تبليغاتX
a cup of me

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

2 روز قبل از عید خود را چگونه گذراندید؟

هر از گاهی بلایای آسمانی نازل می شود.

آرایشگاه زنانه رفتن،آن هم ۲ روز قبل از عید جزء همان دست بلایا محسوب می شود.

خودم هم نمی دانم طی کدام معجزه ۳ساعت یکجا بدون هیچ تفریحی(البته اگر ورق زدن آلبوم های

مدلهای جدید امسال را تفریح حساب نکنیم ) طاقت آوردم .خداوندا!

غریب ترین موجوداتی را که هر کس ممکن است در طول یکسال ببیند،می توان در یک روز و

یک جا دید. جنونی هست به نام رنگ زدن موها،هر ماه یک رنگ و ناخن درست کردن به شکلی که ۴/۱

اش بنفش باشدکه رنگ امسال است (رنگ امسال هم از آن مصیبت های ابدی است)  و بقیه اش چه

 می دانم فلان رنگ.

 طرف باید ۲ساعت بدون حرکت می نشست تاناخنش خشک شود!

یک خانم خیلی مرتبی هم آمده بود نشسته بود،فکرکردم کارش تمام شده،گفت ":نه من تازه اومدم "!

بد هم نیست گاهی یادم می آورد بهر حال زن هستم و اینها هم باید جزء مشغولیات ذهنی ام

باشد.بماندکه  وقتی آرایشگر می پرسد "چه مدلی بزنم موهاتو؟ مدل امسالو می پسندی؟"اعتراف

کردم "نمی دونم یه جوری بزنین که بهم بیاد!"بیچاره همین طور من را نگاه می کرد. همین دیگر.تمام شد

 خیلی تلاش کردم حرفی از آن گیره های عجیب و غریب مو که سر را با محتویات درونش!

(اگر چیزی داشته باشد البته) به مرز نابودی می کشاند نزنم.

حالا سالی یکبارش عیب ندارد.خدا به بقیه سال رحم کند.

پانوشت:فردا هم به سلامتی نوروز است.امیدوارم اگر اتفاق خوب و هیجان انگیزی نمی افتد لااقل مثل

سال های قبل،بی مزه و خنک برگزار شود.

 

 

نوشته شده توسط maryam در 10:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

آخرین شمع شب های روشن

 

هرسال عاشورا که می شود خودم نیستم.خاطره می شوم.چرخ می خورم در سال های دورتر.در بوی اسپند و صدای زنجیر و شبهای تا ابد روشن.امسال و پارسال هم ندارد.

سرگشتگی و مستی است و سالی چند بار سراغ همه مان را می گیرد.

همه فراموش می شوند انگار.همه برای یکی میشوند و مستی جاویدانی که هر سال انگار تازه تر می شود.

هر طیف و مرام و مسلکی در هر کجا که باشند می خواهند چیزی را ابراز کنند.احساسی را.

دین داریشان را به گمانم.

حتی آنها که فکرش را هم نمی کنی.نذر است و اشک و آه و نیاز و هیچ کس نمی سنجد میزان دین داریت را.

همین که هستی کافیست. بودن،برای بودنت کافیست.

توگاهی می خواهی نفس بکشی و هوا مستت کند.خدایی می خواهی در همین نزدیکی.

در ورژن کوچک تر و علمی تر و اجتماعی ترش هم همین است.همه با هر فکر و مکتبی

تمام رد و اثبات های کرده و ناکرده ی دین را به کناری می نهند.شاید برای وقتی دیگر.

همه تبدیل می شویم به یک روح جمعی با اندیشه ها و نظریه ها و تفاوت ها و دنیاها.

اما همه برا ی یک چیز.برای زنده نگه داشتن آنچه که در عمیق ترین لایه های روحمان گره خورده.روح دین داری با ایرانیان عجین شده. نیازی به انکارش نیست.اثبات هم نمی خواهد.

خودش سر بر می آورد هر وقت و هرکجا که زمانش باشد.

کافیست رنگی از منطق به روی دین باشد و اثری از دین بر چهره عقل.

اینجاست که مظاهر دین داری ایرانی رخ می نمایدواین می تواند مستی ظهر عاشورا باشد،

 و یا عقلانیتی که چند روز بعد ازاربعین می خواهد،در دانشکده علوم اجتماعی به عاشورا از نو نگاه کند.

 این آخرین شمعی ست که روشن مانده.

  و مابه پشتوانه ایرانی بودن وهزار سال دین داری که در ما نهادینه شده و انگار بازتولید

 می شود،  گاهی در خلوت و فارغ از هزارتوی اندیشه ها و دنیایی که از اثبات و نقد و عقل و منطق ساخته ایم به سراغش می رویم وآرام می گیریم از بودنش.

این صحنه را بارها دیده ام.این شمع های روشن را.

سحرهای تجریش را باید از نزدیک ببینی و امامزاده ای که آخرین مأمن جوان هایی شده که می روند،می دوند تنها برای دعا خواندن.غروب های رمضان و شبهای قدر هم هستند.

لذت شنیدن وقت و بی وقت اذان هم هست مخصوصا آن اذانی که مؤذن زاده بگویدش وشبها و سحرهایت رابه هم پیوند بزند.

کم نیستند؛بهانه های کوچکی که تو را به صرف آدمیت و بودن به آدم ها نزدیک می کند.

و این می شود دین داری در عصر تنهایی ها،می شود "عاشورا را از نو باید شناخت"،می شود دانشجوهایی که با دنیاهایی پر از تفاوت وتفاوت ، از منیست و فمنیست وراستی و چپی وبسیجی وده ها گروه و مکتب دیگرفارغ از طیف و نشانه و مرز وعلامت می آیند، می نشینند،می فهمند و شاید غوطه می خورند در روزگاران  شمع های همیشه روشن.

نشسته ام و به حرفهای سخنران گوش می دهم  و شرح عاشورا ومنطقی که می خواهد در سخنانش عیان باشد . وعاشورایی که تنها اشک و آه نباشد.  و با حرارت از دکارت ومولانا وشریعتی حرف و شعر ومثال می آورد. همان است.همان شمع روشن ومستی که یک روزهایی سراغ همه را می گیرد. گیرم اینجا علمی تر وبا رنگ و رخی خواستنی تر.

 

آدم ها می آیند و می آیند وهر کدام که می نشینند، می اندیشند لحظه ای، فارغ از خود.و همه بدل می شویم به روحی جمعی،با آخرین شمعی که انگار هرگز خاموش نمی شود.

 

 

 

 

نوشته شده توسط maryam در 10:45 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

یاوه های دوست داشتنی

موزه ی هنر های معاصر

شروع می شود.

-اگر دانشجو ها نبودند،موزه ها چه کار می کردند؟

-اگر موزه ها نبودند،دانشجو ها چه کار می کردند؟

-اگر دانشجو نبودیم چه کار می کردیم؟

تمام می شود.

-انگار دنیا گنجایش شرارت های ما را ندارد.

-شاید هم ما گنجایش شرارت های دنیا را نداریم.

-دنیای بدون شرارت آخرین کابوس آخرین نیمه شب من است.

نوشته شده توسط maryam در 10:15 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

روزی که زن شدم

هر چه بیشتر می گذرد بیشتر پی می برم به حرفهایی که بعضی از این مردها به شوخی و جدی

می زنند.حق دارند خب.جمعه(این انتخابات هم برای هرکس چیزی نداشت برای من که خیلی خوب

بود.خوراک مدتها حرف زدن است.البته به شرطی که گندش در نیاید.)زن ها را که می دیدم راه افتاده

بودند دنبال شوهرهاشان و می پرسیدند"دیگه کی رو بنویسم؟!!"آن هم با صدای بلند!

من هم شیطنت می کردم و از هر زنی که می دیدم می پرسیدم"شما به کی رأی می دین؟"

طرف هم می گفت به فلان گروه. بعد من می پرسیدم "می شناسین شون؟"

"والا آقامون می شناسه،می گه خوبه!"

یکی دیگر هم بود که از روی یک لیست  تایپ شده علامت می زد که نوشته بود"لیست پدر و پسر...."و

با سر افراشته می گفت" خانم این ها خوبن ،شوهرم و پسرم تحقیق کردن!"

اه! آخر هرچیزی آقای شما بگوید که لزوما درست نیست!

پس حق رأی شما را هم بدهند بهآقاتون و بگویند که رأی هر مرد ۲ تا محسوب می شود.

آن وقت همه معترض می شوند و یاد حق و حقوق شان می افتند.در حالیکه الان هم عملا همین است.

گاهی فکر می کنم نکند واقعا زن ها،زن های ما را با سیاست هیچ ارتباطی نیست.

 شاید هم واقعا این ها همه حاصل تاریخ است. نمی دانم؛باید دید.

 این را که زن ها از اول همین بوده اند و همین را می خواسته اند؟

این ها همان ها نیستند که در جوانی اگر بهشان می گفتی "آقات"می خندیدند؟

هر چند جوانتر ها هم فرقی نداشتند.همین بودند. گیرم قدری بهتر.

اما در کل، در مباحث سیاسی تابع رأی و نظر شوهرهاشان هستند.

این اصلا جالب نیست. آدم را به کل از اکت سیاسی اش پشیمان می کند.

 

نوشته شده توسط maryam در 9:57 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم اسفند 1386

ادبیات انتخابات یا وقتی از انتخابات حرف می زنیم از چه حرف می زنیم

ایام الله انتخابات است. با تمام وقایع قابل پیش بینی قبل و بعد از آن.

یک اتفاق تکراری است که تنها رنگ و لعابش فرق می کند. "مردم همیشه در صحنه و قهرمانش"اما

همان هستند.

انتخابات در ایران ادبیات خاص دارد.مثل همه چیز دیگرش.

از دعوت کردن مردم به حکم دین و شرع و مذهب و جدیدا قانون گرفته تا دائم، قهرمان خواندن مردم.

همه قهرمان اند مگر اینکه خلافش ثابت شود که البته به یمن راهپیمایی های قبل و بعد از نماز جمعه و

 اعتراض به بد حجابی و هزار و یک دلیل دیگر،هرگز ثابت نمی شود.

فقط گاهی حس بلاهت می کنم.مخصوصا وقتی که تون صدای مجری حماسی می شود و می خواهد

شاهنامه بخواند انگار! و به زور به مردم بفهماند که غیورند و آنچه خوبان همه دارند آنها یکجا دارند!

(انگار که خودشان نمی دانند و هر روز بر طبل خالی استثنا بودنشان در عالم نمی کوبند.)

انگار تنها یکجا انتخابات برگزار می شود و آن هم ایران است و حالا مردم دنیا باید بیایند و زانو بزنند و تلمذ

کنند.

روی دیگر ادبیات انتخاباتی هم ادبیات مردم است.

همین طور "وظیفه ملی و شرعی" است که دهان به دهان می چرخد و به حمد الله مشت های اماده که

دهان آمریکا را نشانه رفته اند.انگار وظیفه ملی و شرعی هر کسی است که این کلمات را به ترتیب و

پشت سر هم ردیف کند و به خورد ملت بدهد .

سراغ من که نمی آیند اما اگر با من مصاحبه می کردند می گفتم ،می خواهم ازاین حقی که از الطاف

الهی است و به ما عطا شده دفاع کنم و مزه همین دموکراسی نصفه و نیمه را بچشم.

هیچ هم وظیفه ملی و شرعی ام نیست.

این وسط هم بعضی ها هستند که صحنه را سفت چسبیده اند و گاهی شاهکارهایی خلق می کنند.

با برگه رأی راه افتاده بودند و می چرخیدند و از هر کس که سرش را بلند می کرد می پرسیدند

"کدومش خوبه؟؟"انگار که مثلا خمیردندان می خرند یا چه می دانم خیار سوا می کنند!

هر کس هم چیزی می گفت و نتیجه برگه رأی شده بود الیاس حضرتی و روح الله حسینیان به صورت

تؤامان! یک نفر هم  در همان حین تیر خلاص زد "اصلاح طلبا دم و دستگاه خاتمی می شن یا احمدی

 نژاد؟"

نمی دانم نتیجه چه می شود.البته کمی تا قسمتی قابل پیش بینی است.

با برگه های رأیی که حدادعادل و هزار ویک نقیض دیگر کنار هم ردیف شده باشند ،ترکیب مجلس رااز

 همین الان می توان حدس زد.

ما که توقع زیادی نداریم.به همان اقلیت بودن هم قانع ایم. البته اگر خواب اصحاب کهف و باقی داستانها

تکرار نشود.

 

 

نوشته شده توسط maryam در 11:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم اسفند 1386

3قانون جهان شمول

۱هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که کاری داشته باشی .

۲هیچ چیز بدتر از این نیست که برای کارهای کرده و نکرده ات به همه توضیح بدهی.

۳دنیا و تمام ادم های درون وبیرونش تو را تنها برای یک لحظه می خواهند.لحظه ای که یک هیچ باشی.

نوشته شده توسط maryam در 8:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

برای خودم و گذشتگان و آیندگان و خوانندگان

یک موقع هایی نا خواسته فیلسوف می شویم.

در قواره دختر های آسمان جل با ظاهر آشفته و کوله های نیمه باز و همیشه خنده.

خصوصا عاشق آن جستار های فلسفی هستم که خودش می آید وکلمه هایی که پس و پیش می

شوند و معناها و دنیا دنیا تغییر.

فنجانم روزانه هزار بار پر و خالی می شود.داغ می شود و سرد.

با ساجده فیلسوف می شویم و گزاره می سازیم وجهانی را زیرو رو میکنیم.همه چیز را .دانشکده را. آدم

 ها را خیابان ها را.شهر و آسمان و همه عالم را.شیفته منطق دیالوگ هامان هستم.مخصوصا آن

"نمیدونم"آخر.

گاهی برای نگین خطابه می کنم و او می شنود.او تحسین می کند و من کف می زنم.نظر هم را

می سنجیم هر بار و شیفته آن "قبول داری؟" آخر.

با فاطمه راه است که می نوردیم و بحث و بحث و تفاهم های تمام  نشدنی و دنیای این آدم که در

خلوت کشف می کنم و این همه آدم در یک نفر را باور می کنم

زهرا تمام صبر و تحمل نداشته من است وقت شنیدن. و سکوت های نداشته ام را بارم می کند.

تحلیلم می کند آرام آرام و گاهی ریسه می رود و من دوست دارم چقدر..

گاهی انجمن اسلامی است و حرفهای خواستنی و لحظاتی که دوستشان داری.

گاهی کوروش هست و افاضات و ضرب المثل های فی البداهه اش.

نمی دانم..قصه است دیگر.می آید.مثل همان جستار های فلسفی.چیز زیادی نمی ماند.

من می مانم و فنجانم و آدم ها  وپوچی هایشان و بچگی ها و اداها.

من می مانم و هزار بار پر و خالی شدن.

هزار بار سرد و گرم شدن.

هزار بار شکستن و.....

شاید دیگر بند نخوردن چینی شکسته.

نوشته شده توسط maryam در 11:23 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

مریم بودن

امروز متولد می شویم.من و این صفحات را می گویم.از این به بعد یک روز دیگر برای به یاد سپردن دارم.

اتفاق است دیگر.اتفاق سخت و خواستنی ای است.دلیلی دیگر است  برای بودن ها و نبودن ها.

آنچه می ماند اینست نوشتن برای نوشتن یا نوشتن برای بودن؟فعلا می نویسم برای هیچ کدام. شاید تنها

برای این که قدری بیشتر مریم باشم.

 

نوشته شده توسط maryam در 6:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •