسش محتمل تر است" زندگی دلپذیر با محصولات بی نظیر". هر چند نه. کلا وصله ناجوری است.

پانوشت۲. امیدوارم امتحانات سایر اهالی شرکت هم به مانند من به خوبی و خوشی به پایان برسد. یللی تللی تنهایی فایده ندارد.حالا برای بحث بر سر مفهوم خوبی و خوشی وقت بسیار است.

نوشته شده توسط maryam در 9:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

۱.همیشه فکر می کنم یک چیزی که تمام شود اوضاع می شود بر وفق مراد. فکر می کنم صرف تمام شدن خوب است. اما اشتباه می کنم. تمام سال کنکور(فکر کن یک سالی داشته باشیم تحت عنوان سال کنکور) به یک لحظه فکر می کردم. لحظه ای که از جلسه کنکور می آیم بیرون. به تمام گردش ها و کتاب هایی که خریده بودم و ذخیره شان کرده بودم. تمام مجله ها و روزنامه ها که جمع کرده بودم. خلاصه منتظر یک اتفاق بودم. اما راستش لحظه ای که از جلسه آمدم بیرون یکی از بی مزه ترین لحظات زندگیم بود. به طرفه العینی به پوچی رسیدم."حالا دیگر زندگی برای چه؟" اصلا دنیای بدون دفتر برنامه ریزی و جواب پس دادن به مشاور چه جای زندگیست؟ می خواهم نباشد. تمام راه را تا خانه پیاده آمدم و بستنی خوردم و به این مباحث استراتژیک اندیشیدم.(گاهی از این کارها می کنم. گاهی!) حالا غرض از تعریف کردن این خاطرات خز و خیل که مربوط به دوران طفولیت است،اینکه امروز که امتحاناتم تمام شد فکر می کردم پشت دیوارش خوشبختی نشسته. فکر می کردم این که در یک روز سه تا امتحان نداشته باشی به خودی خود برای خوشی کافیست.اما خب الان که فکر می کنم خیلی هم لحظات با مزه ای نیست. الان اگر داشتم قشر یا هر کوفت دیگری هم می خواندم خیلی فرقی نمی کرد(البته خدایی فرق می کرد!این آدم های بی ظرفیت را دیده اید؟)بهرحال الان در حالت فراغت از تحصیل به سر می برم.

۲.یک چیزهای دیگری هم می خواستم بنویسم اما الان در فضایی هستم که دوستان کارهای مهم تری با این کامپیوتر خز انجمن دارند. بهرحال یک وقت هایی آدم  باید از حق مسلمش بگذرد.

نوشته شده توسط maryam در 7:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

پست اضطراری

۱.خب الان که نشستم اینجا ۳واحد در حالت امکانی پاس شدن قرار دارد. فارسی را دادم رفت به امان خدا.حالا این که چطور خیلی مهم نیست می شود بعدا بیشتر راجع به آن صحبت کرد. من به جای اطاله ی کلام صرفا برایتان از میزان ارادت دانشجویان به اساتید دونمونه مثال اس ام اسی می آورم.

ساعت۹.۳۰- مریم سلام. من خواب موندم. نذارین این مرتیکه نمره کم کنه ها باشه؟

-یعنی اصلا نمی خوای بیای؟

-نه.(استاد گفته بودند که هر کس چند دقیقه هم دیر بیاید نمره کم می کند. خب می بینید که قضیه در بین دانشجویان چقدر جدی است).

در ایام فرجه ها-مریم،تحقیق فارسی رو تو کپی پیست می کنی یا من بکنم عزیزم؟

-من که نمی تونم.

-خیله خب یه چیزایی دارم نزدیک ۱۰ صفحه اینا، سرهم می کنیم بهش می دیم.کم نیست؟

-نه. زیادشم هست.

پانوشت. من غلط کردم. رسما و قانونا غلط کردم. چه می دانستم شبی که فردایش ۳تا امتحان دارم یک چنین شب وحشتناکی است؟

نوشته شده توسط maryam در 10:10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387

۱.بعد از تعطیلات ۴،۵روزه آخرخرداد با غبن و اندوه فراوان که حالا می روم دانشکده و می بینم هیچ کدام از بچه ها نیستند راهی دانشکده شدم. بهرحال آدم ها اشتباه می کنند.هنوز وارد نشده دیدم اهالی شرکت ردیف ایستاده اند جلوی در. یک به یک! بدون کم و کاست. انگار مثلا آمده باشند کارت بزنند.خب آخر یکی نیست بپرسد شما مگر خانه ندارید؟ زندگی ندارید؟ البته هروقت خودم به این سوال پاسخ دادم سایرین هم می توانند جواب بدهند. حالا این وسط یک عده واقعا درس می خوانند. یک عده هم اگر واقعا نمی خوانند لااقل دوست دارند که بخوانند. مابقی هم که یا گزارش عملکرد همکاران شرکت را در محیط مجازی شان پخش می کنند،یا چای می خورند و از خاطرات دزخشان شان در  عرصه های مختلف تعریف می کنند.  حالا این جماعت ناهمگون عصر به عصر بوی خوراکی که می رسد در یک حضور حداکثری و همیشه در صحنه مثل خرده های آهن که جذب آهنربا می شود جمع می شوند. فکر کنید در ایام فرجه ها که طبق قاعده فقط گربه ها و پرنده ها (حالا با اغماض نیروهای خدماتی) باید در دانشکده باشند درب تمام تشکل ها باز است و تمامی اعضا که در شرایط عادی پیدایشان نمی شود در تشکل مربوطه حاضر هستند. حالا جماعت ذکور بماند ،اما سایرین ،اگر امکانات بود قطعا سربازان خیلی خوبی می شدند.

پانوشت۱.در حین خواندن نظریه یکی از اعضای فعال شرکت پیشنهاد می دهد که "بچه ها بیاین قرار بذاریم امتحان نظریه رو خوب ندیم. اگه ببینه همه خوب ندادن نمره می ده بهمون" از هیئت رئیسه پاسخ می رسد که" نیاز به قرار گذاشتن نداره! کار خودتون رو بکنین."

پانوشت۲. یک نفر از دوستان عین این بچه ها که زنگ می زنند به برنامه عمو پورنگ و هی می خواهند از معلم شان تشکر کنند(حالا انگار که چه دسته گلی تربیت کرده) بند کرده که در وبلاگت از من تشکر کن! خب آخر مگر تو چه گلی به سر عالم بشری زده ای؟ کدام درد را از ملت دوا کرده ای؟  خداوندا آدم ها را به چه سطحی از عزت نفس می رسانی! حالا من قصد نام بردن از این دوستم را ندارم بهرحال می خواهد سال آینده در یکی دو تشکل این دانشکده حضور داشته باشد برای وجهه اش خوب نیست.

پانوشت۳. صالحی ، من از همین جا ازتو و زحماتت تشکر می کنم.

نوشته شده توسط maryam در 3:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

۱.دیروز نمی دانم چه طور بحث، از " خوشابه حالت ای روستایی" رسید به اینکه بچه بودیم می خواستیم چه کاره شویم! و من هم مجبور شدم باز رجوعی خاطره برانگیز داشته باشم به دوران افتخارامیز کودکی.آخرین رویای کودکی من قبل از اینکه بفهمم دنیا پر از واقعیت های کثیف و شاید هم تمیز است،این بود که فضانورد بشوم.و بروم ماه را فتح کنم. صبح به صبح بعد از رویاپردازی های شبانه راه می افتادم از پدر می پرسیدم: بابا!ایران به ماه نزدیک تره یا خارج؟؟ بعد شما قیافه پدر را تصور کنید که می خواست ذوق بچه اش را کور نکند اما در عین حال چه طور می توانست به یک چنین سوالی پاسخ بدهد؟ بعد می گفت که خارج اسم کشور نیست و شامل کشورهای بیشماری می تواند باشد. اما من اصرار داشتم که خارج کشور است اما پدر بلد نیست. تازه کلی هم خجالت می کشیدم که انقدر اطلاعات پدرکم است! "چرا یک چنین چیز واضحی را بلد نیستی؟خارج را همه بلدند!!!" بعد تر یاد گرفتم که خارج کشور نیست. اما باز دست از سر پدر برنداشتم."ایران به ماه نزدیک تر است یا آمریکا؟" پدر باز نهایت تلاشش را می کرد که لابد ذوق من را ناقصض نکند!! "پدرجان ماه در آسمان است. ایران و آمریکا ندارد" و البته لطف بزرگی می کرد و راجع به چرخش ماه و زمین و اینها چیزی نمی گفت. خلاصه... یک عمری دنبال ماه گشتم که بدانم به کجا نزدیک تر است.حالا دیگر حال این کارها را ندارم. هراز گاهی که گذر چشمم به آسمان می افتد، ماه نصفه را که می بینم، حدس می زنم که آن نصفه اش کجاست و وقتی کامل می شود به نشانه احترام برایش دستی تکان می دهم و می گویم من زنده تو هم زنده. بالاخره یک روز می فهمم به کدام آسمان نزدیک تری....

پانوشت۱. چند شب پیش خواب دیدم که با یک سفینه رفته ام ماه. بعد که من رفتم یک دوری بزنم سفینه پرواز کرد و به زمین برگشت. بعد من تنها ماندم روی ماه.تنهای تنها. در یک سکوت ابدی ترسناک که تمام نمی شد.

پانوشت۲. طوفان که می آید گزینش نمی کند. همه چیز را نابود می کند. همه چیزرا... 

نوشته شده توسط maryam در 12:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

من هیچ وقت آدم رقیبی نبودم. یعنی اساسا رقیب خوبی نبودم هیچ وقت برای کسی. همیشه به نفع رفاقت از میدان کناره گرفته ام. از همان موقع که بچه ها سر دوصدم و سه صدم تو سرو کله ی هم می زدند. تو سرو کله ی من هم البته. اما همیشه ازش بدم می آمده. راستش ترجیح می دهم تا ابد در نهایت بلاهت لبخند بزنم و به آدم ها با خشمشان که از دستاوردهای رقابت است بگویم من هیچ چیز نمی فهمم. چه قدر این به نفهمی زدن کار خوبی است. بعد همه دلشان را خوش می کنند که با یک نفهم طرفند.  بعد هرچه دلشان می خواهد می گویند. بگذار دلشان خوش باشد.چه مهم است اصلا. چه مهم است که نه رقیبی هیچ وقت و نه رقابت بلدی. مهم اینست که یک وقت هایی که نباید ،یک چیزهایی را که نباید می فهمی...

پانوشت. یک نفر هست که برایم کامنت می گذارد که شواهد و قرائن نشان می دهد از همکلاسی های دوران راهنمایی است. حالا من نمی دانم کنجکاوی من این بازی را تا کجا ادامه می دهد یا آن طرف چه قدر پایه است اما هر کسی هست سرجدش بگوید کیست. دلم خیلی برای روزگار راهنمایی بودگی و آویزان درخت های توت شدن و والیبال بازی کردن و قرارهای عجیب و غریب و شرارت های تمام نشدنی تنگ شده. خیلی خیلی خیلی.....

نوشته شده توسط maryam در 8:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387

۱.در هر کوی و برزنی که قدم می گذارم یک پارچه زده اند به چه بزرگی که ما ساکنین این محل از زحمات نیروی انتظامی برای برخورد با اراذل و اوباش و ارتقای امنیت اجتماعی قدردانی می کنیم. چیزهایی که من نمی فهمم البته یکی و دوتا نیستند اما آنچه در این میان بیش از همه رخ می نماید(هه. باز از این اصطلاحات به کار بردم) این است که ملت فهیم و قدردان ایران اگر غذایشان را هم آماده کنی ببری دم درخانه تحویل شان بدهی حاضر نیستند از این پلاکاردها بزنند و تشکر کنند.خب معلوم است قضیه از کجا آب می خورد. (فکر کن قضیه آب بخورد)خداوندا!انسان ها چه سرخوش هستند.قیافه ی آن یاروهایی را تصور کنید که رفته اند برای خودشان سفارش پلاکارد داده اند.بعد هم نصبش کرده اند! 

۲.اگر به عنوان پیش فرض بپذیریم که هرچیزی یک فلسفه ی وجودی دارد گربه و پشه اساسا نباید خلق می شدند. بچه که بودم می گفتند گربه را خلق کرده اند که موش ها را بخورد. خب پس طبق معادلات من موش هاهم نباید خلق می شدند. یعنی ممکن است که خدا هم مرتکب اشتباه تاکتیکی شده باشد؟ مادربزرگ معمولادر پاسخ به این سوالات شبهه برانگیز می گوید"استغفرالله". 

۳.برادرم در حین رد شدن از جلوی تلویزیون که در حال پخش بازی ایتالیا و هلند است:کیه؟ ایتالیاست؟ اه. یادم رفته بود تو از بچگیت طرفدار تیم های لوس بودی. این ازبچگی ناظر به یکسری وقایع تاریخی است که کار من را در شش سالگی و زمانی که برزیل و ایتالیا به فینال رسیده بودند به شرط بندی کشاند.فکر کن کلا از سه وجب و نصفی قد برخوردار نبوده ام. بعد سر قهرمانی ایتالیا شرط بسته ام! هیچی دیگر راه افتادم با پول هایی که با خون جگر از هفتگی های اندکم جمع می کردم برای برادرم تخم مرغ شانسی خریدم.همه اش را هم نشست یکجا جلوی من خورد. خب . همان طور که می بینید من کودکی خیلی سختی را پشت سر گذاشتم.

پانوشت۱. جام ملت های اروپا هم خز شد. یک چنین ایتالیای دست و پا بسته و بی خاصیتی می خواهم صدسال سیاه نباشد. حالا استقلال را بگویی یک چیزی. ایتالیا چرا با آبروی من این چنین بازی می کند؟

نوشته شده توسط maryam در 6:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

فکر کن بمیری....

رفتی دیگر.برو. اجازه که نخواستی. قسمت هم نشد ببینمت بگویم عاشقانه ی آرامت را ۱۳ بار خواندم. هلیا را کمتر۷،۸ بار به گمانم. هربار به شیوه شما هفته ام را از یک روز شروع کردم. یکبار سه شنبه. یک بار جمعه.دیگران را گیج می کردم. خودم را بیشتر البته. کتاب مقدسم شده بود. خوابم که نمی برد می خوانم برای خودم"بخواب هلیا دیر است..." و همیشه تو می آمدی در ذهنم با آن سبیل که هیچ به زبانت،زبان شیرینت نمی آمد. مهربانت می کرد اما.. . با تو شبها تا ساوالان را تنها تنها گز کردم.  گیلان و جنگل هایش را نوردیدم. خودت هم نمی دانی در حق من چه کردی. نه تو می دانی و نه عسل و نه هیچ کدام از بچه هایتان که دوست داشتم هیچ وقت بزرگ نشوند. رد پای تو از پیشانی نوجوانی ام پاک نمی شود گیله مرد. تو. ولش کن اصلا.خودت هم خبر نداری که این طور بی خبر گذاشتی و رفتی...

پانوشت۱.بدتر از مرگ نادر ابراهیمی چه اتفاقی ممکن است بیفتد. هیچ. هیچ.

پانوشت۲.با همه تان هستم.عاشقانه آرام را بخوانید. هلیا را هم.

نوشته شده توسط maryam در 2:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

۱.یک عده انسان شریف در همسایگی ما زندگی می کنند که در خانه شان سگ نگه می دارند. خب تا اینجایش هرچند به ما مربوط است اما ما فرض می گیریم که به ما ربطی ندارد. ربط از آنجا شروع به داشتن می کند که یک روز صبح تعطیل دو تن از این سگ ها به همراه صاحبانشان راهی پیاده روی می شوند. بعد که به هم می خورند،(خودم فکر کنش را بلدم کسی تذکر ندهد،محض طولانی نشدن کلام فاکتور گرفتم) آنچنان سرو صدایی تولید می کنند که نظیرش در تاریخ دیده نشده. حالا بماند که سروصدا دیده می شود یا نه اما بهر حال جمع کثیری از همشهرکی های همیشه در صحنه را پشت پنجره کشاند. نقطه عطف ماجرا اینجاست که صاحبان سگ ها به هم رسیدند و دست هم را به گرمی فشردند و از هم عذر خواهی کردند. کارشان مودبانه این جمله بود احتمالا خطاب به مردم:سگ های ما ساعت ۷صبح بیدارتان کردند؟ به جهنم؛اصلا خوب کردند.باز هم می کنند.

۲.هیچ چیز در ایام امتحانات به اندازه کتاب تکراری خواندن نمی چسبد. فیلم تکراری هم بد نیست. کتاب جدید خواندن هم سیستم دارد.اصلا مهم نیست که من در وضعیت عادی عمرا سراغ پسامدرنیسم در بوته نقد نمی روم. مهم اینست که الان ایام امتحانات است و هر کاری به غیر از درس خواندن در اولویت است. یا مثلا چه اهمیتی دارد که" عطر سنبل عطرکاج" را ۹ بار خوانده ام، باز می گذارمش درون آرون و هرو هر می خندم. فکر کن کسی بیاید رد شود و بپرسد :ببخشید این کتاب خنده دار شما اسمش چیست؟ من هم آرون را نشانش بدهم. آخر کجای آرون می تواند خنده داشته باشد؟ ابهامات فلسفه مارکسیستی؟ یا نظریه طبقاتی؟

پانوشت۱. مادر که از خوابیدن های خارج از عرف زمان های امتحانی من به ستوه آمده می آید و می رود و سعی می کند وجدان همیشه در خواب من را بیدار کند. (مثلا ظهرها ناهاررا که می خورم دیگر در مرحله عمیق احتمالا سومین دوره خوابم هستم.) مادر طوری که انگار با یک پدیده معمولی در ارتباط است می گوید فکر کن الان دانشگاه بودی،باید می رفتی سرکلاس. چه کار می کردی؟ من هم خیلی با اعتماد به نفس برایش توضیح می دهم:فکر کن ندارد! از کلاس می آیم بیرون و می خوابم؛ می سپرم سر حضور غیاب بیدارم کنند باز برمی گردم سر کلاس. مادر که آخرین تیرش هم به خطا رفته صحنه را ترک می کند.

پانوشت۲.از غرغر کردن به صدای خزو خیل کسی که شبانه روز زیر لب آواز می خواند تنها زمانی پشیمان می شوید که شبها وقتی همه چراغ ها خاموش شده و دنیا را سکوت گرفته و آدم از ترس خوابش نمی برد دیگراز اتاق بغلی کسی نخواند... 

نوشته شده توسط maryam در 11:28 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387

۱.هیچ وقت فراموش نکنید غیر از نیت خیر و  ماشین کارواش رفته و چمدان های دم در که عاشقشان هستم و یک لیست بلند بالا شامل شلوار طوسی نو و کاپشن احمدی نژادی و ادوکلن و ریش تراش پدر که هیچ وقت جا برایش نیست و لباس های چروک و اتو و مسواک برقی و لیوان و تی بگ و قهوه و میوه سایر اجناس تمام نشدنی،چیزهای دیگری هم لازم است که چند ساعت قبل از حرکت سفرتان لغو نشود. از کلمه لغو متنفرم. پر از بار منفی است. انگار با مشت می کوبد توی سرم.

۲.بیمارستان دولتی محض اطلاعتان جایی است که سقف دارد. دیوار هم دارد خدار را شکر.کلی چیزهای دیگر هم دارد. دکترهای عصبانی که خودشان نیاز به بازپروری دارند و تا کسی نزدیکشان می شود آژیر می کشند و مدام توی سرت می زنند که " همینه که هست. نمی خوای برو ." و آدم ها که مدام رژه می روند جلوی چشمم. چشمم را نابود می کنند اصلا. آن بچه ای که پدرش پایش را شکسته بود و مادرش در گوشش می گفت:بگو تو فوتبال شکسته.خب؟ زنی که پرده گوشش پاره شده بود و در پرونده نوشته بود شوهرش زده. پسری که تا رساندنش به بیمارستان مرد. از شدت خونریزی سر. در دعوای خیابانی نیمه شب قبل. زن های نگران و چشم های اشکی. کارگر افغانی که از بالای داربست افتاده بود و گردنش شکسته بود. پرسیدم کاربهت می دن دوباره؟نگاه کرد. گیج خوردم تمام مدت. پدر معتقد است یکبار آمدن این جور جاها برای تمام عمر بس است. فکر نکنم بس باشد. باید هر از گاهی که فکر می کنی از بیچارگی در دنیا لنگه نداری یک سری بزنی. تا ببینی زندگی تا کجاها جریان دارد. جریان دارد.....

۳.من را که می بینید با این خفت و خواری هفته ای یکبار پست می گذارم مجبورم. امکانات ندارم. اصلا این لپ تاپ چیز خوبی نیست. قابلیت حمل و نقل دارد،دست خانواده را باز می گذارد برای ایجاد محدودیت. راه می افتم هر از گاهی آواره این کافی نت و خانه آن آشنا. دیگر هم  اصرار نمی کنم. اصلا حوصله هیچ رقم اصرار و انکار و توضیح دادن را ندارم.به پدر می گویم حالا با لپ تاپ چه می کنی در شرکت؟ پدر به شیوه دکتر کچوییان پاسخ می دهند:من باید به شما توضیح بدم؟

پانوشت۱.می خواهم از همین تریبون پیشنهادکنم که از تاریخ۸ تا ۱۵خرداد را هفته کنسل شدن اردوهای دانشگاهی و لغو سفرهای خانوادگی اعلام کنند.

پانوشت۲.با این سرعتی که من پیش می روم،(انگار کامیون باشم مثلا)، یعنی روزی ۱۰ صفحه نظریه فکر کنم آرون را با خودم به گور ببرم.

نوشته شده توسط maryam در 12:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

می رویم تنهایی....

دارد تمام می شود. سال را می گویم دیگر. باز دوباره کابوس تمام شدن آمده. باز همان ترس تمام شدن و شروع نشدن. همیشه ای کیو سان دروغ می گفت که:برمی گردم. هیچ وقت برنمی گشت. همیشه می نشستم منتظر اما تمام می شد. باز آدم ها سایه می شوند. بخار می شوند. دود می شوند. می پرند. فکر کن آدم بپرد. صحنه خالی می شود. بازیگرها به نشانه اعتراض صحنه را ترک می کنند. من می مانم. من تنها. تنهای تنها. با تمام خوشبختی هایم.با خوشبختی های تمام نشدنی ام لابد. من می مانم و هرروز که باید ثانیه ثانیه اش را بشمارم. و گرمایی که نمی شود شمردش. تمامم می کند؛ و آهنگ های تکراری و خاطرات و خاطرات و اشک. ببار ای بارون ببار. هرچه گوش می کنمش نمی بارد. هرچه زمزمه می کنمش نمی بارد.لج کرده احتمالا. از خرشیطان پایین نمی آید. فکر کن شیطان خر داشته باشد. اصلا فکر نکن. همه تان مجازید یک مدتی فکر نکنید. اگر فکر کنید یادتان می افتد که این دنیا دزد دارد. یادتان می افتد این دنیا آدم بدخواه هم دارد. یادتان می افتد در این دنیا آدم ها با هم دعوا هم دارند. از هم متنفر هم هستند. از هم بیزار  هم هستند. پس فکر کردن تعطیل اصلا. همه می رویم تعطیلات. می رویم تنهایی. می رویم در کنج اتاق های تاریک تاریک و سکوت. و سکوت. و سکوت. شاید اما برگردیم. اگر خیلی راست باشیم. نه مثل ای کیوسان. 

پانوشت. محض رضای خدا و من وقت خواندن این پست به تماشای آبهای سپید گوش کنید. این آهنگ را برای من ساخته اند. مخصوصا آن وقت ها که باید گریه کنم اما نمی شود. خودش به جایم گریه می کند.

پانوشت۲. دلم برای آن دختر پشت کوهی خیلی تنگ شده . شاید هم برای پشت کوه... 

 

نوشته شده توسط maryam در 6:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم خرداد 1387

یک جای ناکجا

۱.یک آدم ضدفرهنگی ای شده ام که خودم هم نمی دانم چه رسد به شما!نه کتاب می خوانم و نه شعر .فیلم هم نمی بینم. روزنامه جات را هم که مدتهاست تعطیل کرده ام. تلویزیون هم که به ای نحوکان قدغن. موسیقی هم فقط تکراری هایش!هیچ رقمه حوصله ورودی جدید ندارم.چندین کتاب جذاب را که همیشه در حسرت خواندنشان بودم زده ام ناکار کرده ام اما اصلا نمی توانم تمامشان کنم. خلاصه! فرهنگ خونم سخت پایین کشیده. نمی دانم چه کنم. حالا این وسط امتحانات را بگو. یک آدمی با ویژگی های من می تواند بنشیند به آرون و ریتزر خواندن؟

۲.در هریک از کلاس هایی که من در آنها حضور به هم می رسانم!(این هم از آن جمله هاست) یک نفر هست که موقعیت جغرافیایی اش را به گونه ای تنظیم کرده که بر روی دستگاه عصبی من واقع شود. آن از کلاس روش که طرف انگار مشق می نویسد هر یک کلمه که دکتر غفاری می گوید می نویسد و لحاظ می کند:استاد یواشتر بگین ما جا موندیم!! انگار پاسخ خود را بیازمایید علوم اول راهنمایی را می نویسد؛حالا بماند که الان وضعش در زمینه جزوه از همگی ما بهتر است. آن از کلاس نظریه که اساسا تراژدی است.حالا من نام نمی برم. شهرت جهانی دارد. آن هم از کلاس فارسی که خود استاد کلا بر روی اعصاب من تظاهرات می کند.حالا  کلاس زبان را داشته باشید که با چه موجوداتی دم خور هستم. طرف در آنتراکت بدو بدو می رود سرکوچه از ملت شماره می گیرد بعد با افتخار به آغوش کلاس بازمی گردد! تازه گزارش کار هم می دهد.تمام نمی شود که. هرجا بروم بساط برایم هست. به اندازه کافی!

پانوشت۱. یک نفر بگوید آیا کسی ما را مجبور کرده در این وضعیت اسفبار من و در حالیکه هنوز تاریخ امتحانات خود را به طور دقیق نمی دانم برویم سفر؟ پدر با لبخند:خدایی کی پایه ست دوباره بریم یزد؟ نیاز به شرح ندارد که احیانا؟

پانوشت۲.کجای دنیا که بروم می شود زندگی کرد؟حرفهای چرند نیست؟ حسادت نیست؟ خاله زنک بازی نیست؟ آدم ها به هم محبت دروغی نمی کنند؟الکی قربان آدم نمی روند،لبخند زوری نمی زنند؟  کجا که بروم با خیال راحت می شود سرم را فرو کنم درزندگی خودم و خیالم راحت باشد که کسی را کاری به کارم نیست؟ کجا که بروم آسمان آبی تر است؟ می شود با خیال راحت منتظر فردا نشست؟ شب ها ترسناک نیستند؟ جمعه ها ابدی نیستند؟ کجا بروم که از برگشتن نترسم؟ نکند هرجا که بروم آسمان همین رنگ باشد؟؟..... 

نوشته شده توسط maryam در 8:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم خرداد 1387

همه با هم بر علیه انجمن اسلامی

۱.خانه نشینی ام به جز درد و آه و ناله یکسری فوایدی هم داشت. (حالا یکی نداند فکر می کند یک ماه است خانه نشین شده ام! )یکی خواندن روزنامه های باطله بود که حقیقتا فیض عظیمی بود. به همتان توصیه می کنم. آن هم روزنامه ی ایران و همشهری. بزرگترین سرگرمی اش هم تیتر یک هایی بود که از جملات قصار احمدی نژاد تهیه کرده بودند.(انگار نان باشد مثلا)" خودم شخصا وارد مسکن می شوم" حالافکرکن های بیشمار جمله فوق به کنار. احمدی نژاد تا بحال کجا بوده؟ لابد خارج از مسکن! حالا این که در خارج از مسکن کجا بوده دیگر جزء مقولاتی است که به من و امثال من ربطی ندارد. یک جای دیگر یک آقای معلوم الحالی در افتتاح بسیج اساتید دانشکده خبر فرموده بودند"دوم خرداد یک مقوله تحمیلی است که از مستقیم از غرب آمده و با مردم ما بیگانه است"حوصله توضیح دادن جمله به این واضحی را ندارم. تازه باز هم بود. بقیه اش را به خودتان وامی گذارم.

۲.من چند روزی است که فهمیده ام انجمن اسلامی چه کارکردهای عظیمی دارد و خودش خبر ندارد! هیچ فکر نکنید این کارکردها برگزاری همایش و سخنرانی و از این نوع برنامه های کثیف مشارکتی است! خیر. انجمن اسلامی می تواند بین سرسخت ترین منتقدین نظام و متعلقاتش و بسیج اتحاد برقرار کند. آن هم به وسیله برگزاری اردو. من به تمام مسئولین نظام دوستانه توصیه می کنم من بعد، قبل از انتخابات ها و تظاهرات های مهم جهت حضور حد اکثری قشرهای مختلف مردم توسط انجمن اسلامی دانشکده ما اردو برگزار کنند. باور کنید جواب می دهد!

۳.دیگر هیچ کس وبلاگ نمی نویسد. یادش بخیر!یک روزهایی بود که سراغ خانه هرکس که می رفتی چندتا پست گذاشته بود. شاید اشتباه می کردم. اشتباهی فکر می کردم فضای مجازی واقعی تر است و آدم ها بیشتر حرف دارند برای گفتن. دیگر به لینک کسی سر نمی زنم. می دانم سراغ هرکدام که بروم همان است که خیلی قبل تر بود. کسی حوصله ندارد. اعصاب هم ایضا.شاید دنیای واقعی با تمام کثیفی هایش ،خاله زنک بازی هایش واقعی ترباشد. نمی دانم شاید من اساسا اشتباه می کردم..

پانوشت۱.من باب سفرنامه سمنان و کامنت های غرض ورزانه برخی از دوستان درباره پیژامه باید عرض کنم که از قدیم الایام گفته اند:اثبات شی نفی ماعدا نمی کند. گیرم پیژامه من طویله بوده باشد. یا اصلا هر چه. چه ربطی دارد. بالا بروی و پایین بیایی آن شلوار تو در بهترین حالت پیژامه بود. ضمنا مگر صالحی خودش زبان ندارد؟ تازه کارهای دیگرش غیر از فحش دادن خیلی بهتر و آبرومندانه تر نبودند. کار را به افشاگری نکشانید. با تشکر.

پانوشت۲. نیمه خالی تب کردن و از درد مردن ،آمپول و قرص است و از تفریحات سالم محروم شدن. نیمه پرش اما مادری است که تا صبح به خاطرت نمی خوابد.

نوشته شده توسط maryam در 12:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم خرداد 1387

۱.افتاده ام در بستر مرگ. آن هم با تب ۴۰درجه. می گویم لپ تاپ بیاورید! می خواهم وصیت کنم. البته چیزی برای وصیت ندارم حقیقتا.فقط فکر می کنم دیگر وقت رفتن باشد. از شدت بیماری که نمی توانم راه بروم. لپ تاپم ویروسی شده. دوربینم خراب شده. انتخابات هم که برگزار شد. اردوی کرمان هم که لغو شد. سال هم که دارد تمام می شود. بهر حال من هرآینه آماده رفتنم. گفتم که هم خدا در جریان باشد و هم شما.

۲.در فیلم بوتیک یک دیالوگ خیلی خوبی هست. اتی یعنی گلشیفته از رضا رویگری که نمی دانم اسمش در فیلم چیست می پرسد"چه نوع آدمی دوست داری؟ رویگری هم می گوید"آدمی که زن باشه!" حالا ربطش اینست که من دیشب رفته بودم پیش یک دکتر خیلی روشنفکر.دکتر رفتن من به خودی خود از آن اتفاقات است که قرنی یکبار می افتد. مرعشی خبر دارد!حالا دکتر را داشته باشید.

دکتر:معمولا با چه نوع دارویی زود خوب می شی؟

من: با دارویی که آمپول نباشه!

 روشنفکری دکتر البته به سرعت روبه افول گذاشت."برات ۳تا پنی سیلین می نویسم."(در نهایت وقاحت).

پانوشت. نمی دانم دانشکده چه خبر است. دلم کلی تنگ شده. اما مادر با شیر و آب هندوانه و لیموشیرین و سوپ های بیمزه  و قرص های بدمزه و سایر چیزهای ناخواستنی راه و بی راه می آید سراغم و اجازه خروج از تخت را صادر نمی کند. زیادی هم که حرف می زنم می گوید" یک روزببینم آرومت میگیره یا نه! " و یکسری حرف های دیگر! نه می گذارد آب سرد بخورم و نه هیچ چیز خوشمزه آدمیزادی دیگر.(حالا فکر کن روزی خبر شود که تمام دیروز را نوشابه و بستنی یخی و نسکافه و کیک شکلاتی خوردم!)خلاصه به اطلاع همگی دوستان و آشنایان می رسانم که صدای خش دار مرا از زندان آشوویتس می شنوید...

نوشته شده توسط maryam در 7:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم خرداد 1387

۱.خواستم چندتا شوخی کنم دیدم هیچ فضای مساعدي براي شوخی کردن نیست. یک عده به کل اعصاب ندارند یک عده هم كه گویا عزم کرده اند بروند زیر قطار بخوابند. منتها این وسط ديدن ناراحتی بعضی آدم ها يك مقدار تحمل مي خواهد...

 

 

 

 

نوشته شده توسط maryam در 11:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم خرداد 1387

پیش نوشت.خب. من بابت این چیزهایی که اینجا می نویسم جایزه گرفتم. این را از آن جهت گفتم که اگر نمی گفتم خز بود.دست حامیانم درد نکند که یک تنه جلوی عوامل استکبار ایستادند.. آنها هم که جایزه نبردند به جای غصه خوردن می توانند بیشتر تلاش کنند. انشاءالله سال آینده.  یک نکته جالب که اگر نگویم می میرم اینست که دبیر جشنواره وبلاگ نویسی کسی ست که دقیقا قرنی یکبار وبلاگش را آپدیت می کند.

1. یک چند روزی رفته بودیم سمنان. فقط سمنان سالم مانده بود که رفتیم ماموریت خزکردنش را به نحو احسن انجام دادیم. البته به گمانم کرمان هم از گزندمان دور مانده که هیچ نگرانش نیستم. با پشتکاری که از دوستان در این سفر دیدم می دانم که از پسش بر می آیند.

 هیچ قصد ندارم  بپردازم به کل سفر و یکسری از مسائل را باز کنم(انگار در مربا باشد مثلا)اما خب یک چیزهایی را برای ثبت در تاریخ باید گفت. قبل از هرچیز از همین جا به همه ی دوستانی که در این سفر نبودند عرض کنم که علاوه بر تفریحات سالم، صحنه های بدیع و جذاب بالا و علی الخصوص پایین آمدن من از کوه را برای همیشه از دست دادند.

حالا گیرم که نبودید، سعی کنید رجوع کنید به تخیل های داشته یا نداشته تان و صحنه ای را تصور کنید که من دارم از کوه با شیب 90 درجه با دست و پای لرزان پایین می آیم و یک پایم لب گور است(فکر کن گور لب داشته باشد بعدش فکر کن من پایم را بگذارم روی لب گور) و هیچ اعصاب درست ندارم بعد یک پدیده کشف نشده به نام امیرکافی از یک جای نامشخص که دیده نمی شود و فقط صدایش معلوم است(فکر کن صدا معلوم باشد) در فرای زمان و مکان به طور میانگین هر 3ثانیه فریاد می زند" رحمانی!!" آن هم نه به شیوه آدمیزادی! حالا تا اینجایش به کنار. از اینجایش نه به کنار که می فهمیدی هیچ کاری ندارد! فقط جهت دور هم بودن و البته نابود کردن چیزی به نام اعصاب بقیه این حرکت را انجام می دهد! فقط هم به کوه اکتفا نمی کرد! ساعت 2نیمه شب راه می افتاد در اردوگاه من را عین این اعدامی ها که نوبتشان رسیده صدا می زد.

2. فکر کن شب شده باشد،من در حال پایین آمدن از کوه باشم و یک عده آدم بی نوا بخواهند پای من را برسانند به زمین(انگار هواپیما باشم). حالا فکر کن آن بی نوا محمودی باشد و دستگیره کیف من را عین قلاده گرفته باشد  آن هم با دست معلوم الحالش! خوب است در آخرین لحظات که هر لحظه مرگ را به چشمم می دیدم چه سفارشی به او بکنم؟ تقوا؟ کمک به فقیران؟ خانواده ام؟ خیر.

"محموتی قول بده اگه مردم وبلاگم رو هرروز آپ کنی!"

3.در اتوبوس دو کار را به نحو احسن انجام دادیم.

اعصاب بچه مثبت های اتوبوس را خورد کردیم.اعصاب راننده را نابود کردیم.

کل بچه های ردیف عقب به گمانم روی هم 1ساعت سر صندلی هایشان ننشستند. انگار صندلی ها میخ داشته باشد مثلا! من که آویزان میله پرده عقب بودم یک پا بر صندلی جلو و یک پایم بر پنجره عقب بودحالا اگر خواستید حضورا اجرا می کنم برایتان. اولاد هم که کشیک روی پله بود. مرعشی و صالحی هم به نوبت روی قسمت موتور می نشستند. یک امامزاده نبردند که برویم لااقل برای شفای عاجل خودمان دعا کنیم.

4. من یک وقت هایی اعصاب ندارم. بهرحال مشکلات زندگی بر آدم غلبه می کند دیگر! اما همین جا قول می دهم اگر هر روز صبح یک کدام از این صحنه ها را ببینم برای همیشه مشکلاتم را به باد فراموشی بسپارم!

الف.مریم محمودی در حالی که مانتو و پیژامه را به صورت توامان پوشیده و در حالیکه به سقف چشم دوخته "به لاله ی در خون خفته" می خواند.

ب.مرعشی وقتی ازخواب عمیق بلند می شود و ما را دعوا می کند بعد دوباره می خوابد.

ج. مینایی وقتی که در هوای کشنده و بدون کولر با بلوز آستین بلند و پتو می خوابد.

د.صالحی وقتی در خواب فحش می دهد و اعتقادات آدم را به سخره می گیرد.

ه. اولاد با چادر نماز در حال اجرای تئاتر خیابانی راس ساعت 3صبح.(خدایا ما که هستیم؟)

و. بعضی از دوستان وقتی در اتوبوس دچار الیناسیون از نوع حاد می شدند و من باب دختری که گویا خجالت لت لت می کشیده آواز سر می دادند.

حالا دیگر بقیه اش بماند. آبروداری می کنم.

5. روی دیوار یک کلانتری در سمنان نوشته بود: نیروی انتظامی باید حس امنیت را به بیننده منتقل کن.  من نمی فهمم مگر نیروی انتظامی سریال است که بیننده داشته باشد؟

۶. قبل از سفر می دانستم که بزرگترین تفریحم در زندگی اینست که نگذارم مردم بخوابند. در سفر اما فهمیدم که علاوه بر من این تفریح جمع کثیری از دوستانم هم هست.حالا شکنجه از این بدتر سراغ دارید که ما را به همراه یک عده انسان مظلوم بی خبر از همه جا بریزند در یک اتاق. طفلک ها وقتی فهمیدند کاری از دستشان برنمی آید مثل آوارگان بیافرایی به نمازخانه پناه بردند. خدا من و رفقایم را بیخود سر راه هم قرار نداده.

پانوشت1. من می خواهم بدانم که برای اینکه مافیابازی را یاد بگیری دقیقا چه میزان از آی کیو مورد نیاز است؟ البته هیچ بازی جالبی نیست.اما نمی دانم چرا در هیجان انگیزترین قسمت هایش وقتی بچه ها به دفاع از خود می پرداختند من ترجیح می دادم بنشینم سر پله و بی توجه به این که مافیا هستم و همه دعواها بر سر من است، نان و پنیر و خیار بزنم! 3 دفعه تحت تعلیم قرار گرفته ام اما هیچ یاد نمی گیرمش. اصلا بهتر. خوب می کنم. خوب حالا یک نفر مرده. این همه آدم هر روز می میرند. اینقدر استدلال کردن ندارد که.

پانوشت2.خب یک مقدار طولانی شد. ولی خب! فضای مجازی اختصاصی خودم است. اختیارش را دارم! (انگار زنم باشد مثلا)

پانوشت3. داشتم فراموش می کردم از کویر بگویم. از آسمان دوخته شده به زمین. از بوته های خار. از ماه که آن قدر پایین بود که می خواستم آویزانش بشوم و بروم. بروم دور دور دور.  و من باشم و زمین و خدا.

می خواستم هیچ کس صدایم نکند. هیچ کس نشناسدم.باید در کویرمی رفتم و گم می شدم. . در ابدیت و سکوتی که نه صدای موسیقی بشکندش و نه هیچ. باید می رفتم. باید در کویر محو می شدم...
نوشته شده توسط maryam در 0:45 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •