دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
پانوشت۱. یک وقت هایی که مجبورم زیاد فکر کنم(آنقدر که فکرم تمام شود!!) چرند گفتن خونم می زند بالا. بعد باید یک مقدار چرند پشت سر هم کنم تا خوب شود. الان دیگر خوب شد. تقصیر همانهاست که آدم را به فکر وا می دارند هی! آن هم من را. فکر کن کسی بتواند من را به فکر وادارد.
پانوشت۲. امشب فهمیدم چرا هرماه این قدر پول موبم* زیاد می شود. به خاطر اینکه همیشه روی سایلنت هستم و تا می روم یک دوری بزنم، هر وقت می آیم چیزی در حدود هوارتا میس کال دارم. رکورد ۳۹ تایش را با زهرا مینا شکسته ام. (خدایا! چه حرصی می دهم آدم ها را!)(خدایای بعدی اش هم اینست که چرا من باید رکوردم را با زهرا مینا بشکنم؟مگر من چه گناهی کرده ام؟) بعدش البته مجبور می شوم به همه زنگ بزنم. تازه فکر می کنم مخابرات هوایم را دارد که بالای ۴۰ تومن نمی زند. فکر کن مخابرات هوای آدم را داشته باشد. می خواهم نداشته باشد صدسال!
*موب،همانا مخفف موبایل است.
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
1. سر کلاس دکتربابایی نمی دانم چرا یاد دوران ابتدایی ام می افتم. یک خانم پرورشی داشتیم که می گفت اگر یک تار مویتان بیرون باشد با همان یک تار مو از آتش جهنم آویزانتان می کنند! انگار مثلا لباس باشیم! در چنان وضعیتی یک ایده ای به ذهن خلاق من خطور کرد(ایده خطور می کند؟). خب با یک تار مو حتما به سرعت به اعماق جهنم فرو می رفتم! باز اگر بیشتر بود یک مدت نامعلومی تا خداوند برای اسکان دائم مان تصمیم بگیرد، بین زمین و آسمان معلق می ماندم. هیچی رفتم و در نهایت صداقت این مسئله را با خانوم پرورشی در میان گذاشتم اما طبق معمول استقبال خوبی از ایده ام به عمل نیامد! دعوایم کرد. این اواخر دکتر بابایی یک بند می گویند اگر این کار رابکنید خدا می اندازدتان آتیش جهنم! و یکسری از این صحبت ها! انگار مثلا خدا با دکتر بابایی هماهنگ کرده باشند. راستی چرا انقدر در بچگی از آتیش جهنم برایمان می گفتند؟
2.یک دختر دبیرستانی این روزها در دانشکده ما می پلکد! خودم کشفش کردم. یک بار که برای توزیع پرسشنامه رفته بودم کتابخانه، دیدم دارد تست گسسته می زند. آن هم با گاج. دیگر سه شد که کنکوری است. خیلی هم می بینمش. می آید برای خودش بوفه چایی می زند! خیلی نگاه کردن ها و حیرت هایش برایم جالب است. انگار آمده باشد سرزمین عجایب. خوب است. یک روزهایی را لااقل یادم می آورد. یک روزهایی که بزرگترین آرزویم این بود اینجا باشم که الان ایستاده ام.
پانوشت1. من باب کتابخانه رفتنم باید بگویم معمولا، از این اتفاقات نمی افتد مگر در موارد خیلی ضروری مثل پخش پرسشنامه! پدر تعریف می کند بچه که بوده جمعه ها به پدرش می گفته که ببردش سینما! پدرش هم می گفته: نه! جمعه ها شلوغه. سینما می شه سربازخونه! اما خب روزهای دیگر هم پدر را سینما نمی برده! من هم موقع درس خواندن به سبک جد بزرگوارمی گویم " کتابخونه نمی تونم درس بخونم!" اما خب هیچ جای دیگری هم درس نمی خوانم!
پانوشت2. آقای همینجوری در حین پاسخ دادن به یک پرسشنامه خیلی مفصل ، می رسند به سوالی که مطرح کرده: مردان از زنان عاقل ترند. بعد فاز تفکر می گیرند و ضمن خیره شدن به دوردست ها و جایی فراتر از زمان ومکان، می گویند: هرچی فکر می کنم می بینم درست می گه! اما خب با ژست روشنفکری ام چه کنم؟؟
فکر کن تمام مشکل آدم با این مسئله این باشد که نداند با ژست روشنفکری ای که روی دستش مانده چه کند!
پانوشت3. شک ندارم علیقلی نفهمیده با ساختن موسیقی متن فیلم پناهنده چه خدمت بزرگی به من کرده. از همین جا همه ی شما را به شنیدن شبانه ی روی A کاست پناهنده دعوت می کنم. یک تجربه خیلی یونیکی است. البته همراه با نوشیدن ۵ لیوان آب انار یخ.
پانوشت4. این پرسپولیس خز قهرمان شد. روزی که پرسپولیس قهرمان شود حقیقتا روز مرگ ارزش هاست! پدر ملت را در آوردند.حالا باز ما از همان اول کشیدیم کنار! خون تماشاگران را در شیشه نکردیم!
امیرخان هم که به سلامتی به آغوش تیم بازگشته اند. اصلا استقلال از دوری قلعه نوعی home sick شده بود. حالا شما زنده و ما مرده! ببینید سال بعد چه آتش بازی ای راه بندازیم.
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
۲.عاشق این آدم ها هستم که راه رابند می آورند بعد که به نشانه اعتراض بوق می زنی کله شان را عین لاک پشت از ماشین بیرون می آورند و می گویند: اصلا نمی خوام برم! یک اعتماد به نفس خیلی آرمانی قابل ستایشی دارند.در اینگونه موارد پدر بوق دوم را می زند. من اما احتمالا یک لبخند به پهنای صورت می زنم که یعنی"شما راحت باش".
۳. در این شهر که راه می روم می ترسم. انگار زندگی در میان مردگان باشد. همه هدفون در گوششان دارند و نمی شنوند. عینک آفتابی دارند و چیزها را آن طور که هست نمی بینند. حرف هم نمی زنند، به یک ناکجاآبادی خیره شده اند. حس می کنم فقط از کنار هم می گذریم. با دیوار های فولادی بین مان. این را وقتی حس کردم که یک بار آمدم آدرس بپرسم ،از ۶ نفر ۴نفرشان دور اول اصلا نشنیدند چه گفتم دور دوم هدفون را درآوردند و دور سوم بالاخره زبان باز کردند. همه مان غرق شده ایم. در موزیک گوش کردن و افکار و تخیلات مان.هیچ روی این زمین زندگی نمی کنیم. و یک سکوت تلخ بی شرافتی که نمی دانم، شاید آرامش قبل از طوفان باشد.
پانوشت۱. هیچ فکر نکنید آدم مادی گرای هستم ها! نه! فقط ۵۵۰۰ تومن پول بی زبانم در ته حسابم مانده و دارد حیف می شود! می توان با آن براحتی یک دل سیر بستنی خورد. به قول پدر می توان با آن اشتغال ایجاد کرد. مادر هم می گویدفکر کن اصلا نیست. پس اندازش کن! فکر کن چشمم را به روی یک چنین سرمایه ی عظیمی ببندم! حالا نوع کاربردش خیلی مهم نیست. می شود سر فرصت برایش تصمیم گیری کرد. یک نفر بگوید چه طوری این سرمایه را از چنگ بانک بیرون بیاورم وقتی که:
۱. خودپرداز کمتر از ۵۰۰۰تومن نمی دهد.
۲.باید در حساب حداقل ۱۰۰۰تومن بماند.
۳. گرفتن این مبلغ از کارمند بانک به صورت حضوری ،خز و دون شان من است.
پانوشت۲. فکر کن کاری در عالم باشد که دون شان من باشد.
پانوشت۳. پست آخر و یکی مانده به آخرسمیه توحیدلو بسیار چسبید. گفتم که نگفته از دنیا نروم.
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
خب دیگر. فکر کنم رویای بیست سالگی دارد به واقعیت می پیوندد. (فکر کن رویا و واقعیت به هم بپیوندند. انگار مثلا عروس و داماد باشند). رویااز جهت عددش ها! رند است!وگرنه فکر نکنم خبر خیلی خاصی باشد. مادر دیروز در مانیفست خود در حین تبریک، بیست سال زندگی پربرکت ام را(انگار که نان باشد مثلا) "یک چشم بهم زدن" خواند و افزود که طی چشم بهم زدن بعدی 40 سالم می شود و عمرا نمی فهمم که چگونه گذشته این همه سال.
راستش دارم فکر می کنم به آن روزی که یک تیپیکال مامان 40ساله ایرانی می شوم. ازهمان ها که موهایشان را دمب اسبی می بندند و لباس های خز می پوشند و کفش های پاشنه بلند با روسری های پلنگی؛ و عطر بلو لیدی می زنند به خودشان و در دوره های زنانه شرکت می کنند. صبح تا شب هم خانه تمیز می کنند و یک چیزی سرخ می کنند و می روند تره بار خرید. یک بند هم دارند بچه هایشان را از هم سوا می کنند که با هم دعوا نکنند. که مثلا"عروسک خواهرتو بهش بده!" .
همه انگیزه شان برای زندگی هم این است که عصر به عصر به خانه برمی گردیم نگاه کنند وببینند فلان دکتر چه می گوید. تازه اگر وسطش بچه تحفه شان با دماغ آویزان نیاید که" بزن می خوام عمو پورنگ ببینم". شب هم که شوهرشان می آید لباس شان را عوض می کنند و به سفارش این روانشناس های تلویزیون لابد یک آرایشی می کنند.(روایت شده که برای جلوگیری از دوتاشدن تمبان مردها خوب است. جواب می دهد). بعد هم 4تا دیالوگ تکراری بین شان رد و بدل می شود که" چه خبر عزیزم؟" شوهرشان هم ضمن هورت کشیدن چایی جوری که انگار مثلا چه کار کرده جواب می دهد" هیچی! چندتا قراردادخیلی مهم امضا کردیم امروز"حالا عمرا مهم باشدها!
بعد هم شام را آماده می کند و آقا را با هزار سلام و صلوات دعوت می کند شام میل کنند. سر شام هم اگر سریال خوبی نداشته باشد محض خالی نبودن عریضه یکسری حرفهای لوس می زنند و احتمالا آقا از شام یک تعریفی می کند که مثلا"خانم به خدا دستپخت تو رو هیچ جای دنیا نداره" و از این دست صحبت ها.
بعد از شام هم راه می افتد به ظرف شستن. در هیبت پیشبند و دستکش لاستیکی. خیلی هم روشنفکر باشد حین کار از شوهرش می پرسد عزیزم چه خبر؟ دنیا دست کیه؟ شوهرش هم برایش یک تحلیل آبگوشتی می کند و از دست های پشت پرده ، پرده برداری می کند.( تیپ ایده آل تحلیل آبگوشتی یعنی" یازده سپتامبر کار خودشون بود" یا مثلا " رفسنجانی مهره انگلیس هاست" یا " بن لادن الان تو امریکا پیش بوش نشسته دارن با هم قهوه می خورن"یا چه می دانم از همین ها و همه دنیا را هم ساده می انگارند).
هیچی دیگر!همین قدر یکنواخت. خیلی هم تنوع به خرج بدهد می رود باشگاه با طیف وسیعی از زنهای چاق ورزش می کند. لابد چون شوهرش بهش یادآوری کرده: عزیزم! نمی خوای یه فکری به حال وزنت بکنی؟
در راه برگشت هم، همه با هم درباره جدیدترین متد فریز کردن نخودفرنگی بحث و تبادل نظر می کنند.
پانوشت1. این نوع 40 سالگی،محتوم است؟
پانوشت2. می خواهم تا ابد بیست ساله بمانم.
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
ما در جامعه ای زندگی می کنیم که بزرگترین مسئله ی آن نه آزادی بیان است و نه توسعه سیاسی و نه انرژی هسته ای.
ما در میان خط قرمزهایی زندگی می کنیم که نه ابتدا دارند و نه انتها. منعیات و نبایدهایی که هیچ مرزی ندارند. هیچ تعریفی ندارند.
هیچ کس نمی داند در نهایت اگر چه کار کند کار بدی نکرده! نمی داند دقیقا چطور باشد که کسی کاری به کارش نداشته باشد.
اگر چطور راه برویم بد است؟ اگر چطور بخندیم؟ چه بپوشیم؟ چه کاری دقیقا عفت عمومی را جریحه دار می کند؟ اصلا شاید عفت عمومی آنقدر دامنه اش وسیع باشد که صرف بودن بعضی ها جریحه دارش کند. آن وقت تکلیف چیست؟ خودمان هم از همین جنس شده ایم. دیگر به هرکسی با هر میزانی از شعور و شایستگی اجازه می دهیم که در شخصی ترین حوزه ها وارد شود. شک کرده ایم که شاید حق دارد و ما خبر نداریم. با این معیارها اساسا ما خطاکاریم مگر اینکه خلافش ثابت شود . همه مان مجاب شده ایم که در مقابل هر چرندی، هر حرف زوری که در هر کجا از خانه بگیر تا دانشگاه و این شهر و چه می دانم هرجای دیگر بهمان می زنند سکوت کنیم.اه. هیچ نمی خواستم امشب از این حرفها بزنم. اما یک فشاری هست، که هست. و نمی شود انکارش کرد. من فشار را حس می کنم. فشار زندگی در جامعه بی اخلاق را. که آدم ها نسبت به هم هیچ احساس مسئولیتی نمی کنند. براحتی هم را له می کنند. روی هم را قلم می گیرند. یک وقت هایی هم لاک. نمی دانم. این روزها از آدم ها می ترسم. از آنهایی که انگار لب هاشان را مهر کرده اند. مردمک چشم هاشان مرده، حرف هاشان تکراری شده. در روزمرگی های ابدی غرق شده اند اصلا مرده اند فکر کنم. ولش کن بابا.
پانوشت1.هه! فکر کن تا یک ساعت دیگر می شود بیست سال زندگی در این دنیا! عجب کاری کرده ام. خیلی کار سختی است ها. بیست سال زندگی کنی. یک روز و دو روزش کار هر کسی نیست چه رسد به بیست سال! نمی دانم چرا خیلی هیجان خاصی ندارم. فکر کنم حواسم نبود، تولد گرفتن هم دیگر خز شد. بهرحال جهت خالی نبودن عریضه تولدم مبارک!
پانوشت2. فکر کن تولد آدم مبارک باشد.
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
البته آن قدرها هم درویش مسلک نشده ام! دلمی یک چیزهایی می خواهد.یک چیز.... . یک چیزی که هیچ کس نمی تواند به من بدهد.
۲. یک نفر در پیاده رو به من تنه زد. یعنی منصفانه ترش اینست که به هم تنه زدیم! بعد من تریپ بی توجهی مدنی گافمن برداشتم و رفتم. یک ۵۰ متری که رفتم بعد دیدم یک نفر آمد خفتم را چسبید: تو نمی خوای یه عذرخواهی کنی؟؟؟ خدایا من به خاطر شکلات و ذرت مکزیکی و بستنی انار حاضر نیستم ۵۰ متر راه بروم! طرف این همه راه آمده بود از من معذرت خواهی بشنود. من هم مراعات خانم بودنش را کردم گفتم برو بابا و رفتم پی زندگیم. فکر کن من بروم پی زندگیم.
۳. دیگر دانشکده هم خز شد. امروز چندرقم برادر ناآشنا ایستاده بودند در لابی به تنی چند از خواهران متلک می گفتند! چرندیات! در این دانشکده همه جور اتفاقی فکر می کنم افتاده بود غیر از این یکی. کلی شوکه شدم. فکر می کنم مستقیم از سر چهارراه می آمدند.(خدای نکرده دانشکده است. فکر کن با این وضعیت از فردا بچه های محله گیشا و جلال راه می افتند در حیاط گل کوچیک می زنند. یا مثلا می آیند ماشین پارک می کنند، با عزت نفسی در حد تیم ملی برزیل!) از من که در این جور موارد کاری جز نگاه کردن برنمی آید.اما همراه خوبم از خجالتشان در آمد: عذر می خوام!دانشکده روانشناسی اون ور خیابونه!
پانوشت۱. اگر فرض کنیم در ناحیه فوقانی سر من چیزی باشد تحت عنوان مغز، گمان می کنم این روزها خوابیده باشد. خبرم ۴خط و نصفی سرمقاله نتوانستم بنویسم. با این حال فعلا تصمیم ندارم بیدارش کنم.(حالا بماند چه قدر خودم به خواب، یک خواب تمام نشدنی احتیاج دارم). یک نفسی بکشد بد نیست. فکر کن مغز نفس بکشد.البته همه ی اینها منوط به همان پیش فرض اولیه است.
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
۲. تقلب کردن ام در تحقیق صنعتی هیچ به مذاق مادر خوش نیامده. چپ و راست می رود و در عین این که زیر لب غر می زند می گوید که :یک عمر به بچه های مردم گفتیم این کارها رو نکنین حالا ببین از کجا خوردیم! من هم هر چه تقاضا می کنم به اعصاب خودش مسلط باشد هیچ افاقه نمی کند. بعد تازه پای پدر را هم به قضیه باز می کند. پدر البته در کمال روشنفکری معتقد است: ولش کن بابا! هیچی دیگر تحقیقم، تحقیق عزیزم که برای کپی کردن و برخی اصلاحاتش وقت و هزینه بسیار کرده بودم ،خورده به هجده تیر! پدر بعد از اینکه روشنفکری خونش پایین می کشد تهدید می کند اگر خودم دست به کار تحقیق نشوم چادر چاقچور می کند می آید دانشکده!! کلی فکر کن دارد این عبارت! فکر کن پدر چادر چاقچور کند! بعد راه بیفتد بیاید دانشکده و با صدیق هم حرف بزند لابد! خدایا! از آخرین باری که چنین فاجعه ای رخ داده لااقل ۵ سال می گذرد. (مادرم راه می افتاد بیاید مدرسه درسم را بپرسد. حالا درس بماند، انضباط پرسیدنش ماجرا داشت. در کل نمی دانم چرا ناظم ها هرگز نتوانستند با من روابط حسنه ای برقرار کنند. من کاری نمی کردم ها! خودشان این طوری بودند).
افاضات آخر پدر شنیدن دارد: فکر کن تو انجمن علمی باشی!!
پانوشت۱. یک کتاب داستان کوتاه از چخوف را که برمی دارم بخوانم ملاحظه می کنم که در صفحه اولش ۷تا اسم دارد که همه شان هم نقش کلیدی در داستان دارند و به هم ربط هم دارند. بعد هی برمی گردم دوباره صفحه اول را می خوانم که سیستم روابط بین شخصیت ها دستم بیاید. خلاصه ۴ صفحه خواندنش ۲۰ دقیقه طول کشید حالا این وسط نمی دانم واقعا من خنگم یا چخوف؟
پانوشت۲-۱فکر کن چخوف خنگ باشد.
پانوشت۲. هه! پرسپولیس مساوی کرد. در کل خوشمان آمد. حالا چه ربطی دارد که استقلال هم مساوی کرد؟ اصلا خوب کرد.تساوی استقلال تومنی سنار با تساوی پرسپولیس فرق می کند!
پانوشت ۳.امروز یک جور بد دلگیری نبود؟
جمعه بیستم اردیبهشت 1387
بعضی چیزها را هرچه قدر هم که تعریف کنی باز کم است. اصلا هر بار که بگویی تازه زوایای تاریکش روشن می شود.چند وقت پیش یکی از این اتفاقات برای من و یک جمعی افتاد.
هر یک از اعضای این جمع به تنهایی کافی هستند برای بهم ریختن شهر . فکر کنید ندا رفیعی باشد،مریم محمودی باشد،فاطمه صالحی باشد،آن وقت من ومرعشی هم باشیم. دیگر همه شرایط مهیاست برای بروز فاجعه.حالا شما صحنه را تصور کنید ؛بعد از مسابقه والیبال از تربیت بدنی بیرون آمدیم و داریم دلایل شکست مان را بررسی می کنیم که یک گروه فیلمبردار جلوی مان را گرفتندکه بیایید مصاحبه کنید. راجع به غیبت کردن!بعد ضمن اینکه من را سانسور کردند، در کمال وقاحت گفتند" این نباشه" و کیف و لباس های بچه ها را دادند نگه دارم. مریم محمودی را هم با جرح و تعدیل پذیرفتند اما متذکر شدند " یه جوری بشین شلوار جینت معلوم نشه"!!!(قیافه محمودی را تصور کنید که تلاش می کند شلوار جینش معلوم نباشد).بعد بچه ها را نشاندند روی چهار تا صندلی.
افاضات بچه ها راباید از نزدیک می دیدید. آخرش بود. خدا را شکر که من را سانسور کردند وگرنه عمرا نمی توانستم یک لحظه بند شوم. بدون شک یک افتضاحی به بار می آوردم.
حالا بماند آخرش چه شد و چطور یک دفعه کاسه کوزه شان را بهم ریختیم و پشیمان شان کردیم ودر حین فیلمبرداری بهشان یادآوری کردیم که شرافت آدم بیش از این می ارزد که به خاطر نان تن به هر کاری دهد. بچه ها دمشان گرم گفتند:
" چرا اجازه ندادین اون خانم(یعنی من) بیاد؟ چطور نزدیک انتخابات که میشه سراغ همه می رین؟
یا مثلا شلوار جین مگه چه اشکالی داره؟
آنها هم گفتند شما دانشجویید نمی فهمید. کله تان داغ است.
من که بیرون گود بودم البته فیض بیشتری بردم. یک عده از جوانان همیشه در صحنه بیکار آمده بودند فکر می کردند چون دوربین هست باید به دهان استکبارمشت بزنند،اما همین که دیدند چند تا خانم نشسته اند؛قدری تأمل کردند بعداز من پرسیدند" ببخشید خانم ها اینجا چی کار دارن؟"( البته این طوری فایده ندارد باید برایتان با لهجه اجرا کنم).بعد که من جواب ندادم خودشان نتیجه گیری کردند"ممد!خانما قصد ازدواج دارن"!!
طوری که انگار چند تا خانم که یکجا نشسته باشند کار دیگری نمی توانند داشته باشند جز قصد ازدواج!
آن هم صبح اول صبح ، وسط میدان انقلاب.
خلاصه. آخرسر هم مرعشی گرد و خاکی به پا کرد که بیا و ببین وهمه با هم یک بحث مفصل در باب آزادی بیان وسانسور در صدا و سیما روبه روی پیراشکی فروشی های جنب سینما بهمن وسط میدان انقلاب راه انداختیم. آخر سر کارگردان تلویزیونی شان با ظاهر صدا و سیمایی اورژینال گفت: کی میگه ما آزادی بیان داریم؟ هر کی میگه بیخود میگه!
من هم گفتم "همون کسی که سرشو میندازه پایین می ره دانشگاه کلمبیا !"(آن زمان احمدی نژاد تازه دسته گل کلمبیا را به آب داده بود و به آغوش وطن بازگشته بود).
دیدم طرف از ما پایه تر است.
"کی رو میگی؟ محمود کثیف؟اونو ولش کن حرف زیاد میزنه!!!!"
هیچی دیگر نابودشان کردیم.کلا بند و بساطشان را جمع کردن طفلک ها. حقشان بود. من را راه ندادند؛تحقیرم کردند،خداهم بر سرشان آورد.
خلاصه جای همه تان خالی. حماسه آفرینی بزرگی بود.
پانوشت: با عنایات ویژه خداوندی موبایلم به زندگی بازگشت.راستش داشتم دچار یک وضعیت فراصنعتی می شدم. موبایل نداشتم می خواستم بگویم هر کس کاری دارد برایم کامنت بگذارد. اما خب مثل اینکه قسمت نیست پایم را از وضعیت صنعتی فراتر بگذارم.
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
1.من نمی دانم که دقیقا انجمن اسلامی را چه کسی نفرین کرده که پای من و امثال من به تشکلی با این همه قدمت و اعتبار باز شده. اگر بازرگان و سایر رفقایش پیش بینی می کردند که روزی خواهد رسید که عده ای جوانک از خدا بی خبر می آیند وانجمن را می کنند استادیوم! و در آن به امر خطیر بدمینتون بازی کردن می پردازند آیا هرگز پا در چنین تشکلی می گذاشتند؟ من همینجا از قول خودم و سایر بدمینتون بازان غیور دانشکده از اخلاف و اسلاف انجمن اسلامی (حالا هر که می خواهد باشد) پوزش می طلبم.
ضمنا! از قول آن دسته از دوستان که به جای ایستادن و بازی کردن ، من باب هنرشان در تیراندازی صحبت می کردند و خطاهای بازی بقیه را می گرفتند،(حالا بماند که بازی کردن شان هم افسانه ای بود در نوع خودش!) از جامعه بدمینتون کشور عذرخواهی می کنم.
2.ماشین های جلال را ول کنی یک ائتلافی می زنند با هم که من را طوری زیر کنند که از جا بلند نشوم . خب من که تقصیری ندارم. از یکسری چیزها متنفرم. از بد روزگار دوتا از آنها به ماشین های جلال هم مربوط می شوند. یکی پل عابر ودیگری چراغ راهنما.(این جلال که این همه صمیمی درباره اش سخن می گویم بزرگراه است ها). درباره پله باید بگویم خب آخر با چه انگیزه ای آدم آن همه پله را برود بالا و بعد بیاید پایین؟ آن هم برای کار ساده ای مثل رد شدن از خیابان. هیچ آدم عاقلی این کار را نمی کند. تمام هیجانش به اینست که مثل اسب از وسط خیابان رد شوی. فوقش دوتا ماشین بوق می زنند که بگذار بزنند. چه می فهمند؟ اصلا بگذار آنقدر بوق بزنند تا بمیرند
(مادرم هرشب انگارکه تکلیف الهی اش را انجام می دهد می پرسد مریم از پل عابر رد می شی دیگه؟ من هم برای اینکه جای هیچ شبهه ای باقی نماند می گویم:نه پَ! فکر کن رد نشم!البته خودم هم هیچ خوش ندارم که این طوری برای خانواده خالی ببندم. ضمن اینکه فکر کن خالی را ببندند یک وقت فکر نکنید من یک دروغگوی کثیفم ها! نه.مجبورم کرده اند).
ضمناچراغ سبز هم مال آدم های سوسول و قانون مداراست و من نه آدم هستم نه سوسول و نه قانون مدار.
(خب راستش را بخواهید این یک امر مسبوق به سابقه است و در خانواده ما بسیار رایج بوده. پدر برگه های جریمه اش در اقصی نقاط جهان را به عنوان سند نگه داشته ،هنر بزرگترش اینست که سوار دوچرخه و چه می دانم درشکه هم که بوده خلاف راهنمایی رانندگی کرده.
الان هم حاضر است از تهران تا یزد! کمربند را بادست نگه دارد اما نبندد.به جایش بدفرم تسلیم قانون است. به پلیس ها لبخند می زند فکر می کند مثلا نمی فهمند.).
این راگفتم چون گویا رد شدنم از خیابان موجبات نگرانی تنی چند از رفقا را فراهم آورده بود.
پانوشت1. هوای شیراز گویا خیلی دلچسب است.
پانوشت2.موبایلم رسما از کار افتاده. دشمنان اسلام سیم کارتم را سوزانده اند.کار کار استکبار است. بهرحال...هر چند سرگرمی شیرین پیش بینی کردن اینکه چه کسی زنگ یا اس ام اس می زند را از دست داده ام اما فعلا این اتفاق را به فال نیک می گیرم.
پانوشت3. عق زدم. ده بار. شاید هم بیشتر. می دانید!این شهر را، پیاده روهای این شهررا،خیابان هایش راکثافت برداشته. آدم هایی که روحشان بیمار است. یک وقت هایی فکر می کنم باید کل شهر راقرنطینه کرد.آدم ها را فرستاد تبعید تنهایی. البته بعید می دانم درست شود. لعنت به من. نمی دانم چرا همیشه چیزهایی را می بینم که نه اعصابش را دارم و نه ظرفیتش را وبعدش عین احمق ها تا اطلاع ثانوی می روم در یک اغمای خودخواسته. حیف. چرا نمی شود یک چیزهایی راگفت؟
.
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
پانوشت۱. کاش می شد فردا پنجشنبه نباشد.
پانوشت۲. کاش می شد پس فردا جمعه نباشد.
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
1.بیایید همه با هم فکر کنیم یک روز بیایند نویسندگان برتر صبح را انتخاب کنند. بعد به 3نفر برتر خودرو جایزه بدهند و بگویند طرف باید خودش با شناسنامه بیاید و جایزه اش را تحویل بگیرد. حالا معما اینست که اگر 3 نویسنده برتر صبح نرگس صمیمی و محمد جلالی و مصطفی احمدی باشند دقیقا باید چه کرد؟
2.وارد قسمت محافظت شده انجمن که می شوم بعضی از دوستان نشسته اند پشت کامپیوتر. خب البته این اتفاق اصلا عجیب نیست. به طور معمول یک عده طبق وظیفه شرعی پشت کامپیوتر کشیک هستند. بعد تا می خواهم وارد شوم می گویند:نیا،نیا،نیا!دقیقا 3مرتبه (انگار ذکر باشد مثلا) و من را از خط مقدم به عقب می رانند. حالا اینجا چند گزینه مطرح می شود:
1.آیا دارند سایت fbiرا هک می کنند؟
2.آیا دارند حساب شخصی بیل گیتس را خالی می کنند؟
3.بانک می زنند؟
4.فیلم بد می بینند؟
خیر. ضمن رد کلیه گزینه های فوق باید خدمتتان عرض کنم حضرات ضمن خوردن چیپس مشغول داوری جشنواره وبلاگ نویسی بودند.
2.صبح های دانشکده هیچ نمی چسبد. (فکر کن صبح بچسبد). دانشکده صبح ها مملو از آدم هایی است که آمده اند بروند سر کلاس. خب دانشکده برای کلاس رفتن نیست که! مثلا من از آغاز ترم تا کنون 4جلسه دکتر صدیق را زیارت کرده ام. آخر ترم هم خبرم می گویم که صنعتی پاس کرده ام.(فکر کن آدم صنعتی را پاس کند).
البته هیچ پشیمان نیستم. فقط بعضی از خاطرات جذاب صدیق را از دست داده ام که خب اگر عمری باشد و ایشان واحد دیگری هم ارائه کنند جبران می شود.
به جایش عاشق عصرها هستم. آخرش است. مخصوصا راهروی طبقه اول را خیلی دوست می دارم. آدم های متفرقه کمتر می آیند و می روند.(محض اطلاع آدم های متفرقه آدم هایی هستند که از این راهروی دوست داشتنی و متعلقات آن صرفا جهت عبور و مرور استفاده می کنند).
همیشه هم صدا می آید. صدای آشنای آدم های آشنا و بحث های آشناتر. با آدم ها می شود حرف زد کلی.
نمی دانم اگر امسال تمام شود، سال بعد، دوسال بعد... . و یک روز بیایم و ببینم که راهرو هست، اتاقها هستند، صدا هم هست اما صدای آشنای آدم های آشناتر نیست. اگر بیایم و ببینم هیچ کس نیست.... .
پانوشت1. دیشب بعد از مدتها 90 حسابی دیدم. آخر دو نوع 90 داریم 90 حسابی و 90 ناحسابی.(اه چند بار گفتم 90؟) نود تنهایی در تاریکی مطلق و خواب همگانی آدم هایی که هیچ ارتباط عاطفی ای با فوتبال و متعلقات آن برقرار نمی کنند.همراه با سوسیس و سس خردل زیاد و شش لیوان نوشابه مشکی. جای هیچ کس هم خالی نبود. آدم ها وسط نود(فکر کن نود وسط داشته باشد) حرف می زنند و حواسم را پرت می کنند. ضمنا آدم وقتی سوسیس دارد که جای کس دیگری را خالی نمی کند!
پانوشت2. باشد شادی.قبول. به خاطر تو که هم شادی و هم خوشحال. به خاطر همان برگهای زردی که نمی دانم روی درخت به آن سبزی چه می کردند؟ به خاطر برف حسابی. به خاطر گل های قشنگی که ورودشان به بیمارستان شریعتی ممنوع است، به خاطر بستنی خوردن بعد از آش. به خاطر مانتوی 10 هزار تومنی . به خاطرهمان سکو که پریدن از آن انگیزه مشترک است. باشد. قبول. اما آن روز عصر یک چیزی شد. یک چیز خوب. یک حس که انگار با آن همه شعری که برایم خواندی یکدفعه متولد شد.
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
۲. طی یک اشتباه تاریخی می آیم و برای پدر یک پیش درآمد سه خط و نیمی از ابوالحسن صبا اجرا می کنم. پدر هم ایضا طی یک اشتباه تاریخی یک لبخند می زند. بعدش یک دیالوگ به یاد ماندنی بین مان جاری می شود(فکر کن دیالوگ جاری شود).
من:خوب بود؟
پدر:ای!یک چیزهایی می زنی برای خودت.
من:خب. به امید خدا پروژه بعدی ام تمبک است.
پدر:تمبک مگر فاز دوم متروی تهران است؟ یا اتوبان تهران شمال است؟ پروژه!!(این را به حالت مسقره تکرار می کند).
من:منظورم اینست که می خواهم بعد از سنتور تمبک بزنم.
پدر:تو تمبک بزنی؟ خب پس کی تو را بزند؟
من:من را خدا زده.
پدر:(بعد از تفکر عمیق) خب حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم آدمی که از بچگی طرفدار استقلال باشد و به جای خاله بازی گل کوچیک بازی کند و بعد هم که بزرگ شود به جای مدیریت بازرگانی راه بیفتد برود جامعه شناسی بخواند(از این یکی حسابی شکار است) و به اینها هم اکتفا نکند و با ۸۰ تومن پول بی زبان برود کیف و بستنی با طعم میوه های جنگلی بخرد حقیقتا زدن ندارد.
پانوشت۱. در راستای رفتن های بی آمدن زده به سرم که دنیا را با تمام تعلقاتش به گوشه ای بنهم و بروم تا ابدیت در کوهپایه های سبلان بخوابم. بین چمن ها و لاله هایی که باد تکانشان می دهد. نگران هیچ کار انجام نشده ای هم نباشم. یک خواب بی انتها. بدون محدودیت زمانی. همیشه خوابش را می بینم. خیلی غریب و وسوسه انگیز است.
پانوشت۲. یک ۳،۴ روزی است پست نگذاشته ام نمی دانم چرا حرفهایم تمام نمی شوند.
پانوشت۲. حالا تمام شد.
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
1.یادم می آید صدام را که گرفتند در یک لحظه بهت زده شدم. نمی دانم چرا یکهو یک چیزی در من شکست. مردک با آن سر افراشته و شکم گنده و کلاه کج اش که انگار اکسیر جاودانگی قدرت خورده بود با آن وضع تکان دهنده درست مثل انسان های اولیه نمی دانم با من چه کرد.بی پدر نگاهش یک جور بدی است. انگار دارد حرف می زند. بعد از آن هروقت که نشانش می دهند چشمانم را می بندم؛ مثل الان.
پانوشت۲. یک چیزهای خیلی خوبی هست که گاهی انقدر نزدیکت هستند حسشان نمی کنی. بودنشان به اندازه کافی خوب است. یک چیزهایی مثل قبل از ظهر و بالکن طبقه چهارم و هدیه.
پانوشت۳. حیف! این کلاس های مطبوعات شروع نشده تمام شدند. تفریح خوب و سالمی بودند! تازه داشتیم به این دانشجوهای بی مزه ردیف آخر و استادهای خوشحال و آب آناناس رایگان خوردن عادت می کردیم.
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
1.از جلوی دانشگاه تربیت مدرس که رد می شوم یک بیلبورد بزرگ زده اند با تصویر قرائتی! اینکه قرائتی به عنوان یک روحانی عامی که برای مردم عادی حرفهایی از جنس حرفهای کوچه بازار می زند بیاید دانشگاه تربیت مدرس و سخنرانی کند از آن اتفاق هاست. بعد فکر کردم بهر حال تربیت مدرس است دیگر!(آخر تربیت مدرس رفتن ما ماجراهایی تاریخی دارد!) دانشگاه تهران از این اتفاق ها به ندرت می افتد. خوب شد ندرت اش را گفتم! وارد دانشکده که شدم یک بیلبورد دیگر دیدم این بار با حضور آقای راشد یزدی! زیر تصویرشان هم نوشته بود: سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین راشد یزدی با لهجه شیرین یزدی! حالا مِن باب شیرینی لهجه یزدی فرصت بحث بسیار است. (اصلا گیریم باشد) چه ربطی دارد؟ هیچی دیگر همینمان مانده بود که حضرات، علی الخصوص دومی! راه بیفتند در دانشگاه و راجع به سن مناسب ازدواج داد سخن بگویند.(همین آقایان به نوبت، با لهجه های شیرینشان در تلویزیون افاضات می فرمودند که: دختر را حتما تا 18 سالگی شوهر بدین! بهانه تحصیل هم نیاورید چون تحصیل مستحب است اما ازدواج واجب!)
2.این روزها هربار که از جلوی پمپ بنزین یا پمپ گاز رد می شوم به تعداد تمام ماشین هایی که در صف های طویل ایستاده اند و به تعداد آدم هایی که در ماشین نشسته اند و به اندازه تمام ثانیه هایی که زیر پا له می شوند حس مردن می کنم. یکباراز یکی شان که ته صف بود پرسیدم چه قدر دیگه مثلا نوبت شما میشه؟ گفت حداقل 3ساعت دیگه! جالب اینجاست دیگر عادت کرده اند به این مرگ تدریجی. همه پشت ماشین هایشان نشسته اند و به چرندیات رادیو گوش می کنند؛یا مثلا ماشین شان را تمیز می کنند تا نوبتشان برسد و چند قطره بنزین زهرماری بریزند در حلق ماشین شان! هیچ کدامشان هم اعصاب ندارند. یک مقدار پوچ نیست؟
پانوشت۱: امروز یک عده که به حساب ذخیره ارزی لبریز و مملو از پول من حسودی می کردند دست و پا بسته من را تا فروشگاه بردند تا یک چیزی بخرم. من هم هی گفتم این پول قرار است عصای دوران پیری من باشد اما خب مثل همیشه توجهی به حرف من صورت نگرفت(فکر کن توجه، صورت بگیرد). هیچی دیگر؛ برای اینکه خیال همه تان را راحت کنم اعلام می کنم که با بخش اعظم آن یک کیف خریدم. بهر حال دوستانی که کیفم را دیده بودند خبر دارند که هیچ وضع جالبی نداشت. فقط به درد حمل نان لواش و بطری های نوشابه و کتاب زبان (به صورت توامان ) می خورد! خوب است دیگر لااقل دکتر شریعتی یک نفس راحتی می کشند.(همیشه به کیفم که نگاه می کردند حس می کردم به ریکاوری احتیاج دارند. بماند که این آخری کیفم را خورجین خطاب کردند).
پانوشت2. وای!امشب در اولدترافورد چه آتش بازی ای راه بیفتد. جای من خالی! کاش می شد یک آرزوی محال ذیگر هم می کردم.
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
۲. کار خیلی بدی نکرده ام. فقط قابلمه خالی را سوزانده ام! نمی دانم این کجایش غرغر کردن دارد. البته هنر بزرگی محسوب می شود ولی خب! هیچ درک نمی کنند داشتم با تلفن حرف می زدم. فقط یک خرده طولانی شد. قابلمه که قیمتی ندارد. اصلا با همین ۸۰ هزار تومن خودم می روم ۱۰ تا قابلمه می خرم. من بعد هم در آشپزی دخالت نمی کنم. البته این بار هم دخالت نکردم. گفتند آب بریز در قابلمه بگذار روی شعله کم. من هم آب نریختم در قابلمه و گذاشتم روی شعله زیاد! همین.
پانوشت۱. این کارگاه های نشریات خیلی قابلیت های طنز بالایی دارند برای نوشتن در وبلاگ . هم کلاس ها هم استاد ها و صد البته دانشجویان کلاس ها. خلاصه! اتفاقات ماندگاری می افتد. اما فعلا به دلایلی دست نگه داشته و نوشتن از آن را به زمان دیگر موکول می کنم.
پانوشت۲.امروز جای همه خالی بانگین روی تپه سیخی آواز می خواندیم. البته سعی کردیم صدای مان برد زیادی نداشته باشد و آواز خواندمان عفت عمومی را جریحه دار نکند(فکر کن عفت عمومی باشد، بعدش فکر کن عفت عمومی جریحه دار شود). این را محض تنویر افکار عمومی گفتم که اگر فردایی پس فردایی ۴تا ستاره چسباندند ترک پرونده هامان نگذاشتند برویم پله های ترقی را طی کنیم شما بدانید چرا.
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
۲. لعنت به باخت. لعنت به باختی که هنوز خنک نشده از هر سو آدم را دلداری می دهند. خیلی ناراحتم. جدا.
۳. این زهرا مینا همه چیز را خز می کند. دیالوگ نوشتن را هم. حالا این را می گذارم دلش خوش باشد. بچه است دیگر. آدم دلش می سوزد. مال امروز عصر است.
-مریم چقدربه همه چی عادت می کنی!
-آره به هم چی عادت می کنم.
-ولی جدا به همه چی عادت می کنی.
خیلی خودتان را ناراحت نکنید. بهر حال مینا به توضیح نیاز ندارد. اسمش رویش است. ضمنا هیچ هرجی هم به آدم هایی که این طوری حرف می زنند نیست.(هرج را درست نوشتم؟)
۴. کاش ناراحت نباشی. دیدن ناراحتی تو یک خرده توان لازم دارد که من ندارم دخترک.
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
1.چند روز پیش رفته بودم امورفرهنگی دانشگاه تهران،ساختمان فولاد(هیچ نمی فهمم این اسم مسخره را از کجا در آورده اند برای ساختمان امور فرهنگی)،چند تا پوستر قاب گرفته روی دیوار بود. یکی اش بود"کارگاه های آشنایی با جنبش های اجتماعی" "آشنایی با جنبش های زنان" "مفاهیم جامعه مدنی" و چند تا برنامه دیگر. خوب شد برق سه فازم نپرید. فکر کردم قرار است این برنامه ها برگزار شود اما تاریخش مال سال 81 بود. هه!فکر کن! ۵،۶سال پیش دوره های آشنایی با جنبش های اجتماعی و جامعه مدنی می گذاشتند لابد تا 5،6 سال دیگر دوره های سرکوب جنبش های اجتماعی و ngoها رامی گذارند.
همین دیگر،من همیشه یا اشتباهی هستم یا اگر خیلی هم اشتباهی نباشم به طورقطع دیر می رسم. خلاصه سرجای خودم نیستم.
آن موقع من دوم راهنمایی بودم و احتمالا داشتم سر صبحگاه برنامه اجرا می کردم (فکر کن می رفتم روی سکو در ملا عام پروانه می زدم و به بچه ها ورزش می دادم. خدایا با من چه ها کردی!) یا در بهترین حالت در باب فرق نیمساز با میانه مثلث مختلف الاضلاع با بغلدستی ام سرو کله می زدم.
2.سوت بازی منچستر و بارسا را که زدند پدر سر رسید. همیشه هم به موقع می رساند خودش را. " بزن2 می خوام گفت و گوی ویژه خبری با حضور وزیر کار و امور اجتماعی ببینم"( حالا هیچ هم از این مرتیکه خوشش نمی آیدها). من هم گفتم وزیر کار و امور اجتماعی نباید خیلی چیز دیدنی ای باشد. باشد هم داری سال به 12 ماه از نزدیک زیارتش می کنی. پدر خیلی به شاخ بازی های من توجهی نکرد و به صورت خود جوش کانال را عوض کرد. لبخند هم زد تازه! انگار نه انگار در بارسلون دارد اتفاق به این مهمی رخ می دهد.(پدر اساسا فوتبال بین حرفه ای نیست . طرفدار تیمی است که مقابل استقلال بازی کند. در مورد بقیه بازی ها معتقد است دانستن نتیجه شان کفایت می کند.). تمام مدت هم فکر می کرد وزیر کار او را مخاطب قرار داده و جوابش را می داد و بد و بیراه می گفت. فکر کن! لحظه ای که رونالدو داشته پنالتی می زده پدر مشغول سخنرانی در باره بنگاه های کوچک اقتصادی و خصوصی سازی و تاثیرشان در کارآفرینی بوده.
البته داستان ادامه پیدا کرد. بعد از اینکه گفت و گوی دوطرفه ایشان با وزیر کار تمام شد زد کانال یک " بیا بشین سپاهان بزنیم!"
" بابا!! منچستر؟"
"منچستر چیه! اسمش خیلی بیشتر از اینکه شبیه یک باشگاه ورزشی باشد شبیه یک نوع آدامس توت فرنگی است. ببندند به جایش کارخانه آدامس سازی بسازند برای همه مفید تر است. تازه کارآفرینی هم می شود!"
هیچی دیگر آخر هم با کلی سلام و صلوات بازی را به صورت minimizeشده و بدون صدا به صورت طفیلی بازی سپاهان از گوشه تلویزیون تماشا کردم.
ضمنا من از همین جا ازقول مردم شریف و همیشه درصحنه منچستر به خاطر اسم خز و خیل شهرشان از پدر عذر خواهی می کنم.
پانوشت: من به مسئولین بلند پایه،نوگرا، اصولگرا، واپس گرا و خیلی چیزهای دیگر دانشکده از همین جا هشدار می دهم به جای پرداختن به مسائل حاشیه ای از قبیل ریاست دانشکده هرچه سریع تر یک فکری به حال فضای سبز دانشکده کنند و آن را دریابند که هر آینه غفلت موجب خسرانی جبران ناپذیر خواهد شد. دوستان صبح دیروز در راستای نو آوری جلسه را بر روی تپه سیخی! برگزار کردند. تا اینجایش هیچ.(جوانند دیگر. تفریح سالم می خواهند) بعد حضرات به جای اینکه لااقل یک شکوفایی بچسبانند ترکش، تمام چمن ها را کچل کردند. به دست هر کسی که نگاه می کردم با پشتکاری ستودنی مشغول کندن چمن ها بود! توت ها را هم رسیده و نرسیده میل نمودند.با این دست ها و مشت های گره کرده به جای این که یک مشت حواله دهان استکبار جهانی کنند یا بیانیه صادر می کنند یا به اموال دانشکده خسارت می زنند!محض رضای خدا یک چمن باقی نگذاشتند لااقل برای هفته آینده خودشان! حالا نسل های بعد هیچ!
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
۲.دیروز یک صحنه دیدم خدا! یعنی خداها! یک خانم ارشادگر ایستاده بود جلوی پاساژ گلدیس به ملت گیر بدهد! از بد روزگار چادرش رفته بود عقب حواسش هم نبود! شاید هم بود،نمی دانم! بعد یک دختری آمد جلو گفت"خانمم بهتر نیست حجابت رو رعایت کنی؟ وای! آخرش بود. خانم ارشادیه حجابش را درست کرد البته بدش نمی آمد یک چیزی هم بگوید اما مثل اینکه از اتاق فرمان اشاره کرده بودند دردسر درست نکن!
۳.من از آن دست آدم ها هستم که بیانیه صادر نمی کنم اما بیانیه صادر کردن را دوست دارم. از آن جا که این روزها که هوا هوای بیانیه صادر کردن است من از همین جا ضمن محکوم نمودن آن دست از دانشجو نماها و حامیان پرسپولیس که خبر چمدان های دلارشان به ما هم رسیده هشدار می دهم که ابزار ترقی تیم های خزی از قبیل پرسپولیس قرار نگیرند و هر چه زود تر دست از اقدامات و سخنان تمسخرآمیز خود بردارند و در رویه خود تجدید نظر کنند گرنه در بیانیه بعدی مجددا درخواست خود را تکرار می کنم!(خب الان تهدید خاصی به نظرم نمی رسد).
پانوشت ۱. ولی عجب بردی بودها! همچین زنده ام کرد دوباره!
پانوشت۲. از همین جا تمامی اعضای پرسپولیسی صبح به شیرکاکائو دعوت هستند تا شیرینی این برد تاریخی همیشه در ذهنشان نقش ببندد(فکر کن شیرینی نقش ببندد).
پانوشت۳.راستی چرا همه اعضای صبح پرسپولیسی هستند؟
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
باید امشب بروم
1.دو سال است می آیم دانشگاه اما هنوز نمی دانم با این آدم هایی که بعد از تمام شدن کلاس فارسی عمومی یاد شعر خواندن برای استاد می افتند وسؤال می پرسند ، باید چه کرد.
2.سره را بستند. عین بچه ی نداشته ام دوستش داشتم. یک جورهایی شده بود انگیزه ام برای بودن و دویدن. چرا هر وقت فکر می کنی اوضاع مرتب است یکدفعه همه چیز خراب می شود؟
3.یک صحنه درخشان دارد فیلم تقاطع. اشک آدم را در می آورد بازی معتمد آریا. وقتی مستأصل شده و دیگر انگار هیچ راهی ندارد، به در تکیه می دهد وبا گریه می گوید"چرا یه زلزله نمیاد همه چی رو خراب کنه.." موسیقی اش شاهکار است. به خاطر این صحنه 4 دفعه فیلم را از اول دیده ام.
4.امشب زده به سرم. سخت دلم رفتن بی آمدن می خواهد. اصلا برگشتن را هیچ دوست ندارم. غصه ام می گیرد. همیشه از دانشگاه که می خواهم بروم خانه همین جوری می شوم. از مهمانی هم که بر می گردیم ایضا. دلم می خواست الان باد می آمد،هوا سرد سرد بود،بعد من در حالیکه سوار یک اتوبوس قدیمی اوراق بودم به طور غیر قانونی از مرزبازرگان خارج می شدم(اتوبوسش حتما باید قدیمی باشدها. این جدیدها فاز نمی دهند مرزش هم ایضا بازرگان چون شدیدا نوستالژیک است). بعد هی می ترسیدم مبادا مدارک جعلی ام رو شود.بعد لب مرز(فکر کن مرز لب داشته باشد)یک یارویی می آمد مدارکم را با خودم تطبیق می داد و من از ترس می مردم هزار بار. بعد عین احمق ها لبخند می زد و می گفت برو. بعد من به خاطر خنگی اش خدا را شکر می کردم. می رفتم. بدون نقشه. بدون برنامه. بدون هدف. بدون ترس. بدون موبایل. موبایلم را می انداختم زیر تریلی 18 چرخ قطعا. بعد هدفونم را می گذاشتم و تا ابد شجر گوش می دادم و هوا می خوردم. خب. بقیه اش را دیگر خودم هم نمی دانم. گفتم که بی برنامه می روم.
