تبليغاتX
a cup of me

شنبه سیزدهم تیر 1388

برای تمام دوستانی که نیستند اینجا...

از هر فرصتی برای رفتن به کویر باید استفاده کرد. حتی اگر یک روز باشد. حتی اگر حوصله اش را نداشته باشی.

کویر با آسمان چسبیده به زمینش با جاده های بی آلایش و ساده و خاکی که پدر را یاد یزد می اندازد همیشه من را به یک سفر بی بازگشت دعوت می کند.  راستش کویر همیشه وسوسه ام می کند رویای رفتن و برنگشتن را عملی کنم.  

این دو روز سفر قرار بود ما را از حال و هوای تلخی که درش بودیم دور کند اما به قول پدر انگار میتینگ سیاسی بود. با هزار نفر بحث کردم. توجیه. اقتاع. حرف. بحث. دعوا. خیلی ها حرفهایم را قبول داشتند و خیلی ها هم نه. یک چیز خیلی مهم هم این که فهمیدم در شهرهای دورتر و اساسا در روستاها کسی نمی داند این چند وقت در تهران چه گدشته. اطلاعات همه کانالیزه شده و از طریق صدا و سیماست. آدم ها هم کمابیش به احمدی نزاد رای داده اند و اکثریت قریب به اتفاق شان در جواب این که چرا احمدی نژاد؟ می کویند چون مردمی است....

دلم به حال همه چیز می سوزد. در سکوت. در دوران فترت و غیبت و ناامیدی که البته می دانم موقتی است و باید برگردیم و نگداریم مملکت را به تاراج ببرند. دلم می سوزد. خیلی.

آقای طالبی از بچه هایی که نیستند گفته. از بچه هایی که همه شان را از نزدیک می شناختم و با فکر و منش و اندیشه شان خوب آشنا بودم. بیشتر از همه با سمیه توحیدلو. همه اش یاد پارسال این وقت ها می افتم. یاد توان و انرژی اش برای کار. که چطور یک گروه بزرگ تنبل را هدایت می کرد. کاش زودتر بیاید و ببینمش و بهش بگویم که حتی یک لحظه هم از فکرش بیرون نرفته ام. جای سمیه سلول و بند نیست. فکر را که نمی شود به بند کشید...

پانوشت. سمیه را می شناختم. رفیق بودیم. به شوخی می گفتیم مادربزرگمان است. اما بقیه هم هستند. بقیه ای که از گ.شه و کنار می شناختمشان. نمی دانم دارد چه می گذرد بهشان. دارند دقیقا به چه چیزی اعتراف می کنند؟ به کدام اعتقاد نداشته و به کدام کار نکرده؟ من دلم یک جشن بزرگ می خواهد. بدون کیک و شمع و کادو. بدون لباس های آن چنانی. بدون شام و آهنگ. بی هیچی. فقط چشم هایم را باز کنم و ببینم آنهایی که باید باشند هستند. سر جایشان...

نوشته شده توسط maryam در 11:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم تیر 1388

اسلاوی ژیژک یکی از مشهورترین جامعه شناسان معاصر و زنده امروز جهان است. تحلیل او درباره وقایع اخیر ایران را در وبلاگ یکی از دوستان دیدم. بخوانیدش حتما.
نوشته شده توسط maryam در 11:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم تیر 1388

روزهای سخت اما فرهنگی است. سخت فیلم می بینم و کتاب می خوانم. شبی ۲تا و ۳تا. کتاب هم اووووه. برای کنکور و درس و اینها هم اگر خدا قسمتمان کند نقشه هایی دارم. اما خب. فعلا خستگی های زیادی به تن و ناامیدی های زیادی به ذهنم مانده؛علی الحساب درباره الی و ترمینال و پدرخوانده را در یک شب به فال نیک می گیرم.

پانوشت. سمیه ی عزیز! خوب است بدانی هر پراید زرشکی رنگی من را به یاد تو می اندازد. امروز هم همین شد. فکر کردم تمام دعاها و آرزوها یک شبه برآورده شده و حالا تو پیش ما هستی. اما خب. از همان دور دیدم که پراید زرشکی کذایی آن ۳تا عروسک گوسفند را کم دارد. عصر هم که پراید زرشکی باآن سه تا گوسفند را دیدیم، تو نبودی. خیلی جایت خالی ست خانم عزیز... خیلی. 

نوشته شده توسط maryam در 11:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم تیر 1388

لعنت. دل درد ام الامراض است.آ هم در ظهر تابستان...

نوشته شده توسط maryam در 4:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم تیر 1388

شهر خالی ست ز عشاق...

شهر لامذهب بوی مرده می دهد. آدم ها انگار دارند نقش خودشان را بازی می کنند. دلم نمی خواهد اصلا بروم بیرون. این اتاق خالی و بی روح با اساس های تکراری و بی مزه اش را به شهر لعنتی با آن هجمه خاطره ها ترجیح می دهم. کجا بروم،کجا بروم که نباشد آ خاطره هایی که به امید هر یک کدامش روزها زندگی کردیم.

هی... در خانه نشسته ایم و فکر می کنیم بازی تمام شده. بازی دزد و پلیس تمام شده و مجرمان به سزای اعمال زشت و منحوس شان رسیده اند. پلیس دزدها را دستگیر کرده. فکر می کنیم امن است و امان. انگار نه انگار یک عده از بچه ها غایب اند. غایب...کاش حضرات، آقایان ، دوستان شان و رهگذران  ببینند و بفهمند و بترسند از نفرتی و بیگانگی که قلب ما را لبریز کند. وبلاگ فاطمه شمس را بخوانید و ببینید جای خالی دوستان غایب را. در حالی که نشسته ایم و به خیال خاممان امن است و امان...

پانوشت.روزهای خیلی سختی ست.ثانیه ثانیه اش را می شمرم تا تمام شود.  ثانیه ها پیر و فرسوده ام می کنند. حال بحث کردن با هیچ کس را ندارم.

نوشته شده توسط maryam در 6:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم تیر 1388

تاریخ و سرنخ و سناریو...

دیشب آرشیو روزنامه های شرق و هم میهن را ریخته بودم بیرون نگاه می کردم. چطور نفهمیدیم؟ چطور یک چنین نشانه های واضحی را متوجه نشدیم؟که قرار است سناریو به کجا ختم شود؟ که سر نخ کجاست و قرار است به کجا برسد؟

عکس ها و حرفهای هاشمی رفسنجانی انگار آلارم می دهد. یک به یک حرفهای او و ری اکشن های دولت احمدی نژاد انگار قرار بوده به اینجا برسد. پروژه پروژه ی حذف هاشمی است و آغاز پروژه احمدی نژاد. بله....همه چیز از انتخابات ۸۴کلید خورد. 

"انتقاد هاشمی از تندروی های دولت"،"هاشمی:دولت برای تطهیر خود دولت های پیشین را تخریب نکند""هاشمی:راه حل مواجهه با تحجر،تحزب است" و...

مثال ها کم نیستند. در مقابل دفاع رهبر از عملکرد دولت در همه زمینه ها در شرایطی که همه اصلاح طلبان از آن انتقاد می کنند دارد راه را نشان می دهد. احمدی نژاد همان مرد امینی ست که قرار است یک تنه از دستاوردهای رهبری انقلاب محافظت کند. تاریخ مصرف هاشمی و سایر همسنگرها فرا رسید. game is overعالیجناب! تشکیل مثلث قدرت تو و خاتمی و کروبی به مذاق قدرت حاکم خوش نیامد. موسوی هم که دیگر قوز بالاقوز. بپرداز هزینه اش را سردار سازندگی. بایست و بپرداز اگر  توان و جراتش را داری. فقط نمی دانم چطور نفهمیدیم سناریو را؛که اینقدر تابلو از پیش طراحی شده بود.

پانوشت. نشریه مهندسی فرهنگی شورای عالی انقلاب فرهنگی-پاییز ۸۶:در جلسه شورای هنر شورای عالی انقلاب فرهنگی مهندس میرحسین موسوی با رای کلیه اعضای این شورا برای سه سال دیگر به ریاست این شورا انتخاب شد. وزیر علوم، وزیر فرهنگ، وزیر آموزش و پرورش، رئیس سازمان صدا و سیما و رئیس سازمان تبلیغات اسلامی از اعضای اصلی شورای هنر شورای عالی انقلاب فرهنگی می باشند.

نوشته شده توسط maryam در 7:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم تیر 1388

برای رهگذر...

يك نفر به اسم رهگذر برایم یک کامنت خصوصی گذاشته و به من و طفل معصوم نداشته ام اندکی بد و بیراه گفته که نمی توانم اینجا بیاورم چرا که عفت عمومی جریحه دار می شود. البته طرف انگار با یک رهگذر عادی تفاوت دارد. کامنتش را برای محسن هم دیدم. شاید برای مابقی انجمنی ها هم گداشته باشد. خیلی هم دل پری از ماجرای دکتر کچوییان دارد.بماند...

رهگذر!بد نیست بدانی من فاشیستی که به لعنت خدا هم نمی ارزم دارم در این سرزمین زندگی می کنم. اگر بگذارند نفس هم می کشم. اگر الطاف بیکرانشان شامل حالم شود درس هم می خوانم. به طرق اولی در سیستم مردم سالارش که چشم تمام دموکراسی های غربی را کور کرده رای هم می دهم. چرا فکر می کنی هر کاری که شما نپسندید بر خلاف حق است؟

من هم دلم می خواهد در این مملکت سهم داشته باشم.نمی خواهم هرشب منتظر باشم تلویزیون کوفتی من و امثال من را آشوبگر خطاب کند. 

فعللا که همه چیز مملکت مال تو است و امثال تو. تو اگر انتقاد کنی می شوی عدالت طلب و ما اگر حرف بزنیم اغتشاش گر.حتی رهبران مملکت هم وقتی می خواهند برای ماجرای کوی دانشگاه ابراز ناراحتی کنند می گویند دلشان از اینکه یک بچه حزب اللهی کتک خورده خون است. بعد هم آن عناصر معلوم الحالی که به کوی حمله کرده اند می شوند عوامل خودسر و اغتشاشگر. و طبق یک گزاره منطقی چون ما هم اغتشاش گریم حتما ما خودمان به کوی حمله کرده ایم.

 کاش تو هم دیده باشی آن عکس هایی را که پلیس ضدشورش دارد با باتوم شیشه  ماشین ها را می شکند. کاش خبرنگار بیست و سی و آن مردم ناراضی که کاسبی شان خوابیده هم می دیدندش. آن وقت کاش صدا و سیمای تو یک لحظه و فقط یک لحظه آن جمعیت میلیونی را که در سکوت راه می رفتند و همدیگر را به سکوت و آرامش فرا می خواندند به تو و امثال تو نشان می داد. آن وقت شاید یادت می افتاد به جز شما یک عده دیگری هم هستند که دارند در این خاک زندگی می کنند و لااقل فکر می کنند که حق شان ضایع شده.

چه بد... اگر آن اتفاقی که تو گفتی افتاده باشد. اما نمی دانم تو هم عکس کشته ها را دیدی؟ آن همه خون ریخته شده را؟دوست عزیز ...این بار هم از وسط بازی وارد شدی. درست مثل همان بازی تکراری گروه جامعه شناسی. از وسط آمدید و خواستید بشوید یک طرف بازی. اما این طوری نمی شود. بازی قواعد دارد. گیرم در مملکت عزیز ما نادیده اش بگیرند اما هست. یک روزی هم خود واقعی اش را نشان می دهد.

فعلا همه چیز مال شماست. ملت شمایید. قهرمان و شهیدپرور و عزیز و باشرف و با غیرت. ما هم عمله های غربیم. هیچ جا هم راهمان نمی دهند. ببین به چه روزی افتاده ایم که صدا و سیمایی که تکلیفش برای همه روشن است هم ما را بایکوت کرده. ولی بین خودمان بماند ما هم دیگر به هیچ حسابش نمی کنیمو

 هه. گاهی فکر می کنم اخبار و گزارش ها و تحلیل ها و تصویرهای گزینش شده اش دارد مالدیو را نشان می دهد نه ایران.

کاش در بین فحش هایت اشاره ای هم می کردی که اگر در عین بی قانونی تقلب شده باشد(فرض که می توان کرد؟) و نهاد ناظر بر انتخابات هم از اول بگوید نخیر هیچ تقلبی نشده و امکان ابطال نیست چه باید کرد؟ به چه کسی؟ به تهاد قانون؟ آن وقت اگر نمک هم گندیده باشد چه؟ 

نوشته شده توسط maryam در 9:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم تیر 1388

هی تو...

نمی دانم با هجوم خاطرات این روزهاچه کنم. با آن دستبندهای سبز که قبل از هر چیز به من می گفتند حق زندگی دارم. با آن روزهای آخر. با آن تصاویر لعنتی که مثل فبلم از جلوی چشم هایم رد می شوند چه؟این روزها همه اش بعد از ظهرها ساعت ۵ ،این روزها همه اش میدان انقلاب،ماشین هدیه، دعوا سر جلو نشستن،تصادف،ورزشگاه،وی آی پی،سمیه و قیطریه و میدان اعدام و نارمک و آفتابکاران.

کاورهاهای سبز مبلغین را می گداریم کنج پستو. پوسترهای زیادی مانده را در انباری. دستبندها را یک جایی که جلوی چشم نباشد. خاطره ها را هم لابد در سطل آشغالدانی تاریخ. به جایش ماسک ها را در می آوریم. با شال ها و لباس های مشکی. 

 دلمرده ام.

 هی تو... بچه ی نداشته ی من!

نمی دانم کی می خوانی حرفهایم را. نمی دانم اصلا روزی تویی در کار خواهد بود یا نه. فقط دلم می خواهد بخوانی و اگر روزی با سر بلند زندگی کردی و نفس کشیدی و حس کردی به جایی که در آن زندگی می کنی تعلق داری، باد امروز باش. باد امروز که گرچه اینجا در کنار همه ی نزدیکان در خانه و وطن خودم نشسته ام... با همه بیگانه ام. 

نوشته شده توسط maryam در 12:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

برای تمام مقامات عالی رتبه نظام مقدس ما  همین بس که ... مردم از خویش برون آیند...
نوشته شده توسط maryam در 10:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام خرداد 1388

the body of lies

حس می کنم هر حرفی بزنم لوث است. اصلا اینکه آمده ام اینجا و دارم پست می گذارم از همه اش لوث تر. نگران همه ی آنهایی هستم که دغدغه دارند و حالا در خیابان ها بین لباس شخصی های چماق و پنجه بوکس به دست اند. پر از حس تنفرم. حس می کنم دارم در جشنواره دروغ زندگی می کنم. در جامعه ای که مجموعه دروغ هاست.

پانوشت۱. باید یک نهضتی راه انداخت. خیلی هم ساده است. تلویزیون ها را خاموش کنید. برای همیشه.

پانوشت۲. خیلی نگران سمیه ام. خیلی خیلی زیاد...

نوشته شده توسط maryam در 7:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •