تبليغاتX
a cup of me

شنبه سی و یکم فروردین 1387

1 .امروز فهمیدم انجمن علمی با عنایت ویژه خداوند به بقای خود ادامه می دهد. فکر کن صالحی شنبه و یکشنبه تعطیل است،مینا(همان مینایی) دوشنبه و چهارشنبه، من هم سه شنبه! روزهای آقای ثامنی راخبر ندارم!ستوده راکه رسما با انجمن علمی کاری نیست. آخرین ملاقاتم با ذبیحی هم به سال های خیلی دور باز می گردد. محض رضای خدا یک روزِکاری مشترک نداریم. جا و مکان هم که نداریم از خودمان. نتیجه اخلاقی این می شود که تصمیمات مان مثل عقد دخترعمو و پسرعمو در آسمان بسته می شود!(فکر کن تصمیم بسته شود).

 

2. دخترهای سنین 10 تا 16 سال موجوداتی هستند بس غیرقابل تحمل. اوجش هم 14،15 سالگی است. البته دختر های این نسل جدید بعد از ما!!(ما انقدر خز نبودیم سوگند! بودیم؟) ما هم از خوش روزگار یک آشنایی داریم با همین خصایص! در حوالی 12 سالگی. یک بند مطالبی می گوید به نقل از "خانومشون" حرفش را هم در حد وحی قبول دارد. مثلا خانومشان در تحلیل علل وقوع انقلاب گفته که شاه آدم ظالمی بوده و مردم را از خانه هاشان بیرون می کرده! بعد مردم رفته اند انقلاب کرده اند. خداوندا حالا بیا و برایش استدلال کن! چه می فهمد؟ بعد می آید با اصرار جک می گوید.خلاف ترین جکش هم درباره پلنگ صورتی است. بعد فکر کنید من باید بخندم که بچه سرخورده نشود!

 

پانوشت1. اینها را که برای پدر می گویم مثل همیشه من را مورد لطف بی دریغش قرار داده و تهدید به افشاگری در ملأ عام می کند. "کاری نکن بگم خودت بچه بودی چی کار می کردی!"

چه کار می کرده ام؟ هیچی! فقط گویا در دوران طفولیت جمهوری اسلامی را می گفته ام جمپوری اسلامی!

بعد وقتی هم مهمان می آمده با عزت نفس بالا به صورت داوطلبانه می رفته ام وسط برایش سرود ملی می خوانده ام!! پدرخاطرنشان می کند هرچه مهمانش محترم تر بوده جمپوری را با شدت و حدت بیشتری ادا می کرده ام!

خداوندا! من چرا چنین جفایی در حق خودم کرده ام؟ (حالا بشریت هیچ!) فکر کن با آن جوراب راه راه مشهور (که تا مدتها من را مضحکه دست عکاسان مهد کودک قرار داده بود) و شلوار مخمل قرمزی که برادرم هنوز هم جهت تفریح گاهی خاطراتش را یادآوری می کند دستانم را قلاب کرده و تاب می داده ام و سرود ملی سر می داده ام! بیچاره مهمان ها چه می کشیده اند.

 

پانوشت2. هیچ چیز به اندازه کتاب خوانده نشده 15 تومنی  متعلق به دهه ۴۰کتابخانه با1700 تومن جریمه آدم را نمی سوزاند.

 

 

پانوشت3.یک بار کم بود. اگر دست خودم بود هر هفته در ستونم از شب های تکان دهنده جلال و گیشا

 می نوشتم.

نوشته شده توسط maryam در 11:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام فروردین 1387

پدر سالی دوبار شاخ می شود.(دست کم).  حالا سر همه بازی ها بعد از سوت آغاز بازی خوابش می بردها! از اول سال بو می کشد ببیند استقلال و ابومسلم کی بازی دارند؛تنظیم میکند می آید می نشیند ور دل من کری می خواند. حرکاتی هم انجام می دهد که مدام باید یادآوری کنم در شأنش نیست. مثلا با حرارت دست می زند می گوید ۴تایی ها!۴تایی ها! خب گاهی از این دست اتفاقات نادر برای تیم های بزرگ می افتد. بعد هویت فوتبالی ام را به سخره می گیرد. این را همین چند دقیقه پیش گفت"استقلال را اصلا بسته اند برای باخت های سنگین!البته پرسپولیس را هم! ولی خب من باخت های استقلال را بیشتر دوست دارم! حال و هوای دیگری دارد.مثل باخت های منچستر می ماند!!" الان هم نشسته دارد تخمه می شکند و مدام جملات تحقیر آمیز بر زبان جاری می کند! "همان بهتر که استادیوم راهت نمی دهند. می خواستی راه بیفتی استقلالی بازی!! از خودت در بیاوری. آن وقت من چطور سرم را جلوی چهارتا آشنا بالا می گرفتم؟"

روزگاری شده. وقتی در خانه به آدم رحم نکنند ،من دیگر چه حرفی برای گفتن دارم؟ هیچ!

نوشته شده توسط maryam در 4:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387

۱.امروز به من ثابت کرد هر قانونی استثنائی دارد و پنجشنبه ها هم بر خلاف ظاهرشان می توانند نفرت انگیز نباشند. باید خودتان می بودید می دیدید خوشحالی پیرزن را. پیرزن ۱۰۰ ساله. نمی دانم چند وقت بود دست به ویلونش نزده بود. سازش هیچ کوک نداشت؛ چه مهم است؟ لبخند می زد آخرش اما.

۲.من نمی دانم آدم اگر چه کار بدی کرده باشد، در آرایشگاه از رشته اش سؤال می کنند!خدا نکند نکیر و منکر هم در گور این طوری سؤال کنند. طرف با یک حوله روی سرش و در حالی که به چپه کردن فنجان قهوه اش جهت گرفتن فال! می پرداخت می خواست آمار من را هم بگیرد.     

 طرف:چی می خونی دختر گلم؟

من(با نهایت متانت):جامعه شناسی.

طرف:به سلامتی!(به سلامتی اش را از صدتا ناسلامتی بدتر می گوید) کجا؟

من:دانشگاه تهران.

طرف:هوم! باز خوبه دانشگاه تهرانه. دانشگاه تهران باشه حالا جامعه شناسی باشه!

نیاز به شرح که ندارد؟؟

۳.طی یک تصادف نامیمون دوست کلاس چهارم ابتدایی ام را دیدم. با آن موهای طلایی و لباس قرن هفدهمی اش کلی کد داد تا شناختمش. بعد اشاره ای کرد به بینی اش که چسب زده بود. گفت:خوب شده؟ خیلی فرق کردم هان؟ من هم در رودرواسی بینی ۸/۱ آدمیزادی اش را ستایش کردم.  به جای تشکر از این تعریف الکی که تحویلش داده بودم  خوب وراندازم کرد و گفت:تو چرا فرق نکردی اصلا؟ببین!دماغ منم مثل تو بود. چیه!! یه فکری بکن به حالش. این دکتر من خیلی کارش بیسته. خواستی عمل کنی به خودم بگو معرفی ات کنم بهش! خب؟؟ فکر کن بعد از ۱۰ سال یک کاره بیایند رودررو بینی ات را ترور شخصیت کنند. من همین جا فرصت را غنیمت شمرده و از طرف خودم و بغل دستی چهارم دبستانم از بینی ام عذر خواهی می کنم.

پانوشت:من درست به همان اندازه که از گربه می ترسم از آمپول هم می ترسم. خدا کند کار ساق پایم به سوزن و سوزن کشی و خون وخونریزی نکشد. وگرنه هیچ خودم را مسئول عواقب بعدی و آبرو ریزی و گریه و زاری کردنش نمی دانم. 

نوشته شده توسط maryam در 10:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387

من و خط تولید ایده هایم

 نمی دانم چرا قیافه ام جان می دهد برای اینکه سرم را کلاه بگذارند. مخصوصا وقتی تنها بروم خرید(البته اگر بچه ها همراهم باشند شاخ می شوم). قابلیت این را دارم که بجای ۲هزار تومن از من ۵هزار تومن بگیرند من هم دم بر نیاورم.(بماند که تا بحال رویم نشده تخفیف بگیرم). سر صف که می شوم مجسمه بلاهت. طرف با گردن افراشته و اعتماد به نفسی در خور! می آید جلوی من می ایستد من هم فکر می کنم چون "تهران شهر اخلاق" است ،در راستای اینکه شهروند خوبی باشم باید لبخند هم بزنم.

پانوشت ۱. این که ۳ روز است نمی نویسم نه که فکر کنید حرف ندارم ها! نه! ۳روز بود به کامپیوتر و اینترنت دسترسی نداشتم. پدر لپ تاپ را صبح به صبح می زند زیر بغل و رهسپار محل کارش می شود. می گوید باید زهرش از بدنت خارج شود!(البته بیشتر به خاطر قبض تلفن ۶۰ هزار تومنی است) تا اینجایش هیچ. ازآنجاجالب می شود که وقتی می گویم پس وبلاگ را چه جوری بنویسم ، خیلی حق به جانب می گوید "با مداد و کاغذ! من چه جوری کارام رو انجام می دم؟ "  تصمیم بدی هم نیست . از فردا راه می افتم  پست های جدیدم را  روی کاغذ به همه نشان می دهم! جهت رفاه حال شما هم یک محلی را تعبیه می کنم برای کامنت ها!

پانوشت۲ با توجه به استقبال شایانی که در کامنت های صمیمانه شما بزرگواران از من و ایده و عکسم به عمل آمد همین جا اعلام می کنم از هر نوع ایده دادن پشیمانم کردید.  من را بگو چه قدر هیجان زده شده بودم. حیف من و ایده هایم. چه کنم دیگر! این یکی را هم می فرستم به همان جایی که بقیه را فرستادم.  

نوشته شده توسط maryam در 8:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

توضیحاتی من باب آرزوها

خب؛در باره این بازی ای که راه انداخته اید باید بگویم که معتقدم اساسا آرزوها محالند.

آرزوی غیر محال نداریم.اگر محال نباشد دیگر آرزو نیست،برنامه بلند مدت است. از همان ها که می دانی یک روزی می رسی بهشان.

حالا این آرزوها دو دسته اند:قابل گفتن. غیر قابل گفتن. قابل گفتن هایش را چند روز پیش به صورت خودجوش اعلام کردم. غیر قابل گفتن ها هم که خب غیر قابل گفتن هستند. البته درست به اندازه همان ها که گفتم احمقانه اند.

حالا محض خالی نبودن عریضه:

۱بدم نمی آمد یک خانه ای می داشتم!اطراف تجریش که حیاط داشته باشد و شلنگ که بشود الکی خاک باغچه را آب داد و بوی خوش تولید کرد،بعد یک مدتی تنها زندگی می کردم تا کسی به سوسیس و شکلات خوردن و زیاد خوابیدن و فیلم و فوتبال دیدن و وبگردی کردن ام گیر ندهد.

۲ چند وقتی را در یک غار زندگی می کردم.

۳هر وقت اراده می کردم زمان را نگه می داشتم یا عقب جلو می کردم.

 ۴یک مدتی می رفتم جهانگردی می کردم.

۵ بالاخره افخمی پیشنهاد بازی در فیلمش را در عالم بیداری می داد.

۶آدم ها حاضر می شدند هم را ببخشند.

۷پنجشنبه جمعه ها از تقویم حذف می شد.

۸یک نویسنده خیلی بزرگ می شدم.(که پولدار هم هست!)

همین دیگر.از گفتنی ها همین ها بس است. نگفتنی ها هم که خب... 

پانوشت:یک ایده خوبی دارم . سخت فکری ام حرام این وبلاگش کنم یا بگذارم اش برای صبح.

 

 

نوشته شده توسط maryam در 2:6 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

از جلوی کیوسک های روزنامه فروشی که رد می شوم یکدفعه عکس این دختر بچه ها  که روی همه مجله ها هستند و همه شان را مثل عروس ها درست کرده اند چشمم را می زند. یعنی بیشتر حالم را بهم می زند. زیبا هستند ها. خیلی.اما وقتی خوب نگاه می کنم هیچ اثری از آن معصومیت کودکانه شان نیست.آرایششان کرده اند و با لباس های زنانه و با هزار ویک فیگور مسخره نشاندنشان جلوی دوربین و حتما بهشان گفته اند دلبری کن!چرایش هم تابلو است. وقتی نمی توانند از عکس زنها استفاده کننداز ورژن کوچکترشان که می توانند!آنها هم هر وقت بزرگ شدند و دیگر نشد که ازشان استفاده کنند می روند سراغ نسل بعدی!آن وقت هر نسل از دخترها را که می آیندیک جور ،با یک شیوه خاص بار می آورند و از یک جایی به بعد بهشان می گویند دیگر بس،تو باز نشسته شدی!من نمی دانم آخرش چه می شود. هیچ. لابد یک علامت سؤال بزرگ که تا همیشه در ذهن دختر بچه های کوچک می ماند. 

پانوشت:آخر شب اگر هوای موسیقی به سرتان زد، موسیقی متن  فیلم پیانیست را گوش کنید. تجربه فوق العاده ای ست. مخصوصا اگر تیم محبوبتان یک گند درست وحسابی زده باشد و ازیک تیم قعر جدولی ۴تا گل خورده باشد و برای شما اعصاب سالم باقی نگذاشته باشد. 

 

نوشته شده توسط maryam در 0:40 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم فروردین 1387

بدون شرح

1.احمدی نژاد در خراسان

- قبل از اینکه ما بیاییم خراسان کجا بود؟ چه وضعی داشت؟حالا ما آمده ایم و خراسان باید به قطب منطقه تبدیل شود.

-احمدی ، احمدی، تشکر، تشکر.

این کجایش تشکر کردن دارد؟

2.یک کافه در خیابان جردن

"خانم های محترم؛لطفا موهای سر خود را به طور کامل بپوشانید"

این را زده بودند روی دیوار. لابد دیگر"از پذیرفتن بانوان بد حجاب در این مکان معذوریم" جواب نمی دهد.

3.تبلیغ یک برنامه در شبکه 4

"چرا انسانها به زنان عفیف و نجیب احترام بیشتری می گذارند؟"

خب این جمله یک پیش فرض خیلی بد دارد که نیازی به توضیح ندارد؛عیان است.

 

 

نوشته شده توسط maryam در 0:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

سخت ترین کار دنیا خندیدن و خوردن و خوابیدن زورکی است. حالا بیایید خلافش را ثابت کنید؛اگر می توانید.

فک درد و دل درد و چشم درد می آورد. هیچ جوری هم خوب نمی شود. دچارهمه اش با هم شده ام . آخرین باری را که واقعا گرسنه شدم،از ته دل خندیدم، و درست و حسابی خوابم برده ،اصلا یادم نمی آید.

هیچ،روز های خوشی را نمی گذرانم.

نوشته شده توسط maryam در 6:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم فروردین 1387

عکس کذایی که وعده داده بودم!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط maryam در 11:43 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

تا رهایی دانشجوی دربند!

ما یک همسایه ای داریم که هرروز صبح، من گونی هم تنم کرده باشم می گوید:دخترجان این لباس ها

 را می پوشی دستگیرت می کنند می برندت اوین! اصلا نگاه هم نمی کند ببیند من چه پوشیده ام ها 

هرچه هم من توضیح بدهم که نه پدر جان با این لباس های من کاری ندارند،گوش نمی کند.

ضمنا تاریخچه مفصلی از دانشجویان زندانی ارائه می کند که:"فکر می کنی اینا رو واسه چی گرفتن؟

اینا رحم ومروت سرشون نمی شه. به فکر آیندت باش" من که فکر نمی کنم هیچ جوری سراغ من بیایند

مگر آنکه نسل دانشجوها منقرض شود.

هه. فکر کن من را بگیرند.

نوشته شده توسط maryam در 4:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم فروردین 1387

من و کوله بار سنگینم

 

دوران مدرسه هر سال که می گذشت و من به خیال خام خودم بزرگتر می شدم،مادرم اول سال تحصیلی جدید می آمد و به من خاطرنشان می کرد :ببین یکسال گذشته،رفتی کلاس پنجم،دیگر باید درس بخوانی ها! فکر نکنی مثل پارسال شب امتحانی درس بخوانی نمره خوب می گیری. از این خبرها نیست.

من هم که جوگیر،می نشستم تصمیم می گرفتم که مثلا امسال متحول شوم.(ازمن به شما نصیحت این تحول های موقتی راهیچ جدی نگیرید).

این بازی سالها ادامه پیدا کرد و همان طور که مادرم از این توصیه مادرانه اش خسته نشد من هم از شب امتحانی درس خواندنم خسته نشدم. سال کنکور دیگر واقعا رو می خواست شب امتحانی درس بخوانی اما من باز هم این کار را کردم.(در نهایت وقاحت،بعد از عید یرنامه ریزی کردم که درس بخوانم!مادرم معتقد بود خجالت چیز خیلی خوبی است. اما خب من باید خودم به یک نتیجه ای برسم).

دانشگاه که آمدم مادرم خیال کرد آدم می شوم(ما خانوادگی خیال های خام زیاد می کنیم) یا لااقل چند تا آدم می بینم و بالاخره درس می خوانم.

باز هم نشد. مادر دیگر ناامید شده. خودم هم.

اما به جایش با متانت حال بهم زنی به روی همه مشکلات لبخند می زنم.

هم اکنون که با شما صحبت می کنم 3جلد تاریخ زرین کوب،تحقیق و مقاله صنعتی، مقاله توسعه، مقاله روش تحقیق،تحقیق فارسی،جزوه نخوانده نظریه ها، کارهای سره و چپ گپ را پیش رو دارم. اما باز از انقلاب که می گذرم طمع کتاب خریدن می کنم آن هم داستان. بعد کتابخانه هم که می روم باز هوس کتاب گرفتن می کنم آن هم با کارت مردم!سینما را هم که نگو. تمام سینما نرفتن های زندگیم را عزم کرده ام جبران کنم.معتاد هم که شده ام .(شرحش را قبلا عرض کردم) خلاصه با این وضعی که پیش می رود باز هم بساط من همان است که یک عمر بود. عوض هم نمی شود. فقط نمی دانم می شود یک شبه این همه مقاله خلق کرد یا نه.شاید هم پکیدم. 

 البته خیلی نگران نباشید من به خاطر این مسائل جزئی غصه نمی خورم.غصه خوردن ندارد یک چیزی می شود دیگر.

نوشته شده توسط maryam در 7:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم فروردین 1387

تو را سرچ می کنم

راستش دارم به این موضوع فکر می کنم(گاهی از این ناپرهیزی ها هم میکنم) که بین زندگی مان که هرروز جریان دارد و تفریحاتمان اصلا مرزی هست؟                   

لااقل در ذهن خودمان. آخر سینما رفتن و خوردن و راه رفتن که دیگر کار هرروزمان شده.

نتیجه فکرکردنم البته مثل همیشه چیز جالبی نشد.

راستش شدیدا فکر می کنم بر خلاف چیزی که از ما ساخته اند و حرفهایی که برای مان درآورده اند،آدم های کم توقع و قانعی هستیم.کدام نسل و کدام دوره و کجای دنیا آدم ها با یک کلاس پیچاندن انقدر تفریح می کنند؟

خود من. کافی است کلاسی تشکیل نشود.کارهای محیرالعقولی می کنم. دچار عمیق ترین احساسات انسانی می شوم. آن هم از نوع غیرقابل بیان.

حالا این که به جای کلاس آمدن چه کار می شود کرد نیاز به تحلیل ندارد خیلی. کدام تفریح آسان تر و دم دست تر و لذت بخش تر از حرف زدن است؟ به اندازه تمام آدم ها حرف است برای گفتن!

هم می توان از آنها حرف زد،هم می توان با آنها حرف زد،هم می شود به جایشان حرف زد،تازه حرف هم می شود برایشان در آورد.

وقت های دیگر هم اگر فراغتی حاصل شود (یا نشود)موبایل بازی می کنیم وتمام وجودش را زیر و رو می کنیم مبادا چیزی از قلم بیفتد. هزار بار   settingرا چک کردن و  و ده هزار بار alarm عوض کردن و هر 5دقیقه یک بار بک گراند عوض کردن می شود نتیجه اخلاقی نشستن در کلاس های لوس و بی مزه.

در تاکسی هم که یاد جد و آباد فلان رفیق دوران ماقبل دبستان می افتیم و یک sms  از آنsend to all  های تکراری خیرات می کنیم تا برسیم به هرجا که باید.

خانه هم که باشی نعمت بزرگ الهی، اینترنت است و سرچ مدام!

هر چیزوهرکس وناکسی را سرچ می کنیم.

من که به نوبه خود و به یمن وجود گوگل عزیز،بارها از سر ناچاری و بیکاری و بیقراری و قحط النسائی! خودم را سرچ کرده ام.

نتیجه اش البته چیز چندان جالبی از آب در نیامد!(باید لزوما از آب در می آمد؟!)

فهمیدم چیزی که در دنیا زیاد است،مریم رحمانی!

از بازیگر و طراح صحنه گرفته تا دانشجوی اخراجی و روزنامه نگار ممنوع القلم!!

فقط من نبودم!اما خب به میزان قابل توجهی سرگرم شدم.

نمی دانم این ها لزوما بد هستند یا نه؟ اما گاهی می ترسم از این همه اطلاعات بدون محدودیت.سخت است دیگر؛برای ما که به مرزها و دیوارکشی ها،به واسطه ها و تلاش برای فهمیدن،عادت کرده ایم.

دیگر برای آمار گرفتن لازم نیست کسی را اجیر کنی. سرچ اش کن! تازه می توانی در هر فایلی که بخواهی save asاش کنی.

نمی دانم شاید خصوصی شدن عرصه ها توهم باشد. تمام زندگی مان را می توان در یک حافظه نمی دانم چند مگی ریخت و در کل دنیا پخشش کرد.

دیگر حریمی نمی ماند برای حفظ کردن.

تو را سرچ می کنند.بخواهی یا نه. البته اگر کسی باشی. اگر کسی نباشی هم که بودن و نبودنت به حال این دنیا(چه مدرن و چه غیر مدرن) فرقی نمی کند!.

این تازه تفریحات سالم است. بماند ناسالم هایش.در یکی از این تبلیغات گوشه وبلاگم یک چیزی نوشته بود که یادم نیست. اما منظورش این بود که به کمک ما می توانی به اطلاعات موبایل هر کس که بخواهی وارد شوی (یا یک چیزی در همین مایه ها). خیلی کثیف است. صدرحمت به مزاحم های تلفنی که در بدترین حالتش در روی خودت یک فحشی می دادند ، فوتی می کردند. حالا دیگر نمی صرفد. همه ای دی کالر دارند.

 نمی دانم.

شاید در هزارتوی بازی کردن با موبایل و sms فرستادن های send to all بی مزه و سرچ کردن های بی پایان  تنهاتر از هر زمان دیگربه دنبال یک گمشده می گردیم. تا به همه ثابت کنیم تنها نیستیم.  اما هستیم.

 

 

نوشته شده توسط maryam در 1:18 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم فروردین 1387

باز فردا دانشگاه شروع می شود. خوب است. مبارک باشد به همه. اما دارم خنگ می شوم دوباره. یک خنگی مزمن دارم که گاهی سراغم می آید. دیگر نه حافظه برایم می گذارد نه می توانم فکر کنم. شماره تلفن خودم را هم باید از بقیه بپرسم. حتی نمی دانم باید از چه چیزی حرف بزنم.خلاصه یک جور خیلی نا جوری است. 

تازه خنگ خالی هم نمی شوم. خنگ لال.برعکس این دو سه هفته که دچار فورانات شدید بودم و دم به ساعت حرفم می آمد یکدفعه دچار لالی می شوم. نشریه ها را بگو. به گمانم باید دو سه شماره صبح و سره در عید در می آوردیم.

 خدا به همتان رحم کند. باید یک چند صباحی بسازید.حس می کنم ذهنم یک چیزی شده در حد ذهن لاک پشت.بدتر هم می شود. حالا شما باور نکنید. 

نوشته شده توسط maryam در 11:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم فروردین 1387

سرنوشت:خب زارع پور باید اعتراف کنم منظورم قطعا تویی. مگر من با چه کس دیگری به غیر از تو کافه و رستوران کشف می کنم.

دست نوشت:دیشب عجب شبی بود. همه  تان آن لاین بودند، تابلو بود. هی کامنت و پست جدید می آمد یکدفعه. اما خب من مسنجر نداشتم نمی شد گپ بزنیم.

پانوشت:دیشب برای چندمین بار خواب دیدم بهروز افخمی از من خواسته در فیلم جدیدش بازی کنم.  

نوشته شده توسط maryam در 1:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387

یکی از تفریحات سالم من و رفیق گرمابه و گلستانم کافه رفتن است. کافه کشف کردن نیز ایضا.البته همیشه سعی می کنیم جاهای نا آشنا که به قیافه شان می خورد گران باشند نرویم، اما خب گاهی از این اشتاباهات تاکتیکی مرتکب می شویم.

منو را که می آورند بساط ما شروع می شود. هر چه می رویم پایین بلکه یک چیزی پیدا کنیم لایق جیب همیشه خالی مان،هیچ فایده ندارد.ارزان ترین چیزش چای است که آن هم در مقایسه با چای های حمزه گران است. نتیجه این می شود که آب معدنی می خریم. نتیجه اصلی البته این می شود که ما به گور خودمان بخندیم کافه جدید کشف کنیم.

پانوشت:مرعشی بار آخرت باشد به منچستر توهین می کنی.

 

نوشته شده توسط maryam در 6:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

اعترافات یک معتاد

۱.فکر کنم به اینترنت معتاد شدم. خیلی خیلی بد فرم. سوکت تلفن را طوری در لپ تاپ وارد می کنم که انگار معتاد سرنگ را!(عجب تشبیه مرکبی!) تازه فقط این نیست. امروز وقتی کانکت نمی شد و از اینerror های بیمزه می فرستاد چیزی نمانده بود که گریه کنم. بعد هم عین سارای خون بازی به مادرم گفتم :اگه این کانکت نشه من می میرم! باید برم کافی نت. مادر سارا فکر کنم روشنفکرتر بود. مادر نه تنها گفت"خب کانکت نمی شه به جهنم" بلکه تهدید کرد لپ تاپ را بر می دارد،و درجای نامعلومی اسکان می دهد!!(انگار که مثلا زلزله زده یا مسافر نوروزی باشد)و تا اطلاع ثانوی تحویل نمی دهد.هه. مادر عزیزم هیچ نمی داند من سر دسته حرفه ای ترین باند کشف شکلات و شیرینی  عید بوده ام و تمام کودکی ام را صرف پیدا کردن سوراخ سمبه های خانه کرده ام. این تهدیدها دیگر ما را نمی ترساند.ولی این اعتیاد چیز بدی است.

۲.امروز دانشکده عالی بود. هر جا می رفتیم از بس هیچ کس نبود دوباره به خودمان می رسیدیم. اما احسنت به بعضی دانشجویان همیشه در صحنه که اتفاقا از اعضای انجمن اسلامی هم هستند و از شهر های دور!(حالا نه خیلی هم دور) آمده بودند تا به دشمن ثابت کنند این قطعنامه ها دیگر اثری ندارد و جوانان غیور ما همیشه آماده و در صحنه هستند.

۳.یک بچه لوسی از صبح چشم گذاشته تا ۱۰۰ می شمارد ول کن معامله هم نیست خیلی صدای بدی هم دارد. جیغ می زند. هیچ کس را هم پیدا نمی کند.

۴.فیلم"به همین سادگی "را ببینید. مدتها بود تمرکز کردن و غرق شدن در فیلم را فراموش کرده بودم.تجربه خیلی ملموس و واقعی است. یادتان نرودها. از یک یکتان سؤال میکنم؛باید دیده باشید.

۵.کماکان منتظر عکس شاهکارم باشید.

نوشته شده توسط maryam در 8:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

رویاهایی از جنس شیرکاکائو

اگر منچستر ببرد....

دیگرامسال قهرمانی روی شاخمان است. شک نکنید.

شاید هم سور دادم.پول که ندارم.اما از بین  کسانی که دفعه قبل در محفل شیرکاکائویی انجمن اسلامی شرکت داشتند،طرفداران حقیقی و مخلص منچستر را گزینش واز همین جا به صورت رسمی به شیرکاکائو دعوت می نمایم.

سایر دوستان غیر طرفدار منچستر هم هر چه سریع تر فکری بکنند و بشتابند که هرآینه غفلت موجب پشیمانی است.

 

نوشته شده توسط maryam در 0:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم

1.قبلا وقتی از اتاقم می رفتم بیرون موبایلم را در جیبم می گذاشتم که کسی زنگ می زند یا اس ام اس می دهد حواسم باشد. خلاصه همه جا همراهم بود. دم به دقیقه هم اس ام اس می آمد.اما از عید به این طرف!(دقیقا متوجه شدید کدام طرف؟)  هیچ کس یادی از آدم نمی کند. هر 5دقیقه یک دفعه(لا اقل) گوشی ام را چک می کنم ،اما هیچ خبری نیست. نه تنها یادی از آدم نمی کنند،از این اس ام اس های بی مزه send to allای هم نمی فرستند. تعطیلات است دیگر.

حالا دیگر تا شب هم که بیرون باشم،موبایلم را برنمی دارم. بد هم نیست.

2.هدیه جان دستت درد نکند smsات خیلی چسبید.

3.پشت جلد کاست "وحدت" فرهاد نوشته : فرهاد مهراد،خاننده و آهنگساز ایرانی!

4. یک عکس شاهکارگرفته ام (به خدا خیلی قشنگ است ،فبل از اینکه از روی خودم و استعداد عکاسی ام رد شوید نگاه کنید!حتما تأیید می کنید.) منتها مشکل اصلی اینجاست که بلد نیستم بگذارم روی وبلاگ. خنده ندارد که!خودتان هم یک روز بلد نبودید. به جای آنکه بنشینید پشت کامپیوترهایتان ومن را مسقره! کنید،هر کدامتان که بلد هستید راهنمایی کنید.

نوشته شده توسط maryam در 7:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

دست های پشت پرده

 

بر تمام آدم هایی که ماهواره ندارند واجب کفایی است که چند صباحی  در جوار آنها که ماهواره دارند،

رفت و آمد کنند. یک ادبیات خاصی دارند. بخصوص آنها که مشتری شبکه های تحلیل سیاسی اند.

(از همان ها که یک نفرکه توهم خوش تیپی و آگاهی ازپشت پرده ها دارد شبانه روز نشسته  و تحلیل می کند. یک چیزی است مثل ساجدی شبکه خبر خودمان)

همه شان یک منطق دارند و در یک چیز مشترک اند؛ آن هم اینکه این رژیم رفتنی است.

( البته این از منطق امام خمینی هم تبعیت می کند که " صدام رفتنی ست".)

از قضا منطق خیلی خوبی هم هست. همه چیز را هم پیش بینی می کند.هیچ چیز هم ابطالش نمی کند چون بالاخره همه رفتنی هستند!

دیکتاتورتر هایشان که به طورشبانه روزی نور می فرستند به قبر پدر و پسر.

دموکرات ترها هم می گویند که محمدرضا!(دقیقا با همین میزان از صمیمیت) بی کفایت بود و هر چه الان می کشیم از گور او بلند می شود. نباید می گذاشت کار به اینجا بکشد. یک آزادی ای چیزی! به مردم می داد الان وضعمان این نبود.(انگار مثلا از کوپن حرف می زنند).

پای همه را هم وسط می کشند. از مصدق و طالقانی و بختیار بگیرید تا کارتر و چه می دانم هزار و یک نفر دیگر.(همه را هم دست های پشت پرده می دانند). همه را به خاک و خون می کشند.

جدید ترین پروژه شان هم بازرگان است. از بازر گان جلوتر را ننگ تاریخ می دانند و طی یک توافقنامه ناننوشته حذفـش می کنند.(یک نمونه شان یک تحلیل خیلی جالبی درباره علل وقوع انقلاب اسلامی دارد وطی آن معتقد است که مردم "یونجه شان" زیاد شده بود.). خلاصه بحث هایی می شود،شنیدنی. نشنیدنی البته.

 آسوه بخوابید.  این نوع معاشرت واجب کفایی است!

پانوشت1:عید امسال ( مثل سال های قبل) این فرضیه ی من را تأیید کرد که در تعطیلات  نه تنها نمی توان درس خواند،بلکه کاری مفیدتر از شکلات خوردن نمی شود انجام داد.

پانوشت2: دلم برای دانشکده و محتویاتش تنگ شده.

نوشته شده توسط maryam در 5:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

وقتی دعای پدر مستجاب می شود

پدر هر سال لحظه سال تحویل،برای هرکس دعایی می کند. بعد دیگر آن طرف هر وقت دست از پا خطا کرد این دعا را که مال آن سال است مدام به او یاد آوری می کندکه مثلا یعنی حواست را جمع کن! (مثل رهبر که اول هر سال انگار بچه را اسم گذاری می کند،منتها سر اینکه این سنت را اول پدر پایه گذاری کرده یا رهبر بین علما اختلاف است). امسال پدر برایم دعا کرد که"انشاالله در همه زمینه ها روند روبه رشدی داشته باشی".دعای خیلی خوبی بود. دستش درد نکند. اما فکر کنم آن قسمت"همه زمینه ها"یش را زیر لب گفته باشد. هنوز سال شروع نشده،تمام دعای خیرش در وزنم متجلی شده و گریبانم را گرفته.دست از سرم هم بر نمی دارد.پدر معتقد است کار ، کار شکلات است.(پدر همیشه نسبت به شکلات توهم توطئه دارد یا در بهترین حالت به چشم رقیب عشقی نگاهش می کند!).خب به من چه که شکلات آدم ها را چاق می کند. خواست خدا بوده که سرنوشت من و شکلات به هم گره بخورد.اصلا تقصیر پدر است که برایم دعای رشد کرده.من که دیگر دعا کردن ندارم؛کارم از این حرفها گذشته.پدر اگر خیلی به روند رو به رشد و این نوع مباحث علاقه دارد بهتر است یک دعایی در حق اقتصاد این مملکت بکند.

 

(مثل رهبر که )۰

نوشته شده توسط maryam در 1:29 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم فروردین 1387

اگر بمیرم..

نمی دانم به کجا بر می خورد، یا اصلا به جایی بر می خورد یا نه.احتمالا نه. فقط یک چند وقتی همه از خوبی های نداشته ام حرف می زنند. راستش خودم هم که دیگر چیز زیادی نمی خواهم . عمر مفیدم را هم که کرده ام (مفید؟). فقط یک چیزهایی هست که خب احتمالا حسرتش می ماند به دلم. اول اینکه برزیل را ندیده از دنیا می روم گه خسران عظیمی است. سالهاست خواب سواحل ریودو را می بینم. بعد اینکه بازی میلان و اینتر را از نزدیک ندیده ام. سوار فراری قرمز نشده ام. تنها سفر نکرده ام. تهران را از بالای برج میلاد ندیده ام. در اقیانوس شنا نکرده ام. وارد استادیوم آزادی نشده ام. پدر را در شطرنج   نبرده ام. پول بیشتر از صد هزار تومن هم نداشته ام.(اگر هم به دستم آمده مادرم گرفته که بیخودی کتاب و سی دی نخرم). آها. شب تا صبح هم نشده کنار دریا بایستم و آواز بخوانم.(یعنی اجازه نداده اند گفته اند زشت است) همین دیگر. باز هم هست اما خیلی مهم نیست.(یعنی این قبلی ها مثلا مهم بود!). پانوشت:

۱آرزوهایم هم مثل خودم هستند.یک کدامشان مثل آدمیزاد نبود.

۲زیاد شد. قرار نبود انقدر حسرت به دل از دنیا بروم.

نوشته شده توسط maryam در 9:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم فروردین 1387

سفرنامه یزد یا" چرا دست از سر یزد برنمی داریم؟"

 

بند کرده ایم به یزد. ول کن ماجرا هم نیستیم. انگار مثلا قحطی شهر آمده باشد.

 یک وقت دیدید سال بعد هم دست فامیل را گرفتیم بردیم. تازه جهت تکرار خاطرات خوش جاهای جدید را هم نمی بینیم. همان پارسالی ها! چه کنیم دیگر.می گویند جد و آبادمان هم همین طوری بوده اند. هر سال بار سفر می بسته اند می رفتند طرقبه!

1.برادرهای بزرگتر از یک حدی که بزرگتر می شوند برای سلامتی ضرر دارند. دیگر خدا را هم بنده نیستند. ما هم یک برادر داریم که از این قاعده مستثنی نیست. در نتیجه به دلایل معلوم و نامعلوم از جمله اینکه حوصله جابه جا کردن چمدان ندارد و اینکه شاید تهران را دزد ببرد ما را به خدا و خودش را به تخت خواب می سپارد.

2.یک cdهست به نام پنجاه سال موسیقی ایرانی که هدیه ی یکی از دوستان است. ویژگی مهم اش هم اینست که 140 تا آهنگ دارد و آنقدر متنوع است که که هر کسی ناگزیراست چندتایش را دوست داشته باشد.

خانواده من هم از این قانون نانوشته تبعیت می کنند اما یک تبصره دارد.

هیچ کدام از آهنگ هایی را که پدر دوست دارد، مادر دوست ندارد و برعکس.

 محض رضای خدا در یک آهنگ هم به توافق نمی رسند.یکی از فلان خواننده خاطره بد دارد و آن یکی معتقد است صدای فلان کس به لعنت خدا نمی ارزد. . نتیجه اش این می شود که از هر آهنگ 4 ثانیه اش را می شنویم و با یک اه ازسوی هریک از طرفین(به نوبت!) به سراغ آهنگ بعدی می رویم.

 همان بهتر که برادر بزرگتر نیامد.

آن وقت با نهایت دموکرات مآبی خاص خود تا خود یزد عربده های لینکین پارک و شکیرا و مکالمه زبان انگلیسی نصرت به خوردمان می داد.

رسما به این نتیجه رسیده ام که سلیقه موسیقایی مشترک در خانواده ام چیزی است در حد شوخی!

3.پدر انگار که تریلر هجده چرخ می راند یا چه می دانم معدن استخراج می کند! هر پنج دقیقه طوری نگاه می کند که همه بفهمند گرسنه است و به احیا! نیاز دارد. گرسنگی اش تمامی هم ندارد.موبایلش را هم سپرده که بقیه جواب بدهند و اعلام کنند پدر رانندگی می کند! خدا به پدر و پراید 141 اش سلامتی بدهد اما خوب شد خلبان نشد.

4.برای نهار که یکجا نگه می داریم،مادر همه اسباب یکبار مصرف خود را رو می کند.از بشقاب و قاشق گرفته تا بسته های قند و دستمال هواپیما! در جواب هر کس هم که می پرسد" اینها از کجا؟"قیافه حق به جانبی می گیرد و تاریخچه ای ارائه می کند از سفر های سال های اخیرش."این مال پارساله دیگه!رفته بودیم کیش!"                  "این مال قطارمشهده!" و جای سؤال و جواب بیشتر نمی گذارد. کسی اعتراضی دارد؟

5. 4 لیتر بنزین داریم.55کیلومتر مانده به نائین.هیچ معجزه ای ما را به نائین نمی رساند. مادر می گوید آیت الکرسی بخوانید! نمی دانم آیت الکرسی می خواهد به بنزین برکت بدهد یا راه را چند وجب کوتاهتر کند.

ده دقیقه بعد

ایمان می آورم. آیت الکرسی  پمپ بنزین بدون صف خلق می کند.

6. مردم ایران سه دسته اند. یا غیور هستند یا شهید پرور یا هر دو.اما امکان ندارد هیچ کدامش نباشند!  شهر ها هم که الحمدلله همه شهر علم و ادب و چه می دانم هزار چیز خوب دیگر هستند.مثلا یزد دارالعباده است ، کاشان دارالمؤمنین است.(این را تازه یاد گرفته ام!).خوبی این نام گذاری اینست که به هیچ شکلی ابطال نمی شود. کسی کاری ندارد که بیاید ثابت کند.ما هم که بخیل نیستم.حالاراستی تهران چرا از این اسم ها ندارد؟؟

7.یزد مملو از موتور سواران غیور است. تا اینجایش به خودشان مربوط است. از آنجا به ما مربوط می شود که نه تنها  با عابرین پیاده روابط حسنه ای ندارند، با وسیله ای به نام بوق هم آشنایی ندارند. لایی کشیدن هم از تفریحات سالم شان است. البته خودشان جهت سرگرمی برایتان موسیقی زنده اجرا می کنند.همه شان هم با هم آشنا هستند و سر چهارراه با هم عید دیدنی می کنند. ما که دیگر بومی یزد شده ایم، خدا به مسافرین نا آشنا رحم کند.

8. پدربزرگوارما بعد از سفر هایی که به اقصی نقاط جهان داشته و از بزگترین افتخاراتش اینست که در بیست و یک سالگی تک و تنها با فولکس اش از خرمشهر تا پاریس رفته و هر جا هم که رفته نظم و آسایش آن جا را به نحوی از انحاء برهم زده، تجربیات بسی گرانبها کسب کرده که وظیفه ملی و شرعی خود می داند آنها را به فرزندانش هم منتقل کند.

تازه اگر جلویش را نگیری می خواهد دسته گل هایش را کتاب هم بکند.

 جملات قصارپدر در باب آداب هتل نشینی این گونه شروع می شود که:

سعی کنید به هتل های گران قیمت نروید. آن هم در فصل های شلوغ. اما اگر این اشتباه تاریخی ازتان سر زد

هر جا که می توانید از وخیم تر شدن اوضاع جلوگیری کنید. مثلا در طول اقامت در هتل برای بهتر رتق و فتق شدن امور با مهماندارها روابط حسنه برقرار کنید.اما روز آخر غیب شوید. طوری که انگار از اول وجود نداشته اید!

 انعام دادن به این مهماندارها که حالا دیگر 2هزار تومنی راهم چیزی معادل فحش می دانند آدم رامی سوزاند. یا در باب میز اردور و صبحانه می گوید که اول خوب آمار بگیرید که هزینه اش سرِ کرایه هتل است یا باید جدا پرداخت شود، اگر مجانی بود هرنفر 8 بشقاب بردارید اما اگر بوهای مشکوک آمد و پولش سوا بود هر 8 نفر با یک بشقاب سیر شوید. هیچ رقمه نمی ارزد.

9. در راستای پند و اندرز های پدر،طوری که انگار آدم های سیر را مجبور کرده باشند شام بخورند،8 نفری ، با یک بغل نان(خب نان سنتی یزد خوشمزه است که باشد) وارد یک رستوران خیلی خوب می شویم. یک دست چلوکباب(آن هم در رودرواسی با گارسون!) والبته هشت تا قاشق  سفارش می دهیم. حضرات جهت احترام به صاحب رستوران هشت تا ماست هم سفارش می دهند. دیس غذا که می رسد دست به دست می چرخد. انگار نه انگار همه سیر بودند. می دانید!عزت نفسمان بالاست.

 من از جانب خودم و خانواده قول می دهم هرگز پا در رستوران صالح نگذاریم اما خب؛ سخت نگران حال صاحب رستورانم.

10. یزد را آباد کرده ایم،انگار کفایت نکرده. حالا عزم کرده ایم برویم دارالمؤمنین ! داریم برای رستوران رفتن و باغ فین و سایر تفریحات سالم و ناسالم نقشه می کشیم که  پلیس برایمان دست تکان می دهد. نیتش خیر است البته، اما در راستای نیت خیرش یک برگ جریمه 20هزار تومنی تقدیم پدر می کند. پدر می پرسد چرا؟ پلیس می گوید سرعتت بالاست. پدر توضیح ندهد برای همه بهتر است اما خب نمی تواند"ما از اول راه با همین سرعت آمدیم کسی چیزی نگفت!!" پلیس هم سزای توضیح جامع اش را می دهد "خب پس 20هزار تومن براتون کمه!"

جناب سروان جهت آگاهی بیشتر اعلام می کند"در ضمن دیدم کمربندت را الان بستی!" پدر معتقد است " پلیس اش چشم سوم داشت!!" کاشان هم ظرفیت های بالایی دارد!

خانواده خوششان آمده. دو بار، دو بار سفر کردن را هم که تازه یاد گرفته ایم. چه می دانیم اگر سال بعد هوای یزد نزند دوباره،شاید قصد کاشان کردیم.

عصر است. جاده است وسکوت. بیابان ها تمام می شوند.ساختمان ها شروع می شوند.به روزمرگی ها باز می گردیم. راه دیگری نداریم.  

  

 

 

نوشته شده توسط maryam در 10:40 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم فروردین 1387

ما به تهران برگشتیم. اصلا چشم دیدن تهران و متعلقاتش را نداشتم اما متأسفانه همیشه مثل کش باید برگشت سرجای اول.دوست تر می داشتم اصلا جای اولی نبود،یا جای اول، تهران نبود.تهران برایم تداعی کننده خاطراتی است که هیچ دوست ندارم یادشان بیفتم.                                                  

پانوشت۱:هیچ کاری به اندازه انتخاب کردن عنوان برای یک نوشته سه خطی سخت نیست .         پانوشت ۲:به زودی از سفر ۴روز و نصفی ام سفرنامه ای خواهم نوشت.

 

نوشته شده توسط maryam در 8:52 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم فروردین 1387

بیداری یا بی خوابی؟مسئله اینست.

بعد از ۳ شب متوالی گوش کردن آهنگ های خز عروسی ای!! آن هم به اجبار و درحالیکه در منطقه تحتانی اتاق محل اقامت تا پاسی از شب همه "پا می کوبند" تنها می توان به یک چیز فکر کرد. چرا "خشکلا باید برقصن؟" مگر بقیه دل ندارند؟ خب این اعتماد به نفس جماعت را می گیرد.هیچ کس روی بلند شدن ندارد!(بماند از اعتماد به نفس کاذب وتوهم گونه یک عده که از نعمات خدادادی است و کاری هم نمی توان برایش کرد باید ساخت) بعد که هیچ کس افتخار نمی دهد نتیجه این می شود که آهنگ را عوض کنند که"نبینم که باز نشستی!" نتیجه اصلی البته این می شود که گور پدر مسافرین بیچاره که تا صبح خواب ندارند. بساط ما اگر یکی دوتا بود...
نوشته شده توسط maryam در 10:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم فروردین 1387

فیلترینگ

نمی دانم چرا به وبلاگ هر که سرک می کشم  هر کسی به ای نحو کان ابراز ناخشنودی  کرده از دید و بازدید. محض رضای خدا یک نفر هم نگفته به به عید دیدنی عجب چیز خوبیست! انگار آدم ها را مجبور کرده باشند همدیگر راببینند. جالب ترش اینجاست که خیلی ها می نشینند دور هم پسته می خورند و  در روی هم از این حرفها می زنند. یادش به خیر قدیم تر ها لا اقل به امید یه قران دو زار عیدی یکی دو ساعت مودب می نشاندنمان یکجا! ما هم آرام می گرفتیم.(البته به سختی). اما حالا دیگر بعضی ها عیدی نمی دهند آن بعضی دیگر هم ندهند سنگین تر هستند.ما هم آمدیم امسال عطای شیرینی ها و میوه های تکراری فامیل را که  از قضا همه هم از یکجا تهیه می کنند به لقایش ببخشیم اما انگار نمی شود. زنگ موبایل است که به صدا در می آید که "آی!پس کی بر می گردید؟ما منتظریم ها!". می دانم دیگر! حالا باید از راه نرسیده راه بیفتیم به میوه خریدن(که از نظر من منفورترین کار عالم محسوب می شود) و خانه آماده کردن(که البته آن هم جزء منفورترین هاست). اگر می شد آدم ها خودشان انتخاب کنند چه کسانی را ببیند و چه کسانی را نه و با چه کسانی دید و بازدید کنند آن وقت باید نیم بیشتر آدم ها و آشناها و فامیل را بر اساس قوانین جمهوری اسلامی فیلتر می کردیم. اما خب نمی شود دیگر.

نوشته شده توسط maryam در 11:49 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم فروردین 1387

خداوندا:

۱.چرا خانواده من به ساعت جدید عادت نمی کنند؟

۲.چرا آدم ها ساعت ۳بعد از ظهر در راهروی هتل دف می زنند؟

۳.چرا برای طبقه اول یک هتل دو طبقه مردم جلوی آسانسور صف می کشند؟

نوشته شده توسط maryam در 4:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم فروردین 1387

اگر یک لیوان دوغ را روی لباس یک نفر که از بد روزگار کنار دست تو نشسته و از بدتر روزگار لباسش را تازه خریده(حالا پیر کاردین است که باشد) خالی کنی به تو می گویند دست وپاچلفتی؟

نوشته شده توسط maryam در 1:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم فروردین 1387

یزد سخت دوست داشتنی ست.
نوشته شده توسط maryam در 8:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم فروردین 1387

به جای تمام smsهای نرسیده

عید را باید تبریک گفت.چه سال انسجام اسلامی و نمی دانم اتحاد ملی باشد و چه نوآوری و شکوفایی!

چه سالی بشود. سال نوی همه آنهایی که smsهایم به شان نمی رسد و یا چندبار می رسد مبارک.

خدا کند همه خوشحال باشند. 

سفر می رویم. فردا.اگر مثل همیشه اتفاق غیر منتظره نیفتد و تهران نشین نشویم.

ما که دست از سر یزد بر نمی داریم.خودمان کم بودیم،فامیل را هم می بریم. خلاصه یک چند روزی یزد

 را مزین به قدوممان می کنیم.

صبحانه در تهران. نهار در نائین. شام هم در نائین! نهار فردایش دیگر در یزد.

 

نوشته شده توسط maryam در 11:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •